در کتابی خواندم:
وقتی مادرم برای همیشه چشمانش را
بست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
دوستی برایم با بغض تعریف کرد:
وقتی در روز عروسیش دیدم چقدر زیبا
شده،
دیدم دیگر لبخند هایش برای من
نیست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
از خیابانی میگذشتم مردی دیوانه دیدم
گفتم چرا دیوانه شدی؟
لبخندی درد مند زدو گفت:
وقتی که فهمیدم عاشقش هستم
دیدم برای من خودکشی کرده
مردی جوان اما کمر شکسته را در گورستان دیدم،بر سر قبری شیون
میکشید فریاد میزند
پرسیدم این قبر کیست؟
گفت:
پدرم بعد روز ها برایم زنگ زدو گفت بیا
به دیدنم باشه ای گفتم و تلفن را قطع
کردم
.
جلسه که تمام شد با دوستانم به
گردش رفتیم، چهار روز گذشته بود که به
دیدن پدرم رفتم
جنازه اش چهار روز بود در اتاق کودکی
هایم افتاده بود
مرد گریه کردو گریه کرد
ما آدم ها قدر همدیگر را نمیدانیم
ما همدیگر را فراموش می کنیم
ما آنقدر بد شدیم که به هم وقتی
اعتماد می کنیم که دیر است،
ما گاهی یادمان می رود زندگی
چقدر کوتاه است
یادمان می رود بگوییم (دوستت دارم)
امیدوارم بعد از خواندن این چند خاطره به عزیزانتان حتی شده با یک پیامک
بگویید چقدر دوستشان دارید،
تا دیر نشده...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت27 با خودم گفتم:اینا از من بیشتر عجله دارند.حتما به خاطر اتفاقی که
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت28
اون شب هما یه پیراهن قرمز چین چینی پوشیده بود با یه چارقد سفید..لپهای هما هماهنگ با رنگ لباسش شده بود و زیبایی خاصی بهش داده بود،هما واقعا گل سرسبد مجلس بود چون وقتی با سینی چای اومد توی اتاق لبخند رضایت مامان و بابارو توی چهره اشون دیدم…زن داداشاهام زیرزیرکی نگاه میکردند و بهمدیگه چشم و ابرو میومدند…معلوم بود حسادت میکردند چون عشق من ازشون خیلی سرتر بود…همون شب خواستگاری روز و تاریخ عقد رو مشخص کردند و قرار شد یکماه بعد عقد کنیم…ته دلم خداروشکر کردم که همه چی به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت،،در عرض اون یکماه تدارک عقد رو دیدیم و برای خرید با هما و خانواده اش راهی شهر شدیم ..از اینکه داشتم براش خرید میکردم روی ابرها بود و دلم میخواست هر چی دوست داره و دست میزاره روش حتما براش بخرم…اما هما بقدری نجیب و مهربون بود که حتی اختیار خرید رو هم به بزرگترا سپرد و هر وسیله و لباسی رو که بزرگترا انتخاب میکردند اون هم موافقت میکرد……
❤️هم دلی❤️
🍃🌸 بخونید قشنگه.... 🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
مادرم تعریف میکرد:
نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمكسنگ مىخوابانديم تا كمكم شورى بگيره
غذا را چند ساعتى روى شعلهى ملايم چراغ خوراكپزى مىنشانديم تا جا بيفته
يخكرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مىنشستيم تا جونمون آروم گرم بشه
عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفتهاى، ماهى به انتظار مىنشستيم تا فيلم به آخر برسه و ظاهر بشه
آهنگِ تازهى آوازهخوان را صبر مىكرديم تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه
قلك داشتيم؛ با سكهها حرف مىزديم تا حسابِ اندوخته دستمون بياد
حليم را بايد «حليم» مىبوديم تا جمعهى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشينه
هر روز سر مىزديم به پستخانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه
گوش مىخوابونديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمهشبى، بامدادى، گاهى، بىگاهى؛
انتظار معنا داشت
دقايق «سرشار» بود
هر چيز يك صبورى مىخواست ،تا پيش بياد،
تازمانش برسه.تا جا بيفته. تاقوام بياد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق
"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...
حالا میفهمم چرا این روزها کسی
قدردان نیست...
🌿🌺﷽🌿🌺
🦋برای این که بدانیم در نزد خدا چه منزلتی داریم، باید ببینیم خدا در نزد ما چه منزلتی دارد. هر چقدر مقولهی غیب، ابدیت، آخرت و اهل بیت برای ما جدی باشند، ما هم در نزد آنها جدی تلقی می شویم.
🦋 روش یک مربی نسبت به شاگرد، جدی بودن اوست. ممکن است شاگرد خوب باشد، ولی جدّی نباشد، احکام و شریعت را جدی نگیرد. به همین خاطر است که غیب و ربّ هم او را جدی نمی گیرند. هر چند آنها را دوست داشته باشد، ولی توان دریافت توجه و خیرات و برکات را ندارد.
✅گاهی انسان با الوهیت خدا مشکلی ندارد، اما با ربوبیت الهی مشکل دارد.
🍃یعنی خدا را ربّ خودش نمی داند. چون قیمتش در دستش نیست؛ از این رو، آدم ها و مربی های دیگری را انتخاب میکند. مثل هنرمندان، سلبریتیها، شاعران، فیلسوفان و ...
🦋درحالی که خدا می فرماید من ربّ تو هستم. ولی او به کسان دیگری رجوع می کند. 😔
❤️صدا کردن خداوند با کلمه ربّ، یعنی من با تو رابطه ربوبیتی دارم. عشقم، زندگی و افتخارم این است که شاگرد تو هستم. تو مربی من هستی. این خیلی مهم است. این شاخص است که وقتی تو با خدا خلوت می کنی، افتخار کنی که یک مربی مثل خدا بالای سر من است. از هر کسی دستور و برنامه زندگی نمی گیرم.
زندگیم در کنارِ تو ❤️:
❫ مثل آرامش کنار،دریا!
❫ مثل آسمونی که ماهش کامل!
❫ مثل قبرستونی که گلی داخلش رشد میکنه!
❫ مثل دریاچهای که نیلوفر داره و زیباتره!
❫ مثل قطب شمال که خورشید توش گرما میده!
❫ مثل بهاری که شکوفههاش زیبایی میدن!
❫ مثل میوههای تابستونی که حال آدمو خوب میکنن!
❫ مثل بارونای پاییزی!
❫ مثل برفای امیدبخش زمستون!
❫ مثل خسوف که از بغل خورشید وماه پدیدار
19 فرمان برای زنده نگهداشتن #عشق ❤️
💋💋💋
آقايان فکر نکنند حفظ رابطه عاشقانه فقط وظيفه خانمھاست که طبع لطيفتري دارند. ھمين حالا دست به کار شويد.
1. روزي 4 بار ھمسرتان را در آغوش بگيريد.
2. او را براي شام بيرون ببريد و غافلگيرش کنيد.
3. از او بخواھيد فھرستي از کارھايي که دوست دارد شما انجام دھيد را تھيه کند؛ البته اگر زيادي بلندبالا بود تعجب نکنيد!
4. بامناسبت و بي مناسبت برايش گل بخريد تا خوشحال شود.
5. براي رفتن به انجمن اوليا و مربيان مدرسه فرزندتان، داوطلب شويد.
6. در مورد روز کاري او سوال کنيد.
7. بعد از شام با ھم پياده روي کنيد.
8. ھرازگاھي بدون بچه ھا با او تنھا باشيد.
9. گاھي برايش يادداشت بگذاريد.
10. از ھر فرصتي براي شاد کردن او استفاده کنيد.
11. به او بگوييد که چقدر دوستش داريد.
12. شبھا قبل از خواب دراز بکشيد و کمي با ھم صحبت کنيد.
13. بعضي اوقات پشتش را بماليد تا آرامش بگيرد.
14. از محل کار به او تلفن بزنيد.
15. يادداشت عاشقانه يادتان نرود.
16. وقتي با او حرف ميزنيد به چشمھايش نگاه که وقتي از دست کسي ناراحت است طرف او را بگيريد.
18. تاريخ تولد او و سالگرد ازدواجتان را فراموش نکنيد.
19. وقتي به منزل ميآيد موسيقي مورد علاقه اش را بگذاريد و با ھم زمزمه
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈
"دو اشتباه بزرگ در ارتباط کلامی زن و شوهر!"
وقتی زن ناراحت است، مرد تلاش میکند برای رفع مشکلات همسرش، دائم راه حل نشان بدهد و با این کار احساسات او را جریحه دار میکند.
رفتار صحیح؛
شوهر به جای ارائه راه حل، به صحبتهای زن خوب گوش بدهد و بازخورد احساسی به صحبتهای همسر خود بدهد.
وقتی مردی مرتکب اشتباه میشود، زن در جهت تغییر رفتار شوهرش، شروع به ارائه توصیهها و پیشنهادهای خود میکند و این حال مرد را خراب میکند.
️ رفتار صحیح؛
زن به جای توصیه و ارائه پیشنهاد، بهتر است از کارها و تلاشهای مرد قدردانی بکند و موفقیتهای او را یادآوری کند.
❤️
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
قلبت را آرام کن...
یک وقت هایی بنشین و خلوت کن با روح درونت…
بیشتر لمس و تجربه اش كن...
نگاه كن به نعمت هایت...
نگاه کن به اطرافت…
به خوشبختى هایت…
به کسانی که میدانی دوستت دارند…
به وجود آدم هایی که برایت اهمیت دارند…
و از همه مهم تر به حضور خدایی که تنهایت نخواهد گذاشت…
گاهی یک جای دنج انتخاب کن…
گاهی یک جای شلوغ…
آرامش در حضور خدا را در هر دو پیدا کن…
هم درکنار شلوغی آدم ها…
هم درکنج خلوت تنهایی …
دل مشغولی ها را گاهی ساده تر حس کن…
باران را بی چتر بشناس…
خوشحالی را فریاد بزن…
و بدان که خدا همیشه با توست.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت28 اون شب هما یه پیراهن قرمز چین چینی پوشیده بود با یه چارقد سفید..
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت29
هیچ وقت تاریخ و روز عقدمونو فراموش نمیکنم….اول تیر ماه سال۶۳ توی خونه ی پدر هما مراسم برگزار شد…وقتی عاقد خطبه رو خوند و هما با ناز بله رو گفت احساس کردم خوشبخترین مرد روی زمین هستم و دیگه از خدا هیچی نمیخواهم….عاقد که رفت کل دختر و پسرای فامیل ریختند وسط و خوشحالی کردند و رقصیدند…من کنار هما حس قدرت میکردم و از اینکه تونسته بودم هما رو مال خودم کنم غرور خاصی داشتم،خیلی زود غروب شد و مهمونا کم کم رفتند.خانواده ی من هم خداحافظی کردند و رفتند آخه رسم ما این بود که دوماد روز عقد خونه ی پدر عروس بمونه برای همین بابا بهم چشمک زد و گفت :تو بمون!!ما رفتیم…با باز و بسته کردن چشمهام حرف بابا رو تایید کردم و موندم کنار هما…حس راحتی نداشتم آخه هنوز خونه ی مش قدرت کلی از فامیلاشون بودند و قرار بود شام بمونند…اون لحظه خیلی معذب شدم و توی اون جمع حس غریبی کردم…هما هم چون خجالت میکشید از کنارم بلند شد و رفت کنار خانمها و من تنها و غریب یه گوشه موندم…..