آقایان بخوانند
👈مردها مراقب چند اقدام ناپسند بعد از ازدواج باشند
‼️بیتوجهی به ظاهر
👈همونطور که در اوایل آشنایی به خودتون میرسیدید، الان هم به ظاهرتون رسیدگی کنید تا همسرتون احساس خوبی کنه.
👌فراموش کردن مناسبتها
❌رعایت نکردن ادب
👈‼️کاری نکنید که همسرتون تصور کنه برای شما فرقی با یکی از دوستان مذکرتون نداره.
‼️بیتوجهی به ظاهر و احساسات همسرتون
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت184 احمد هم بیخیال لباس هاش رو پوشید و رفت سر کار اصلا انگار نه ا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت185
نیم نگاهی به من کرد و سری به تایید تکون داد که رفتم و رو به پروانه گفتم احمد میگه بچه رو بده ببینم!
تا اینو گفتم پروانه و مادرش شروع کردن به داد و بیداد که یعنی چی؟! جای تشکر کردنشه، جای گل خریدنشه، جای شیرینی خریدنشه، جای دلجویی کردنشه، این اخلاقا چیه؟! آدم چقدر عوضی و بی مسئولیت باشه در قبال زن و بچه اش و ...
منم اومدم درستش کنم گفتم اتفاقا خرما برات خریده که مقوی هست بیارم بخوری؟! که باز مادرش بیش از پیش برآشفت که یعنی چی؟! مگه بچه من مرده که خرما گرفته و خلاصه کلی اوقات تلخی کردن و احمد هم با صدای بلند عربده زد سارا بیا بیرون و این در رو ببند تا صدای نحسشون رو نشنوم!
وای دقیق با چشمای خودم میدیدم بلاهایی این زن سر من توی تولد حلما آورد رو خدا داره توی خونه خودم میزاره تو کاسه اش! چقدر این حرف درسته که چوب خدا صدا نداره!
خلاصه بگم که احمد اصلا نیم نگاهی به نوزاد تازه متولد شده اش نکرد در حالی بچه خودش و از خو.ن خودش بود؛ احمد حتی تا یکماه اسمی هم برای بچه نزاشت و عنتر خودش توی خونه نغمه صداش میکرد.
تو همون روزا یه بعد از ظهری من یه چند لحظه رفتم بیرون خرید برای خونه داشتم وقتی برگشتم دیدم امید و آتوسا زانوی غم بغل کردن و گریه میکنن گفتم چی شده؟! که امید گفت اون دوتا خاله بابامون رو نفرین میکنن؛ دیگه طاقت نیاوردم و رفتم بالا سرشون و با خشم رو به پروانه گفتم زنک هیچی ندار اومدی اینجا توی خونه من، رو سفره بچه های من، با پول شوهر من، داری زندگی مفتکی میکنی و جلوی چشم بچه های من به باباشون بد و بیراه میگی؟! خجالت نمیکشی؟! پروانه هم درومد چنتا حرف دیگه زد که با خشم گفتم ببین زنک این روزات نتیجه زجری هست منو سر تولد حلما دادی پس بکش! که پروانه با بغض گفت آهان پس تو ذوق میکنی از رنج من؟! تحقیر امیز رو بهش گفتم نه من از زجر تو کیف نمیکنم من از چوب خدا کیف میکنم که چقدر بی صدا بر پشت خطاکار فرود میاد ! خلاصه کلی گفتم و پروانه حسابی تو سوراخ موش خودش کز کرد و بیرون نیومد.
بعد از یک هفته که مادر پروانه دید احمد محل بهشون نمیزاره حسابی خورد تو ذوقش و به پروانه گفت به احمد بگو منو ببره ترمینال برم قم خونه خودم و پروانه هم با اخم و تخم به احمد گفت مادرم میخواد بره قم ببرش ترمینال! احمد هم بی خیال آبرویی بالا انداخت و گفت به من چه؟! مسیر کار من به ترمینال نمیخوره و این روزا هم کارم زیاده نمیتونم مرخصی بگیرم!
#سياست_زنانه 👸
☘جلوی خانواده همسرتون یا هر کس دیگه ای دائما خودتون رو نقد نکنید یا از سوتی ها یا اشتباهات خودتون نگین.
☘مثلا یه موقع نشینین تعریف کنین که " دیروز رفتم فلان لباس رو خریدم امدم خونه دیدم لک داشت ... همیشه میرم تو مغازه جو گیر میشم و ... "
☘شخصیت خودتون رو پایین نیارید.
ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️
ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﭼﻴﺴﺖ ..
ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺟﺎﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ..
" ﻗـَﻠﺒـــــــــــــــ "❤️
ﭼﺎﻩ ﺩﻟﺨﻮﺭﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﺧﻠﻘﻲ،
ﺳﻨﮕﺮﻳﺰﻩ ﺍﻱ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻱ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﻱ !..
" ﻗـَﻠﺒـــــــــــــــ "❤️
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺍﻱ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺮ ﺷﮑﺴﺘﻦ،
ﭼﻨﺪ ﺗﮑﻪ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﻳﮑﭙﺎﺭﭼﮕﻲ ﺍﺵ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻣﻲ ﭘﺎﺷﺪ ..
" ﻗـَﻠﺒـــــــــــــــ "❤️
ﻗﺎﺻﺪﮐﻲ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﭘﺮﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﭽﻴﻨﻲ،
ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻭﺝ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﺩ ..
" ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️
ﺑﺮﮐﻪ ﺍﻱ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ ﺑﻪ ﻳﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ..
" ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️
ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﮐﺴﻲ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ،
ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺎ .. ﺣﺘﻲ ﺯﺧﻢ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ
ﻧﻘﺶ ﺩﻳﻮﺍﺭﺵ ﻣﻴﮑﻨﺪ ..
ﺣﺎﻝ،
ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻗﻠﺐ ﭼﻴﺴﺖ، ﺑﻤﺎﻧﺪ !..
ﻓﻘﻂ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ..
" ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️
ﻭﺳﻌﺘﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻱ ﺣﻀﻮﺭﺧﺪﺍ ..
ﻣﻦ ﻣﻘﺪﺱ ﺗﺮ ﺍﺯﻗﻠﺐ، ﺳﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺭﻡ .. تنها عبادتم عشق تو بود که گرفتی ازم
ﻗـَﻠﺒــــــــ ـــــــﺘﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺮ ﻋﺸﻖ
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرداري💕🌱
وقتی بحثتون میشه و دلخوری پیش میاد اجازه نديد دلخوری به روز بعد بکشه. از دلش دربیاريد و بی تفاوت نخوابيد.✅
این حس بی تفاوتی از تلخ ترین حس هایی است که روان همسرتون رو آزار میده.
همون شب در موردش حرف بزنين و روز بعدتونو با شادی و رضایت از هم شروع کنين وگرنه روزی که با ناراحتی از شب قبل شروع بشه،اون روز هم هدر میره. حیفه روزای عمر و جوونیتون... نذارين به كام خودتون و شریکتون تلخ بمونه.👌
نترس با مهربونی و از خودگذشتگی کوچیک نمیشی.
بازم میگم اگه گذشت آدمو کوچیک میکرد خدا بااین همه گذشتش انقد بزرگ نبود.❤️
🔸 آفرين به همسرانی که حتی تو لحظات ناراحتی و دلخوری کنارهم هستن و جاشون رو از هم جدانمیکنن.👏صفوراهستم یه چیز دیگه بگم🥰#خانوما_بخونن
❤️
💢مواظب حسادت های شوهرتان باشید
اگر می خواهید همیشه در قلب شوهرتان جای داشته باشید، هیچ گاه بیش از حد از مردی نزد او تعریف نکنید، هیچ وقت چیزهایی را که از دیگران یاد می گیرید با آب و تاب پیش او بازگو نکنید.
از کجا می دانید به غرور شوهرتان برنخورده است؟ آخر همه مردهای دنیا آن قدر منطقی نیستند که حرف حساب را بپذیرند بی آن که گوینده برای شان مهم باشد.
بعضی از مردها گاهی حسادت خود را پنهان می کنند و قدرت ابراز آن را ندارند. آن وقت دچار دردی درونی می شوند که پیامدهای آن خوشایند نیست.
شما باید متوجه این خصیصه مردها باشید. از سوی دیگر شوهرتان با حسادت به طور غیر مستقیم به شما نشان داده است چقدر دوست تان دارد.🌹زندگی تون پر از عشق.صفوراهستم میشه دعام کنی عزیزم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت185 نیم نگاهی به من کرد و سری به تایید تکون داد که رفتم و رو به پر
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت186
همین که مادر پروانه رفت، عنتر خانم سریع و با حرص گوشی رو ورداشت و زنگ زد به پدرش که بیا و منو ببر پیش خودت و ننه من غریبم بازیش گل کرد و خیلی زود باباش اومد و اول زنگ زد به احمد که احمد اصلا جوابش رو نداد بعد با دلخوری و حرص رو به من گفت سارا خانم، دخترم، من درکت میکنم! من مطمنم اشکال از احمد و تو نیست، اشکال از دختر منه! چرا که این دختر، دختر همون زنه! اینها رو من جنسشون رو میشناسم! من توی روستا برو بیایی داشتم ولی همین زن(مادر پروانه)، بهونه کرد میخوام شهر نشین بشم و کاری با من کرد که به خاک سیاه نشستم! علی ای حال من این دختر رو با بچه هاش میبرم ولی به احمد بگو صد و پنجاه هزار تومن بریزه به حسابم برای خرجی شون و اینکه من بیشتر از یکماه این زن و بچه ها رو نگه نمیدارم بگو خود احمد بعد از یکماه بیاد زن و بچه اش رو ببره! اینو گفت و عنتر و بچه هاش رو برداشت و رفت سمت قم.
احمد هم تا شنید اصلا براش اهمیتی نداشت ولی خوب سر یکماهه مجبور شد بره بیارشون و باورتون نمیشه این یک ماه احمد حتی کنجکاو نشد صورت این طفل معصوم که بچه خودش بود رو ببینه و تصور کنید همجنین مردی چه روحیه و دلی داره. برای اسم بچه هم پروانه نمیدونم خودش چیکار کرده بود اما همون قم برای بچه به سلیقه خودش اسم نغمه رو گذاشته بود.
خلاصه نزدیک یکماهه شد و احمد با پول خود پروانه و بدو بدوی من باز براش نزدیک خونه ما خونه گرفت و خانم باز بعد از یکماه برگشت سرخونه زندگیش ولی چه خونه زندگی ای؟! احمد کما فی السابق اصلا محلش نمیداد، اگه شبی نوبت خونه اون بود یا دیر میرفت یا نمیرفت، اگه هم میرفت زود برمیگشت مثلا یازده میرفت یک شب یا سه صبح برمیگشت پیش من و از طرفی حتی المقدور سعی میکرد کارهای پروانه رو انجام نده مثلا یه شب نغمه دختر کوچیک پروانه تب کرد و اونم چون کسی رو اونجا نداشت به ناچار زنگ به من زد که احمد با اینکه خونه بود اشاره کرد نگو من امشب شیفت نیستم و بهم گفت من اصلا نمیخوام بچه رو ببرم دکتر و خودت و پروانه ببرید و ما میبردیم یا اتفاقات از این دست و اصلا خودش رو نزدیک پروانه نمیکرد و نمیدونستم چرا شاید حالا که از تب و تاب افتاده بود منطقی تر فکر میکرد که اون همه آزار من امروز شده طنابی روی خرخره اش ولی پشیمانی اونجا دیگه سودی نداشت و تو دوره ای که یه مرد کارگر از پس خرج یه خونه به سختی برمیاد چطور میخواست خرج دوتا زن و پنج تا بچه قد و نیم قد رو بده؟!
خلاصه زندگی من همین طور جلو میرفت و روز به روز احمد بیشتر به این نتیجه میرسید که چه اشتباهی کرده و مسیری رفته بیراهه ای بیش نبوده
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
درس عبرت . .
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانم گلای مهربون این متنی که میخوام واستم بنویسم مال خودم نیست مال خوانوادمه ♥️...
خوب قصه از اونجایی شروع میشه که من اولین ساله که میخواستم سرویس مدرسه خانم بگیرم و تازه به شهرمون اومدیم و هیچ کسیو نمیشناختیم تو شهرمون خوانواده مادرم هستن ، پدربزرگم به من پیشنهاد داد که یکیو میشناسه که سرویس میبره و خانم هم هست ما گفتیم باشه شمارشو بدین زنگ میزنیم ، زنگ زدیم او اینا و هماهنگ کردیم و چون اشنای بابا بزرگمه ما هم بهش اعتماد کردیم خوب منو تاا امتحانات نوبت دوم میبرد و میاور نصف راه دیگه نیومد و بش گفتیم دیگه نیا
خوب بعد از مدرسه که تموم شد ۱ماه بعد داییم بم زنگ زد و گفت سرویست اسمش چیه منم گفتم اسمشو بعد گفتم چرا و چیشده و اینا گف کاریت نباشه منم گفت باش و گوشیو دادم به مامانم و داییم واسش تعریف کرد که چی شده منم انننقدر کنجکاو شده بودم که شبا فقط داشتم فکر میکردم بعد چنند ماه قضیه رو فهمیدم که چیه.....
ما وقتی میرفتیم شهرستان کلید های خونمونو میدادیم به خونه بابابزرگم اینا بعد شبا ما شهرستان میموندیم از خوانوادم یه چیز هایی شنیدم که مغزم رگ به رگ شد و اصلا باورم نمیشد که بابابزرگ همچین کاری کرده لطفا خانما زود قضاوت نکنید تا به اخر قضیه برسین خوب من شنیدم که بابابزرگم کلید هارو میبرده و به سمت همون خانمه سرویس خودم میرفته و میومدن خونمونو رابطه برقرار میکردن متاسفانه متاسفانه متاسفانه 😔 و هیچکی هم خبر نداشته تاااا دایی بزرگم از همسایه ها ی خودشون شنیدن که ما باباتونو این مکان دیدیم با این خانم ما باباتونو این مکان دیدیم با همین خانم میخندن و قهقهه و اینا داییی بزرگم باورش نمیشد و خودش رفت ببینه چه خبره و دید که راست میگفتن همسایهها و داییم رفت شماره ی خانمه رو پیدا کرده و بش زنگ زده ولی نگفته که کیه بش گفت که من از طرف اطلاعات زنگ زدم و سرباز گمنامم او اینا دروغکی گفته تا بترسه بش گف که به نفعته که دست از سر این اقا بردارین والا براتون بد تموم میشه ... مامانم اینا فهمیدن خاله هام زن دایی هام همه فهمیدن بجز من که یواشکی فهمیدم و هیچکی نمیدونه که من فهمیدم😁 خوب بعدا معلوم شده که شوهر این خانمه معتاده و خودشو زنه نقشه کشیدن واسه بابابزرگم و هی ازش پول بگیرن به اسم خانمه و هی ازش پول بگیرن این خانمه هم یه پسر داره و دختر داره بچه هاش هم بزرگن خوب خالم هم به زنه پیام داده و باش صحبت کرده زنه هم به خالم میگه به من چه باباتون میاد سراغم و بم پول میده😂 بیچاره مامان بزرگم 😔 خیلی از این قضیه ناراحت شد اصلا نمیدونست و فقط بچه هاش میدونستن مامان بزرگم تازه چند وقت پیش فهمیده داییم بش گفته.. قضیه خییلی خراب شده و بابابزرم هم رف خونه اون یکی داییم و اونجا زندگی میکنه قبلا خونه دایی بزرگم بودن طبقه بالا زندگی میکردن و به خاطر همین قضیه با داییم دعواش شد و اومد خونه این یکی داییم دایی هام هم دعوا کردن و اختلاف دارن با هم درمورد همین قضیه اون یکی داییم باورش نمیشه این قضیه رو و میگه همش دروغه و اینا من ۳ تادایی دارم اشتباه نکنیید😁 الان هم ۳ یا ۴ ماهه که اونجا زندگی میکنه بابابزرگم داییمو روی ۲تا تخم چشاش گذاشته و انقد بش خدمت میکنه تا زنه رو فراموش کنه و ما هم گفتیم اونجا بمونه بهتره که فراموش کنه و خطشو و شماره زنه رو حذف کردیم واسه خوانواده مامانم دعا کنیید و برایه بابابزرگم هم دعا کنیید و کلید هاتونو به هیچکی ندیید و سرویس ها تونو حتی اگر زن هم باشه اعتماد نکنیید ما الان کلید هامونه به داایی کوچیکم دادیم ما ۳ تا کلید داریم یکیشو به داییم دادیم که به خونمون سر بزنه وقتی ما نیستیم خانما لطفا لطفا وارد زندگی یه مرد متاهل نشید خواهش میکنم زندگی یه زن دیگه رو خراب نکنیید الان این زنه همه ی خوانواده و فامیل رو پاشیده و باهم دعوا و اختلاف دارن امید وارم که زندگیتون رنگی مثل رنگین کمان عشقتون مثل عشق زلیخا ندیده دوستتون دارم یا حق🦋🦄
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📌مردهای پخته این ویژگی ها را دارند
1⃣ تمایلی به دعوا و کتک کاری با هیچ کس نداره.
2⃣ وقتی ازدواج کرد، مجالس شبانه با رفقاش رو کم میکنه و بهزندگیش می چسبه.
3⃣ درآمد و موفقیتهای مالیش رواین ور و اون ور جار نمیزنه.
4⃣ مسائل مربوط به همسر وخانواده همسرش رو به گوشخانواده خودش نمیرسونه.
5⃣ یه مرد پخته بین دوستاش زیاد در مورد زنش حرف نمی زنه.
6⃣ همیشه جلوی جمع و حتی توی خونه به همسرش احترام میزاره.
8⃣ تو مشکلات دنبال مقصرنیست.
8⃣ اجازه نمی ده قهرش طولانی بشهو زود دل زنش رو بدست میاره
9⃣ وقتی زنش ازش انتقاد میکنه گارد نمی گیره و دعوا نداره.
🔟 در مسائل خانواده همسرشکه به اون ربطی نداره دخالت نمی کند