هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
زمان:
حجم:
559.7K
🎙شنیدن این ویس بسیار مهمه😳👆
⭕️تا هزینه های درمانیت بیشتر نشده برای سلامتی اقدام کن👇
باپروبیوتیکها_معجزه_قرن دراین کانال👇🔻
https://eitaa.com/joinchat/1221198022Ce0e9017e52
..
❤️هم دلی❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 معشوق شما کیست.... 🌸🍃🍃🍃
🌿🌺﷽🌿🌺
معشوق شما چیست یا کیست؟؟
💌این ذات انسان است که تا خلوت پیدا میکند، معشوقش را میخواهد.
☑️مثلا آدم تا وقتی میبیند در خانه هیچ کس نیست. ذهنش سریع سراغ اله خودش میرود.
حالا اله این چیست؟ گاهی حساب پول ها، گاهی هم معشوق شکمی دارد.
✔️معشوق بعضیها هم وهمی است، مثل موضوعات سیاسی. او تا فرصت پیدا می کند، صد تا کانال را بررسی میکند ببیند چه کسی چه کسی را کُشت، کجا جنگ شد، کدام جناح چکار کرد، این صبح تا شب وقتش با باندبازیها و حزببازیها و از اینطور چیزها است.
✔️یک کسی هم معشوقش هنری است. تا خلوت پیدا می کند، سراغ کارهای هنری میرود. مثلاً موسیقی گوش میکند یا نقاشی میکند.
یک کسی هم معشوقش عقلی است. به محض این که خلوت پیدا میکند، شروع میکند به مطالعه کردن و کتاب خواندن.
😍بعضیها هم معشوقشان خدا و اهل بیت است. اینها تا یک ذره خلوت میکنند، شروع می کنند به عبادت و کارهای خیر.
🦋پس قیمت هر کسی معشوق اوست. پیش خدا هم همین است.
💗🌿شما هر کدام از اینها معشوق اصلیات باشد، قیمت شما هم همان است و به همان شکل محشور میشوید
از خانمی پرسیدند: «شنیدهام پسر و دخترت هر دو ازدواج کرده
اند، آیا از زندگی خود راضی هستند؟»
خانم جواب داد: «دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو میکردم.
ابداً دست به سیاه و سفید نمیزند. صبحانه را در رختخواب میخورد.
بعد از ظهرها هم دو سه ساعتی میخوابد. عصر با دوستانش به گردش میرود
و شب هم با تفریحاتی مثل سینما و تلویزیون سر خود را گرم میکند.
یقین دارم که دامادم هم با داشتن چنین همسری سعادتمند است!»
پرسیدند: «وضع پسرت چطور است؟»
گفت: «اوه اوه! خدا نصیب نکند! بلا به دور،
یک زن تنبل و وارفتهای دارد که انگار خانه شوهر را با تنبلخانه اشتباه گرفته است.
دست به سیاه سفید که نمیزند. اصرار دارد که صبحانه را در رختخواب بخورد
. تا ظهر دهن دره میکند. بعد از ظهرها باز تا غروب خبر مرگش کپیده!
عصر هم از خانه بیرون میرود و تا نصفه شب مشغول گردش است. با وجود این زن، پسرم بدبخت است!»
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💌وسیع باش
دلتنگ که شدی
منتظر نباش کسی دل گرفته ات را باز کند،
بلند شو و قدمی بردار.
دل یک نفر را شاد کن،
دلت خود به خود باز می شود.
💚 قوی باش
و پیش از آنکه کسی را دوست داشته باشی
خودت را دوست داشته باش.
تا همچنان باشی
در لحظه هایی که کسی برای تو نیست.
🤍 صبور باش
زمان خیلی چیزها را حل خواهد کرد.
گاهی مساله های به ظاهر بزرگ و پیچیده توانایی و هوش زیادی نمیخواهد.
کمی زمان می خواهد تا آرامتر شوی و مساله را کوچکتر و سادهتر ببینی.
و عاشق باش ...
بدون قید و شرط نسبت به خودت و عزیزانت، گاهی باید عشق بدون شرط را از خداوند اموخت که چقدر عاشقانه به تمام بندگانش عشق میورزد 💚
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت9 . روز بعد که رفتیم مدرسه از زری درباره زهره پرسیدیم برخلاف همیش
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت10
.
عمو کمال که تا اونوقت ساکت بود گفت :
آقا بزرگ دردسر میشه بذار برم با غلام حرف بزنم شاید تونستم مشکلش رو حل کنم اینجوری که پیداس بحث شوهر دادن زهره نیست درسته شمسی؟
عمه شمسی جوابی نداد و فقط سرش رو انداخت پایین آقا بزرگ اما گفت :
نمیشه کمال این بچه اولشونه اگه کوتاه بیام برا بقیه هم میخواد همین نسخه رو بپیچه ۶ تا بچه رو بدبخت میکنه
_خب پس بذار با پسره حرف بزنیم شاید تونستیم اونو راضی کنیم که کوتاه بیاد
_نمیدونم والا من چند سالیه ندیدم بچه های برادر غلام رو اونموقع هاش که شر بود ولی اگه میگی فایده داره بگو بیادش
_باشه پس زهره بره خونشون درگیری نشه من پسره رو پیدا میکنم میارم
آقا بزرگ دیگه چیزی نگفت و عمه و زهره رفتن خونه عصر همون روز عمو کمال در خونه رو زد و وقتی وارد شد گفت:
یاالله مهمونی داریم
اول خودش وارد شد من و مریم گوشه ای مشق می نوشتیم دیدم عمو رفت سمت آقا بزرگ و گفت :
آقا بزرگ پسره رو اوردم
_خوبه بگو بیاد
عمو رو به من و مریم گفت :
جمع کنید برید توی اتاق زود باشید
با مریم تندتند کتابها رو جمع کردیمو رفتیم توی اتاق با حرفهایی که در مورد اون پسر زده بودن کنجکاو بودم ببینمش فکر میکردم یه پسر لات و الوات زشتی با موهای چرب و کثیف و لباسهای کثیف و زنجیری توی دستش و جای زخم روی سر و صورتش وارد میشه... پشت در اتاق ایستادم و از لای در نگاه میکردم مریم تشر زد :
بیا کنار زشته !
_باشه بذار ببینیم چه شکلیه
عمو همراه با پسری همسن و سال مصیب حدودا ۲۰ ساله وارد شد پسر قد بلند و خوش چهره ای بود بلوز و شلوار قشنگی پوشیده بود و موهاش رو مرتب شونه زده بود منتظر بودم اونی که منتظرش هستم وارد بشه ولی کسی نبود.. پس خواستگار زهره این بود ...چرا باهاش مخالفت میکردن اینکه به نظر پسر خیلی خوبی می اومد با آقا بزرگ سلام علیک کرد و گوشه ای نشست دیگه بعد از اون رو متوجه نشدم ..
اون پسر کی رفت رو نمیدونم همینقدر سر شام از حرفای بزرگترا فهمیدم که آقا بزرگ گفت:
این بچه با اونی که من میشناختم دوتا آدم مجزاس معقول و منطقی هم حرف زد ولی یه مشکلی هست اونم اینکه چرا زهره ناراضیه ؟!
بابا گفت :
کار این جووناس دیگه حتما عاشق شده !
حواسم جمع مصیب شد که با غذاش بازی میکرد و هیچ خوشایندش نبود اون صحبتها و بحث ها !!!.
مقام زن
....زنی سوال کرد: ای جناب شیخ
چرا اسلام ما را به اطاعت همسر
خودمقید کرده است؟
ولی مرد را به اطاعت زن مجبور نکرده است؟
شیخ گفت :چند بچه داری
زن گفت : سه تا پسر
شیخ در جواب سوالش گفت:
اللهﷻ تو را به اطاعت یک مرد امر کرده ولی از آن طرف 3 مرد را به اطاعت و فرمانبرداری تو در آورده
وآنان داخل جنت نمیشوند الا با اطاعت شان از تو....
پس برتری بر کیست؟؟
زن در جواب گفت:حمد وستایش از آن اوست که نعمت اسلام را نصیبمان کرد