هیچ وقت حسرت زندگی آدمایی رو که از درونشون خبر نداری نخور!
حسادت نوعی اعتراف به حقیر بودن خویش است.
هر قلبی دردی دارد ؛ فقط نحوه ابراز آن فرق دارد.
بعضی ها آن را در چشمانشان پنهان میکنند؛
بعضی ها در لبخندشان!
خنده را معنی به سر مستی مکن
آنکه میخندد غمش بی انتهاست
نه سفیدی بیانگر زیبایی ست و نه سیاهی نشانه زشتی.
کفن سفید ؛ اما ترساننده است و کعبه سیاه اما محبوب و دوست داشتنی است.
انسان به اخلاقش سنجیده می شود نه به مظهرش.
قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هایت را به پیش خدا گلایه کنی ؛ نظری به پایین بینداز و داشته هایت را شاکر باش...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
میخوام بهت بگم :
وقتی هستی همه چیز فرق داره…
همه چیز قشنگتره…
خوشیا طولانیترن، غما کمترن…
خندههامون بیشتره،شنیدن چرت و پرتامون شیرینه...
ساندویچهای ارزون کنار خیابون خوشمزهترن..
خیابونا واسه من قشنگترن،آدما خوشحالترن…
میخوام بگم فارغ از جا و مکان با تو همه چی خوبه…
همه چی…!
پ.ن: خاطرات خیلی عجیب هستند...
گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم، و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم
**
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
هر وقت تصمیم به تغییر در زندگیات بگیری، ذهنت شروع به مقاومت میکند.
مثل اینکه دستی نامرئی سعی کند تو را عقب بکشد، مدام بهانه بتراشد و سد راه شود.
چرا؟ چون ذهن به وضعیت فعلی عادت کرده و نمیخواهد دنیای جدید را تجربه کند.
اما کسانی که با عزم و اراده واقعی به دنبال تغییر هستند، راه خودشان را پیدا میکنند.
تفاوت موفقها با دیگران در انگیزه و تعهدشان است.
اگر بخواهی فقط تلاش کنی، ممکن است وسط راه خسته شوی.
ولی اگر تعهد بدهی که به هدفت برسی، دیگر چیزی نمیتواند جلویت را بگیرد.
پس از خودت بپرس: «آیا واقعا این تغییر را میخواهم؟»
اگر پاسخ مثبت است، باید با تمام وجودت قدم برداری، حتی اگر سخت باشد.
چون موفقیت از آن کسانی است که مقاومت ذهنشان را شکستند و ثابت قدم ماندند.
پس به ذهنت بگو: «همراه شو یا کنار برو، من ادامه میدهم.»
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍از دالایی لاما پرسیدند:
چه چیزی درباره انسان او را متعجب
می سازد؟
او پاسخ داد:
انسان برای بدست آوردن پول
سلامتی اش را از دست می دهد و
بعد پولش را از دست می دهد
تا دوباره سلامتی اش را بدست آورد و
بعد آنقدر مضطرب آینده می شود که
زمان حال را از دست می دهد نتیجه
آنکه نه در زمان حال زندگی می کند و
نه آینده ...
او آنگونه زندگی می کند که انگار هیچگاه
مرگ را تجربه نخواهد کرد، و سرانجام
مرگ را تجربه می کند در حالی که هیچگاه
زندگی نکرده است !!
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
👇@daneshanushe✍️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت181 پشت گوشی، زن علیرضا بود که با صدای گرفته و بغض زده گفت سارا خ
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت182
نقطه صفری که رنج میداد منو چون حالا فقط نقطه صفر نبود و چه بهتر بگم که زیر صفر بود چرا که حالا با اون وضع خراب پولی، باید خرج پروانه و دخترش رو هم میداد و عملا چیزی برای ما نمی موند و تمام این اتفاقات تلخ دست به دست هم داد که من باز افسردگی ام برگرده و همینم روی کیفیت زندگیم تاثیر میزاشت.
تا اینکه صاحبخونه پروانه دبه کرد و گفت خونه ام رو میخوام و پروانه هم که از بی مهری این روزای احمد حسابی دلخور بود از خدا خواسته بهش گفت خونه رو پس میدم و میخوام برم خونه پدرم شهرستان!
احمد هم سریعا این کار رو انجام داد و خونه رو تخلیه کرد و با یه وانت وسایل عنتر خانم رو بار زد و بردش خونه پدرش توی شهرستان!
و توی اون مدت هم احمد اصلا سراغی ازش نمیگرفت و بهش سر نمیزد فقط گاه براش پول میریخت به حسابش؛ احمد حتی به خاطر نورا دخترش هم بهش سر نمیزد و روز به روز به اشتباهی که کرده بود بیشتر پی می برد ولی بعضی اشتباهات عواقب شون اونقدر زیاده که با پشیمونی هیچگاه درست نمیشه.
دیگه خانم تا نه ماهه اونجا خونه باباش موند و من یه نفس راحت کشیدم هرچند گهگاهی پیغام و پسغام میفرستادند که چرا نمیای زنت رو ببری؟ یعنی چی احمد زن و بچه اش رو گذاشته اینجا و رفته و ... ولی احمد اصلا براش اهمیت نداشت که نداشت تا اینکه یه شب که احمد شیفت بود یکی در زد و دیدم پروانه و مادرش به همراه دخترش هستن! تعجب کردم، چون قاعدتا باید تا حالا زاییده بود ولی داخل شد و گفت که یک هفته هم از موعدم گذشته و هنوز درد زایمان نگرفتم که بهش گفتم چرا زودتر نیومدی؟! خطرناکه! چون هم یک هفته گذشته و هم ماشین تکونت داده؟ که با بی خیالی گفت نه طوری نیست و منم هرچی زنگ زدم به احمد اون شب جواب نداد.
رو کردم سمت پروانه و گفتم احمد جواب نمیده که بیاد و ببرتت بیمارستان خودت پاشو وسایلت رو آماده کن شاید شب درد بگیرت که باز بی خیال گفت طوری نمیشه و تا فردا منتظر احمد می مونم ولی نصف شب دیدم اومد و با استرس گفت سارا؟! سارا؟! با تعجب گفتم چیه؟! گفت درد دارم خواهر! تو رو خدا کمکم کن! نوچی کردم و بلند شدم و دیدم با دست لرزون ساک بچه هم دستشه و مادرش هم اصلا عین خیالش نبود که دخترش داره ناله میکنه و اصلا به خودش زحمت نداد بلند شه ببینه این دختر چشه و غرق خواب بود. رو به پروانه کردم که ملتمسانه گفت سارا تو رو خدا منو ببر بیمارستان احمد جواب نمیده مادرمم پیش بچه ها می مونه!
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت182 نقطه صفری که رنج میداد منو چون حالا فقط نقطه صفر نبود و چه به
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت183
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم خدایا فقط به خاطر تو!
لباس پوشیدم و رو به پروانه گفتم میبرمت ولی پول ندارم که رفت و از مادرش پول گرفت و دوتایی با آژانس سمت بیمارستان رفتیم و هرچی باز زنگ زدم به احمد گوشیش خاموش بود.
خلاصه نرسیده به بیمارستان سریعا خانم رو بردن اتاق زایمان و دو ساعت بعد دختر دومش به دنیا اومد و وسایل براش بردم و کیک و آبمیوه هم گرفتم دادم دستش و رفتم خونه به بچه ها سر بزنم و یکی از اتاق ها رو خالی کنم که خانم خبر مرگش چند روزی اونجا استراحت کنه چون تازه زاییده بعدش بره پی کارش و تمام این مدت هرچی به احمد زنگ میزدم جواب نمیداد تا اینکه به یکی از دوستای احمد که سید بود و گفتم آدم خیلی خوبی بود زنگ زدم و گفتم بگو حتما به من تماس بگیره که چند دقیقه بعد زنگ زد و گفتم چرا گوشیت همش خاموشه؟! گفت خسته بودم خوابیدم! گفتم پروانه اومده و زاییده! که خیلی بی خیال گفت اِه راس میگی؟! و یکی دو ساعت دیگه اومد خونه و تمام این مدت مادر پروانه که میشد خاله احمد زیر لب غر میزد که چرا احمد بی مسئولیته؟ چرا محل نمیده؟! چرا بچه منو که تازه زاییده رها کرده و ...
احمد اومد خونه و بی خیال یکم صبحونه خورد و گفتم بیا بریم بیمارستان عیادت که اول خواست نیاد بعدش اصرار کردم و گفتم تنهایی نمیتونم این بچه ها رو ببرم دیگه به خاطر من اومد و من و مادر پروانه و بچه ها رفتیم عیادت ولی احمد داخل نشد و توی راهرو موند که گفتم نمیایی داخل؟! بی اهمیت نوچی کرد و نیومد!
دخل شدم که پروانه گفت احمد نیومده؟! گفتم آره اومده ولی میگه داخل نمیام! اینو که گفتم مادر پروانه شروع کرد به ناراحتی که این مرد بی مسئولیته و فلان و چنان و پروانه هم اشک توی چشماش جمع شد و چیزی نگفت ولی به وضوح دیدم که شکست و خرد شد و تازه شروع شد تجربه روزایی سر من آورده بود! بله! پروانه دقیق زمانی من سر حلما زایمان کردم اومد روی زندگی من و چقدر من روی به دنیا اومدن بچه ام رنج روحی و جسمی کشیدم و دم نزدم و به عینه دیدم اونجا که زمین گرده و پروانه داره مکافات پس میده.
برگشتیم خونه و خاله احمد توی راه همش زی لب غر میزد و احمد ککش نمیگزید تا اینکه روز بعد رسید و زمان ترخیص خانم، که به احمد گفتم من دیگه نمیتونم، خودت برو و ترخیصش کن که گفت من کار دارم امروز و باید برم سر کار! خودت یه کاریش بکن! با خشم گفتم زن تو هست به من چه؟! تا همینجا هم خیلی اضافه کاری کردم بسمه! احمد هم بی خیال درحالی چایی صبحونه اش رو میخورد گفت به من چه! نرو! بزار همونجا بتمرگه! با تعجب و حرص گفتم احمد چی داری میگی؟!