eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.5هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
🌿🌺﷽🌿🌺 💌وظیفه‌ات رو انجام بده، اینکه چه اتفاقی میفته رو واگذار کن به خدا . هرکس بخدا تکیه و توکل کنه خدا براش کافیه .🌸🍃 اگه به منبع بی ‌نهایت متصل باشی گم کردن پول و خرج کردن ترسی و ناراحتی نداره اگر خدا یک جا نمیده یک جا محدودت میکنه برای این نیست که دریغی داره یا دوستت نداره برای اینکه که مزه با او بودن رو پیدا کنی یاد بگیری خدا رو همیشه و همه جا احساس کنی ....🌸🍃 اگه همیشه با این اسباب مادی تو رو خوشحال کنه، ایمان تو به اون معنایی پیدا نمیکنه. خوش به حال کسی که تو تنگناها تو فشار ها بلده رو خدا حساب باز کنه و بهش تیکه کنه.🌸🍃 برای خدا تعیین تکلیف نکنیم. نگیم تا اینکار حل نشه من به حرفت گوش نمیدم ... شما به دکتر و خلبان و مهندس ساختمونت اطمینان میکنی، اونا بنده خدان و پر از اشتباه، پس به خدا هم اطمینان کن که تنها مدبر و مالک و توانا و حکیم عالم هست. 👌خدا رو به عنوان مربی زندگیت قبول کن که با هر سختی یک گام تو رو به رشد و پیشرفت نزدیکتر میکنه. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه . البته خواهش میکنم به بابا اینها نگو اوضاع مالیش هم خرابه چون من بیش
🤝♥️ . پول جور کنه وبه من همین رو میگفت و انتظار داشت من باور کنم در حالی من دیگه اعتمادی بهش نداشتم آخه نه فقط یکبار بلکه هزاران بار بهم دروغ گفته هر بود و دیگه به قول معروف حناش رنگی نداشت به همین خاطر ازش همدام بهش یادآوری میکردم که چند روز دیگه تا پایان قول و قرارت با مصطفی مونده و هربار بیخیال میگفت خودم میدونم علقی مونده و هری تو فکرش هستم. مصطفی هم حسابی پیگیر بود و تقریبا روزانه تماس میگرفت و تاکید میکرد بهش اعتماد کنم. تا اینکه خبر رسید که برای مینا خواهر مجرد احمد خواستگار اومده و حدودا ده روزی بود عنتر مثلا قهر بود و خودش رو توی اتاقش حبس کرده بود و تنهایی میرفت اونجا غذا می خورد و احمد هم محلش نمیداد؛ احمد اومد و گفت بپوشید و جمع کنید بریم روستا خواستگاری خواهرم که عنتر گفت من نمیام ده روزه غذای درست درمون نخوردم و از ریخت افتادم احمد تا اینو شنید جوش آورد و با خشم گفت پس هیچ کدومتون رو نمیبرم والسلام و با خشم دست آتوسا رو گرفت و سمت بیرون پاتند کرد ازش که به سرعت سمتش رفتم و گفتم بچه رو کجا میبری؟ با اخم های در هم گفت با خودم میبرم و میارمش! نترس بچه مه هم گفت با خودم میپرم و نمیخورمش! میدونستم این لحظه اصلا مجال دعوا باهاش نیست و مطمن بودم تو این وضع خشم هر آن ممکنه کنترلش رو از دست بده و غذا بود منو بزنه اما نمیتونستم بزارم آتوسا رو ببره آخه خیلی بد و اونجام سر و سامونی نبود به بچم برسه به همین خاطر با صدای لرزون گفتم نه ولی بد غذاست و اونجا همه درگیر مراسم هستن بچم اذیت میشه! 1 احمد که دق دلی پروانه رو داشت با خشم گفت چی؟ نکنه فقط تو بچه زاییدی ؟! مردم بچه ندیدن؟! اینو گفت و با خشم رو برگردوند سمت در خروجی که دیگه منم و از اینکه میدیدم برای اینکه عنتر بی محلش کرده و باهاش نرفته ازش اینطو اینطور عصبی شده فوران کردم و بچه رو کشیدم سمت خودم و صبی شده فوران کردم و بچه دور ترسیدید گفتم بده من بچه ام رو! احمد باز بچه رو کشید و باز من تا اینکه دیدم زیر مشت و لگد های احمد دارم جون میدم. احمد منو اینقدر زد که سیر شد و با نفس نفس گوشه ای وایساد و منم احساس کردم پهلوی راستم چاقو خورده ولی با مکافات بلند شدم و رفتم سمت گوشی و بدون معطلی شماره پلیس صد و ده رو گرفتم که احمد دید اوضاع خرابه زد بیرون و کلانتری هم نزدیکمون بود به همین خاطر خیلی سریع پلیس رسید اما چون من با حال خراب آدرس داده بودم اشتباهی رفته بود در خونه همسایه و همینم شد که اونهام متوجه موضوع شدن و .
💎روزی مردی در بیابان در حال گذر بود که ندائی را از عالم غیب شنید: « ای مرد هر چه همین الان آرزو کنی، به تو داده میشود.» مرد قدری تأمل کرد، به آسمان نگاه کرد و گفت: میخواهم کوهی روبرویم قرار گرفته، به طلا تبدیل شود. در کمتر از لحظه ای کوه به طلا تبدیل شد. ندا آمد: « آرزوی دیگرت چیست؟ » مرد گفت: کور شود هرکه آرزو و دعای کوچک داشته باشد. بلافاصله مرد کور شد! آری وقتی منبع برآورده کردن آرزوهایت خداست، حتی خواستن کوهی از طلا نیز کوچک است. خدا بزرگ است، از خدای بزرگ چیزهای بزرگ بخواهید. از او خودش را بخواهید ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌
⭕️برای خوشبختی در زندگی مشترک به این نکات توجه کنید. ❏ معیارهای آرمانی انتخاب همسر را حذف و منطق را جایگزین کنید. چرا که هیچ کس کامل نیست. ❏ از چشم و هم چشمی و حسادت ها دوری کنید. هر کس باید از زندگی و داشته های خود لذت ببرد. ❏ ساده لوح و صادق باشید و اصلا به رفتار مرموزانه فکر نکنید . ❏ دروغ نگویید اما هر واقعیتی از زندگی گذشته تان را نیاز نیست بگویید. ❏ اعتماد کنید و شکاک نباشید. یکی از مهمترین مسائلی که میبایست به توجه کنید اعتماد به همسرتان است. ❏ مقایسه نکنید. چه و چه از مقایسه شدن ناراحت می شوند. فراموش نکنید شما در حال مقایسه ظاهر زندگی دیگران با باطن زندگی خود هستید. •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾
در درون هر مردی یک مرد آهنین وجود دارد که به صورت والد در درون شان فعال است. درموقع آقا مردآهنین درونش فعال می‌شود واگر همسراز جمله معجزه آسا حق با شماست استفاده کند عصبانیت آقا مانند آب روی آتش فروکش می کند.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت157 . پول جور کنه وبه من همین رو میگفت و انتظار داشت من باور کنم
🤝♥️ . خیلی زود شلوغ شد و همسایه هم که آدم خوبی به نظر می‌رسید با خانمش تا متوجه شدن من هوو دارم کمی پچ پچ کردن و گفتن بزار پلیس بره، الان عصبانی هستی یه تصمیم اشتباه میگیری بزار حالت بهتر بشه بعد تصمیم بگیر و از این حرفا که من گفتم و پلیسا رفتن ولی حالم افتضاح بود. قشنگ معلوم بود یه بلایی سرم اومده و توان بلند شدن هم نداشتم، همش گریه میکردم و پروانه هم انگار دلش سوخته بود روی مبل نشسته و حلما رو اروم میکرد ولی امید و آتوسا طبق معمول آویزون من بودن چون بسیار ترسیده بودن. یکساعتی همونجا توی سالن نشستم و هق زدم و پروانه هم مدام به احمد پیامک میزد و متوجه شدم بهش پیام داده بیا پلیسها رفتن و چند دقیقه بعد سر و کله شازده پیدا شد و بدون توجه به اشک ها و دردهای من و دلی که از من شکسته، سمت اتاق عنتر پا تند کرد و درم محکم بست، پشت بندش پروانه هم حلما رو جلوم روی زمین گذاشت و بی حرف رفت سمت اتاقش! دلم در اصطلاح هزار پاره شده بود، سمت راست شکمم درد میکرد، حالم بد بود اما نمیشد نشست، حلما بی تابی میکرد و آتوسا برای غذا گریه، به ناچار و با کمک دیوار بلند شدم و سمت اتاق خودم رفتم و با یه مکافاتی تونستم بچه ها رو راست و ریست کنم و خودمم بخوابم و اینم بگم که عنتر خانم چند باری که با اون حال خراب داشتم به کارهای بچه ها می‌رسیدم اومد بیرون و با تته پته گفت ببخش سارا، احمد قدغن کرده کمکت نکنم دیگه میدونی که الان عصبیه من ازش میترسم! اون شب تا صبح درد کشیدم و ناله کردم و جناب با سوگلیش توی اتاقشون بودن و صبح روز بعد بدون توجه به حال زار من آقا تنهایی رفت سمت روستا و منو تو همون حال زار رها کرد.با زحمت بلند شدم و پروانه هم دید احمد نیست کمی دلش سوخت اومد گفت چطوری؟! بهتری؟!‌ با حال بد گفتم نه خوب نیستم! باید برم دکتر اگه میتونی حلما رو نگه دار من برم که قبول کرد و آتوسا رو با خودم بردم.توی بیمارستان متوجه شدم یکی از دنده هام شکسته و دکتر که اومد بالای سرم خیلی ناراحت شد و گفت نباید در برابر شوهرت کوتاه بیایی چون اگه شکایتش رو نکنی قصر در میره و ممکنه باز این خشونت رو ادامه بده و خیلی زود پلیسا رو خبر کرد. .
­ اعتماد همسرتان را جلب کنید. بدقولی از مهمترین دلایل بی اعتمادی زوجین است. مراقب باشید  اگر می‌خواهید مورد اعتماد باشید حتی کوچکترین قول ها را نشکنید! ‌‌‌
بسیار زیبا و خواندنی 🍂🍃 یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟" قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. " عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود! فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس هایي را در آدم بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"...! ⚘|❀ ❀|⚘
🍃🌸🍃 باورهای گردویی در‌ زندگی🐒 🍃