امام صادق علیه السلام:
🔹إنَّ اَلْعِلْمَ خَلِيلُ اَلْمُؤْمِنِ وَ اَلْحِلْمَ وَزِيرُهُ وَ اَلْعَقْلَ أَمِيرُ جُنُودِهِ وَ اَلرِّفْقَ أَخُوهُ وَ اَلْبِرَّ وَالِدُهُ.
🔸همانا علم دوست مومن است و بردباری وزیر اوست. عقل فرمانده لشکر او، مدارا کردن برادرش و نیکی پدر اوست.
📚 الخصال (باب الثانی)
جلد ۲ صفحه ۴۰۶
از امام سجاد عليه السلام نقل شده است که فرمود:
کوفيان نزد امام علي عليه السلام آمده از نيامدن باران شکايت کردند و گفتند: (از خدا) براي ما باران بخواه ، اميرالمؤمنان عليه السلام به حسين عليه السلام فرمود: برخيز و از خداوند طلب باران کن !
او برخاست حمد و ثناي الهي به جاي آورده و بر پيامبر صلي الله عليه و آله درود فرستاد و عرض کرد: بار الها! اي بخشنده خيرات و نازل کننده برکات ! آسمان را بر ما سرشار ببار، و ما را از باراني بسيار فراگير، انبوه ، پر دامنه ، پيوسته ريزان ، روان و شکافنده زمين هاي خشک و تشنه - که با آن از بندگانت ناتواني را برداري و زمين هاي مرده را زنده سازي - سيراب فرما آمين اي پروردگار جهانيان.
امام دعاي خود را به پايان نبرده بود که ناگهان خداوند باران سيل آسا فرستاد.
عربي باديه نشين از برخي نواحي کوفه آمده و گفت : دره ها و تپه ها را پشت سر گذاشتم ، در حالي که آب يکي در ديگري از فراواني پيچ و تاب مي خورد.
#بحارالانوارج44ص187
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#داستان
⭕️ شاهی که برای ازدواج دخترش، مسابقه دروغگویی راه انداخت
«روزی روزگاری شاهی بود بیکار ومردم آزار. یک روز برای تفریح و خوش گذرانی اعلام کرد: هرکس بتواند دروغی بگوید که من باور نکنم دخترم را به عقد او در می آورم!
از وقتی این خبر در آن سرزمین دهان به دهان گشت، همه دروغ سازان از پیرو جوان به سوی قصر سرازیر شدند.
آنها به حضور شاه می رسیدند و با آب وتاب دروغ خود را تعریف می کردند. ولی شاه آن را باور می کرد و می گفت: چیزی نیست. من این دروغ را باور می کنم، خب ممکن است چنین چیزی اتفاق بیفتد.
در میان مرد زیرکی برای آنکه شاه دروغ دوست را سرجایش بنشاند، گفت که برایش سبدی بسیار بزرگی بسازند که نتوان آن را از دروازه بزرگ وارد پایتخت کرد.
پس از هفته ها سبد بافته و ساخته شد. مرد زیرک به قصر رفت و به حضور شاه رسید. شاه پرسید: تو چه دروغی با خودت آوردی؟
دروغ بزرگی که از دروازه پایتخت هم تو نمی آید و آن را باور نمی کنی!
شاه بلند خندید گفت: خیال کرده ای! هیچ کس نمی تواند سر من کلاه بگذارد.
مرد زیرک گفت: دروغ من، هم شنیدنی است، هم دیدنی باید کنار دروازه شهر بایید.
شاه گفت: فردا که خواستم برای شکار از شهر بیرون بروم می آیم و دروغ تو را می بینم و می شنوم!
صبح فردا شاه و گروهی از سوارانش از شهر بیرون رفتند که پشت دروازه سبد بزرگی را دیدند. شاه پرسید: این همان دروغ بزرگ است؟
مرد زیرک جلو آمد و گفت: بله قربان ولی ماجرای این سبدد رباره پدر شماست که پیش از این شاه این سرزمین بود.
- چطور مگر؟ چرا پای پدر مرده مرا به میان کشیدی؟
برای آنکه پدر شاه به پدر من بدهکار بود...
مگر می شود؟ پدر توکی بوده که از پدر من طلب داشته؟!
مرد زیرک نگاهی به زمین و نگاهی به آسمان انداخت و آهی کشید و گفت: قربان پدر من مردی بسیار پولداری بوده، آن قدر که نمی توانسته پول هایش را بشمارد. پدر شما هم که شاه بوده، در یکی از سال ها برای اداره کشور بی پول می شود. این شد که می آید واز پدر من قرض می خواهد. پدر من این این سبد را نشان می دهد و می گوید که اگر من هفت پیمانه سکه طلا به اندازه این سبد به شاه قرض بدهم گرفتاری او برطرف می شود؟
پدر شما هم می گوید که بله ... برای همین پدر شما به پدر من بدهکار است. حالا هم من آمده ام که هفت سبد سکه طلا را یعنی به اندازه این سبد از شاه بگیرم.
شاه تا این حرف را شنید، فریاد کشید: این دروغ است پدر من هیچ وقت پولی از کسی قرض نگرفته.
بعد روبه همراهانش کرد و گفت: چه حرف ها، این آدم دیگر از کجا آمده؟ دروغش از دروازه تو نمی آید. در همه این سرزمین یک نفر هم حرف او را باور نمی کند!
مرد زیرک با آرامش لبخندی زد و گفت: پس باور نمی کنید؟ حالا به پیمان خود وفا کنید و دختر خود را به همسری من در آورید!»
📚«قصه ما مثل شد» نوشته محمد میرکیانی
#خواندنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
طنز جبهه😁
آهنگ پلنگ صورتی
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
😁😁😁
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از ادارهکل آموزش و پرورش استان مرکزی
در پی استمرار برودت هوا و ضرورت مدیریت مصرف انرژی؛
🔴 مدارس، دانشگاهها، ادارات و بانکهای استان مرکزی در روز چهارشنبه تعطیل شدند
🔸با توجه به ورود توده هوای سرد به کشور، پایداری و استمرار برودت هوا، همچنین ضرورت مدیریت مصرف بهینه انرژی و صرفهجویی (بهویژه گاز و برق) بر اساس تصمیم کارگروه های مدیریت مصرف انرژی و مدیریت بحران استان؛ تمامی مهدهای کودک، مدارس، دانشگاهها، آموزشگاههای علمی آزاد، دستگاههای اجرایی، بانکها و شرکتهای بیمه تجاری و بازرگانی سراسر استان مرکزی (به استثنای دستگاههای خدماترسان و مراکزی که دارای نوبت کاری و کشیک هستند با تشخیص مدیر واحد ذیربط) در روز چهارشنبه ۲۸ آذر ماه با استفاده از ظرفیت بخشنامه دورکاری تعطیل اعلام میگردد.
🔹ضمنا با توجه به تأکید استاندار محترم مبنی بر تداوم ارائه خدمت به مردم، تعدادی از شعب مرکزی و یا منتخب بانکها در سطح استان بهصورت کشیک از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ فعال هستند.
🔹همچنین فعالیت مدارس برابر دستورالعمل ابلاغی از سوی اداره کل آموزش و پرورش در بستر شاد انجام میپذیرد.
🔸از عموم شهروندان درخواست میشود بهمنظور مدیریت مصرف انرژی، با مصرف بهینه گاز و کاهش حداقل ۲ درجهای دمای محیط، تنظیم دمای رفاه بین ۱۸ تا ۲۰ درجه سانتیگراد و صرفهجویی در مصرف برق، همراهی لازم را در راستای حفظ پایداری شبکه و بهرهمندی تمامی هموطنان از نعمت گاز و برق داشته باشند.
────────────────
اداره اطلاعرسانی و روابطعمومی
اداره کل آموزش و پرورش استان مرکزی
کانال شاد و ایتا: @medumarkazi
💠 #حدیث
💎 محبوبترین خلق خدا
🔻رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم:
الخَلقُ كُلُّهُم عِيالُ اللّه ِ و إنَّ أحَبَّهُم إلَيهِ أنفَعُهُم لِخَلقِهِ و أحسَنُهُم صَنيعا إلى عِيالِهِ
❇️ خلق، همه نانخور خدايند و محبوبترينشان نزد او، سودمندترينشان نسبت به خلقش و نيكوكارترينشان نسبت به #خانواده خويش است.
📚 بحارالأنوار: ۹۶ / ۱۶۰ / ۳۸
شخصی تعریف می کرد روزی در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان پیرمردی فریادش بلند شد. معلوم شد پسر بچه ای شیطانی کرده و ریگ داغی را به پشت دست آن پیرمرد چسبانده است. پیرمرد همراه با جیغ و داد می خندید. گفتند: چرا می خندی؟! گفت: یادم آمد که من پنجاه سال پیش که بچه بودم در همین جا همین کار را درباره پیرمردی کردم. ریگ داغی از سنگک گرفتم و پشت دست آن پیرمرد چسباندم و امروز به مکافات عمل پنجاه سال پیش رسیدم!! فریادم برای سوختن دستم بود و خنده ام برای مکافات عمل.
به نقل از: نشریه صفیر هدایت، شماره 30
هر کس به وزن یک ذره، عمل خیری انجام دهد آن را می بیند و هر کس به وزن یک ذره عمل بد کند همان را خواهد دید.سوره زلزال، آیه 8
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در (احصاء) شمارش و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند.
تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد بالاخره پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد.
گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دو م و... بار ... هم موفق شود و نصف شب شد.
پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسر ش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟
پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید.
نتیجه!
گاهی انسان به علت داشتن یک سری اطلاعات سطحی فکر می کند که با این اطلاعات باید تمام سوالات را جواب دهد یا آن هارا به گونه ای پیچیده و در هم کند اما دوستان عزیز همیشه به یاد داشته باشیم که هر سوال جواب آسانی دارد و نیازی نیست آن را عجیب و غریب تر کنیم. چون شما بار ها تجربه کرده اید که جواب سوالات بعد از حل آن ها چه قدر آسان بوده است.پس یادمان باشد علم و سواد قدمی است رو به جلو، نه پیچیده کردن دانسته های قبلی!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔺حدیث روز
امام على عليه السلام:
اِرضَ مِنَ الرِّزقِ بِما قُسِمَ لَكَ تَعِش غَنِيّا
به روزى اى كه قسمتت گشته راضى باش تا توانگرانه زندگى كنى
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
تعدادی میمون در کوهستانی زندگی می کردند. یک شب بادی وزیدن گرفت و باعث شد تا دمای هوا به شدت کاهش یابد. میمون ها که از سرما به سختی افتاده بودند به دنبال راهی می گشتند تا خود را گرم نگه دارند. ناگهان چشم میمون ها به کرم شب تابی افتاد که در آنجا بود. میمون ها روشنایی کرم را با آتش اشتباه گرفتند. مقداری چوب جمع کردند و بر روی کرم شب تاب ریختند. سپس شروع به دمیدن در چوب ها کردند تا آتش بگیرند.
پرنده ای که از روی درخت شاهد ماجرا بود به میمون ها گفت: خودتان را اذیت نکنید. این فقط یک کرم شب تاب است. آتشی در وجودش ندارد تا هیزم ها را شعله ور کند. میمون ها به حرف پرنده توجهی نکردند و به کار خود ادامه دادند.
مرد رهگذری از آن جا می گذشت و نصیحت پرنده را نسبت به میمون ها شنید. او به پرنده گفت: نصیحت اینها فایده ای ندارد. اینها نه می فهمند و نه قصدی برای فهمیدن حرف های تو دارند. بی جهت خود را به زحمت نینداز! نصیحت کردن میمون ها مانند کار کسی است که شمشیر خود را بر سنگی می کوبد تا تیزی اش را امتحان کند در حالی که سنگ بر اثر آهن تیز نمی شکند. این تلاش تو فایده ای ندارد و مانند کسی که شکرهایش را در آب پنهان می کند نتیجه ای نخواهی گرفت.
پرنده نصیحت های مرد رهگذر را نادیده گرفت. او برای این که حرف خود را بهتر به میمون ها بفهماند از درخت پایین آمد تا از نزدیک با آنها صحبت کند اما میمون ها با عصبانیت سر پرنده را از تنش جدا کردند.
#کلیله_و_دمنه
https://eitaa.com/hamkalam