❤️🍃❤️
#زن_و_شوهر
#زندگی_مشترک
باید مثل دو نفر شریک ، مثل دو نفر رفیق باشند
👈ما دیده بودیم که گاهی مرد ، زن را موجود درجه دو حساب می کرد!
‼️ اما موجود درجه دو نداریم.
✍هر دو مثل هم هستند
و هر دو از حقوق برابری در زمینه امور زندگی برخوردارند
👌مگر در جاهایی که خداوند متعال بین زن و مرد فرقی گذاشته که
آن هم روی مصلحتی است
👌و به نفع مرد و به ضرر زن نیست.
✍ باید مثل دو نفر رفیق ، در خانه با هم زندگی کنند...
#خانواده_ولایی
❤️هم دلی❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بخدا اعتماد کن... 🌸🍃🍃🍃
🌿🌺﷽🌿🌺
🦋به خدا اعتماد کن
و ابداً نگران نباش...
🌿تو به مدت ۹ ماه در شکم مادرت بودی و شغلی نداشتی، با این وجود زنده ماندی.
🌿برای دریافت خوراک دست و پایی نداشتی، بازهم زنده ماندی. هیچ راهی برای نفسکشیدن نداشتی، بااین حال زنده ماندی.
🌿 تا وقتی که نُه ماه را گذراندی در شکم مادرت بودی:
چگونه زنده ماندی؟ خواستهات چه بود؟
چه ارادهای تو را زنده نگه داشت؟
🌿 سپس از شکم مادر بیرون آمدی و به محض زادهشدن، شیر مادر کاملاً آماده بود، چه کسی این را اراده کرده بود؟
چه کسی خواسته بود که برای زنده ماندنت شیر آماده باشد؟
این خواستِ که بود؟
وقتی که از شکم مادر بیرون آمدی، چه اتفاقی افتاد؟
هرگز در شکم مادر تنفس نکرده بودی و نفسهای مادرت تو را زنده نگه داشته بود.
🌿ولی به محض اینکه از شکم مادر بیرون آمدی، بیدرنگ نفس کشیدی.
چه کسی به تو آموزش داد؟
قبلاً تنفس نکرده بودی و هیچ آموزشی هم ندیده بودی، چه کسی نفس کشیدن را به تو آموخت؟
🌿سپس چه کسی آن شیر را که نوشیدی هضم کرد؟
چه کسی آن شیر و آن خوراک را به مغز استخوان تو رساند؟
چه کسی تمام روندهای زندگیات را به تو بخشیده و آن را اداره میکند؟
🌿وقتی که خسته هستی چه کسی به تو آسودگی میدهد؟
و وقتی خوابت تمام میشود چه کسی تو را بیدار میکند؟
چه کسی این ماه و ستارگان را اداره میکند؟
چه کسی این درختها را سبز نگه میدارد؟
چه کسی گلها را با اینهمه رنگ و عطر خوراک میدهد؟
🌿آیا فکر میکنی که آن یکتا که چنین جهان وسیعی را اداره میکند، از اداره کردن زندگی کوچک تو ناتوان است؟
قدری فکر کن، قدری تعمق کن.
فقط این نظم عظیم را در دنیا نگاه کن:
هیچکجا خطایی وجود ندارد، همه چیز به خوبی پیش میرود و هرچیزی سرِ جای خودش است. تو فقط بخش کوچکی از این دنیا هستی.
🌿 از کِی به این توهم رسیدی که من باید خودم جداگانه زندگیم را اداره کنم؟
در این برداشت اشتباه است که تمام اختلالها و شکستها و مصیبتها را برای خودت ایجاد کردهای.
🍃🌺پس هر روز به مشکلاتت بگو
خدای من از تمام شما بزرگتر است
میدانم من را به مسیری راهنمایی میکند که انتهایش به موفقیت و آرامش و عشق و آغوش مهربان خودش ختم میشود.
🍃🌺وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
. ﻭ ﻣﺎﻟﻜﻴّﺖ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻳﻲ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﻴﻄﺮﻩ ﺧﺪﺍﺳﺖ ، ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﻱ تواناست
🔹همسرانه
💠 دکتری که بالاسر یک بیمار یا مصدوم میرسد ابتدا علائم حیات بیمار را معاینه و چک میکند اگر قلب یا مغز مصدوم آسیب جدّی دیده باشد برای دکتر رسیدگی به این اعضاء از شکستگی انگشت و یا پارگی برخی اعضا ارجحیّت دارد. قرار نیست دغدغه پزشک در این وضعیت، تمیز کردن صورت یا لباس بیمار از خون و آلودگی باشد.
💠 گلایه بسیاری از همسران در مشاورهها این است چرا با اینکه به همسرم رسیدگی میکنم باز اختلاف زیاد و جنگ اعصاب داریم و شاهد بدخُلقی همسرم میباشم.
💠 یکی از دلایل مهم این قضیه، عدم رعایت اولویت در رسیدگی به نیازهای همسر است. بطور مثال بچّهای که زیاد گرسنه است اگر ابتدا به فکر گرفتن ناخن او و یا پوشاندن لباس تمیز به او باشید با اینکه دارید به او رسیدگی میکنید ولی فقط از او بدخُلقی میبینید!
💠 هنر شما باید این باشد که نیازهای اصلی و فوری همسرتان را در شرایط عادی و غیر عادی تشخیص دهید. مثلاً اگر شوهرتان نیاز شدید به رابطه دارد طبق روایات باید بدون درنگ ابتدا به این نیاز رسیدگی کنید و یا اگر خانم شما نیاز به گفتگو و همدردی دارد خرید نان و میوه و یا شستشوی ظروف قرار نیست او را آرام کند.
💠 راه شناخت نیازهای فوری و اصلی همسر، مطالعه پیرامون روانشناسی زن و مرد، مشاوره گرفتن، سوال از همسر و توجّه به گلایهها و توقّعات پرتکرار و منطقی اوست.
خیلی قشنگه حتما بخونين👌
از قدیم گفتن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش همسفر شو
با یکی از دوستام تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز.
گفتم: منم کار دارم باهات میام.
1- سر وعده اومد در خونه مون سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید.
گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول
2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم . من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟!!!
گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده...
3- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دوتا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد.
گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه.
4-بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 5هزار تومن هم بهش داد.
گفتم رفیق معتاد بود ها.
گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم.
5-رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: 13هزار تومن. ازش خرید.
گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه..
6- رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبردی دستش بود. گفت 4تا 5هزارتومن.
4تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد ارزش نداشتا.
گفت: میدونم، میخواستم روزیش تامین بشه. گناه داره تو آفتاب وایساده.
یه جای دیگه هم از یه بچه یه کتاب دعا خرید 2 هزاروتومن!!!
7- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟
گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش ازه کجا تامین بشه؟!!!
گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی؛ اینجوری میگه کاسبی کردم.
8-یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا.
گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم.
9-اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد
میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم...
10-یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟!!!
گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟
گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد.
گفتم: چن بهش میدی؟!!!
گفت سه مرحله در یک سال 900 هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن.
11-تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه.
میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!!!
3هزار تومن!!!
یه بسنی برا رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود. به من اجازه نمیداد حساب کنم.
میدونین شغل رفیق من چه بود؟!!! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت.
میدونین چه ماشینی داشت؟!!! پرایدِ 85
میدونین چن سالش بود؟!!!
34 سال.
میدونین من چه کاره بودم؟!!!
کارمند بودم، باغ هم داشتم.
میدونین چه ماشبنی داشتم؟
206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره..
دوستم یه جمله گفت که به دلم نشست:
دستهایی که کمک میکنن
مقدس تر از لبهایی هستن که دعا میکنن. بنده مخلص خدا بودن به حرکت است نه ادعا
بعضیها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یاد بگیرن
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت15 .با ما بچه ها هم خوب بود مدام در حال بگو بخند بود، زری که بالا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت16
.اونسال تابستون زمزمه هایی از درگیری های خیابونی شنیده میشد که مردم با حکومت درگیر شدن و گاهی خیابونها شلوغ میشد ...همه ترس مردم از این بود که اتفاقی برای بچه هاشون نیفته ،توی همون گیر و دار یه روز زن عمو که خیلی کم پیش می اومد بیاد خونه ما و بیشتر ما میرفتیم خونه اونها ، در خونمون رو زد و بعد از سلام علیک کردن رو به مامان گفت:
راستش خواستم خودم خبرتون کنم! اگه خدا بخواد دست مصیب رو بند کردم دختر قدسیه خانم رو خواستگاری کردم والا هنوز رسمیش نکردیم گفتم اولین نفرها شماها بشنوید
مامان که انگار خوشش نیومده بود و نمیخواست هم زن عمو متوجه حالش بشه با لبخندی که پیدا بود زورکی هست گفت :
مبارکتون باشه ایشالا... محبت کردید ما رو از خودتون دونستید
وا مگه از خودمون نیستید والا منیژه من اونقدری که با تو راحتم با خواهرم نیستم خودتم میدونی
_میدونم منم شما رو دوست دارم اعظم خانم اینکه نیاز به گفتن نداره
_پس این حرفت چیه ؟!
_همینجوری گفتم به دل نگیر!! به سلامتی کی مراسمه ؟!
_تازه جواب خونواده اشون رو گرفتیم خانم بزرگ و آقا بزرگ بیان میریم برا نشون کردن و بله برون ایشالا... آماده باشید
_مبارک باشه خوشبخت بشن
زن عموکه رفت مامان همونطور گه تند تند وسایل پذیرایی رو جمع میکرد غر هم میزد :
خبر خوشحالی برام آورده!!! انگار من زندگیم رو معطل کردم که مصیب خان زن بگیره ...اصلا بگیره و نگیره چه فرقی به حال من داره ؟!
معلوم بود عصبی شده از شنیدن این خبر ...اوایل شهریور بود که خانم بزرگ و آقا بزرگ اومدن تهران و یه شب بزرگترها رفتن برای بله برون و خیلی زود کارها رو ردیف کردن برای عقد کنون آقا بزرگ پیشنهاد داد که :
عقد کنون رو خونه باغ بگیریم
و خونواده زن مصیب مخالفت کردن پدرش گفته بود :
دخترم باید خونه خودم عقد بشه!!!
اونشب که این حرف رو زده بودن موقع برگشتن به خونه مامان همونطور که غر میزد گفت:
حق اعظم همینه اگه مرجان رو گرفته بود هرچی میگفتن میگفت چشم !حالا خوب شد آقا بزرگ رو خوار کردن ؟!
وبابا مثل همیشه مسالمت آمیز گفت :
خوار کردن چیه؟ دخترشون هست اینجوری دوست دارن آقا بزرگ ناراحت نشد تو شدی ؟!
_کلا شماها هرچی مربوط به اعظم خانم باشه رو لاپوشانی میکنید
_لااله الا الله
شب عقد کنون مصیب شد و میشد غم رو تو چشمهای زهره دید و من پیش خودم میگفتم :
والا رضای شاد و مهریون خیلی بهتر از مصیب خشک و اخمو هست
.
داخل دعواها حرمت ها رو نشکنید
🔸دعوا و اختلاف در همهی خانواده ها پیش میاد مخصوصا توی خانواده هایی با سن زیر ۵ سال. ولی چیزی که خیلی مهمه اینه که باید توی دعــوا حرمت ها نگــه داشتــه بشـــه.
🔸به هیــچ وجــه توی دعــوا اسمی از طلاق گرفتن، ازت متنفرم و یا ازدواج با تو بزرگترین اشتباه زندگم بود و یا حرف های زشت نزنید.
🔸حرف های زشت توی دعـــوا مثل میخی میمونن که توی دیوار می زنین بعد از آشتی میخ کنده میشـه ولی جای میخ توی دیوار میمونه.
🔸درستــه که توی دعـوا نقــل و نبات پخش نمی کنن ولی نباید حرمت ها شکسته بشه و اگر توی یه زندگی حرمت ها شکسته بشه و روابط و حرف زدن ها بدون مرز بشن فاتحه اون زندگی رو باید خوند
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
#حکایت
💞مردی كه باغهای بهشت را به دنيا فروخت!
مرد مسلمانی بود كه شاخه يكی از درختان خرمای او به حياط خانه مرد فقير و عيال مندی رفته بود، صاحب درخت گاهی بدون اجازه وارد حياط خانه می شد و برای چيدن خرماها بالای درخت می رفت، گاهی تعدادی خرما به حياط مرد فقير می افتاد و كودكانش خرماها را بر می داشتند، مرد از درخت پايين می آمد و خرماها را از دست آنها می گرفت و اگر خرما را در دهان يكی از بچه ها می ديد انگشتش را در داخل دهان می كرد و خرما را بيرون می آورد.
مرد فقير خدمت پيامبر رسيد و از صاحب درخت شكايت كرد. پيامبر (صلی الله عليه و آله) فرمود: برو تا به شكايتت رسيدگی كنم.
سپس پيامبر صاحب درخت را ديد و به او فرمود: اين درختی كه شاخه هايش به خانه فلان كس آمده است به من می دهی تا در مقابل آن، درخت خرمايی در بهشت از آن تو باشد؟ مرد گفت: نمی دهم! من خيلی درختان خرما دارم و خرمای هيچ كدام به خوبی اين درخت نيست. حضرت فرمود: اگر بدهی من در مقابلش باغی در بهشت به تو می دهم. مرد گفت: نمی دهم!
ابو دحداح يكی از صحابه پيامبر بود، سخن رسول خدا را شنيد. و عرض كرد: يا رسول الله اگر من اين درخت را از او بخرم و به شما واگذار كنم آيا شما آنچه را كه به آن مرد می دادی به من مرحمت می كنی؟ فرمود: آری.
ابو دحداح رفت با صاحب درخت صحبت كرد مرد گفت: محمد (صلی الله عليه و آله) می خواست مقابل اين درخت درختهايی در بهشت به من بدهد من نپذيرفتم چون خرمای اين درخت بسيار لذيذ است. ابو دحداح گفت: آيا حاضری بفروشی يا نه؟ گفت نه، مگر اينكه چهل درخت به من بدهی. ابو دحداح گفت: چه بهای سنگينی برای درخت كج شده مطالبه می كنی. ابو دحداح پس از سكوت كوتاه گفت خيلی خوب چهل درخت به تو می دهم. مرد طمع كار گفت: اگر راست می گويی چند نفر بعنوان شاهد بياور! ابو دحداح عده ای را برای انجام معامله شاهد گرفت آنگاه به محضر پيامبر آمد و عرض كرد: يا رسول الله درخت خرما را خريدم ملك من شده است، تقديم خدمت مباركتان می كنم، تقاضا دارم آن را از من بپذير و باغ بهشتی كه به آن مرد می دادی قبول نكرد اينك به من عنايت فرما.
پيامبر فرمود: ای ابو دحداح! نه يك باغ بلكه تعدادی از باغهای بهشت در اختيار شماست. پيامبر به سراغ مرد فقير رفت و به او گفت اين درخت از آن تو و فرزندان تو است.به اين ترتيب مرد كوتاه نظر برای زندگی چند روزه دنيا، باغ بهشتی را از دست داد و ابو دحداح مالك آن باغ و باغهای ديگر شد.
📚 بحار ج 22، ص 60 99 و ج 96، ص 117 و ج 103، ص127
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli