#در_سوگ_رحمت_للعالمین
✏ احترام به کودکان
🔸پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم برای اقامه ی نماز عازم مسجد بود. در راه به کودکانی برخورد کرد که به بازی مشغول بودند.
بچهها با دیدن پیامبر(ص) دست از بازی کشیدند و به سوی ایشان رفتند و به پیامبر(ص) گفتند؛ «کن جملی»! شتر من باش.
رسولخدا(ص) درخواست کودکان را اجابت کردند و مشغول بازی با آنها شدند و این درحالی بود که مردم در مسجد در انتظار ایشان بودند.
🔹بلال که در مسجد همراه مردم منتظر ورود رسولخدا(ص) بود، با مشاهدۀ تاخیر پیامبر(ص) به سمت خانه ایشان حرکت کرد. او در راه به رسولخدا(ص) رسید و با دیدن صحنۀ بازی کردن ایشان با کودکان خواست تا بچهها را از اطراف ایشان دور کند؛ اما رسولخدا(ص) مانع شدند و فرمودند: برای من دیر شدن زمان اقامۀ نماز از ناراحتی کودکان بهتر است.
🔸سپس از بلال خواستند تا به خانۀ ایشان برود و برای کودکان چیزی تهیه نماید تا به این ترتیب بچهها حضرت را رها کنند. بلال رفت و از منزل پیامبر(ص) تعدادی گردو پیدا کرد و به محضر ایشان بازگشت. رسولخدا(ص) گردوها را از بلال گرفتند و به بچهها فرمودند: (اتبیعون جملکم بِهَذِه الجوزات )
آیا شتر خود را به این گردوها میفروشید؟
کودکان نیز با دیدن گردوها، آنها را از دست پیامبر گرفتند و ایشان را رها کردند.
↙ منبع: عوفی، سدید الدین محمد ؛ جوامع الحکایات و لوامع الروایات، تهران، نشر ابن سینا 1340ه.ش چاپ اول؛ باب دوم از قسم دوم، ص30.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
امام حسن (علیهالسّلام) پس انجام صلح با معاویه، حکومت کوفه را رها نموده و در مدینه الرسول رحل اقامت افکند. با این حال معاویه آن حضرت را به حال خود رها نکرد و او را با جاسوسان و عمال خود زیر نظر گرفت و در نهایت با اغوای یکی از زنان آن حضرت بنام جعده، زهر به آن حضرت خورانید و دردانه زهرای اطهر را در بیست وهشتم صفر به شهادت رساند.
منبع:یداله حاجی زاده ،صلح امام حسن علیه السلام
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
تاریخ نگار زندگی امام حسن علیه السلام
۳ هجری
تولد حضرت
شکست مسلمانان در احد و شهادت حمزه
۳۵ هجری
معترضان به خلافت عثمان خانه اورا محاصره می کنند ، امام حسن(ع) به دستور امام علی(ع) با همراهی جوانان بنی هاشم از خانه عثمان دفاع می کند و مجروح می شوند
عثمان کشته شد و در بقیع دفن شد
امام حسن در ۳۲ سالگی نقش عمده ای در آماده سازی جامعه برای خلافت پدر دارند
۳۶ هجری
امامحسن به عنوان سفیر پدر به همراه مالک و عمار به کوفه می روند و ابو موسی اشعری را از حکومت کوفه به علت نفرستادن نیرو برای نبرد جمل عزل می کنند سخنان تاثیر گذار امام حسن در آماده شدن کوفه بسیار مهم بود.
امام حسن فرمانده سمت راست و امام حسین فرمانده سمت چپ لشکر امام در نبرد جمل هستند برخی می گویند شمشیر امام حسن در جنگ جمل پای جمل را برید او به شیر جمل معروف شد
امام حسن برای دومین بار به کوفه می رود .این بار همراه پدر برای اینکه آنجا مرکز خلافت شود او در طول چهار سال خلافت چنان جایگاهی پیدا می کند که کوفیان پس از مولا در بیعت با او تردید نکردند
امام حسن در صفین فرمانده قلب سپاه است معاویه سعی می کند او را وسوسه کند تا با خلع پدر ،او خلیفه شود
۴۰ هجری
امام حسن پیکر پدر را غسل و در مکانی نامعلوم دفن می کنند ،بعدها مشخص شد نجف بوده
بیعت اهالی کوفه ،عراق ،حجاز و ایران با او . شام و مصر بیعت نمی کند
امام در ۳۷ سالگی جوان ترین خلیفه مسلمین می شود
امام دستور می دهد تعدادی از جاسوسان معاویه اعدام می شوند و نامه ای به معاویه می نویسند و در آن او را تهدید می کنند ، معاویه از نظر سن و تجربه خود را برتر می داند .
۴۱ هجری
ران امام با خنجری توسط یک خارجی (خوارج) در مدائن زخمی می شود
صلح نامه امضا می شود
معاویه وارد کوفه می شود و مسلمانان را تهدید می کند
تاسیس سلسله بنی امیه اولین خلافت موروثی به مرکزیت دمشق
امام حسن و بنی هاشم کوفه را ترک و به مدینه باز می گردند
۴۲ هجری
زیادبن ابیه مسئول خراج امام علی در فارس با معاویه دیدار می کند .
برخی شیعیان به امام حسن زخم زبان می زنند .
۴۳ هجری
معاویه جنگ با خوارج را مانند کفار نمی داند .
عمروعاص در نود سالگی در مصر مُرد.
مناطقی از افغانستان به دست مسلمانان می افتد .
۴۴ هجری
تولد حسن مثنی ،او در عاشورا در کنار عمویش می جنگد و مجروح می شود
۴۵ هجری
معاویه حکومت بصره را به زیادبن ابیه می دهد او مادرش ایرانی بود و به روش حاکمان ایرانی لباس می پوشید و با پانصد محافظ به مسجد می رفت.
۴۷ هجری
به روایتی تولد حضرت قاسم
امام به عنوان یکی از فقهای صحابه میان میان مسلمانان جوان تر محل رجوع هستند
اعراب از چند مسیر به روم حمله می کنند
۴۸ هجری
امام حسن برای دومین بار همه اموالش را در راه خدا خرج کرد او نقس مهمی در پوشش بنی هاشم از نظر مالی داشت.
۵۰ هجری
شهادت در ۴۷ سالگی توسط همسرش
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
گوهرهای علی بن موسی الرضا
امام رضا(ع) فرمود:
خداوند متعال فرمان داده سه چیز همراه سه چیز دیگر انجام گیرد:
1 - به نماز همراه زکات فرمان داده است، پس کسی که نماز بخواند و زکات نپردازد نمازش نیز پذیرفته نمی شود.
2 - به سپاسگزاری از خودش و پدر و مادر فرمان داده است، پس کسی که از پدر و مادرش سپاسگزاری نکند، خدا را شکر نکرده است.
3 - به تقوای الهی فرمان داده و به صله رحم، پس کسی که صله رحم انجام ندهد تقوای الهی را هم بجا نیاورده است.
📚بحار الانوار، جلد 74، ص 77
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ابوهاشم جعفرى مى گوید امام رضا (علیه السلام) به من فرمود چرا تو را نزد عبدالرحمن بن یعقوب مى بینم؟
ابوهاشم گفت او دایى من است.
حضرت فرمود او درباره خدا سخن ناهموار و غیر قابل قبولى مى گوید، سخنى که با آیات قرآن و معارف اهل بیت ناهماهنگ است.
خدا را به صورت اشیا و اوصاف آن وصف مى کند، بنابراین یا با او هم نشین باش و ما را واگذار یا با ما بنشین و او را رها کن.
عرضه داشتم او هر چه مى خواهد بگوید، چه زیانى به من دارد؟
وقتى من آنچه را او مى گوید نگویم، چیزى بر عهده من نیست.
حضرت فرمود آیا بیم ندارى از این که عذابى بر او فرود آید و هر دوى شما را بگیرد؟
آیا داستان کسى که خود از یاران حضرت موسى (علیه السلام) بود و پدرش از یاران فرعون را نشنیده اى؟
هنگامى که لشکر فرعون کنار دریا به حضرت موسى (علیه السلام) و یارانش رسید، آن پسر از حضرت موسى (علیه السلام) جدا شد که پدرش را نصیحت کند و به حضرت موسى (علیه السلام) و یارانش ملحق نماید.
پدرش به راه باطل خود، دنبال فرعونیان مى رفت و این جوان با او درباره آیینش ستیزه مى کرد تا هر دو به کنارى از دریا رسیدند و با هم غرق شدند.
خبر به حضرت موسى (علیه السلام) رسید.
فرمود او در رحمت خدا است، ولى چون عذاب نازل شود از کسى که نزدیک گنهکار است دفاعى نشود.
📚 منبع: اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۷۴
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
✅دو نفر مسافر به مشهد آمدند،در آنجا به حضور حضرت رضا علیه السلام رفته و پرسيدند
ما از فلان جا آمده ايم،آيا نماز ما شكسته است يا تمام؟
🌺 حضرت رضا علیه السلام به يكي از آنها فرمود
نماز تو شكسته است
و به ديگري فرمود: اما نماز تو تمام است!
💠چون آنها از يكجا آمده بودند و هيچگونه فرقي در حد سفر آن ها نبود، لذا تعجب كردند كه چرا جواب مسأله دو گونه شد؟؟
🌷امام هشتم علیه السلام براي آن كس كه فرموده بود نماز تو تمام است و شکسته نیست،چنين توضيح داد:
⛔️زيرا تو به قصد ديدار سلطان ظالم آمده اي،
🔥 بنابراين سفر تو سفر گناه است و سفر گناه موجب شکسته شدن نماز نمي شود.
🌸به اين ترتيب امام رضا علیه السلام حتي در مسأله گفتن هم، مردم را از طاغوت و دیدار با ظالم برحذر مي داشت...
📚📚 منبع
وسائل الشيعه ج ۵
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
روزگار غم و اندوه به سر میآید
در پی شام سیهفام سحر میآید
پیر افسرده کنعان مبر امید که باز
یوسف گم شدهات سوی پدر میآید
غم مخور عاشق دل خسته که با پای نیاز
آنکه از بام تو رفته است ز در میآید
گر که یک روز نیامد به سر بام تو بخت
دل قوی دار که یک روز دگر میآید
تا که سیبی ز هوا باز فتد روی زمین
با دو صد پیچ و خم و زیر و زبر میآید
در پس پرده مسیحا نفسی هست که او
به توانبخشی و امداد بشر میآید
بینم آن روز که آن رفته من
نادم و خسته و آشفته ز در میآید
آه مخور حسرت مهتاب و بدان
از پس ابر سیه ؛ ماه به در میآید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شعر
من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم عکاسی و اجناس دیگری پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است. آن زمان تلفنهای عمومی با سکههای دو ریالی کار میکردند. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم: «دو زاری بده.»
او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: «اینها صلواتی است.»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «برای سلامتی خودت صلوات بفرست» و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد: «دو ریالی صلواتی موجود است.»
باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم همین را گفت.
گفتم: «مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟»
با کمال سادگی گفت: «۲۰۰ تومان، که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.»
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند. بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دست فروش از من خوشبختتر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد. در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: «برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.»
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم.
به او گفتم: «چه کاری میتوانم برایت بکنم؟»
گفت: «خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟»
گفتم: «پزشکم.»
گفت: «آقای دکتر شبهای جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد!»
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون: «شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم.»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam