eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.5هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
خانوم وآقای خونه! گاهی درگیریهای روزمره زندگیو، دور بزنید! مثل روزهای اول، دونفره وعاشــقانه باهم قرار بذارید. رفاقت ومحبتتون رو ، بهم خیلی بیشتر میکنه...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت176 تا اینکه یه روز احمد اومد و خود به خود حرف رو پیش کشید که اره
🤝♥️ بعد رو کرد سمت من و گفت سارا خواهر، ببین دوباره اومدی توی این خونه، ازت انتظار دارم با سوگل(زنش) مثل دوتا خواهر باشید و دیگه کسی صدامون رو نشنوه باشه؟! با بی میلی گفتم آخه برادر من کی بدی کردم که حالا بخوام... پرید تو حرفم و با اخم و سر به زیر ولی با لحنی ملایم گفت میدونم خوبی خواهر اما ممکنه پیش بیاد... خلاصه با نصیحت سینا اولین لرز به جونم افتاد ولی سعی کردم صبور باشم و حالا که داشتم مجدد زندگیم رو جمع میکردم و احمد داشت متوجه اشتباهش میشد، نمیخواستم تنشی توی زندگیم باشه چون بیشتر از همه حلما حساس بود و حتی وقتی کسی صداش رو بلند میکرد بچه ام می‌ترسید و مضطرب میشد. چند روزی اونجا بودیم که گوشی اتاقم زنگ خورد و وقتی جواب دادم دیدم پروانه است که اون ور گوشی مثل ابر بهار گریه میکنه که چرا رفتید؟ حالا که رفتید چرا بی خبر رفتید؟ احمد قهر بود تو چرا نگفتی و از این حرفا که با بی میلی گفتم خودت زن احمد هستی دیگه! می‌شناسیش! چیکار میکردم؟ ازش میترسیدم و این حرفا و عنتر خانم قطع کرد ولی معلوم بود حسابی خورده تو برجکش ولی برای من خوب بود این دوری و دوستی چون نمیدیدمش و روان خودم و بچه هام آسوده تر بود. خیلی زود احمد گله رو خرید و از پول مقداری اضافه اومد که احمد داد دست من و با مهربونی گفت مال خودت عشقم! هرچی دوست داشتی بخر و منم کم نمیزاشتم برای زندگیم و هر ماشینی می اومد خیابون و چیزی میفروخت بهش سر میزدم و شده بود یه تیکه جنس میخریدم و اینقدر ساده بودم که نمیدونستم باید این چیزا رو از جاری حسود مخفی کنم و همین شد که دعوا باز توی خونه سینا بلند شد که چرا احمد اینقدر به سارا اعتماد داره که عنان خرج و مخارج زندگیش رو داده اون و تو با من اینطور نیستی! این حسادت ها و بحث ها رنجم میداد و بدتر یادآور خاطرات تلخم از این خونه میشد و دیگه کم و بیش سعی میکردم روزا بیشتر برم پیش مادرم و مادرمم برعکس همه که با شرایط زندگی من تقریبا کنار اومده بودن(چون خودم الکی میگفتم راضی هستم) مادرم همچنان تاکید داشت طلاق بگیرم و به این خفت ادامه ندم که قبول نمیکردم و همچنان مصر به ادامه بودم تا اینکه چهار ماهی گذشت و احمد گفت بریم تهران! گفتم چرا؟ گفت میخوام به پروانه خرجی بدم! با تعجب گفتم خوب بریز به حسابش! نیشخندی زد و نوچی کرد و گفت باید دستی برسونم بهش! تعجب کردم آخه دلیلی نداشت این کار ولی خوب که فکر کردم حس کردم احمد میخواد با این روش تحقیرش کنه و بگه حتی پولم دستی بهت میدم. رفتیم تهران و احمد بردم نزدیک خونه پروانه و پولی گذاشت کف دستم گفت این رو بده همسایه بگو بده به پروانه.
سیاست زنانه 👸 ❌از همسرتون متوقع باشید که شما رو بیینه. 🌺ولی خیلی مهمه که این نیاز رو با ظرافت بهش بفهمونید، 💢اینکه بیاین مستقیم بهش بگین: تو اصلاً من رو نمیبینی!! 🦋مثلاً اگه رفتید آرایشگاه و ابروتون رو مرتب کرده اید ⭕️به همین سادگی نگید:  شوهرم که این چیزها حالیش نمیشه! ... بلکه از فرصت استفاده کنید. ❣ برید با ناز و خنده و شیطونی جلوش رژه برید😍 ❣و بگید یک دقیقه بهت فرصت میدم که بگی من چه تغییری کرده ام و گرررنه ... 🥲 ❣اگه درست جواب داد که هرجوری خودتون صلاح میدونین تشویقش کنید🎉🫂 ❣و اگه درست نبود هم با شیطنت بگید این دفعه به خاطر ابروی خوشگلم می بخشمت! ...  😉 ♨️خلاصه که عادتش بدید به تغییرات مثبتتون عکس العمل نشون بده...🥰 ❤️
❗️یه مادرشوهر دارم که... مادرشوهرم مدام حرف میزند. او مدام اعتراض میکند و گلایه دارد. 🌀هیچ حرف مرا قبول نمیکند و فقط منتظر است من یک کلمه بگویم تا مخالفت کند. توی تصمیماتم دخالت میکند و شوهرم را علیه من پر میکند. موقع دعوا چادرش را گره میزند دور کمرش و شروع میکند داد و بیداد. من هم یک کلمه نمیتوانم بگویم. ترفند مقابله با اینطور مادرشوهر ها فقط سکوت 🤐 است.  🌀جلوی انها هیچ چیز نباید گفت. باید سکوت کرد. حرفی اگر داشتی و تصمیمی باید به شوهرت بگویی. باید از زبان او بشنوند و تو در سایه باشی. برای مقابله با انها باید سکوت را تمرین کرد. بیشتر و بیشتر. انوقت می بینید که زندگیتان میشود بهتر و بهتر.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت177 بعد رو کرد سمت من و گفت سارا خواهر، ببین دوباره اومدی توی این
🤝♥️ این روند چند بار دیگه ام ادامه داشت و من چیزی نمی‌رسیدم چون میدونستم احمد خودش هم از وضع حاضر دلگیره ولی خوب به قول معروف حالا نه راه پیش داشت نه پس خلاصه ما دامداری زدیم ولی روزای بد من باز داشت تکرار میشد چون باز اختلافات سینا و احمد شروع شد و سر هر حرف چرتی یه شری به پا میشد! نمیدونم این مرد چه مشکلی با من و زندگیم داشت و چه هیزم تری بهش فروخته بودم که اینطور باهام رفتار میکرد! مثلا از قصد یه روز آب ما رو قطع میکرد یه بار برقش رو و هربار یه شیطنتی میکرد شاید چون میخواست ما از اون خونه بریم و همینطور هم شد و من به احمد گفتم دیگه کشش ندارم اینجا بمونم بیا برگردیم تهران که احمد هم که خودش حسابی درگیر شده بود به فکر رفت و انگار با نظر من موافق بود ولی گله رو چیکار میکرد؟ تازه گله خریده بودیم و تقریبا تمام پول هم هزینه شده بود! تا اینکه یه روز احمد اومد و با ذوق گفت درستش کردم عزیزم!گفتم چی رو؟! گفت پولو! سینا بهم گفت گله رو بده من برات آبش میکنم تو نگران نباش برو تهران و سر ماه نشده پول تو حسابته! احمد هم ساده، حرفش رو باور کرد و حتی یه دستخط یا امضا هم از اون مردک نگرفت و رهسپار تهران شدیم! حالا تقریبا چهار ماه گذشته بود از اینکه اومده بودیم روستا و مجدد داشتیم برمیگشتیم! دیگه وقتی رسیدیم تهران چون خونه نداشتیم مستقیم رفتیم خونه عنتر و البته اینم بگم که خانم تا متوجه شد ما اومدیم سریعا پاشد و رفت تو اتاق و در رو بست و بیرون نیومد و حتی اجازه  نداد نورا دخترش بیاد بیرون و همونجا محبوسش کرد. احمد هم ظاهرا ریلکس بود و اصلا انگار وجود پروانه براش بی اهمیت ترین چیز دنیاست به همین خاطر رو به من کرد و گفت پاشو شام درست کن این که بیرون نمیاد تا بی غذا نمونیم و همینطور هم شد ولی مدتی که گذشت خانم اروم اروم بیرون اومد. تا اومد بیرون سلام سردی کرد که احمد اصلا محلش نداد و من هم به سردی جواب دادم و اومد نشست روی مبل و حس کردم تو این مدتی ما ندیدیمش تپل شده! پروانه خیلی لاغر و سبزه بود اما الان تپل و توپر شده بود که تعجب کردم و اینکه دم به دقیقه خانم بلند میشد و تاپ عوض میکرد و من از همین هم تعجب میکردم که این هی چرا تاپ عوض میکنه؟! ولی خوب چون نمیخواستم دیگه زیاد باهاش هم کلام بشم که حالا که احمد تقریبا متنبه شده بود دوباره خانم با نقشه دیگه ای ازارم بده، اصلا ازش نپرسیدم چه میکنی و چه شد و .. نگو خانم باز حامله است و نمیخواد من متوجه بشم!
💜خانواده قرآنی💙 💐در خانواده برتر، آغوش گرم محبت زن و شوهر براي يك ديگر باز است. آنها با رويي گشاده و لبي خندان يك ديگر را ملاقات مي‌كنند. در خانواده برتر، مرد و زن از يك ديگر شكايت نمي كنند و هيچ يك از همسرشان در پاي مال كردن حقوق خويش و انجام وظايفش گله نمي كند💐 ❤️
🍃🍃🍃🍃💕💕 نشانه های رفتاری: ۱ - فردی که قصد ازدواج دارد در دوره آشنایی، تقاضاهای نامشروع نمی کند. ۲ - فردی که قصد ازدواج دارد، این ارتباط را از خانواده اش پنهان نمی کند. ۳ - فردی که قصد ازدواج دارد، زمان آشنایی را بیش از اندازه طولانی نمی کند. ۴ - فردی که قصد ازدواج دارد علاوه بر معرفی شخصیت خود، سعی می کند از طرف مقابل و خانواده اش شناخت پیدا کند و تنها به تبادل احساسات و بیان جملات عاشقانه و عاطفی بسنده نمی کند. ✅توجه به همین ۴ اصل ساده که تشخیص آنها خیلی هم سخت نیست میتون جلوی بسیاری از مشکلات را گرفت
💠 گاهی در زندگیِ زن و شوهری حال خوشی نداریم. و انگیزه‌ای برای تحرّک و تلاش وجود ندارد. 💠 یکی‌از مهارتهایی که می‌تواند فضای بی‌روح خانه را تغییر دهد شنیدن یا دیدن چیزی است که نقش آن ایجاد تلنگر و استارت زدن است. 💠 لذا گاهی در فضای خانه، پخش صدای زیبا و ملایم قرآن، مناجات، روضه‌ای دلنشین یا کلیپی زیبا از شهدا و یا سخنان کوتاه اخلاقی، جرّقه‌ای می‌شود تا فضای سرد خانه را گرم و با انگیزه کند. 💠 اتصال همسران به معنویت عامل ازدیاد آرامش و گرمابخش زندگی خواهد شد.
یاد بگیر… :)⛈️📒 💑 در دوران نامزدی سخنان همسرتان را تا جایی که ممکن است به خانواده تان منتقل نکنید 💕 در مورد انتقادهای همسرتان به خانواده فقط شنونده باشید ، اگر شما این سخنان را انتقال دهید این آغاز دردسر برای زندگی شما خواهد بود 💕 شاید او به زودی از سخنان خود پشیمان شود و اگر شما آن سخنان را منتقل کرده باشید فقط در میان نامزد و خانواده تان تخم کینه را کاشته اید ❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت178 این روند چند بار دیگه ام ادامه داشت و من چیزی نمی‌رسیدم چون م
🤝♥️ یه چند روزی موندیم و یه خونه توی همون بلوک پروانه پیدا کردم که طبقه همکف بود ولی من راضی بودم. توی این چند روزی هم من اونجا بودم دیگه همسایه های پروانه منو میشناختن و گفتم که شده بودیم نقل محافل و داستان ما دوتا هوو براشون جذاب بود که هی بشینن و تعریف کنن تا اینکه روز آخر که می‌خواستیم بریم و بنگاه قولنامه رو احمد امضا بزنه از در  که خارج شدم همسایه رو به رویی پروانه بیرون اومد و با خوشروئی احوالپرسی کرد و گفت هووت زایید؟ با تعجب و منگی گفتم آره دیگه! بچه اش الان نزدیک یک ساله است! با نیشخندی گفت ای ساده! اون بازم بارداره مگه نمیدونستی؟! تا اینو گفت انگار پتک زدن به سرم آخه زندگیم داشت روی آرامش میگرفت و این بچه جدید لابد میشد قوز بالا قوز! سریع از زن همسایه خدا حافظی کردم و خودم رو به احمدی رسوندم که بی خیال و تند تند داشت میرفت سمت بیرون. گفتم احمد این زنه همسایه پروانه چی میگه؟! احمد هم بی حوصله گفت چی میگفت؟! من چه بدونم؟! گفتم راسته پروانه حامله است؟! سکوت کرد و این سکوتش مهر تایید بود بر گفتار من اما انگار دوست نداشتم باور کنم به همین خاطر گفتم احمد؟! احمد؟! که برگشت سمتم و با بی حوصلگی گفت اره زنک بیشعور باز حامله شده! به زحمت آب دهن قورت دادم و گفتم مگه میشه از خودش باردار شده باشه؟! حتما با اطلاع تو بوده! نوچی از روی کلافگی کرد و گفت ولم کن سارا تو یکی حالم خرابه! نمیدونم چمه از وقتی این زنک وارد زندگی مون شده یه روز اروم ندارم دست به هرچی میزنم برام بد درمیاد واقعا نمیدونم بد قدمه چیه که اینقدر من رو به هم ریخته ... بعد نیم نگاهی به صورت پرسشگر من کرد و متوجه شد توجیه خوبی نیست بنابراین پوفی از روی کلافگی کشید و گفت ببین چهار ماه پیش که داشتیم می رفتیم روستا بهم گفت یک ماهه بارداره و الکی گفت قرص هامو بدجور خوردم اما مطمنم دروغ میگه چون میخواد با بچه منو جذب خودش کنه به همین خاطر کلی باهاش دعوا کردم و گفتم قرار ما فقط یه بچه از تو بود چون واقعا تو خرج همین چهارتا موندم ولی تو ناجنسی کردی و باردار شدی و حالا که اینطوره باید بری و س...قطش کنی که مخالفت کرد و منم اصرار کردم که مثلا بالاخره راضی شد اما چند روز بعد که زنگ زدم گفت احمد نمیدونی چی شده؛ همین امروز میخواستم برم برای سق...ط ولی یه دختر بچه از تراس طبقه سوم افتاده توی تراس طبقه دوم و الحمدلله چیزیش نشده ولی خوب مادرش چه براش بی تابی میکرد و منم اینو نشونه از طرف خدا دیدم و سق...ط نکردم و گفتم نگهش می‌دارم هر طور که شده باشه!