❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت167 .من رفتم و به احمد رضایت دادم و نگم که کل خانواده ام روزی هزار
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت171
.
رفتار و حضور پروانه توی خونه من و قیاس ناخوادگاهش با من توسط احمد سبب شده بود که بیش از پیش متوجه بشه چه غلطی کرده ولی به قول خودش دیگه وسط ماجرا بود و نمیخواست بیاد بیرون.
اون شب من زود خوابیدم ولی آخر شب دیدم عنتر با پررویی وارد شد و رفت اتاقش خوابید.
اصلا محلش ندادم تا روز بعد خانم اول صبح پاشد و رفت خونه رو تمیز کنه و احمدم که دیگه زورش به خانم نرسیده بود مجبور شد همونطور و با همون وضع خونه اسباب کشی کنه براش و عنتر عروس رفت خونه خودش و قلب من یه نفس راحت کشید بعد از چند ماه. احمدم دور از چشمش گفت آخيش از دستش راحت شدیم!
هرچند رفتن پروانه عالی بود اما مشکلاتی هم در پی داشت و اونم اینکه احمد حالا یه شب پیش من بود، یه شب پیش عنتر و یه شب هم توی شرکت شب کار بود و مجبور بود بمونه و این برای دخترای من سخت بود آخه احمد هرچند در حق من بدی زیاد میکرد ولی برای بچه هاش یه بابای فوق العاده بود و البته آتوسا و حلما بیشتر بهش وابسته بودن و یه شب نمیدیدنش بهونه میکردن.
احمد هم با اینکه نمیگفت ولی معلوم بود با خانم گهگاه دعوا میکنن و ازش دل خوشی نداره ولی خوب خود کرده را تدبیر نیست و چون تف سر بالا بود ناچار به سکوت میشد. احمد روز به روز اخلاقش با من بهتر میشد و به نسبت از عنتر دور تر ولی خوب خانم سیاست هم داشت و احمد رو هر طور بود میکشید سمت خودش.
دیگه زندگی من هرچند با دل شکسته اما افتاده بود روی روال و همین که صبح به صبح روزم رو با چهره کریه عنتر آغاز نمیکردم خودش برد بزرگی بود البته رفت و آمد میکرد و گهگاه هم مثلا جنبه خواهری اش گل میکرد و می اومد و سفره دل باز میکرد و بد احمد رو میگفت و میگفت خدایی این همه سال تو چطور با این مرد ساختی؟ واقعا احمد بعضی وقت ها قابل تحمل نیست.
اینم بگم که مسیر کل خانواده احمد به تهران خونه من بود و هیشکی خونه پروانه نمیرفت چون میدونستن خوش مهمون نیست.
یادمه یه مدت کسری پسر شاهین و توران اومده بود تهران و توی شرکتی احمد کار میکرد مشغول شده بود به همین خاطر احمد آوردش خونه من و ازم خواهش کرد اینجا مدتی بمونه تا پدر و مادرش براش خونه اجاره کنن و توران هم زنگ زد و برعکس همیشه که طلبکار بود این بار با خوشروئی ازم خواهش کرد مدتی کسری رو تحمل کنم منم مخالفتی نکردم و کسری خان وارد زندگی من شد و روزا با احمد میرفت سر کار و شبها می اومد و همش هم خونه من بود و اینم بگم دیگه نصف شهرک میدونستن ما با هم هوو هستیم و دیگه زندگی ما براشون جذاب بود و به قول معروف نقل محافلشون بودیم.
.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت171 . رفتار و حضور پروانه توی خونه من و قیاس ناخوادگاهش با من توسط
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت172
موضوع کسری و پروانه یه نمونه از طرز رفتار خانم بود که اصلا مورد پسند احمد و خانواده اش نبود. مثلا اینکه یه روز احمد پیام داده بود به سوگل زن سینا و احوالپرسی کرده بود که عنتر متوجه شده و یه دعوای حسابی باهاش کرده بود که چرا به زن برادرت پیام احوالپرسی دادی؟ احمد هم گفته بود دلم خواست و زن برادرمه؛ فکر نکن به زور اومدی تو زندگی من حالا میخوای رابطه قوم و خویشی ام رو هم به هم بزنی! و حسابی سر این موضوع دعواشون شده بود که وقتی همون روز آتوسا خیلی بهونه باباش رو کرده بود و از قضا نوبت خونه عنتر بود، من سرزده رفتم در خونه شون میشنیدم صدای شکسته شدن ظرف و شیشه و بشقاب و داد و هوار احمد و پروانه رو! احمد همش عربده میزد و فحش میداد و میگفت این آه شوهر بدبختت هست که تو این منجلاب گیر کردی و اونم با جیغ میگفت وضع تو هم نتیجه آه سارا هست که اینطوری کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتی! دیدم دعوا بالا گرفته اروم در نیمه باز رو هل دادم و داخل شدم و دیدم واقعا خونه شده میدون جنگ! و دوتاشون وسط اون همه اشغال نشسته بودن و از خشم نفس نفس میزدن! به روی خودم نیاوردم و برگشتم خونه خودم که شری گریبانم رو نگیره. یک ساعت بعد احمد با توپ پر اومد و هرچی فحش بلد بود بار پروانه کرد و آخر سر بهم گفت توی خونه حبسش کردم که ادب بشه و تو و امید تا دو روز دیگه که نیستم از تراس براش کوفت ببرید بخوره! از لحن خشمگینش ترسیدم و سری به تایید تکون دادم و طبق قرار تا دو روز براش غذا میبردم و از تراس بهش میدادم که حالت چهره اش مظلوم شده بود و با اشک گفت ای کاش به جای اون احمد فلان فلان شده تو شوهر من بودی! از بس تو خوبی و مسئولیت پذیر! خدا وکیلی نمیدونم چطور این همه سال این مرد رو تحمل کردی! میگفت و من سکوت کرده بودم ولی دلم پر از حرف بود! حرف هایی که گفتن و نگفتنش سودی برای من نداشت. خلاصه تا دو روز احمد همینطور خانم رو زندانی کرده بود و با این رفتارهاش بیش از پیش حرصش میداد.
یا مثلا بعضی روزا که نوبت خونه پروانه بود دخترام خیلی بهونه میگرفتن و دیگه زورمم بهشون نمیرسید و میرفتن در خونه اش و به قول یکی از همسایه ها اینقدر پشت در ضجه میزدن و این زن دلش نرم نمیشد درو براشون باز کنه و یا هزاران مورد شبیه این که وقتی احمد ناخودآگاه مقایسه میکرد هرروز بیش از پیش اطمینان پیدا میکرد که حماقت کرده ولی حیف که بعضی چیزها رو نمیشه فراموش کرد و بی وفایی احمد هم از اون موراد بود.
.
🍃🌸
👈 چیزی که زن ها درمورد مردها تنفر دارند
💔 قابل پیش بینی بودن
زن ها واقعاً از مردان قابل پیش بینی که هیچوقت کار متفاوتی انجام نمی دهند، بدشان می آید. آنها عاشق مردانی هستند که سرشار از سورپرایزهای عالی اند.
💔 اولویت دادن به دوستانشان
اگر از گذراندن وقت با دوستانتان خیلی بیشتر از همسر یا نامزدتان لذت می برید و همسرتان هیچوقت نمی تواند ساعتی دو نفره با شما داشته باشد، مطمئناً یک جای کار می لنگد.
💔 مدام بحث کردن
زن ها از مرد هایی که هر صحبت کوچک را به بحثی ادامه دار و مشاجره تبدیل می کنند خوششان نمی آید.
💔 دید زدن خانم های دیگر جلو چشم آنها
با اینکه نگاه کردن به خانم ها برای برخی آقایان مسئله ای عادی است (البته نه زیاد از حد آن)، اما وقتی این کار را جلو زن زندگیتان انجام دهید مشکل ساز خواهد شد.
💔 وابستگی
اعتماد به نفس و استقلال ویژگی هایی بسیار جذاب در آقایان است، اما وابستگی و نا امنی اینطور نیست. زن ها دوست ندارند با مردانی باشند که به خودشان اعتماد ندارند و برای روابط، کار و دوستی هایشان نیاز به تایید دائمی دارند
💛🧡❤
دختر ایده آل😂😒
✍🏻جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود
🔹جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد
🔹جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد
🔹جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
🔹جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته
♥️🍀
💫
همیشه یادتان باشد که زندگی پیش کشی است برای شادمانی و خوب زیستن.
لبخند زیباترین آرایش هر فرد است و مثبت اندیشی کلید خوشبختی، زندگی کوتاه تر از آن است که خود را به خاطر مسائل بی ارزش دچار استرس کنید. کمتر قضاوت کنید و بیشتر بپذیرید.
همان گونه که خدا دوست دارد زندگی کنید.
اهمیت ندهید که دیگران درباره شما چگونه فکر می کنند و چه می گویند...
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
گالری طلای نائومی با شعار «قُلکِت رو دستت کن» خالق ایدههای شماست😍
😱طلای دسته دوم نخر وقتی میتونی بدون اجرت بخری تازه بدون مالیات👇
🌟فروش طلا با اجرت مناسب
🌟طراحی وساخت ایدههای شما
🌟طراحی و ساخت پلاک و انگشتر با حک دلخواه
🌟فروش زیور آلات کادویی و سبک
فروش به صورت آنلاین📦
⭕️آدرس کانال:
@naomigoldgallery
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت172 موضوع کسری و پروانه یه نمونه از طرز رفتار خانم بود که اصلا م
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت173
خلاصه روند زندگی من به همین ترتیب لنگان لنگان به جلو میرفت و با اینکه عنتر خانم خونه اش جدا بود ولی گهگاه بحث و درگیری و دعوا و قهر و آشتی هم در کار بود و منی که روز به روز پوست کلفت تر میشدم و احمدی که روز به روز بیشتر پشیمون میشد و رابطه اش رو هم باهام صمیمی تر میکرد. تا اینکه یه روز دختر همسایه پروانه که باهاش دوست بود و از جیک و پوکش خبر داشت یواشکی بهم گفت هوو ات حامله است! باز انگار آب سرد ریختن روم ولی خودم رو کنترل کردم و به احمد گفتم که اونم اول انکار کرد و بعد با بی میلی گفت نگران نباش اون فیبروم داره بچه ازش نمی مونه! مثل اون قبلی س...قط میشه! باورم نشد و خلاصه متوجه شدم بله خانم فیبروم داره واقعا ولی بچه اش براش موند و روز به روز شکمش بیش از پیش بالا می اومد و به تبعش رفت و آمدش با من بیشتر شد. سختم بود مثل تمام روزایی که پشت سر گذاشته بودم اما حالا مصمم تر از قبل برای ادامه دادن بودم و واقعا خدا رو شکر کردم که جدا نشدم چون معلوم نبود چی به سر بچه هام و به خصوص حلمای عزیزم می اومد. حلما دختر معصوم من که در اون همه شرایط بد و پر از استرس من به دنیا اومد از لحاظ روحی فوق العاده حساس و زود رنج بود و با اینکه حالا دختر بچه ای چهارساله بود اما بیش از حد گوشه گیر و غمگین به نظر میرسید که سعی میکردم بیشتر باهاش وقت بگذرونم اما نمیدونستم اینها اثرات فشارهای روحی و روانی ای هست که به خاطر اون زن به سر طفل معصومم اومده.
دیگه امید هم بزرگ شده بود و تازه فهمیده بود پروانه واقعا چه نسبتی با ما داره و در اصطلاح چه خاکی توی سرمون شده به همین خاطر یه روز تو دروان بارداری پروانه یواشکی میره توی تراس و آتیش میندازه خونه عنتر و خونه اش آتیش میگیره!
.
476.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2 جا سکوت کن:
1_کاری که به تو ربطی ندارد
و هیچ اطلاعی در
موردش نداری زیرا
ممکن است ندانسته
تهمت بزنی و قلبی بشکنی
2_در پیشگاه خداوند
سکوت کن تاصدای
خداوند بزرگ را بشنوی
او میگوید من کنارت هستم🌸
─━━━━⊱⭐️⊰━━━━─
☕️ 𝐉𝐨𝐢𝐧 :
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت173 خلاصه روند زندگی من به همین ترتیب لنگان لنگان به جلو میرفت و
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت174
خونه آتیش میگیره و احمد هم که توی حیاط بوده سریع میاد بالا و به سرعت جلوش رو میگیرن ولی خوب خسارت هم زده بود به خونه که همین کارم سبب شد کار برای من تراشیده بشه و مجبور بشم دو روز تموم با کمک پروانه خونه رو بشوریم و تمیز کنم البته اینم بگم که هیچگاه احمد به روی امید نیاورد که کار تو بوده چون بهش حق میداد و از طرفی فوق العاده بچه دوست بود .
امید بچه ام دیگه بزرگ شده بود و شده بود پشتیبان من و به تبعش دیگه احمد کمتر جرات میکرد دست روی من بلند کنه. و وقتهایی هم عنتر می اومد خونه ام باهاش طوری برخورد میکرد که از اومدنش پشیمون میشد.
تا اینکه شد مرداد ماه و رسید تولد احمد که پروانه با عشوه گفت من براش کیک میپزم و مهمونی رو توی خونه تو بگیریم منم از خدا خواسته قبول کردم چون اصلا دوست نداشتم زیاد برم خونه اش. خوب یادمه ماه رمضان هم بود که خانم عصر با شکم ورقلمبیده وارد شد و گوشه ای نشست و چند دقیقه بعد هم احمد اومد و با دیدن تزئین خونه جا خورد و ذوق زده گفت چه خبره که پروانه با عشوه گفت تولد عشق منه! اینو گفت و یهو متوجه شد جلوی من سوتی داده به همین خاطر سریع حرف رو عوض کرد و با عشوه کیک رو رو دست گرفت و رفت سمتش و ازش استقبال کرد. منم سفره شام کشیدم و بعد از صرف شام یهو دیدم پروانه داره به خودش میپیچه با تعجب نگاش کردم و گفتم چی شد؟! آخی کرد و گفت درد دارم! فکر کنم درد زایمان باشه! احمد دستپاچه شده بود اما من چون خودم درد تنهایی رو کشیده بودم بازم برای رضای خدا رو به احمد گفتم پاشو احمد پاشو بریم بیمارستان!
هنوز مادر پروانه که میشد خاله احمد قدم رنجه نکرده بود و حالا دخترش داشت میزایید.
به ناچار دوتا دختر رو که از اینکه ما یهویی لباس پوشیدیم بریم ترسیده بودن رو آروم کردم و سپردم به امید زندگیم که با اینکه سنی نداشت اما توی همون سن کم مرد شده بود.
به سرعت رسیدیم بیمارستان و خانم بعد از چهار ساعت دخترش به دنیا اومد و احمد هم با اینکه خیلی سعی میکرد ذوقش رو کنترل کنه که مثلا من ناراحت نشم اما به وضوح مشخص بود ذوق مرگه آخه همونطور که قبلا هم گفتم دختر خیلی دوست داشت.
پروانه رو آوردن بخش و به ناچار به احمد گفتم فقط بهم پول بده برای لباس و وسیله خریدن برای بچه و خودت برو که با شرمندگی نگاهی به چهره ام انداخت و نگاهش پر از حرف بود؛ پر از شرمساری، پر از پشیمانی، پر از درد!
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
#چه_حرفی_گفتی
بدهکارند بعضی ها!
همان هایی که میدانند با "بودنشان" حالِ یک نفر را میتوانند خوب کنند اما دریغ میکنند خودشان را...
باید یک روزی یک جایی جواب گو باشند...
جوابگویِ دل هایی که شکستند...
پاسخگویِ آدمهایی که صبح تاشب تمام فکر و ذکرشان این است که یک پیغام از مخاطبی که میخواهند به دستشان برسد!
دریغ نکنید ازکسی خودتان را...
افتخار کنید از اینکه کسی با وجودتان حالش خوب میشود...
خودتان را صرفش کنید...
یک نفر هم یک نفر است...
خنده هایِتان را دریغ نکنید مخصوصا برایِ آدم هایِ خاص زندگیِتان!
تا میتوانید باشید،تا میتوانید دلیلِ خنده هایِ ازته دل باشید...
فرقی نمیکند،خواهرید مادرید
هرچه هستید باشید و بخندانید...
و این را بدانید که حداقل یک نفر در زندگیتان هست که میتوانید حالش را خوب کنید،و حتما یک نفر هست که میتواند حالِتان را خوب کند!
و چقدر قشنگ میشود اگر این "حالِ دل خوب کردن ها" متقابل باشد!
پس تا میتوانید "طلبکار"خوبی کردن باشید نه "بدهکار"...!
#زهی_حیدری
🍃🍃🍃🌼🍃
*