مادر شوهر . . .
اگر خونه مادرشوهرتون رفتید و مادرشوهرن باهاتون سرسنگین رفتار کرد و خواستید این موضوع را با شوهرتون درمیون بذارید.
اینجوری بگیم😍:
عزیزم میدونم که تمام تلاشت رو می کنی که به من تو خونه مامانت خیلی بهم خوش بگذره
اما اتفاقی که امشب افتاد منو ناراحت کرد
امشب وقتی رفتیم خونه مامانت
احساس کردم اصلا به توجهی نداره
و حتی چند کلمه ای هم با من صحبت نکرد
اینجوری نگیم😕:
میدونی چیه همتون مثل هم هستید
حیف من که خودم رو بدبخت کردم عروس خانواده شما شدم،
مادرت که امشب عین ....
وقتی دلش نمیخواد منو ببینه
مجبوری منو ببری اونجا که حال همه رو بد کنه
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
🌿🌺﷽🌿🌺
«آرام زندگى كن!»
هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطافپذير نيست؛ با اين حال براى حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگرى ياراى مقابله با آب را ندارد!
نرمى بر سختى غلبه مىكند و لطافت بر خشونت. همه اين را مىدانند، ولى كمتر كسى به آن عمل مىكند!
انسان، نرم و لطيف زاده مىشود و به هنگام مرگ، خشك و سخت مىشود.
🍃گياهان هنگامى كه سر از خاك بيرون مىآورند، نرم و انعطافپذيرند و به هنگام مرگ، خشك و شكننده؛ پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده و هر كه نرم و انعطافپذير، سرشار از زندگى است.
آرام زندگى كن!
هرگز با طبيعت يا همنوعان خود ستيزه مكن و گزند را با مهربانى تلافى كن.
🦋پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : مدارا كردن با مردم نصف ايمان است و نرمى و مهربانى كردن با آنان نصف زندگى است.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔰#سبک_زندگی_اسلامی
-نبایستی زن و شوهر تصمیم بگیرند که خودشان هرچه گفتند، همان شود. آنچه خودشان میپسندند، آنچه را حتی آنها را تامین میکند، همان بشود. نه! اینطور نباید باشد.
_باید بنا داشته باشند که با هم "سازگاری" کنند. این "سازگاری" لازم است اگر دیدید مقصود شما تامین نمیشود، مگر با کوتاه آمدن، "کوتاه" بیایید.
(📖کتاب مطلع عشق
✍🏻مقام معظم رهبری)
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت160 خلاصه جلیل کلی گفت و نصیحت کرد و تهدید کرد و اصرار داشت جمع
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت161
منگی ام رو که دید نیشخندی زد و گفت الکی به من میگفت شوهرم بدون مهریه طلاقم داده و مهر حلال جون آزاد کردم ولی جدیدا متوجه شدم پول مهریه رو تماما گرفته و قشنگ میتونم براش خونه جدا بگیرم! فقط الان باید راضیش کنم! نگاه تحقیر آمیزی بهش کردم و گفتم یعنی فکر کردی من نمیفهمم؟! فکر کردی دیوانه هستم ؟! گفتی و من باور کنم؟! تو چوب و خطت پر شده جناب! دیگه وقت مکافاته! باز صداش رو ریز تر کرد و گفت نه دیوونه! ازش چک دارم و باهاش حسابی صحبت کردم و خامش کردم ولی هنوز دو دله! بعد سریع گوشی اش رو درآورد و پیامک های یک هفته پیش خودش و پروانه رو نشونم داد که درباره همون جریان بود و اوایل پیام ها پروانه مخالف بود ولی اواخرش دیگه داشت نرم میشد.احمد رو بهم با لبخند گفت خوب چی میگی عزیز من؟! گفتم شکایت من چه ربطی به پول اون زنک داره؟! نوچی از روی کلافگی کرد و گفت ده همین دیگه دختر! اگه تو از من شکایت کنی من باید چه خاکی توی سرم کنم؟ تو که میدونی من عصبی هستم و موقع دعوا دست خودم نیست و بعدش هم مثل خر پشیمون میشم؛ لحن کلامش پر از خواهش و التماس شد و گفت ببین دورت بگردم من به مصطفی قول دادم دیگه درسته؟! به جون آتوسا درستش میکنم و این زن رو جدا میکنم ولی تو هم جون امید شکایت رو پس بگیر تا برگردیم سر زندگی مون! باور کن مثل خر تو گل گیر کردم؛ یه غلطی کردم و عقدش کردم و حالا باید بهش برسم دیگه مگه نمیدونی این روزا زنها میتونن مهریه رو بزارن اجرا و از این مکافات ؟! عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم چقدر هم قیافه ات به آدم های پشیمون میخوره! پشیمونی از سر و صورتت میباره! گفت تو رو به جون امید قسم دادم پس رومو زمین ننداز به خدا نوکرتم! خلاصه اون شب کلی باهام حرف زد و گفت که خیلی زود قصد داره پروانه رو جدا کنه و میگفت حتی جاش رو هم سراغ دارم و چنتا خونه بالاتر ازخودمون یه مجتمع قدیمی هست که خونه هاش ارزونن ولی تا چند ماه دیگه مستاجر داره و باید یکم صبور باشی تا تخلیه کنن اونوقت پروانه رو میبرم اونجا. و نتیجه صحبت هاش این شد که به حرفش اعتماد کردم و ای کاش نمیکردم چون این کت.ک زدن هاش بعدها بازم ادامه پیدا کرد ولی حرفش درباره جدا شدن پروانه حقیقت داشت و واقعا تو فکر جدایی از من بود.بالاخره اینم برای اون روز من و زندگی پر از تلاطمم نقطه امیدی بود! همین که روزا سر خر پروانه رو نمیدیدم و صبحم رو با دیدن چهره کریه اش آغاز نمیکردم خودش فرجی بود.
#خوشبختی_چیست؟
💕 خوشبختی یعنی پشت در زایشگاه منتظر بمونی تا بچهت سالم بدنیا بیاد و ببینیش
💕یعنی همسرت بهت بگه چقدر بهت افتخار میکنه
💕یعنی وقتی از سرکار برمیگردی خونه صدای شوخی و خنده ،خانوادهت از پشت در شنیده بشه
💕 یعنی مریضت از بیمارستان مرخص بشه
💕 یعنی پدرت با دیدن تو زیر لب بگه الهی شکر برای این اولاد خوب
💕 یعنی یهویی همه رسانه ها اعلام کنند همه مرزهای کره زمین برداشته شد
💕یعنی همه انسانهای روی زمین یک روز کودک بشن وقلکهاشونو بشکنن و تمام
پولها را به طور مساوی بین همه تقسیم کنند
💕یعنی برای مادرت غول چراغ جادو بشی تا صدات کرد حتی تو خیالش
توحاضر بشی بگی جانم مادر
💕یعنی وقتی سرت را میندازی پایین راه بری چشمت به کفش پاره ای نخوره
💕یعنی دست هیچ انسانی بالا نره مگر برای دعا و نوازش
💕یعنی تو همین فضای مجازی صادق باشیم و اخبار دروغ و ساختگی به مردم ندیم که روحیه شون خراب شه.
💕یعنی طوری زندگی کنیم که هرگز نه دروغ بشنویم و نه دروغ بگیم
💕خوشبختی یعنی صلح. یعنی آرزوی مرگ نکنیم برای هیچ ملتی. چون گریبان
خودمونو میگیره و خدا با ما قهر خواهد کرد
💕خوشبختی یعنی انسان بودن
🔹واقع بینی در تعیین مهریه ازدواج :
«هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُن»
در خرید لباس به جیبت نگاه میکنی،
در مهریه خانم هم به جیبت نگاه کن !
گاهی افرادی میآیند نزد بنده عقد بخوانند، میگویم: چند تا؟ میگوید: هزار سکه!
هر چه اینها را نگاه میکنم که به این قیافه میخورد؟
میگویم: تو حضرت عباسی تا آخر عمرت هزار سکه میتوانی جمع کنی؟ چرا شوخی میکنید؟
میگوید: حالا چه کسی داده ؟
میگویم: اگر دامادی لحظهای که عقد میخواند، نیتش باشد که: بگو هزار سکه، من که بناندارم بدهم ! اگر نیتش باشد که ندهد، هر دفعه پهلوی خانم میرود انگار زنا میکند.
شوخی که نداریم. اول زندگی چرا با دروغ؟ در تعیین مهریه نگاه به جیبت کن !
مباحث حاج اقا قرائتی
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
همسرانه
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت161 منگی ام رو که دید نیشخندی زد و گفت الکی به من میگفت شوهرم بد
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت162
.من رفتم و به احمد رضایت دادم و نگم که کل خانواده ام روزی هزار بار زنگ میزدن و شماتتم میکردن و فقط مصطفی بود که با اینکه مثل جلیل قصد داشت تلافی رو سر احمد دربیاره اما بازم معتقد بود که اگه عنتر خانم خونه اش جدا شد بمون سر زندگیت و فقط به خاطر بچه هات ادامه بده چون اگه بری ضربه بدتری میخورن! که همونم به خاطر این مدت و فشار روانی بیش از حد روم رفتم پیش روانپزشک و بهم دارو داد ولی از ترس احمد و زنش نخوردم چون میترسیدم انگ دیوونگی هم بهم بزنن؛ آخه چند وقت پیش پروانه بهم گفت احمد اینطور بهش رسونده بود که میخواد تو رو( یعنی سارا رو) طلاق بده و من موندگار بشم چون انگار بهت شک کرده بود که با شوهر سابق من سر و سری دارید و از این حرفا و من یه بار از احمد درباره اش پرسیدم که گفت دروغ میگه و میخواد حرف توی دهن من بزاره و از این حرفا.
خلاصه قرار بر این شد که یه دو ماه دیگه مستاجر بلند شه و خانم بره خونه جدید که همونم کلی کلاس میزاشت من با پول خودم دارم میرم ولی برای من اصلا اهمیتی نداشت چون داشتم از زندانی که اون زنک برام درست کرده بود خلاص میشدم.
توی اون دو ماهه رفتار های عجیبی از پروانه میدیدم مثلا یه روز اومد و با بی شرمی بهم گفت احمدا ازم بچه میخواد که وقتی اینو ازش شنیدم انگار با پتک زدن توی سرم و با خشم گفتم به من چه که اینها رو بهم میگی؟ که حق به جانب گفت چه میدونم؟! احمد گفت بهت بگم! شبش از احمد پرسیدم که باز اون ابراز بی اطلاعی کرد و یا اینکه هر شبی که نوبتش بود احمد بره پیشش خانم از عصر انواع معجون ها رو برای خودش و احمد درست میکرد و میگفت ضعیف شدیم میخوام قوی بشیم و منه ساده نمیدونستم خانم دنبال بچه است.
#تربیت_فرزند
پدر و مادر عزیز...🥰
⛔برچسب خسیس زدن به کودک ممنوع⛔
🪁این حس خودمحودی که ما بهش میگم خساست، در کودک تا ۳سالگی اوج میگیره و تا ۵سالگی از بین میره و کاملاً طبیعیه🤫
✅سعی کنید با قصه و بازی صفت های خوب رو به کودک آموزش بدید👌
❌هرگز کودک رو وادار نکنید که وسایل و اسباب بازیاش رو به دیگری بده❌
🪀اجبار فقط باعث لجبازی و کینه فرزندتون نسبت به همبازیش میشه😱
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت162 .من رفتم و به احمد رضایت دادم و نگم که کل خانواده ام روزی هزار
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت163
.
بله پروانه دنبال بچه بود تا جاپاش رو محکم تر کنه و حتی متوجه میشدم که توی این کار مصره و چند بار با احمد رفته بودن عطاری و دارو های جورواجور گرفته بودن و میخوردن و یه بارم به من گفت من میخوام بچه دار بشم و به همین خاطر میرم دکتر و اگه نشم هم برمیگردم پیش شوهر سابقم که حقی ازش گردنم نباشه(مثلا میخواست بگه به خاطر بچه از شوهر سابقش طلاق گرفته چون انگار مشکل از اون بنده خدا بوده) و من هرروز از احمد میپرسیدم پس چی شد این خونه جدا که گفتی که اونم میگفت منتظرم تخلیه کنن.
داداشا هم جز مصطفی همه باهام قهر بودن فقط حدیث و شیوا و مادر و پدرم باهام ارتباط داشتن و مادرم هربار که زنگ میزد اول کلی نصیحت میکرد بعد میدید گوش نمیدم تند میشد و آخر سرم گریه و قطع میکرد. دیگه نزدیک های بهمن ماه بودیم که احمد طبق قول و قرارش با مصطفی قولنامه خونه ای رو برای عنتر اجاره کرده بود رو آرود و نشونش داد و مصطفی هم خیلی نصیحتم کرد و گفت حالا که داره ازت جدا میشه سرت به زندگیت باشه و فقط فکر بچه هات رو بکن و کاری نداشته باش به اون زنک! سر به سر احمد هم نزار زیاد چون عصبی هست ممکنه باز یه غلطی کنه که اونوقت دیگه خ.ونش حلاله.
البته خانواده ای که توی خونه عنتر ساکن بودن با التماس به صاحبخونه گفته بودن تا بعد از عید فرصت بدن تا اونها بتونن جای جدید پیدا کنن که اونم با رضایت احمد قبول کرده بود و من باید تقریبا سه ماه دیگه حضورش رو تحمل میکردم و از طریق حدیث و مادرم به خانواده ام اطمینان دادم حالم خوبه و زندگی ام رو دوست دارم و اون زنک مزاحمتی برام نداره!
تا اینکه نزدیکای اوایل بهمن مادر و پدرم قصد سفر کربلا داشتن که زنگ زدن و حلالیت طلبیدن و همین لحظه دیدم پروانه داره اون طرف گوشی بال بال میزنه! اصلا بهش محل ندادم و قطع کردم که اومد پیشم و گفت سارا مادرت داره میره کربلا؟! سری به تایید تکون دادم که گفت میشه پول بهت بدم براشون کارت به کارت کنی اونجا برام بندازن تو حرم؟ آخه حاجت دارم! نفس عمیقی کشیدم و اصلا نتونستم مخالفت کنم! من اعتقاد شدیدی به امام حسین(ع) دارم و اینکه یه نفر کاری در رابطه با آقا داره ولو اینکه دشمن هم باشه مخالفت نمیکنم با مکثی گفتم بده براش میفرستم و بهش میگم مال تو هست! با من من گفت یعنی مادرت بدش نمیاد؟! گفتم برای آقا باشه نه! حساب آقا فرق داره!
خلاصه مادرم و پدرم رفتن و برگشتن و ما به همراه عنتر رفتیم روستا تو ولیمه شرکت کنیم و این اولین باری بود عنتر رو نزدیکان من میدیدن!
.