🌿🌺﷽🌿🌺
💚شمایی که وسواس فکری داری ، شمایی که یک عمر با باورهای منفی و مخرب زندگی کردی که مثلا من هیچی نمیشم ، استعداد ندارم و ...
شمایی که همیشه نگرانی این مطالب و بخون 👇
کار ذهن مقاومته و چون عادت کرده به این باورها ، در زمان تغییر طبیعیه که مقاومت میکنه،
اولین راهکارش اینه که بدون کوچکترین توجه به اون صدا ، بی وقفه و بدون هیچ اختلالی فقط تکرار کنی که
🤍 : ” من درپناه امن خداوندی و در آرامش کامل هستم.”
و یکبار برای همیشه باهاش حرف بزن و با خودت کنار بیای.بپرس چرا فکر میکنی در حالت استرس، امنیت داری؟
مگر نه اینکه خداوند مالک و خالق من هست؟
مگر نه اینکه نیروی برتر جهان ، خداوند از رگ گردن به من نزدیک تره ؟
مگر نه اینکه من مخلوق و معشوق خداوند هستم؟
مگر نه اینکه خداوند درونم همیشه و همه جا مراقب و محافظ من هست ؟
مگر نه اینکه هیچ برگی از درخت نمی افته مگر به اذن خدا؟
خوب پس استرس و نگرانی چرا؟
چرا باید فکر خودمو مشغول چیزایی کنم که هیچوقت اتفاق نمیفته یا اگر بیفته برای رشد و ارتقای من هست .
مگر نه اینکه خداوند جز خیر و خوبی برای بندگانش نمیخواد؟
💚خوب پس این وسوسه های شیطانی که همش دروغ و ناحقه، و میخواد تو رو ناراحت و مضطرب ببینه، رو برای همیشه کنار بزار.و خداوند رو بر تخت پادشاهی قلبت قرار بده و ایمانت رو جایگزین ترس ها و استرس هات کن✌️
فراموش نکن 💚
با خدا همه چیز ممکن هست و اگر کسی خدا رو داشته باشه، یعنی همه چیز داره.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت180 احمد اینها رو گفت و معلوم نبود این جریان بچه آوردن پروانه تا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت181
پشت گوشی، زن علیرضا بود که با صدای گرفته و بغض زده گفت سارا خواهر زود بیایین بابا حالش خوب نیست! تا اینو گفت حس کردم جلو چشمم سیاهی میره من توی دنیا از همه بیشتر پدرم رو دوست داشتم چون واقعا مرد خوبی بود و نه فقط من بلکه همه مون عاشقش بودیم حتی مادرم؛ زمانی من احمد رو انتخاب کردم و جواب مثبت دادم، با توجه به اون ابراز عشق های احمد نسبت به خودم، همش توی ذهنم برای خودم تصور میکردم عشق احمد به من از سبک عشق پدرم به مادرم هست، پدر و مادر من به واقع مثل لیلی و مجنون بودن و با عشق به هم رسیده بودن و همیشه نوع دوست داشتن و ابراز محبشون برای ما الگو بود ولی حالا باید خودم رو برای دنیای بدون پدرم آماده میکردم! هرچند سمانه گفت بابا حالش خوب نیست و بیایید اما حدس میزدم پدرم فوت کرده باشه و نخوان بهم بگن!
اخ از اون روز و اون درد! هیچگاه نتونستم فراموشش کنم روزی رو که پدر عزیزم از بینمون رفت و برای همیشه داغش رو روی دلم گذاشت.
خیلی زود با داداشا و خواهرم که تهران بودیم و رفتیم شهرستان و متاسفانه حدسم درست بود و بابای عزیزم آسمونی شده بود. اما درد و رنج من اون لحظه فقط همین نبود و با ورود پروانه در حالی دست دخترش توی دستش بود و همراه احمد اومدن مراسم و سیل نگاه های ترحم آمیز مردم سوی من روانه شد ضجه هام اوج گرفت. پروانه شاید ده دقیقه هم توی مراسم ننشست و کسی هم زیاد تحویلش نگرفت ولی من دردم زیاد بود و دیدن اون توی اون مراسم باعث شد که منی که تا حالا با صدای پایین گریه میکردم حالا ضجه بزنم و به حال خرابم بنالم.
سر هفتم بابا با حال خراب اومدم تهران و تا چهلم پدرم نتونستم برم ولی از درون افسرده بودم و در حالی مدتی بود به خاطر وضعیت جدید زندگیم حالم کمی بهتر شده بود اما حالا انگار دوباره برگشته بودم به روزایی که دوست داشتم مدام گریه کنم و این وسط حوادث دیگه ای هم قوز بالا قوز شده بود و یکیش همون بحث پول گله بود که سینا با وقاحت سر احمد کلاه گذاشت و زیر بار نمیرفت و تا احمد چیزی میگفت در جواب با ناراحتی میگفت خودمم گول زده و چیکار کنم و از این حرفا و کار به جایی کشید که دوست احمد که پول بهش داده بود ، مدام طلب پولش رو میکرد و روزانه بهش زنگ میزد یا میرفت محل کارش و احمد هم هرروز با حال خراب می اومد خونه و دست آخر هم اینکه بالاخره اتفاقی نباید می افتاد، رخ داد و یارو شکایت احمد رو کرد و ما مجبور شدیم ماشین رو بفروشیم و بقیه رو هم با حقوق احمد خرد خرد پرداخت کنیم و انگار دوباره برگشتیم سر نقطه صفر!
🟡 ازدواج با کدام پول؟
🟢 ازدواج یارانه پنهان دارد!
🔹 خداوند در ازدواج آثار و برکاتی قرار داده است که چه بسا با محاسبات مادی و اندازه گیریهای بشری به چشم و حساب نیاید اما واقعیت ازدواج چون یارانه پنهانی است که هم آرامش میآورد و هم باعث رشد میشود هم مال و امکانات زندگی افزایش می یابد، با ازدواج است که انسان هم به وصال میرسد، هم آینده را میسازد.
هیچ وقت حسرت زندگی آدمایی رو که از درونشون خبر نداری نخور!
حسادت نوعی اعتراف به حقیر بودن خویش است.
هر قلبی دردی دارد ؛ فقط نحوه ابراز آن فرق دارد.
بعضی ها آن را در چشمانشان پنهان میکنند؛
بعضی ها در لبخندشان!
خنده را معنی به سر مستی مکن
آنکه میخندد غمش بی انتهاست
نه سفیدی بیانگر زیبایی ست و نه سیاهی نشانه زشتی.
کفن سفید ؛ اما ترساننده است و کعبه سیاه اما محبوب و دوست داشتنی است.
انسان به اخلاقش سنجیده می شود نه به مظهرش.
قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هایت را به پیش خدا گلایه کنی ؛ نظری به پایین بینداز و داشته هایت را شاکر باش...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
میخوام بهت بگم :
وقتی هستی همه چیز فرق داره…
همه چیز قشنگتره…
خوشیا طولانیترن، غما کمترن…
خندههامون بیشتره،شنیدن چرت و پرتامون شیرینه...
ساندویچهای ارزون کنار خیابون خوشمزهترن..
خیابونا واسه من قشنگترن،آدما خوشحالترن…
میخوام بگم فارغ از جا و مکان با تو همه چی خوبه…
همه چی…!
پ.ن: خاطرات خیلی عجیب هستند...
گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم، و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم
**
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
هر وقت تصمیم به تغییر در زندگیات بگیری، ذهنت شروع به مقاومت میکند.
مثل اینکه دستی نامرئی سعی کند تو را عقب بکشد، مدام بهانه بتراشد و سد راه شود.
چرا؟ چون ذهن به وضعیت فعلی عادت کرده و نمیخواهد دنیای جدید را تجربه کند.
اما کسانی که با عزم و اراده واقعی به دنبال تغییر هستند، راه خودشان را پیدا میکنند.
تفاوت موفقها با دیگران در انگیزه و تعهدشان است.
اگر بخواهی فقط تلاش کنی، ممکن است وسط راه خسته شوی.
ولی اگر تعهد بدهی که به هدفت برسی، دیگر چیزی نمیتواند جلویت را بگیرد.
پس از خودت بپرس: «آیا واقعا این تغییر را میخواهم؟»
اگر پاسخ مثبت است، باید با تمام وجودت قدم برداری، حتی اگر سخت باشد.
چون موفقیت از آن کسانی است که مقاومت ذهنشان را شکستند و ثابت قدم ماندند.
پس به ذهنت بگو: «همراه شو یا کنار برو، من ادامه میدهم.»
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍از دالایی لاما پرسیدند:
چه چیزی درباره انسان او را متعجب
می سازد؟
او پاسخ داد:
انسان برای بدست آوردن پول
سلامتی اش را از دست می دهد و
بعد پولش را از دست می دهد
تا دوباره سلامتی اش را بدست آورد و
بعد آنقدر مضطرب آینده می شود که
زمان حال را از دست می دهد نتیجه
آنکه نه در زمان حال زندگی می کند و
نه آینده ...
او آنگونه زندگی می کند که انگار هیچگاه
مرگ را تجربه نخواهد کرد، و سرانجام
مرگ را تجربه می کند در حالی که هیچگاه
زندگی نکرده است !!
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
👇@daneshanushe✍️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت181 پشت گوشی، زن علیرضا بود که با صدای گرفته و بغض زده گفت سارا خ
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت182
نقطه صفری که رنج میداد منو چون حالا فقط نقطه صفر نبود و چه بهتر بگم که زیر صفر بود چرا که حالا با اون وضع خراب پولی، باید خرج پروانه و دخترش رو هم میداد و عملا چیزی برای ما نمی موند و تمام این اتفاقات تلخ دست به دست هم داد که من باز افسردگی ام برگرده و همینم روی کیفیت زندگیم تاثیر میزاشت.
تا اینکه صاحبخونه پروانه دبه کرد و گفت خونه ام رو میخوام و پروانه هم که از بی مهری این روزای احمد حسابی دلخور بود از خدا خواسته بهش گفت خونه رو پس میدم و میخوام برم خونه پدرم شهرستان!
احمد هم سریعا این کار رو انجام داد و خونه رو تخلیه کرد و با یه وانت وسایل عنتر خانم رو بار زد و بردش خونه پدرش توی شهرستان!
و توی اون مدت هم احمد اصلا سراغی ازش نمیگرفت و بهش سر نمیزد فقط گاه براش پول میریخت به حسابش؛ احمد حتی به خاطر نورا دخترش هم بهش سر نمیزد و روز به روز به اشتباهی که کرده بود بیشتر پی می برد ولی بعضی اشتباهات عواقب شون اونقدر زیاده که با پشیمونی هیچگاه درست نمیشه.
دیگه خانم تا نه ماهه اونجا خونه باباش موند و من یه نفس راحت کشیدم هرچند گهگاهی پیغام و پسغام میفرستادند که چرا نمیای زنت رو ببری؟ یعنی چی احمد زن و بچه اش رو گذاشته اینجا و رفته و ... ولی احمد اصلا براش اهمیت نداشت که نداشت تا اینکه یه شب که احمد شیفت بود یکی در زد و دیدم پروانه و مادرش به همراه دخترش هستن! تعجب کردم، چون قاعدتا باید تا حالا زاییده بود ولی داخل شد و گفت که یک هفته هم از موعدم گذشته و هنوز درد زایمان نگرفتم که بهش گفتم چرا زودتر نیومدی؟! خطرناکه! چون هم یک هفته گذشته و هم ماشین تکونت داده؟ که با بی خیالی گفت نه طوری نیست و منم هرچی زنگ زدم به احمد اون شب جواب نداد.
رو کردم سمت پروانه و گفتم احمد جواب نمیده که بیاد و ببرتت بیمارستان خودت پاشو وسایلت رو آماده کن شاید شب درد بگیرت که باز بی خیال گفت طوری نمیشه و تا فردا منتظر احمد می مونم ولی نصف شب دیدم اومد و با استرس گفت سارا؟! سارا؟! با تعجب گفتم چیه؟! گفت درد دارم خواهر! تو رو خدا کمکم کن! نوچی کردم و بلند شدم و دیدم با دست لرزون ساک بچه هم دستشه و مادرش هم اصلا عین خیالش نبود که دخترش داره ناله میکنه و اصلا به خودش زحمت نداد بلند شه ببینه این دختر چشه و غرق خواب بود. رو به پروانه کردم که ملتمسانه گفت سارا تو رو خدا منو ببر بیمارستان احمد جواب نمیده مادرمم پیش بچه ها می مونه!