❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت188 حسابی کفری شدم چون این حق بچه های من بود که آقا میخواست کنه تو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت189
کلی با عنایت چونه زدن و آخر سر هم احمد مجاب نشد و عنایت هم اشاره ای به من کرد و توی کوچه دم رفتنش گفت نگران نباش یه کاریش میکنیم.
خلاصه به خاطر اون شرایط وخیم اقتصادی و برای اينکه بچه هام کمبودی نداشته باشن، تصمیم گرفتم خودم برم سرکار تا فرجی بشه و ببینم عنایت میخواد چیکار برام کنه و صد البته خودمم راضی به طلاق بودم چون بچه هام دیگه بزرگ شده بودن و مطمن بودم پروانه اصلا الان نمیتونه بچه هام رو نگه داره پس میتونستم ببرمشون. به همین خاطر از در و همسایه و دوستان سراغ کار گرفتم که خیلی زود یه کار توی یه فروشگاه لوازم خانگی به عنوان فروشنده پیدا کردم و رفتم سرکار ولی مشکل من اینجا ساعتش بود که از صبح باید میرفتم تا پنج عصر و بچه های کوچیکم رو کسی نبود نگه داره که اینجا امید زندگیم، پسر خوش قلبم به دادم رسید و گفت مامان نگران آبجی ها نباش من میتونم ازشون مراقبت کنم! تا اینو گفت اشک توی چشمام جمع شد و یهویی بغلش کردم! امید الان فقط ده سالش بود ولی شد همه کاره زندگی من! از نگهداری بچه ها گرفته تا جارو زدن و حتی غذا درست کردن. پسرم حتی عصرا که من از سر کار برمیگشتم به فکر منم بود و حتی چایی هم دم میداد میگفت تا مادرم خستگی در کنه! امید عزیز ترین شخص زندگی منه.
خلاصه سفت و سخت مشغول کار شدم و با اینکه حقوقم کم بود اما سعی میکردم مدام وام بگیرم و تو فکر این بودم توی روستا های اطراف تهران خونه بخرم و از سهم الارث پدری هم چیز کمی بهم رسیده بود که با پول پیش خونه و طلاهام و پس اندازم امیدوار بودم بتونم کاری کنم.
قربون خدا برم که هیچگاه کارش شبیه بنده هاش نیست! من توی همون موقعیت توی قرعه کشی بانک برنده شدم و یه پول خوبی دستم رو گرفت که باهاش سریع یه پراید دست دوم خریدم و رفت زیر پای احمد و از اون طرف مابقی پول رو با بقیه پولها توی اطراف تهران خونه کوچکی خریدم و زدم به نام خودم.
دیگه داشتم به روند عادی شده زندگیم میرسیدم و تقریبا از فکر اون زنک کمی رها شده بودم که زمزمه هایی به گوشم خورد که عنتر خانم هم دبه کرده که چطور برای سارا خونه خریدی منم خونه میخوام و یه روز با احمد اومده بودن تهران که برن دنبال خونه و من تا دیدمش توی ماشینم سریع رفتم جلو در خونه و با اخم گفتم پروانه خانم سلام؟ ببخشید، اما ماشین من بیمه نداره میترسم اتفاقی براتون بیافته من پول دیه ندارم! لطفا پیاده شید!
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داریبپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت
تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیستبی او نمیشود
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
👤وودی آلن:
برای شناخت بهتر آدم ها، کافیه یک بار بر خلاف میلشون عمل کنی....!
👤جان لنون:
در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی،
پاسخ دادم: خوشحال!گفتند: سوال را درست متوجه نشدی گفتم: شما زندگی را درست متوجه نشده اید!
👤گابریل گارسیا مارکز:
باید یاد بگیریم تا وقتی از عشق کسی مطمئن نشده ایم، با او خاطره ایی نسازیم! چرا که تاوان خاطرات،جنون است و بس...!
👤تولستوی:
کسی که اعتقاد دارد دیگران باید مشکلاتش را حل کنند، همانند کسـی است که برای گذر از رودخانه منتظر است تا آب آن خشک شود!!!
👤استفان کینگ:
هیولاها واقعی ان، ارواح هم واقعی ان،اونا در وجود ما هستن و گاهی وقتا برنده میشن!!!
👤رسول يونان:
فقط من می دانم، فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است، فقط خاک می داند دست های آب چقدر مهربان، معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند، فقط من می دانم تو چقدر زیبایی..
👤هاروکی موراکامی:
هیچ وقت یکی را با تمام وجودت دوست نداشته باش، یک تکه از خودت را نگهدار برای روزهایی که هیچ کس را به جز خودت نداری..!
👤اوغوز آتای:
دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است،
تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ای...
👤میلان کوندرا:
هیچوقت راجع به خودت زیاد حرف نزن؛ چون خیلی زود گندش در میاد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت189 کلی با عنایت چونه زدن و آخر سر هم احمد مجاب نشد و عنایت هم اشا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت190
احمد و پروانه هاج و واج داشتن منو نگاه میکردن که با جدیت و مصمم روی حرفم وایساده بودم! دیگه بس بود رنجی این همه سال کشیده بودم! من ماشین به نام خودم خریده بودم که احمد خان باهاش بره سر کار و بیاد یا بچه هام رو جابجا کنه نه اینکه برای عنتر خانم بشه راننده شخصی.
پروانه بهش برخورد و احمد هم پیاده شد و اروم منو کشوند کنار که بابا سارا آبروم رو نبر این زن با پولی که داره میگه میخوام تو روستا های اطراف تهران بگردم و خونه بگیرم منم که نمیتونم همش با تاکسی خودش و دوتا بچه کوچیک رو جابجا کنم! نگاهی نافذ به صورتش کردم و با جدیت گفتم نه! لطفا بگو از ماشین من پیاده شه که دیگه دعوا داشت بالا میگرفت و احمد هم دید داره جلو در و همسایه ابروش میره با خشم سوار ماشین شد و به سرعت پا روی گاز گذاشت و رفت! اصلا از کارم پشیمون نبودم و باید خیلی زودتر این رفتار رو نشون میدادم! این زن خودش رو آویزون زندگی من کرده بود و دیگه تا اینجاش رو به خاطر بچه هام تحمل کردم ولی بقیه راه رو نه!
مطمن بودم احمد دیگه دل و دماغ نداره با اون ماشین بره دنبال خونه بگرده و همین طور هم شد و حدودای ساعت یازده شب اومد خونه در حالی خسته بود و البته شرمنده.
منم اصلا محلش ندادم و رفتم آشپزخونه براش غذا بیارم که اومد پیشم و من من کنان گفت سارا ببخش دیگه عصبی بودم و از طرفی تو که میدونی من الان فقط به خاطر نورا و نغمه با پروانه ادامه میدم که به همون خاطر مجبور شدم همین امروز ببرمشون قم!
با تعجب نگاش کردم که با من من گفت پروانه لج کرد و گفت من دیگه خونه نمیخوام و راستش خیلی دلش شکست که تو اونطور برخورد کردی...
بی خیال در حالی داشتم غذا توی بشقاب میکشیدم گفتم اصلا مهم نیست! دل شکسته من این سالها رو ندیدی حالا دل اونو میبینی؟!
سریع بشقاب رو بردم توی سالن گذاشتم روی سفره و برگشتم سمتش و گفتم ببین نگران ماشین نباش به خاطر سه تا بچم که باید ببریشون این ور اون ور و مدرسه ماشین زیر پای خودت باشه اما احمد فقط به خاطر بچه هام! نه بچه های اون زن! بچه های اون به من هیچ ربطی ندارن! اون روزی روی زندگی من سوار شد باید فکر اینجاش رو میکرد!
احمد دید دیگه حریف من نمیشه چیزی نگفت و رفت شام خورد و سریع هم رفت خوابید!
مدتی دیگه ام گذشت و من نمیدیدم احمد زیاد بره قم سر بزنه تا قبل از جریان ماشین، تقریبا دو هفته ای یه بار میرفت و یه شب می موند و برمیگشت اما این بار تقریبا یک ماهی موندگار شد که اصلا نپرسیدم و دوست نداشتم حتی بهش فکر کنم که یه روز احمد با من من گفت سارا من و پروانه داریم از هم جدا میشیم!
💫یک روایت عاشقـانہ💍
مراسمعقدانجامشد.✨
بعدازمراسمآقاعبداللھخواسٺ
تابامنحرفبزند. 'اولینبرخورد
زندگیمشترکمانبود.♡'🌿
قبلازصحبٺازمنخواستتایک
مهربرایشبیاورم.چونروحیه ایشانرامیشناختمازبابشوخی
گفتم:
"مهر؟مهربرایچی؟مگرحاج آقاتااینموقعنمازشانرانخوانده اند؟"
دیدمحالعجیبیدارد.نگاهی بھمنکردوگفت:"حالاشمایکمهر بیاورید."امامندستبردارنبودم.
گفتم:"تانگوییدمهربرایچهمی خواهید،نمیآورم."گفت:"میخواهم
نمازشکر بخوانموازاینکہخداوند چنینهمسریبہمندادهازاو
تشکرکنم."دیگرحرفینزدم.رفتم و بادوجانمازبرگشتم.❣🌱
•بھ روایٺ همسر شهید عبداللھه میثمی
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
#داستان_کوتاه
⭕️ داستان کاملا واقعی وعجیب تازه عروس و داماد
🔆اوایل روزهای کاری در دادسرای ناحیه 2 تهران بود که پرونده جالبی روی میزم قرار گرفت.پرونده به این صورت بود که زن و مردی جوان که بتازگی با هم ازدواج کرده بودند دچار اختلافاتی شده و زن برای اجرای طرح انفاق به دادسرای ناحیه 2 شکایت کرده بود.وقتی پرونده را برای بررسی باز کردم، متوجه شدم این زوج به دادگاه خانوا ده نیز رفتهاند، حتی زن جوان مهریهاش را هم به اجرا گذاشته است.
🔆وقتی نوعروس رو به روی من ایستاد، گریان گفت: شوهرم را بیشتر از جانم دوست دارم. ابتدا خیلی تعجب کردم که با وجود چنین علاقهای چرا این زن راهی دادسرای دادگاه خانواده شده است. وی ادامه داد:
🔆2 سال پیش در یک جمع دوستانه با هم آشنا شدیم تا اینکه با سختی به هم رسیدیم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.
اوایل فکر میکردم خوشبختترین زن دنیا هستم اما روزهای خوش زیاد دوام نیاورد و بعد از گذشت تنها چهار ماه از زندگی مشترکمان همسرم به کلی تغییر کرد. او سر مسائل کوچک و پیش پا افتاده شروع به داد و بیداد و توهین میکرد
🔆 تا اینکه چند روز پیش سر یک مسأله خیلی بیربط دستش را روی من بلند کرد که تصمیم گرفتم با وجود اینکه خیلی دوستش دارم مهریهام را به اجرا بگذارم و از او جدا شوم.
بعد از شنیدن حرفهای نوعروس، احضاریهای برای شوهرش فرستادم که او بدون اهمیت دادن به تاریخ احضارنامه به دادسرا نیامد و بعد از آن طبق قانون حکم جلب را صادر کردم که مرد جوان پس از بازداشت به همراه مأمور کلانتری به دادسرا آمد.
🔆 این مرد وقتی با همسرش روبهرو شد همان جا شروع به توهین کرد که بلافاصله دستور بازداشتش را صادر کردم و خواستم برای آزادشدنش کفیل معرفی کند در همین موقع پدر و مادر مرد جوان وارد اتاق شدند و در کمال تعجب بدون در نظر گرفتن اینکه پسرشان با شکایت عروسشان بازداشت شده است به سمت زن جوان رفتند و او را در آغوش گرفتند. وقتی دیدم نوعروس پشتوانهای بیمانند دارد و آنها به وی دلگرمی میدهند شوک زده شدم و عجیبتر اینکه هیچ کدام از آنها حاضر نشدند ضمانت کنند تا پسرشان آزاد شود و خیلی هم تأکید کردند که این پسر باید به زندان بیفتد.
🔆عجایب این پرونده یکی پس از دیگری رو میشد چرا که نوعروس وقتی دید شوهرش فاصلهای تا زندان ندارد با گریه و زاری از پدر شوهرش خواست تا ضمانت آزادی وی را بکند.
وقتی این صحنهها را دیدم فهمیدم این زندگی هنوز با خط پایان فاصله زیادی دارد و تصمیم گرفتم جلسه سازش برگزار کنم تا این زوج با هم صلح کرده و به زندگیشان ادامه دهند و آنها در این جلسه با هم آشتی کردند.
🔆تازه داماد ابراز پشیمانی کرد و با خنده و شادی دفتر کارم را ترک کردند و بعد از گذشت یک سال با یک نوزاد دختر به همراه شیرینی به دفتر آمدند و برای اینکه باعث شدم آشتی کنند تشکر کردند و گفتند از آن روز به بعد بهترین زندگی را برای هم ساختند.
🔆گرچه زندگی بادردوغم همراه است،
امامسیر ازشادمانی های بسیار نیزخالی نیست.
🔆اگر دنیای خود رافرو ریخته یافتی ،
تکه های سالم رابرگیروبه راه ادامه بده،
چون درپایان،آرزوهایت را برآورده خواهی یافت.
🔆به یاد داشته باش!
که درپایان،همین فراز وفرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند.
بگذار اشکهایت جاری شوند،
بگذار گل لبخندبر لبانت بشکفد.
اما تسلیم،هرگز هرگز!
🔆به یاد آر،
که در تونیرویی است بنام ایمان به خدا که نوید واقعیت یافتن رویاهایت رامیدهد.
💢حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند!
فراموش نکن که تنها نیستی خدا همیشه همراه است.
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 💠✨ داستان_واقعی 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
💠✨ داستان_واقعی
✍در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام شوکت در زمان کریم خان زند زندگی می کرد. انگشتر الماس، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت که نیاز به فروش آن پیدا کرد.
💢در شهر جار زدند ولی کسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاکم و نماینده کریم خان در تبریز رسید.
💢آن زن را خداددادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم چون حلال حرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوکت خوشحال شد و از دربار برگشت.
💢خدادادخان، که مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد، نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای کرده و عوض نمودند.
💢 شوکت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مرا کار نمی آید.
💢 شوکت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید که نگین آن عوض شده است. چون می دانست که از والی نمی تواند حق خود بستاند، سکوت کرد. به شیراز نزد، کریم خان آمده و داستان و شکایت خود تسلیم کرد.
💢 کریم خان گفت: ای شوکت خواهرم، مدتی در شیراز بمان، مهمان من هستی. خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.
💢 بعد از مدتی چنین شد، کریم خان وقتی انگشتر، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوکت گرفته و در آن جای کرد و نگین الماس را دوباره در جای خود قرار داد و انگشتر الماس را به شوکت برگرداند و دستور داد، انگشتر نگین شیشه ای را، به خدادادخان برگردانند و بگویند، کریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر.
💢 شوکت از این عدالت کریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش کش کند، ولی کریم خان قبول نکرد و شوکت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد.
💢 دست بالای دست بسیار است، گاهی باید صبر داشت و در برابر ظلمے سکوت کرد و شکایت به مقام بالاتر برد و چه بالاتری جز خدا برای شکایت برتر است؟