eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.2هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📖 داستان کوتاه جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمهای عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست و حقیقت واقعی جهان
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت37 به هما گفتم توروخدا مواظبشون باش چون جون من به شماها بسته است……ا
🤝♥️ بسختی لعیا رو بزرگ میکردیم..مطمئن بودم هما کارشو درست انجام میده ولی کجای کار میلنگید.؟؟خودم هم نمیدونستم…گذشت و لعیا شش ماهه شد اما همچنان ریز و ضعیف…..یه روز لعیا وسط اتاق یه تشت گذاشت تا لعیا رو حموم کنه…من هم کمکش میکردم چون لعیا نمیتونست بشینه و حتما نیاز بود دو نفره حمومش کنیم…من کاسه کاسه آب میریختم و هما هم میشست…خودم شاهد بودم که هما خیلی اروم و ملایم به بدن بچه لیف میکشید اما یهو لعیا شروع به جیغ کشیدن و‌گریه کرد…گریه هایی وحشتناکی که قلبمو تیر میزد…گریه هاش خیلی شدید و غیر طبیعی بود…منو هما هر دو وحشت زده بچه رو از تشت بیرون اوردیم و لای حوله پیچیدیم…اما همچنان گریه کرد تا صورتش کبود شد…دلم به شور افتاد….بچه رو از لعیا گرفتم و با حوله گذاشتم روی زمین و شروع کردم به بررسی بدنش…میترسیدم دنده هاش از محل جوش باز شده باشه..اروم و نوازش وار روی دنده هاش کشیدم و‌دیدم که مشکلی نداره ولی همچنان گریه میکرد و شدت گریه هاش بیشتر بیشتر میشد…..
🌷🍃🌷 🌷🍃 🌷 ✅ به توجه نیاز دارند. در زندگی زناشویی، اندازه کاری که یک زن انجام می‌دهد مهم نیست. مشکل از جایی شروع می‌شود که زن احساس می‌کند کسی به او توجهی ندارد. وقتی مردها یاد بگیرند که چگونه باید به احساسات و نیازهای عاطفی همسرشان توجه کنند، زن‌ها نیز احساس آرامش خواهند کرد و از زندگی مشترک‌شان لذت خواهند برد. وقتی زن از زندگی‌اش لذت می‌برد و قدر زحمات شوهرش را می‌داند، مرد هم در کمک به همسرش از چیزی دریغ نکرده و از اینکه می‌تواند نیازهای همسرش را برآورده و او را خوشحال کند، لذت می‌برد.
🔵 بچه، هم مال شماست هم مال شوهرت... 🔵 همون اول همسرتون رو در بزرگ کردن ني ني سهيم کنين، حتي اگر همسرتون اصلا اهل کمک کردن در کارهاي خونه نيست ولي اين دفعه پاي بچه وسطه و فرق مي کنه اينجوري فقط بار بچه رو دوش شما نيست و دوما اينکه مي فهمن که شما هم دارين زحمت مي کشين. 👈مثلا دارين آماده مي شين که برين مهموني. خطاب به ني ني و در واقع خطاب به باباي ني ني بگين : "باباجون مامان دست تنهاست، مياي کمک کني من لباس هامو بپوشم؟" 👈يا مثلا اگر نصفه شب بچه بيدار مي شه و گريه ميکنه انتظار نداشته باشين که همسرتون خودش خودبه خود بيدارشه و کمک تون کنه. 🔵به خصوص اگه خوابش سنگينه. خودتون شوهرتون رو به يه بهانه اي بيدار کنين؛ طوري که حس کنه کمک اون باعث مي شه بچه ساکت بشه. مثلا بيدارش کنين و بگين : ❌ " عزیزم زحمت مي کشي يه ليوان آب ولرم با چند تا حبه قند بياري؟ بچه ساکت نمي شه ....." ❌ يا مثلا بگين :" عزيزم بچه بغلمه ميشه برق و روشن کنی؟ ‌‌‌ ‌
شوهر خوب 🍃🍂یک شوهر خوب هرگز از شما سوء‌استفاده نمی‌ کند.🍃🍂 ✍🏻 او این مسئله را می‌داند که اعتماد و ارزش او نشأت گرفته از درون او است و هیچ‌گاه نشان‌دهنده‌ی آن نیست که بخواهد تلاش کند تا از بالا به دیگران نگاه کند. ❤️
❤️شما خواسته قلبی مرد خود را برآورده می کنید 💚بسیاری از زنان چیز زیادی در مورد «خواسته های قلبی» مرد خود نمی دانند. آرزویی که مردها با همه وجود به آن اعتقاد دارند: یافتن یک قدرت پایدار و خواستنی در شریک عاطفی خود … 💚چیزی که شما آن را برای همیشه داشته باشید چیزی نیست جز اینکه برای خودتان ارزش و احترام قائل باشید. 💚اما شما چطور می توانید این احترام به نفس را در خود ایجاد کنید؟ نخستین قدم توجه به خود و خواسته های خود است. 💚زن ها عموما عادت کرده اند ابتدا به خواسته های مرد خود رسیدگی کنند و انصافا در این مسیر نیز با همه وجود تلاش می کنند. آنها تصور می کنند هر چه بیشتر به مرد توجه و نیازهایشان را برآورده کنند، در رقابت جلب توجه او و داشتن محبتش، برنده خواهند بود. 💚اما این کارها دقیقه نتیجه عکس دارند. برخلاف تصور عموم، کلید دوباره شعله‌ور کردن احساسات مردان، دست برداشتن از اینگونه نگرانی ها، تحلیل ها و توجه ها است. کمی بی خیال این بشوید که او چرا اکنون همچون روزهای نخست مرا دوست ندارد و چرا به من آن توجه اولیه را نمی دهد. 💚این نگرانی ها سم هستند. ذهن خود را تا این اندازه محدود نکنید. به مسایل دیگر هم فکر کنید. به خودتان، به نیازهایتان، به داشتن رابطه اجتماعی گسترده، دایره دوستان خود را توسعه دهید. 💚به خود اجازه دهید آدم های دیگر را نیز ببینید. زندگی کردن را بیاموزید. همه زندگی در یک مرد خلاصه نمی شود. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🍀چه جالب فکرمیکردم فقط شوهرمن اینطوریه.همسرمنم تا نرم نمیتونه بخوابه.صدبار صدام میزنه دیرنکنی نمیخوادظرف بشوری بذار فردا.فقط بیا بخواب.همین که میرسم دستشو یا پاشو میندازه روم سه سوته خوابش میبره. تامیام دربرم برم به کارام برسم بیدار میشه.خیلی خوابش سبکه تاصبح اون پاهای استخونیشو میندازه روم.نیست منم لاغرم استخونامون روهم دیگه وای پام له میشه ولی ازترس اینکه تکون بخورم بیدارمیشه تاجایی که میتونم تحمل میکنم بعدکافیه یه تکون کوچولو بخورم بیداره.اینم بگم من بدنم از درون یخه ازسرما استخون میترکونم ولی ازبیرون مثل کوره آتیشه.همسروپسرمم گرماییی.واسه همین همسرم فقط به گذاشتن یه قسمت از پاش روی من بسنده میکنه.اگرم بغلم کنه سه سوته پرتم میکنه اونور از بس گرمش میشه.فکرشو بکنید یکی مون اون سرتشک یکی این سر وپاهامون روهمدیگه.مثل یه هفت میشه خوابیدنامون😂 آقا روتختم نمیخوابه بس گرمایی فقط لحاف تشک پنبه ای که اونم دم در پهنش میکنه وهی لحافومیده کنار مبکشه روش پاشم از تشک میندازه بیرون یخ میکنه میپره منو بغل میکنه باز شوتم میکنه اونور تشک باز میره بیرون از لحاف و روزازنو روزی ازنو فیلمی داریم شبا🤣
🍃🌸🍃 🏵📕حکایت موی پیشانی گرگ🐺 🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 💫حکایت های زیبا وخواندنی 💫 🏵📕حکایت موی پیشانی گرگ🐺 یکی از بزرگترین نعمتهای خدا به بشر همین اثر زیبای جادوی کلام است و به کاربردن اصطلاحات به طرز صحیح و به موقع همچنین آداب و معاشرت های زیبا با تفاهم و صبر و گذشت داشتن در مقابل دیگران اما روزی روزگاری خانمی که از شرارت شوهر به ستوه آمده بود به نزد رمال رفت که چاره اندیشی کند. رمال نیز با اخذ مبالغی گزاف و وعده وعیدهای آنچنانی زن بیچاره را اغفال کرد اما ثمری نبخشید. روزی هنگامی که برای دوستش درد دل می کرد دوست وی عنوان یک مرد حکیم ودانا را به وی داد. زن بیچاره که به هر دری می زد که شوهرش سازگار شود ناچار به نزد حکیم دانا رفت. ابتدا حکیم حرفهای و درد ودلهای زن را خوب شنید سپس دستور داد این تنها علاجش موی پیشانی گرگ زنده است! زن بیچاره با خود اندیشید چون همه از این حکیم دانا حرف شنوی دارند بهتر است تا من هم امتحان کنم. پس روی به صحرا نهاد و در صدد پیدا کردن گرگ بود که ناگه آشیان گرگی یافت که با توله هایش در آن زندگی میکرد زن هر روز مقداری گوشت تازه را به کنار لانه گرگ می برد و خودش دورتر می نشست ابتدا گرگ بسیار محتاطانه عمل میکرد ولی با گذر زمان کم کم به وجود انسانی در نزدیکی لانه اش عادت کرد به ویژه اینکه هر روز یک ران گوسفند نیز دریافت می نمود. زن نیز هر روز سعی می کرد تا کمی به آشیان نزدیک تر بشود تا اینکه پس از گذشت چهلروز کم کم با توله بازی میکرد و گرگ نیز کنارش لم میداد زن نیز با دستش پشت گرگ و سر گرگ را نوازش میداد روزی حین نوازش تعدادی موی پیشانی گرگ را چید و با خود به نزد حکیم برد! حکیم ماجرا را از زن پرسید و زن نیز سختی هایی که متحمل شده بود برای حکیم توضیح داد. حکیم تبسمی کرد و گفت ببین تو با کوشش و نرمخویی توانستی بر درنده ای غالب شوی اما بدان که شوهر تو از جنس خود توست و با کمی تحمل و و انعطاف پذیری می توانی به مراد دلت برسی زن از فکر و ذکاوت حیکم دانا تشکر کرد و به خانه برگشت و سعی کرد دستورات را مو به مو اجرا کند با گذشت زمان مرد قصه ما نیز مهربان شد و سالیان سال به خوشی و خرمی با هم زندگی کردند... ‌‌‎ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت38 بسختی لعیا رو بزرگ میکردیم..مطمئن بودم هما کارشو درست انجام میده
🤝♥️ به هما گفتم:هما آماده شو باید بریم تهران.بدو خانم.بدو تا بچه تلف نشده….لعیا رو همونجوری لخت با حوله قنداقش کردم تا اگر شکستگی توی دنده هاش بوجود اومده باشه تکون نخوره بلکه ارومتر بشه…کل بدنشو محکم قنداق کردم و دیدم که کم کم داره اروم میشه…..حدسم درست بود …به هما گفتم:احتمال زیاد دنده خوب جوش نخورده و دوباره از جای جوش باز شده….دوباره شبونه راهی شهر شدیم…..این بار راحت تر رفتیم تهران چون مشکل بچه رو‌میدونستیم و با احتیاط حرکتش میدادیم..بین مسیر که دستم روی پاهای لعیا بود احساس کردم یکی از پاهاش از ناحیه ی مچ غیر طبیعی هست..همون که دستم مچ رو لمس کرد دوباره جیغ بچه رفت بالا…صبح رسیدیم و رفتیم درمانگاه همون بیمارستان…دکتر قبلی شیفتش نبود پس یه شماره از دکتر عمومی گرفتم و پیش همون بردم….از اونجایی که مشکل بچه رو میدونستم سریع مچ پای لعیا رو به دکتر نشون دادم و ازش کمک خواستم..دکتر گفت:چی شده بهش؟؟از بغلتون افتاده؟سریع تر بگین چی شده ..
پروردگارا دراین شب ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺁﻧﺎﻧﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺭﺍ ﺍﺯﺧﺎﻃﺮ ﻧﺒﺮﯾﻢ