🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
#داستان_کوتاه
⭕️ داستان کاملا واقعی وعجیب تازه عروس و داماد
🔆اوایل روزهای کاری در دادسرای ناحیه 2 تهران بود که پرونده جالبی روی میزم قرار گرفت.پرونده به این صورت بود که زن و مردی جوان که بتازگی با هم ازدواج کرده بودند دچار اختلافاتی شده و زن برای اجرای طرح انفاق به دادسرای ناحیه 2 شکایت کرده بود.وقتی پرونده را برای بررسی باز کردم، متوجه شدم این زوج به دادگاه خانوا ده نیز رفتهاند، حتی زن جوان مهریهاش را هم به اجرا گذاشته است.
🔆وقتی نوعروس رو به روی من ایستاد، گریان گفت: شوهرم را بیشتر از جانم دوست دارم. ابتدا خیلی تعجب کردم که با وجود چنین علاقهای چرا این زن راهی دادسرای دادگاه خانواده شده است. وی ادامه داد:
🔆2 سال پیش در یک جمع دوستانه با هم آشنا شدیم تا اینکه با سختی به هم رسیدیم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.
اوایل فکر میکردم خوشبختترین زن دنیا هستم اما روزهای خوش زیاد دوام نیاورد و بعد از گذشت تنها چهار ماه از زندگی مشترکمان همسرم به کلی تغییر کرد. او سر مسائل کوچک و پیش پا افتاده شروع به داد و بیداد و توهین میکرد
🔆 تا اینکه چند روز پیش سر یک مسأله خیلی بیربط دستش را روی من بلند کرد که تصمیم گرفتم با وجود اینکه خیلی دوستش دارم مهریهام را به اجرا بگذارم و از او جدا شوم.
بعد از شنیدن حرفهای نوعروس، احضاریهای برای شوهرش فرستادم که او بدون اهمیت دادن به تاریخ احضارنامه به دادسرا نیامد و بعد از آن طبق قانون حکم جلب را صادر کردم که مرد جوان پس از بازداشت به همراه مأمور کلانتری به دادسرا آمد.
🔆 این مرد وقتی با همسرش روبهرو شد همان جا شروع به توهین کرد که بلافاصله دستور بازداشتش را صادر کردم و خواستم برای آزادشدنش کفیل معرفی کند در همین موقع پدر و مادر مرد جوان وارد اتاق شدند و در کمال تعجب بدون در نظر گرفتن اینکه پسرشان با شکایت عروسشان بازداشت شده است به سمت زن جوان رفتند و او را در آغوش گرفتند. وقتی دیدم نوعروس پشتوانهای بیمانند دارد و آنها به وی دلگرمی میدهند شوک زده شدم و عجیبتر اینکه هیچ کدام از آنها حاضر نشدند ضمانت کنند تا پسرشان آزاد شود و خیلی هم تأکید کردند که این پسر باید به زندان بیفتد.
🔆عجایب این پرونده یکی پس از دیگری رو میشد چرا که نوعروس وقتی دید شوهرش فاصلهای تا زندان ندارد با گریه و زاری از پدر شوهرش خواست تا ضمانت آزادی وی را بکند.
وقتی این صحنهها را دیدم فهمیدم این زندگی هنوز با خط پایان فاصله زیادی دارد و تصمیم گرفتم جلسه سازش برگزار کنم تا این زوج با هم صلح کرده و به زندگیشان ادامه دهند و آنها در این جلسه با هم آشتی کردند.
🔆تازه داماد ابراز پشیمانی کرد و با خنده و شادی دفتر کارم را ترک کردند و بعد از گذشت یک سال با یک نوزاد دختر به همراه شیرینی به دفتر آمدند و برای اینکه باعث شدم آشتی کنند تشکر کردند و گفتند از آن روز به بعد بهترین زندگی را برای هم ساختند.
🔆گرچه زندگی بادردوغم همراه است،
امامسیر ازشادمانی های بسیار نیزخالی نیست.
🔆اگر دنیای خود رافرو ریخته یافتی ،
تکه های سالم رابرگیروبه راه ادامه بده،
چون درپایان،آرزوهایت را برآورده خواهی یافت.
🔆به یاد داشته باش!
که درپایان،همین فراز وفرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند.
بگذار اشکهایت جاری شوند،
بگذار گل لبخندبر لبانت بشکفد.
اما تسلیم،هرگز هرگز!
🔆به یاد آر،
که در تونیرویی است بنام ایمان به خدا که نوید واقعیت یافتن رویاهایت رامیدهد.
💢حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند!
فراموش نکن که تنها نیستی خدا همیشه همراه است.
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 💠✨ داستان_واقعی 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
💠✨ داستان_واقعی
✍در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام شوکت در زمان کریم خان زند زندگی می کرد. انگشتر الماس، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت که نیاز به فروش آن پیدا کرد.
💢در شهر جار زدند ولی کسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاکم و نماینده کریم خان در تبریز رسید.
💢آن زن را خداددادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم چون حلال حرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوکت خوشحال شد و از دربار برگشت.
💢خدادادخان، که مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد، نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای کرده و عوض نمودند.
💢 شوکت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مرا کار نمی آید.
💢 شوکت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید که نگین آن عوض شده است. چون می دانست که از والی نمی تواند حق خود بستاند، سکوت کرد. به شیراز نزد، کریم خان آمده و داستان و شکایت خود تسلیم کرد.
💢 کریم خان گفت: ای شوکت خواهرم، مدتی در شیراز بمان، مهمان من هستی. خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.
💢 بعد از مدتی چنین شد، کریم خان وقتی انگشتر، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوکت گرفته و در آن جای کرد و نگین الماس را دوباره در جای خود قرار داد و انگشتر الماس را به شوکت برگرداند و دستور داد، انگشتر نگین شیشه ای را، به خدادادخان برگردانند و بگویند، کریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر.
💢 شوکت از این عدالت کریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش کش کند، ولی کریم خان قبول نکرد و شوکت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد.
💢 دست بالای دست بسیار است، گاهی باید صبر داشت و در برابر ظلمے سکوت کرد و شکایت به مقام بالاتر برد و چه بالاتری جز خدا برای شکایت برتر است؟
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی میگذره .گاهی باب دلت
گاهی بر خلاف ارزوهات ...
گاهی خوشحالی و درگیر آدمای زندگیت ...!
گاهی میفتی تو گرفتاریات که فقط خدا یادت میاد
یاد بگیریم که زندگی چه باب دلمون بود
چه برخلاف آرزوهامون ،
یادم بمونه یکی
به اسم "خُدا" همیشه هوامونو داره...
"زندگی،
مثلِ نخ کردن سوزن است.
گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی،
اما چشم هایت آن قدر
خوب کار می کند که همان بار اول سوزن را نخ میکنی.
اما هرچقدر پخته تر می شوی،
هرچقدر با تجربه تر میشوی،
هرچقدر بیشتر یاد می گیری
که چگونه بدوزی،
چگونه پینه بزنی،
چگونه زندگی کنی؛
تازه آن وقت چشمانت دیگر سو ندارد!...
زندگی همیشه یک چیزی اش کم است...
مشکل اینجاست،
وقتی که هم بلدی بدوزی
هم چشم هایت سو دارند؛
تازه آن موقع می فهمی،
نه نخ داری،
نه سوزن."
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
توصیههایی برای #همسران
رازهای دوام یک زندگی چیست؟
💞 اعتماد و اطمینان زن و شوهر نسبت به هم
💞 داشتن صداقت، پذیرش، سعه صدر و انصاف
💞 مسئولیتپذیری زن و مرد در زندگی مشترک
💞 صبر و بردباری و دوری از قهرهای طولانی
🔸ازدواج، بزرگترین و مهمترین حادثه زندگی هر انسانه، به طوری که احساس موفقیت و یا شکست هر یک از زوجین میتونه سرنوشتساز باشه. به همین جهت، ازدواج باید بر پایه اصولی صحیح صورت بگیره تا موجبات رشد و شکوفایی افراد و در نتیجه جامعه رو فراهم کنه.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت190 احمد و پروانه هاج و واج داشتن منو نگاه میکردن که با جدیت و مص
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت191
اما مصطفی باز با اخم گفت چی میگی علیرضا؟! وضعیت روحی و روانی بچه های سارا رو نمیشناسی؟! نمیدونی یه روز اون بابای فلان فلان شده شون رو نبینن ضجه میزنن؟! اگه این راست باشه که چه بهتر! احمد هرچند خطاکاره ولی پدر بچه های سارا هست و اگه سر به راه بشه و اون زن رو حذف کنه از زندگیش دیگه مشکل کمتر میشه حداقلش اینه که فشار روانی روی خواهر مظلوم ما کمتر میشه. خلاصه کلی بحث کردن و عنایت هم گفت فعلا با این حرفی زده به روش نیار شاید بازی جدیدش باشه و بخواد خونه و ماشین رو هم از چنگت دربیاره ! اما من دیگه اون سارای ساده نبودم و حالا که بچه هام بالنده شده بودن و خودمم در اصطلاح دستم توی جیب خودم بود، دیگه در اصطلاح دور دور من بود و نباید کوتاه می اومدم. احمد هم قشنگ واضح بود توی حچلی گیر کرده که نه راه پیش داره نه راه پس و زیادم قم نمیرفت و وقتی هم میرفت زود برمیگشت و وقتی هم برمیگشت حسابی داغون و بی حوصله بود. طبق قراری با داداشا داشتم اصلا به روش نیاوردم ولی کم کم متوجه شدم جریان طلاق جدی هست و با فهمیدن ایم قضیه بعد از این همه سال برای اولین بار لبخند روی لبم نشست! هرچند تلخ، هرچند دیر، هرچند خاطرات غیر قابل جبران توی ذهنم مرور میشد اما بالاخره خودش نقطه امیدی بود. تا اینکه رسید روز موعود و احمد رفت محضر و خطبه طلاق عنتر خانم خونده شد و همونطور که موذیانه سوار زندگی من شده بود دیدم حقیرانه رفت و تقریبا تمام مهریه اش رو هم بخشید.
احمد هم اصلا ناراحتی، پشیمونی یا افسوسی توی جبینش مشاهده نمیشد و اتفاقا انگار روز عروسیش هست و تقریبا زندگی ما برگشت به روال سابق البته تقریبا.
اون زندگی هرگز نمیتونست برگرده به زمانی من عاشق احمد بودم و حاضر بودم براش جونمم فدا کنم، حالا من زنی بودم که ظلم دیده، بی مهری دیده، دلشکستگی دیده، بی پولی و فقر دیده، حس ترحم دیده و از همه مهم تر بچه هام بودن که روان سالمی نداشتن!
پای عنتر از زندگی من تا حدی کوتاه شد و احمد هم تقریبا دو هفته ای یکبار میرفت قم دیدن بچه ها و یه سری میبردش و میگردوندشون و بعد هم برمیگشت تهران و البته این وسط مشکلاتی هم داشت، زنگ های گاه و بیگاهش به احمد که تقاضای خرجی برای دختراش میکرد، یا اینکه گهگاه ناله میکرد احمد کم به طفل معصوم هام سر میزنه و از این دست حرفا و بازم حقوق احمد که کفاف زندگی خودمون رو نمیزد ولی با تمام توان سعی میکردم کار کنم که چیزی برای بچه هام کم نزارم.
❣ فهم خواسته های همسر ❣
👈یکی دیگر راه هایی که باعث جذب هرچه بیشتر همسرمان می شود این است که جویای خواسته ها ونیازهای همسرمان شویم.
به طور مثال از همسر خود جویا شویم که دوست دارد با چه اسمی او را صدا بزنیم یا چطور با او سخن بگوییم.
با این کار به همسرتان پیام عشق و محبت ارسال می کنید و آتش عشق را در قلب او شعله ور می کنید.
❤️