💌وسیع باش
دلتنگ که شدی
منتظر نباش کسی دل گرفته ات را باز کند،
بلند شو و قدمی بردار.
دل یک نفر را شاد کن،
دلت خود به خود باز می شود.
💚 قوی باش
و پیش از آنکه کسی را دوست داشته باشی
خودت را دوست داشته باش.
تا همچنان باشی
در لحظه هایی که کسی برای تو نیست.
🤍 صبور باش
زمان خیلی چیزها را حل خواهد کرد.
گاهی مساله های به ظاهر بزرگ و پیچیده توانایی و هوش زیادی نمیخواهد.
کمی زمان می خواهد تا آرامتر شوی و مساله را کوچکتر و سادهتر ببینی.
و عاشق باش ...
بدون قید و شرط نسبت به خودت و عزیزانت، گاهی باید عشق بدون شرط را از خداوند اموخت که چقدر عاشقانه به تمام بندگانش عشق میورزد 💚
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت9 . روز بعد که رفتیم مدرسه از زری درباره زهره پرسیدیم برخلاف همیش
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت10
.
عمو کمال که تا اونوقت ساکت بود گفت :
آقا بزرگ دردسر میشه بذار برم با غلام حرف بزنم شاید تونستم مشکلش رو حل کنم اینجوری که پیداس بحث شوهر دادن زهره نیست درسته شمسی؟
عمه شمسی جوابی نداد و فقط سرش رو انداخت پایین آقا بزرگ اما گفت :
نمیشه کمال این بچه اولشونه اگه کوتاه بیام برا بقیه هم میخواد همین نسخه رو بپیچه ۶ تا بچه رو بدبخت میکنه
_خب پس بذار با پسره حرف بزنیم شاید تونستیم اونو راضی کنیم که کوتاه بیاد
_نمیدونم والا من چند سالیه ندیدم بچه های برادر غلام رو اونموقع هاش که شر بود ولی اگه میگی فایده داره بگو بیادش
_باشه پس زهره بره خونشون درگیری نشه من پسره رو پیدا میکنم میارم
آقا بزرگ دیگه چیزی نگفت و عمه و زهره رفتن خونه عصر همون روز عمو کمال در خونه رو زد و وقتی وارد شد گفت:
یاالله مهمونی داریم
اول خودش وارد شد من و مریم گوشه ای مشق می نوشتیم دیدم عمو رفت سمت آقا بزرگ و گفت :
آقا بزرگ پسره رو اوردم
_خوبه بگو بیاد
عمو رو به من و مریم گفت :
جمع کنید برید توی اتاق زود باشید
با مریم تندتند کتابها رو جمع کردیمو رفتیم توی اتاق با حرفهایی که در مورد اون پسر زده بودن کنجکاو بودم ببینمش فکر میکردم یه پسر لات و الوات زشتی با موهای چرب و کثیف و لباسهای کثیف و زنجیری توی دستش و جای زخم روی سر و صورتش وارد میشه... پشت در اتاق ایستادم و از لای در نگاه میکردم مریم تشر زد :
بیا کنار زشته !
_باشه بذار ببینیم چه شکلیه
عمو همراه با پسری همسن و سال مصیب حدودا ۲۰ ساله وارد شد پسر قد بلند و خوش چهره ای بود بلوز و شلوار قشنگی پوشیده بود و موهاش رو مرتب شونه زده بود منتظر بودم اونی که منتظرش هستم وارد بشه ولی کسی نبود.. پس خواستگار زهره این بود ...چرا باهاش مخالفت میکردن اینکه به نظر پسر خیلی خوبی می اومد با آقا بزرگ سلام علیک کرد و گوشه ای نشست دیگه بعد از اون رو متوجه نشدم ..
اون پسر کی رفت رو نمیدونم همینقدر سر شام از حرفای بزرگترا فهمیدم که آقا بزرگ گفت:
این بچه با اونی که من میشناختم دوتا آدم مجزاس معقول و منطقی هم حرف زد ولی یه مشکلی هست اونم اینکه چرا زهره ناراضیه ؟!
بابا گفت :
کار این جووناس دیگه حتما عاشق شده !
حواسم جمع مصیب شد که با غذاش بازی میکرد و هیچ خوشایندش نبود اون صحبتها و بحث ها !!!.
مقام زن
....زنی سوال کرد: ای جناب شیخ
چرا اسلام ما را به اطاعت همسر
خودمقید کرده است؟
ولی مرد را به اطاعت زن مجبور نکرده است؟
شیخ گفت :چند بچه داری
زن گفت : سه تا پسر
شیخ در جواب سوالش گفت:
اللهﷻ تو را به اطاعت یک مرد امر کرده ولی از آن طرف 3 مرد را به اطاعت و فرمانبرداری تو در آورده
وآنان داخل جنت نمیشوند الا با اطاعت شان از تو....
پس برتری بر کیست؟؟
زن در جواب گفت:حمد وستایش از آن اوست که نعمت اسلام را نصیبمان کرد
❤️هم دلی❤️
🍃🌸🍃 ⭕️✍ زیبا و خواندنی 🍃
⭕️✍ زیبا و خواندنی
پدر بزرگم از اون مردای کوچه بازاری قدیم بود، تهشم تو سن هفتاد و پنج سالگی دلش بسته شد به دل خانجونم.
روزی که خانجونم دمنوشش یخ کرد و از دهن افتاد، همون روز آقاجون فهمید کی و برای همیشه از دست داد.
روز آخری که همه تو خونه جمع شده بودن برای تشییع خانجونم، آقاجون گوشهی خونه کز کرده بود و هیچی نمیگفت، ماتم گرفته به فرش دستبافت زیر پاش زل زده و سیگار بهمن خاموشش لای انگشتاش خشک شده بود، آقاجونم، کسی که تموم روستا جلوش خم و راست میشدن، کمرش خم و شکسته شده بود.
دلم طاقت نیاورد با اون وضع تنهاش بزارم،
نزدیکش شدم و رو به روش نشستم،
نگاهم خیرهی رد اشک خشک شدهای شد که از چشم چپش تا ریشش و تصاحب کرده بود.
این مرد چطور میخواست دووم بیاره.
بی هوا چاک دهنم وا شد و گفتم
خیلی دوسش داشتین نه؟
با جوابی که داد خشکم زد.
_هیچوقت دوسش نداشتم.
یه نگاهی بهم کرد و گفت:
همیشه دوست داشتم عاشق بشم،
خندهی تلخی کرد و گفت به ابهتم نگاه نکن،
دلم دوست داشت واسه یکی بلرزه،
کار که نشد نداشت، بلاخره لرزید.
۲۰ سالم که بود،
یه روز آقام حجره رو به من سپرد،
تو مغازه سرم گرم لول کردن پارچهها بودم
که یه صدایی دلم و لرزوند، درست خاطرم نیست چی گفت، اما ته کلامش این بود که یه پارچهی خوبِ اصل و نصبدار بهش بدم.
تنها نبود، دو نفر دیگه همراهش بودن، نگام تو نگاش که افتاد حالی به حالی شدم، نمیخواستم بخندم اما خنده بدون اجازهی خودم رو لبم نشسته بود.
وقتی فهمیدم واسه چی پارچه رو میخوان دنیا رو سرم آوار شد،
یه چند متر چادری سفید واسه سفرهی عقد.
فهمیدم واسه خودش میخواد.
نمیدونم راز نگاش چی بود که از اون روز به بعد جز نگاه اون چیز دیگهای ندیدم، ته توشو درآوردم و فهمیدم کیه، یه چند بارم با اینکه میدونستم شیرینی خوردس از دور میپاییدمش، از رفیقم دوربینش و به زور قسم خدا و پیغمبر گرفته بودم که حداقل یه عکس ازش داشته باشم.
از گوشهی جیبش یه عکس رنگ و رو رفته در آورد و داد دستم. زیبا بود شرقی.
یه لبخند رو لبش نشست و بغضی گفت:
خانجونت خبر داشت...
خانجونت خبر داشت و با این حال زنم شد،
میدونست دلم گیره، بیست و دو سالم که شد آقام پاشو کرد تو یه کفش که
الا و بلا باید زن بگیری، اونقدر فشار آوردن که
ریش و قیچی رو سپردم دست خودشون، اما این عکسم از خودم دور نکردم.
خانجونت همیشه تا یه روز بعد از شستن کتم اخماش تو هم بود و نگاهم نمیکرد، به دل خودش داشت ناز میکرد که منِ بیصاحاب بخرم.
منم میدونستم سر همین عکسِ که میره تو خودش، اما هیچوقت گلهای نمیکرد،
همیشهام عکس تو جیب کتم باقی بود.
دو روز پیش انگار تو حال خودش نبود که گفت خیلی
خوشگل بوده،
ماتم گرفتم از غمِ تو صداش.
نگام کرد و گفت: محمود من خیلی زشتم؟
هیچی نگفتم و اون گذاشت پای اینکه خیلی زشته.
دیشب وقتی میخواست بخوابه بهم گفت خیلی دوستت دارم اونقدر که فکر کنم پیش خداام رسوا بشم...
کاش توام دوستم داشتی محمود، حسرتت به دلم موند.
دستش و قالب سر خمیدش کرد و گفت:
حالا که نیست، دلم عجیب میزنه، اصلاً انگار نمیزنه، سرم سنگینه،
هر چی زور میزنم اشکی نمیاد، یه چی چسبیده بیخ گلوم و ول کن نیست،
بهش میگم اخه لامصب تو دیگه چیی که خودت و چسبوندی بهم، حالم بده، اصلاً
نمیدونم این چه حالیه که دارم اما فکر کنم دلم براش رفته، یعنی باهاش رفته، بلاخره دلم و برد، حالا من با این
جسم بیدلم چه کنم؟
اصلا مگه بیدلم میشه زنده موند؟
حالم بده
دلم تنگشه
به اندازهی پنجاه سال دلم براش تنگه...
برای کسی که امروز برای اولین و آخرین بار دیدمش...
چه حسرت به دل رفت و چه حسرتی نشوند به دل بیدلم.
آقاجونم تو هفتاد و پنج سالگی عاشق زنی شد که پنجاه سال باهاش زندگی کرده
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 ازتنهایی نترسید... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
از تنهایی نترسید!
از اینکه دایره اطرافیانتون کوچیک بشه
نترسید از اینکه با آدم ها کم رفت و آمد کنید
نترسید یا کنار گذاشته بشید نترسید!
از این بترسید که توسط آدم هایی احاطه بشید
که دوزاری و بدرد نخورن همین قدر صریح
«دوزاری» کلمه مناسبیه برای آدم هایی که بلد
نیستن کی چطور رفتار کنن و چی بگن و
چه چیزی رو به زبون بیارن
نترسید اگه چارچوبتون رو حفظ کنید و
طرد بشید باور کنید آدم های حسابی فقط و
فقط جذب آدم هایی میشن که سفت و محکم
پای چارچوباشون می مونن! 🌱"
حكيمى در بیابان به چوپانی رسید و گفت:
چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت:
آنچه خلاصه ی دانشهاست ،یاد گرفته ام.
حكيم گفت:
خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت:
پنج چیز است:
⚘تا راست تمام نشده ،دروغ نگویم!
⚘ تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم!
⚘تا از عیب و گناه خود پاک نگردم،
عیب مردم نگویم!
⚘تا روزی خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم!
⚘تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نَفس و شیطان، غافل نباشم!
حكيم گفت:
حقاً که تمام علوم را دریافته ای، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب علم و حکمت سیراب شده!!!!
💎قدیما یه شاگرد کفاشی بود، هر روز میرفت لب رودخونه برای درست کردن کفش، چرم میشست؛
اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد، میگفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره! یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد، با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده م نمیذاره!
با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه عیب نداره. شاگرد با تعجب پرسید نمیزنیم؟ اوستاش گفت من میزدم که چرم رو آب نبره! الان که آب برده دیگه فایده ای نداره...
زندگیم همینه، تمام تلاشتون رو بکنید چرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برد دیگه فایده نداره، حرص نخورید👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli