eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
916 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
در زمان قاجار ، در کنار سفارت حکومت عثمانی در تهران ، مسجد کوچکی وجود داشت. امام جماعت آن مسجد می گوید: شخص روضه خوانی را دیدم که هر روز صبح به مسجد می آمد و روضه حضرت زهرا را میخواند و به خلیفه دوم و به اهل سنت ناسزا میگفت... و این درحالی بود که افراد سفارت و تبعه آن که اهل سنّت بودند ، برای نماز به آن مسجد می آمدند. روزی به او گفتم: تو به چه دلیل هر روز همین روضه را می خوانی و همان ناسزا را تکرار میکنی؟ مگر روضه دیگری بلد نیستی؟! او در پاسخ گفت: بلدم؛ ولی من یک نفر بانی دارم که روزی پنج ریال به من می دهد و می گوید همین روضه را با این کیفیت بخوان. از او خواستم مشخصات و نشانی بانی را به من بدهد... فهمیدم که بانی یک کاسب مغازه دار است. به سراغش رفتم و جریان را از او پرسیدم. او گفت: نه من بانی نیستم شخصی روزی دو تومان به من می دهد تا در آن مسجد چنین روضه ای خوانده شود. پنج ریال به آن روضه خوان می دهم و پانزده ریال را خودم برمی دارم. باز جریان را پیگیری کردم، سرانجام با یازده واسطه!!!! معلوم شد که از طرف سفارت انگلستان روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این کیفیت مخصوص (برای ایجاد تفرقه بین ایران شیعی و حکومت عثمانی سنی) داده میشود که پس از طی مراحل و دست به دست گشتن، پنج ریال برای آن روضه خوان می ماند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
شیخ ما گفت وقتی زنبوری به موری رسید، او را دید دانه ای گندم به خانه می برد. مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته می گردانیدند. زنبور آن مور را گفت که این چه سختی و مشقت است که تو برای دانه ای بر خویش نهاده ای؟ به یک دانه محقر چندین مذلت چه می کشی، بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و بی این مشقت نصیب می گردم. پس مور را به دکان قصابی برد، گوشت آویخته بود. زنبور درآمد از هوا و بر گوشت نشست و سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد. قصاب فراز آمد و کاردی بر میان وی زد و او را به دو نیم کرد و بینداخت. زنبور بر زمین افتاد. آن مور فراز آمد و پایش را بگرفت و می کشید و می گفت هر که آنجا نشیند که خواهد، چنانش کشند که نخواهد. 📚 منبع: یکسو نگریستن و یکسان نگریستن: شرح احوال و حکایات ابوسعید ابوالخیر، فریدون مشیری کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎 امام حسين عليه‌السلام همانند آن کسی كار كن كه مى‌داند در برابر گناه مؤاخذه مى‌شود و در برابر كار نيك پاداش مى‌گيرد. 🦋 📚 بحار الأنوار، ج٧٨، ص١٢٧، ح١٠
دختر کوچولویی می گفت: ماهی توی آکواریم، هی می خواست یه چیزی بهم بگه! تا دهنشو وا می کرد، آب می رفت تو دهنش و نمی تونست بگه. دست کردم توی آکواریم، درش آوردم و شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پردین! دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو… این قدر بالا و پایین پرید تا خسته شد و خوابید. دیدم بهترین موقع ست که تا خوابه، دوباره بندازمش توی آب؛ ولی الان چند ساعته بیدار نشده! یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده و خودشو زده به خواب! نتیجه ی اخلاقی: این داستان مصداق رفتار بعضی از آدم هایی است که کنار ما هستند؛ دوستشان داریم و دوستمان دارند، ولی ما را نمی فهمند و فقط توی دنیای خودشان خیال می کنند که بهترین رفتار را با ما می کنند! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازد. پادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت: «بهتر است این کار را نکنی، چون این چوب های تجملی موجب زیان توست!» شاهزاده جوان دستپاچه شد. نمی دانست حرف پدرش جدی است یا دارد او را مسخره می کند. اما پدر در ادامه سخنانش گفت: «وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت داشته باشی، گمان می کنی که آنها به ظرف های گلی میز غذایمان نمی آیند. پس به فنجان ها و کاسه هایی از سنگ یشم نیازمند می شوی. در آن صورت، خوب نیست غذاهایی ساده را در کاسه هایی یشمی با چوب غذاخوری ساخته شده از عاج بخوری. آن وقت به سراغ غذاهای گران قیمت و اشرافی می روی. کسی که به غذاهای اشرافی و گران قیمت عادت می‌کند، حاضر نمي شود لباس هایی ساده بپوشد و در خانه ای بی زر و زیور زندگی کند. پس لباس هایی ابریشمی می پوشی و می خواهی قصری باشکوه داشته باشی. به این ترتیب به تمامی دارایی سلطنتی نیاز پیدا می‌کنی و خواسته هایت بی پایان می شود. در این حال، زندگی تجملی و هزینه هایت بی حد و اندازه می شود و دیگر از این گرفتاری خلاصی نداری. نتیجه این امر فقر و بدبختی و گسترش ویرانی و غم و اندوه در قلمرو سلطنت ما و سرانجام تباهی سرزمین خواهد بود. چوب غذاخوری گران قیمت تو تَرَک باریکی بر در و دیوار خانه ای است، که سرانجام ویرانی ساختمان را درپی دارد شاهزاده جوان با شنیدن این سخنان خواسته اش را فراموش کرد. سال ها بعد که او به پادشاهی رسید، درمیان همه به خردمندی و فرزانگی شهرت یافت. حکایت نقل شده از فیلسوف چینی ”هان فه“ نتیجه گیری یک خواسته، خواسته دیگری را درپی خود دارد و هر خواسته برآورده شده ای غالبا خواسته های بزرگتر را به دنبال دارد. ما در جامعه ای وسوسه کننده و اغواگر زندگی می‌کنیم. در چنین جوامعی، هدف رسانه ها و تبلیغات، هميشه القای خواسته های تازه و البته اغلب اوقات غیرضروری است بیایم خودمان رو از این دور خارج کنیم . کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
محل ارائه اینترنت WiFi رایگان همراه اول در اربعین ۱۴۰۴ کجاست؟ نجف: • مقبره آیت الله حکیم: واقع در ثوره العشرین • مقام صافی صفا در غرب حرم امام علی علیه‌السلام • پارکینگ طبقاتی: ما بین ضلع شمالی حرم و قبرستان وادی السلام • کنسولگری ایران: میدان ثوره العشرین محله حی السعد جاده نجف کربلا: • عمود ۸۸: موکب ام‌المؤمنین • عمود ۲۰۲: موکب فاطمه الزهراء • عمود ۳۰۹: موکب دیوان وقف شیعی • عمود ۴۳۴: موکب القریشی • عمود ۵۴۷: موکب شهداء طریق کربلا • عمود ۵۷۰: موکب علی بن موسی‌الرضا • عمود ۸۲۸: موکب صاحب الزمان • عمود ۹۵۳: موکب شهید القائد • عمود ۱۰۸۰: موکب حضرت معصومه (س) • عمود ۱۱۰۰: موکب خدام الحجه (عج)
امام حسين عليه‌السلام: قوى ترين كَس در صله رحم كسى است كه با خويشاوند بريده از خود پيوند برقرار كند. 📚 بحار الأنوار، ج٧۴، ص۴٠٠، ح۴١
یوسف بن حسین روایت کند که چون شنیدم که ذوالنون مصری، عالِم اسمِ اعظم است به خدمت او رفتم و یک سال مشغول خدمتگزاری او شدم. پس از آن، خواهش تعلیم اسم اعظم را نمودم و گفتم که من، امین بر این علم هستم. ذوالنون ساکت شد. پس از گذشتن شش ما ه، ظرفی سربسته به من داد و گفت: این را به فلان دوست من برسان و سر این ظرف را باز مکن. یوسف گوید که ظرف را برداشته روانه شدم و همه راه، خیال می نمودم که آیا در میان این ظرف، چه باشد؟ پس ظرف را باز نمودم موشی از میان ظرف بیرون آمد و رفت. با خود گفتم که استاد مرا مضحکه نموده و به غایت غضبناک شدم و معاودت نمودم. چون استاد، مرا دید، حال را دانست و گفت: تو ادّعا نمودی که من قابل تعلیم اسم اعظم می باشم و حفظ آن امانت را توانم نمود، من تو را در حفظ موشی امین نمودم و تو، خیانت نمودی، پس از پیش من دور شو که قابل نیستی. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
باسلام در حرم حضرت باب الحوائج دعاگویتان هستم
گویند سیصد نفر را سه نفر سرباز لاغر اندام به اسارت گرفته و به صف کرده و می بردند . تعدادی نظاره گر بر این جماعت اسیر می خندیدند . یکی از تماشاچیان به آنان گفت : ای بیچاره ها ! چگونه است این سه نفر نحیف برشما چنین چیره گشته و این چنبن خوار شدید ؟؟ یک جهاندیده درمیان آن اسیران فریاد زد که: ای مردم ! بر ما نخندید که آن سه نفر با هم هستند و ما سیصد نفر، تنها !! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
می‌گویند که پادشاهی روزی برای سرکشی مناطق مختلف شهر و دیار خود لباس مبدل پوشید و از قصر بیرون شد. چندی نگذشته بود که در میانه راه شخصی را دید که گلیم کهنه‌ای را روی زمین انداخته و بر آن خوابیده است. چنان خود را جمع و مچاله کرده بود که حتی نوک انگشتی از گلیم بیرون نبود. پادشاه این صحنه را که دید، دستور داد مشتی سکه زر برای او بگذارند. آن شخص ماجرا را برای دوستانش تعریف کرد. در میان آن‌ها فردی بود که طمع بسیار داشت. از همین رو برای کسب مشتی زر، گلیمی برداشت و خود را در مسیر بازگشت شاه قرار داد. آن هنگام که فهمید شاه و افرادش در مسیر عبور هستند، بر گلیم خوابید چنان دست‌ها و پاهایش را از دو طرف دراز کرد که نیمی از بدنش روی زمین بود و درازتر از گلیم. پادشاه این صحنه را که دید مکدر شد، دستور داد که بلافاصله آن قسمت از دست و پای مرد طماع را که بیرون مانده است، قطع کنند. یکی از نزدیکان شاه که این حرکت را دید، گفت: پادشاها، شخصی را بر گلیم خفته دیدی و او را انعام دادی و این‌بار دست و پای بریدی؟! چه رازی در این‌ها نهفته است؟ پادشاه در پاسخ گفت: اولی پایش را به اندازه گلیمش دراز کرده بود و حد و حدودش را شناخته بود اما این یکی پا را بیش از گلیمش دراز کرده. از این رو این ضرب‌المثل را زمانی به کار می‌برند که بخواهند به کسی گوشرد کنند که به قاعده حد و توانایی‌های خودش قدم بر دارد و شأن خود را در امور بشناسد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam