❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت3 . خانم بزرگ از همون بیرون صدا زد : زود بیاین دخترا زری غر زد :
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت4
.
شوهر عمه با پسرهای عمو کمال بود عمو کمال سه تا پسر داشت که بزرگترینشون اونموقع سربازی رو تموم کرده بود و عمو براش مغازه ای باز کرده بود تا بتونه کارخودش رو داشته باشه و دو تای دیگه هم بالاخره بزرگتر از ماها بودن و شوهر عمه نمیگذاشت زری جدای از مامانش بیاد خونه ما ...خونه آقا بزرگ رو به این خاطر اجازه میداد که کسی غیر از ما دوتا دختر نبود
اون روز وقتی صدای ماشین عمو کمال اومد هر سه تایی بغ کرده وسایلمون رو برداشتم و رفتیم بیرون... خانه بزرگ مثل همیشه که موقع ورود و خروج بچه هاش خوشحال ترین آدم روی زمین بود ماها رو بغل کرد و گفت :
حسابی آتیش هاتون رو سوزوندید برید که دیگه مدرسه ها داره باز میشه
گفتم :
چه بد دیگه نمیتونیم بیایم برا موندن تا عید نوروز !
سرم رو بوسید و گفت :
تا چشم رو هم بذاری عید نوروزه
آقا بزرگ با عمو کمال سلام علیک کرد خانم بزرگ گفت :
بیا مادر یه چایی بخور
_نه دیگه بریم تا ظهر نشده برسیم ظهر هوا گرمه
_باشه مادر مواظب خودت باش سلام به همه هم برسون
_بزرگیت رو میرسونم یالا بچه ها سوار بشید
سوار شدیم و عمو راه افتاد هر سه تا ساکت بودیم عمو کمال که مرد مهربونی بود نگاهی از اینه به پشت انداخت و گفت :
چیه چرا ساکتبد ؟موقع اومدن که خوب آتیش میسوزوندید
زری گفت :
ناراحتی داره دیگه البته برای اون دو تا نه برای من ...باید برم خونمون
_خب دایی خونتون رفتن که ناراحتی نداره
_داره !!!مگه شماها میخواید با بابای من زندگی کنید ؟اصلا تقصیر خانم بزرگه که مامانم رو شوهر داده به بابام وگرنه منم یه بابای مهربون داشتم
عمو کمال چیزی نگفت کمی که رفت گفت :
به جاش چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه اونجا باهمید
زری گفت :
دلم به همین خوشه
عمو کمال زری رو جلو خونشون پیاده کرد و رفتیم سمت خونه، موقع خداحافظی زری واقعا ناراحت بود برا همین گفتم :
کاش میشد زری رو میدزدیدیم می آوردیم خونه خودمون
عمو خندید و گفت:
دیگه چی؟؟؟ وروجک این فکرا از کجا به کله هاتون میزنه آخه؟ باباشه بدش رو که نمیخواد زری هم زیادی شورش میکنه..
#زن
👱♀هیچ زنی را ، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که یکباره عاشق مردی شود ...!!!زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه میزنند،
اما... امان از وقتی که زنی ، در وجود مردش ریشه بدواند.
این جور عشق های یک زن را هیچ تبری نمی تواند از پای دربیاورد حال میخواهد تبر زمان باشد ، یا حتی تبر مرگ ...!!!
👱♀اما... برای خشکاندن ریشه عشق یک زن همیشه یک استثنا وجود دارد.
خیانت
خیانت به عشق اوست.
❌مشکلات زندگی خودتون رو برای هر کسی بازگو نکنید.
به این دلیل که:
1. در این صورت اون فرد فقط بخشی از شما رو میبینه که خیلی بده و پر از مشکلات هست و همیشه شما رو اونجوری به خاطر میاره و این روی روابط تأثیر منفی میذاره!
2. ممکنه قضاوت هایی درباره شما داشته باشه که روی نظری که به شما میده تأثیر بذاره و به شما مسیر اشتباه بده.
3. با تکرار هر چی بیشتر مشکلات، اونا نه تنها کوچک نمیشن، بلکه بزرگ تر هم میشن چون تعداد زیادی آدم از اون اتفاق خبر دارن.
کلا هر چی دیگران کمتر از شما بدونن بهتره...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❣ آقا متاهل شدی با مجردی خداحافظی کن!
❌ مرد نباید خیال كند
چون میرود توی كوچه و بازار
با این و آن سر و كلّه میزند
یك شاهی ـ صنّار پول میآورد خانه
همه چیز مال اوست؛نه❗️
📌آنچه او میآورد نصف موجودیِ همه این خانواده است.
✅ نصف دیگر این خانم است
🎯اختیارات خانم
🎯كدبانویی خانم
🎯رأی و نظر
🎯نیازهای روحی خانم
📌اینها را باید رعایت كند.
❌ این طور نباشد كه مرد چون در دوران مجردی ساعت ده شب میآمده خانه پدر و مادرش حالا هم كه زن گرفته این طور ادامه بدهد؛ نه❗️
📌حالا باید ملاحظه همسرش را بكند.
❣💍❣
#همسرانه
نکاتی دخترانه برای جذب مردان در نامزدی :
▪️ مردها مبارزه و چالش را دوست دارند، کار را برای آنها آسان نکنید و به قول معروف هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
▪️ به خودتان بگویید: «هرکس من را بدست بیاورد خوش شانس است».
▪️ اسرارآمیز باشید. پسر رو تشنه نگه دارید البته تشنه برای محبت بیشتر نه برای اینکه خستهاش کنید. ظلم نکنید.
▪️ طوری رفتار کنید که انگار مادرزاد شاد به دنیا آمدهاید.
▪️ مثل یک خانم واقعی، زنانه لباس بپوشید و یادتان باشد شما برای دوستان خود در یک مهمانی لباس نپوشیدهاید. خود را بپوشانید این جذابیت بیشتری دارد.
▪️ عطر خوبی به خود بزنید که نامزدتان بپسندد.
▪️ مانند مردان رفتار نکنید حتی اگر رییس شرکت هستید.
▪️دستپاچه و عصبی نباشید و نرم و راحت قدم بردارید.
▪️اگر طرف مقابل شما میخواهد هر روز هفته شما را ببیند، خب باید با شما ازدواج کند. پس در تعداد قرار ملاقات دقت کنید.
▪️ زیاد به طرف مقابل زنگ نزنید و گاهی جواب تلفنهای او را ندهید.
▪️ مردها موقعی که سعی زیادی میکنند تا نامزدشان را ببینند احساس خوبی پیدا میکنند پس بگذارید سعی کنند.
▪️ در اولین قرار ساکت و خوددار باشید. این کار شما را در چشم او جالب و اسرارآمیز جلوه میدهد.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت4 . شوهر عمه با پسرهای عمو کمال بود عمو کمال سه تا پسر داشت که بز
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت5
.
شاید عمو راست میگفت ولی دوست نداشتم زری رو ناراحت ببینم یه جورایی خیلی محدود بود توی خانواده ...اونروز چون یکهفته ای خونه نبودیم مریم رفت خونه خودشون و منهم خونه خودمون ..دوتا برادرام یکی ۴ ساله بود و یکی دو ساله ...مامان که سفره ناهار رو اماده کرد و بابام اومد سر سفره نشستیم... بابام کارمند یه اداره دولتی بود حقوق کارمندی داشت و مثل عمو کمال نبود که بازاری باشه مامان همیشه از این موضوع شاکی بود همیشه میگفت :
چرا تو هم نمیری مثل داداشت تو کار بازار ؟
و بابا میگفت :
خانم کار اداری ارامشش بیشتره از صبح میرم تا ظهر بعدش برای خودمم
_بله ولی اون وقتی که تو برای خودتی بقیه پول در میارن وضع داداشت رو ببین وضع خودمون رو هم ببین
_چی کم و کسری داریم ؟
_همین که خونه داداشت نشستیم
_خودش خواسته من که میخواستم خونه بگیرم اون نگذاشت حالا هم نگران نباش یه کم بگذره خودمون خونه میخریم و میریم
صحبتهاشون همیشه همینجا و بعد از خرید خونه خیالی بابا تموم میشد اون روز مامان بشقاب غذا رو که دست بابا داد گفت :
چی شد جمال پول جور شد ؟!
بابا طبق عادت همیشگیش لیوان سر پری آب خورد و گفت:
جور میشه همین یکی دو ماهه !
مامان چهارزانو نشست و بالبخند گفت :
باورم نمیشه یعنی پول جور بشه میریم دنبال خونه درسته ؟
_ایشالا ولی خب نمیتونیم این اطراف بگیریم مجبوریم یه کم پایین تر بشینیم
_اونش مهم نیس همین که خونه خودمون باشیم کافیه
درسته بچه بودم ولی درک واضحی از اطرافم داشتم فهمیدم دارن در مورد جدا شدن از خونه عمو حرف میزنن خواستم بگم:
من از اینجا جایی نمیرم
ولی صدای مامان باز اومد که گفت :
میدونی جمال خوب کردی به فکر خونه افتادی کمال دیر یا زود برای پسرش استین بالا میزنه و اونوقت خودش بهمون میگفت بلند بشید اینجوری با عزت و احترام میریم
و بابا سری تکون داد به معنی اره حالم گرفته شده یود با غذای توی بشقاب بازی میکردم بابا گفت :
چرا نمیخوری شهین ؟
بعد خودش خندید و گفت:
حتما سیری !!!خانم بزرگ اونقدری صبح به خوردتون داده که تا دو روز سیری نه ؟
گفتم:
نه!!! بابا ما میخوایم از اینجا بریم ؟
_اگه خدا بخواد
_من دوست ندارم... اخه بریم من و مریم از هم جدا میشیم.
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
حكايتى زيبا از ملانصرالدين📗
♦️روزی ملانصرالدین از بازار رد میشد كه
دید عده ای برای خرید پرندهی كوچكی
سر و دست میشكنند و روی آن ده
سكهی طلا قیمت گذاشتهاند.
ملا با خودش گفت مثل اینكه قیمت مرغ این روزها خیلی بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگی گرفت و به بازار برد. دلالی بوقلمونِ ملا را خوب سبك سنگین كرد و روی آن ده سكهی نقره قیمت گذاشت.
ملا خیلی ناراحت شد و گفت: مرغ به این خوش قد و قامتی ده سكهی نقره و پرندهای قد كبوتر ده سكه ی طلا؟
دلال گفت: آن پرندهی كوچك طوطی خوش زبانی است كه مثل آدمیزاد میتواند یك ساعت پشتسر هم حرف بزند.
ملانصرالدین نگاهی انداخت به بوقلمون كه داشت در بغلش چرت میزد و گفت: اگر طوطی شما یك ساعت حرف میزند در عوض بوقلمون من دو ساعت تمام فكر میكند.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli