❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت182 نقطه صفری که رنج میداد منو چون حالا فقط نقطه صفر نبود و چه به
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت183
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم خدایا فقط به خاطر تو!
لباس پوشیدم و رو به پروانه گفتم میبرمت ولی پول ندارم که رفت و از مادرش پول گرفت و دوتایی با آژانس سمت بیمارستان رفتیم و هرچی باز زنگ زدم به احمد گوشیش خاموش بود.
خلاصه نرسیده به بیمارستان سریعا خانم رو بردن اتاق زایمان و دو ساعت بعد دختر دومش به دنیا اومد و وسایل براش بردم و کیک و آبمیوه هم گرفتم دادم دستش و رفتم خونه به بچه ها سر بزنم و یکی از اتاق ها رو خالی کنم که خانم خبر مرگش چند روزی اونجا استراحت کنه چون تازه زاییده بعدش بره پی کارش و تمام این مدت هرچی به احمد زنگ میزدم جواب نمیداد تا اینکه به یکی از دوستای احمد که سید بود و گفتم آدم خیلی خوبی بود زنگ زدم و گفتم بگو حتما به من تماس بگیره که چند دقیقه بعد زنگ زد و گفتم چرا گوشیت همش خاموشه؟! گفت خسته بودم خوابیدم! گفتم پروانه اومده و زاییده! که خیلی بی خیال گفت اِه راس میگی؟! و یکی دو ساعت دیگه اومد خونه و تمام این مدت مادر پروانه که میشد خاله احمد زیر لب غر میزد که چرا احمد بی مسئولیته؟ چرا محل نمیده؟! چرا بچه منو که تازه زاییده رها کرده و ...
احمد اومد خونه و بی خیال یکم صبحونه خورد و گفتم بیا بریم بیمارستان عیادت که اول خواست نیاد بعدش اصرار کردم و گفتم تنهایی نمیتونم این بچه ها رو ببرم دیگه به خاطر من اومد و من و مادر پروانه و بچه ها رفتیم عیادت ولی احمد داخل نشد و توی راهرو موند که گفتم نمیایی داخل؟! بی اهمیت نوچی کرد و نیومد!
دخل شدم که پروانه گفت احمد نیومده؟! گفتم آره اومده ولی میگه داخل نمیام! اینو که گفتم مادر پروانه شروع کرد به ناراحتی که این مرد بی مسئولیته و فلان و چنان و پروانه هم اشک توی چشماش جمع شد و چیزی نگفت ولی به وضوح دیدم که شکست و خرد شد و تازه شروع شد تجربه روزایی سر من آورده بود! بله! پروانه دقیق زمانی من سر حلما زایمان کردم اومد روی زندگی من و چقدر من روی به دنیا اومدن بچه ام رنج روحی و جسمی کشیدم و دم نزدم و به عینه دیدم اونجا که زمین گرده و پروانه داره مکافات پس میده.
برگشتیم خونه و خاله احمد توی راه همش زی لب غر میزد و احمد ککش نمیگزید تا اینکه روز بعد رسید و زمان ترخیص خانم، که به احمد گفتم من دیگه نمیتونم، خودت برو و ترخیصش کن که گفت من کار دارم امروز و باید برم سر کار! خودت یه کاریش بکن! با خشم گفتم زن تو هست به من چه؟! تا همینجا هم خیلی اضافه کاری کردم بسمه! احمد هم بی خیال درحالی چایی صبحونه اش رو میخورد گفت به من چه! نرو! بزار همونجا بتمرگه! با تعجب و حرص گفتم احمد چی داری میگی؟!
با همسر ولخرج چه کنیم؟
اگر همسرتان مدام به دوستانش پول قرض میدهد یا بدون هیچ فکری بیمحابا پول خرج میکند و چیزی برای پسانداز باقی نمیگذارد باید سعی کنید کمی مدیریت مالی خانه را در دست بگیرید تا شوهرتان را هم بهتر کنترل کنید؛ برای اصلاح همسرتان با انتقادهای پیاپی از او یا دست گذاشتن روی اشتباهات و قصورات او شروع نکنید.
چه همسر شما مستحق این سرزنش باشد چه نباشد. این نحوه برخورد تنها اختلاف و فاصله بین شما را افزایش میدهد و راه گفتوگو را سختتر میکند. به جای این کار، سعی کنید با شیوه دوستانه و عاشقانه با این موضوع مواجه شوید. مثلا به او توضیح دهید که میخواهید هزینههای خودتان و همسرتان را تحتکنترل قرار دهید و بحث را از آنجا شروع کنید. تاکتیک دیگر، حرف زدن در مورد راههای پسانداز پول برای چیزی مهم مانند یک سفر خوب، خرید خانه یا حتی دوران بازنشستگی است. طوری رفتار کنید که شما و همسرتان در راه اهداف اقتصادی خانواده یک تیم باشید. در غیر این صورت همسر شما ممکن است در مورد هزینههایی که انجام میدهد به شما دروغ بگوید
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت183 نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم خدایا فقط به خاطر تو! لباس پوشی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت184
احمد هم بیخیال لباس هاش رو پوشید و رفت سر کار اصلا انگار نه انگار زنش زاییده و اون بچه بچه خودشه! خاله اش هم هرچی از دهنش درومد بارش کرد اما احمد بی خیال زد بیرون و من موندم چه کنم!
از طرفی از دست این مرد بی مسئولیت ذله بودم و از طرفی وجدانم اجازه نمیداد اون زن رو اونطوری توی اون وضع رها کنم حتی اگه اون دشمنم باشه به همین خاطر باز فقط به خاطر خدا و نه چیز دیگه ای امید و آتوسا رو سپردم به مادر عنتر و حلما رو ورداشتم برم خانم رو مرخص کنم.
رسیدم در بیمارستان و حالا نمیدونستم حلما رو چیکار کنم آخه بچه نمیزاشتن ببرم داخل و زیر لب یا اللهی گفتم که یکی از پرستارهایی اونجا بود برام آشنا زد. خوب فکر کردم یادم اومد پرستاری بود توی زمان تولد حلما خیلی کمکم کرد. سراسیمه سمتش رفتم و با دستپاچگی آشنایی دادم که اونم با ذوق حلما رو بغل کرد و گفت این همونه؟! گفتم آره و ازش خواهش کردم چند دقیقه ای برام نگهش داره! پرستار دیگه زمان پایان کارش بود و باید میرفت خونه و حسابی هم خسته بود اما اصرار منو که دید دلش سوخت و گفت پس زود بیا!
منم با هزار استرس رفتم و کارهای ترخیص رو انجام دادم و وقتی وارد اتاق پروانه شدم احساس کردم گل از گلش شکفت! یعنی قشنگ معلوم بود چشمش به دره و منتظره یکی بیاد دنبالش و وقتی باز دید احمد نیومده دلش بیش از پیش شکست و منم سریع کمکش کردم گفتم بیا با آژانس بریم خونه که با شرمندگی گفت سارا تو رو روح بابات دیگه به من کمک نکن و بیش از پیش شرمنده ام نکن! ای کاش جای احمد تو شوهر من بودی ولی حیف که زن اون مرد بی مسئولیت شدم و اونم اینطور خردم میکنه؛ بعد که اینها رو گفت برگشت که واکنش منو ببینه که اصلا واکنشی نشون ندادم و اونم با بغض ادامه داد به خدا اگه مادرت اینجا بود و میدید تو به خاطر من بچه ات رو سپردی دست یه غریبه منو نابود میکرد!
میگفت و من اصلا محلش نمیدادم فقط دلشوره بچه ام حلما رو داشتم که الان بغل اون پرستار غریبی میکنه و چه حالی داره.
به سرعت خودم رو بهش رسوندم و دیدم خوشبختانه پرستار خوش قلب آرومش کرده و بعد از کلی تشکر رفتیم خونه و دیدم هنوز احمد نیومده و از قضا تا رسیدیم زنگ زد و گفت امشب هم شیفتم و اون شب هم نیومد و بیش از پیش پروانه رو چزوند.
خلاصه صبح روز بعد آقا تشریف آوردن با یه کارتن خرما برای مصرف خونه!
ازش خرما رو گرفتم و بعد از اینکه دست و صورتش رو شست نشست که یه صبحونه بخوره، رفتم پیشش و اروم گفتم برم بچه رو بیارم
آقایان بخوانند
👈مردها مراقب چند اقدام ناپسند بعد از ازدواج باشند
‼️بیتوجهی به ظاهر
👈همونطور که در اوایل آشنایی به خودتون میرسیدید، الان هم به ظاهرتون رسیدگی کنید تا همسرتون احساس خوبی کنه.
👌فراموش کردن مناسبتها
❌رعایت نکردن ادب
👈‼️کاری نکنید که همسرتون تصور کنه برای شما فرقی با یکی از دوستان مذکرتون نداره.
‼️بیتوجهی به ظاهر و احساسات همسرتون
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت184 احمد هم بیخیال لباس هاش رو پوشید و رفت سر کار اصلا انگار نه ا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت185
نیم نگاهی به من کرد و سری به تایید تکون داد که رفتم و رو به پروانه گفتم احمد میگه بچه رو بده ببینم!
تا اینو گفتم پروانه و مادرش شروع کردن به داد و بیداد که یعنی چی؟! جای تشکر کردنشه، جای گل خریدنشه، جای شیرینی خریدنشه، جای دلجویی کردنشه، این اخلاقا چیه؟! آدم چقدر عوضی و بی مسئولیت باشه در قبال زن و بچه اش و ...
منم اومدم درستش کنم گفتم اتفاقا خرما برات خریده که مقوی هست بیارم بخوری؟! که باز مادرش بیش از پیش برآشفت که یعنی چی؟! مگه بچه من مرده که خرما گرفته و خلاصه کلی اوقات تلخی کردن و احمد هم با صدای بلند عربده زد سارا بیا بیرون و این در رو ببند تا صدای نحسشون رو نشنوم!
وای دقیق با چشمای خودم میدیدم بلاهایی این زن سر من توی تولد حلما آورد رو خدا داره توی خونه خودم میزاره تو کاسه اش! چقدر این حرف درسته که چوب خدا صدا نداره!
خلاصه بگم که احمد اصلا نیم نگاهی به نوزاد تازه متولد شده اش نکرد در حالی بچه خودش و از خو.ن خودش بود؛ احمد حتی تا یکماه اسمی هم برای بچه نزاشت و عنتر خودش توی خونه نغمه صداش میکرد.
تو همون روزا یه بعد از ظهری من یه چند لحظه رفتم بیرون خرید برای خونه داشتم وقتی برگشتم دیدم امید و آتوسا زانوی غم بغل کردن و گریه میکنن گفتم چی شده؟! که امید گفت اون دوتا خاله بابامون رو نفرین میکنن؛ دیگه طاقت نیاوردم و رفتم بالا سرشون و با خشم رو به پروانه گفتم زنک هیچی ندار اومدی اینجا توی خونه من، رو سفره بچه های من، با پول شوهر من، داری زندگی مفتکی میکنی و جلوی چشم بچه های من به باباشون بد و بیراه میگی؟! خجالت نمیکشی؟! پروانه هم درومد چنتا حرف دیگه زد که با خشم گفتم ببین زنک این روزات نتیجه زجری هست منو سر تولد حلما دادی پس بکش! که پروانه با بغض گفت آهان پس تو ذوق میکنی از رنج من؟! تحقیر امیز رو بهش گفتم نه من از زجر تو کیف نمیکنم من از چوب خدا کیف میکنم که چقدر بی صدا بر پشت خطاکار فرود میاد ! خلاصه کلی گفتم و پروانه حسابی تو سوراخ موش خودش کز کرد و بیرون نیومد.
بعد از یک هفته که مادر پروانه دید احمد محل بهشون نمیزاره حسابی خورد تو ذوقش و به پروانه گفت به احمد بگو منو ببره ترمینال برم قم خونه خودم و پروانه هم با اخم و تخم به احمد گفت مادرم میخواد بره قم ببرش ترمینال! احمد هم بی خیال آبرویی بالا انداخت و گفت به من چه؟! مسیر کار من به ترمینال نمیخوره و این روزا هم کارم زیاده نمیتونم مرخصی بگیرم!
#سياست_زنانه 👸
☘جلوی خانواده همسرتون یا هر کس دیگه ای دائما خودتون رو نقد نکنید یا از سوتی ها یا اشتباهات خودتون نگین.
☘مثلا یه موقع نشینین تعریف کنین که " دیروز رفتم فلان لباس رو خریدم امدم خونه دیدم لک داشت ... همیشه میرم تو مغازه جو گیر میشم و ... "
☘شخصیت خودتون رو پایین نیارید.