*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
میدانی؟
برای قضاوت دیگری
تنها ڪفشش را پوشیدن و با آن قدم زدن ڪافی نیست
تو با این ڪار تنها خار های رفته در پایش را حس می ڪنی
خنجر هایی ڪه از پشت می زنند می ماند
بلاهایی ڪه بر سرش نازل می شود می ماند
درد هایی ڪه باعث لنگر انداختن زانوانش می شود می ماند ...
پس با خودت تڪرار ڪن
من "او " نیستم
نمی توانم جایش باشم
قرار نیست مانند او باشم
پس حق قضاوت هم ندارم..
🍃🍃🍃🌼🍃
*
#آقایون_بخونن...!💞
آقای عزیز وقتی همسرت از کوره در میره چند دقیقه با خودت فکر کن که همه دلخوشیش تویی!🤔
اون به تو بله گفته تا همه عمرش رو به پای تو بذاره، همون موقع بغلش کن و ببین که چطور آروم میگیره...👌
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت20 . از لبه ایوون پریدم پایین که باعث شد صدای خانم بزرگ در بیاد گ
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت21
.🍎
خانم بزرگ ایستاده و ترسیده گفت:
کجا ؟تو دیدیشون ؟
_انگار نزدیک اتاقک بودن ندیدم صداشون می اومد
_ای شمسی! ای شمسی! آخرش آبروریزی میشه
_مگه چی شده ؟
_هیچی بیا!!! ببین شهین نمیپرسم چی شنیدی ولی به هیچ کس هم نمیگی که اون دوتا اونجا بودن فهمیدی ؟!
_اره
_حالا بگو حرف بدی که نزدن؟!
_میگفت نمیپرسم و طاقت نمی اورد گفتم :
نه !رضا میگفت زن عقدیمی
خانم بزرگ زد توی صورت خودش و پا تند کرد سمت ساختمون به لونه ی مرغ ها که رسید ایستاد و گفت :
وای نه !ببین شهین روی این برگهای خشک بدوبدو کن بلکه بدونن کسی این اطراف هست
_خانم بزرگ چرا اخه ؟
_سوال نپرس کاری که میگم رو بکن
شروع کردم به دویدن روی برگها ولی پیش خودم میگفتم اگه به صدای پا و برگ زیر پا بخوان بترسن وقتی هم رفتیم سمت اتاقک میشنیدن با اینحال کاری که خانم بزرگ خواسته بود رو انجام دادم یهو سرو صدای مرغ و خروسها هم بلند شد و من ناخودآگاه جیغی کشیدم ...طولی نکشید که اول زهره و پشت سرش رضا از لابلای درختها اومدن بیرون زهره رو به من گفت :
چی شده شهین ؟
_هان ؟هیچی
خانم بزرگ اومد سمت ما و رو به من انگار که از چیزی خبر نداره گفت :
چته چرا جیغ میکشی ؟
لال شده بودم اینکارا چی بود خانم بزرگ میکرد ؟بعد رو به زهره کرد و گفت :
تو مگه خواب نبودی؟نگو از صدای این وروجک بیدار شدی !
زهره به پته پته افتاد و اخر سر گفت :
نه.... من تو حیاط بود
رضا پوزخندی زد و زهره سریع از جلو چشم خانم بزرگ دور شد ولی خانم بزرگ دنبالش رفت منم خواستم برم که رضا بازوم رو گرفت و مانع شد با تعجب نگاهش کردم کسی اجازه نداشت به دختری از خانواده دست بزنه و حالا رضا خیلی راحت دست من رو گرفته بود ترس رو انگار تو چشمم دید که گفت:
نترس !بگو ببینم ما رو بین درختها دیدی درسته ؟
_نه !
_راست بگو ؟!
_نه فقط صداتون رو شنیدم
عصبانی گفت :
و رفتی گذاشتی کف دست اون پیرزن !
داشت گریه ام میگرفت
.
♦️به همســرت مسئولیـت بــده..." ♥️
🔹حتی اگر میوهای که خریده، ریز و لهیده
است؛ انقدر تعریف کن که دفعه بعد بره
بهترشو بگیره. نکوب تو سرش که تو
عرضهی میوه گرفتنم نداری.
🔹اینطوری مرد سرکوب میشه و دیگه
تو کارهای بعدیتونم باهاتون راه نمیاد. با
خودش میگه اینکه بلده بره بگیره ولی تا
یه مدت میری بگیری یه روز که بهش نیاز
داری اون دیگه واست انجام نمیده..
🔹پس همیشه از بدترین خریدش تعریف،
تحسین کنید که امیدی باشه برای خرید
بعدی اگه دفعههای بعد هم بد و ریز خریدن
بازم نق نزنید کم کم یاد میگیرن. شاه کلید
فقط تعریفه ..
🔹بعدش کلی ذوق کنین و بگین؛ وااااای
عزیزم چقد دستات ماشالله قوی و قدر
تمنده، من هرکار کردم نتونستم بازش کنم
هیچوقت بهش نگین خودم میتونم خودم
میرم و ..
🔹بذارین فک کنه همه جا بهش نیاز
دارین و وجودش واستون درکنار شما
لازم و ضروریه.
👩❤️👨
🍃🍃 🤍 🍃🍃
💞 آقای عزیز!
اگه میخای زندگیتو نابود کنی همسرت رو تنها بذار
❣یکی از سریعترین و قطعیترین راههای نابود کردن زندگی مشترکتان این است که همسرتان را تنها بگذارید...!
🔮 یعنی ساعتهای زیادی را مشغول کارتان هستید و اوقات فراغت خود را هم با دوستانتان میگذرانید.
❣وقتی هم که به خانه برمیگردید، ارتباط با کیفیتی با همسر و فرزندان برقرار نمیکنید و غرق تماشای فوتبال یا اخبار میشوید.
🔮 روزهای آخر هفته نیز از بهم ریختگی خانه شاکی هستید و باز هم ترجیح میدهید سر قرار با دوستانتان حاضر شوید.
❣یکی از ناخوشایندترین تجربیات برای یک زن، این است که با وجود شوهر داشتن، از لحاظ روحی و عاطفی احساس تنهایی کند.
🔮 درست است که او هم دوستان یا کار خودش را دارد، مسئولیت بچهها با اوست و ...، اما هیچکدام اینها جای رابطه با همسرش را نمیگیرند.
❣او دوست دارد با شما وقت صرف کند؛ با مردی که دوستش دارد. وقتی همسرتان را نادیده میگیرید و او را تنها رها میکنید، قلب او را آزرده میکنید.
🔸 برای بیشتر خانمها، بزرگترین ترس، نادیده گرفته شدن و محرومیت عاطفی است.
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🌸
📌دلایل خیانت مردان
💘از بین رفتن عشق و علاقه در زندگی
💘عدم جذابیت همسر ،زنان به مرور فراموش میکنند که به خود برسند
💘سهل انگاری زنان ،زنان به خاطر قلب رئوفشان راحت با خیانات و مشکلات اینچنینی همسر کوتاه می ایندو او را میبخشند
💘اخلاق و رفتار غیرقابل تحمل همسر از جمله قهر کردن زیاد غر زدنها
💘بوالهوسی و شهوت اینگونه مردان نباید از زنانشان نه بشنوند و طرف مقابل باید همپایشان باشد
💘عقده های جنسی بعضی از مردان دوست دارند بدانند هنوز در جامعه جذابیت دارند یا خیر ؟!
💘بیخطر شمردن خیانت ،اینگونه مردان گمان دارند کسی صدمه نخواهد دید وکسی نخواهد فهمید که زنان همیشه باید باهوش و زرنگ باشند
💘زیاده خواهی وتنوع طلبی
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت21 .🍎 خانم بزرگ ایستاده و ترسیده گفت: کجا ؟تو دیدیشون ؟ _انگار نز
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت22
.🍉🍉
بازوم رو ول کرد و با عصبانیت گفت :
میدونستی بچه فضولی هستی؟
_من که کاری نکردم
_کاری نکردی ؟رفتی همه چی رو گفتی!!!
_خب چه عیبی داره پشت درختا بودید داشتید حرف میزدید دیگه
_بچه ای دیگه بچه ...همینطور هپلی بارتون میارن که شوهر هم که میکنید نمیدونید وظیفه اتون چیه !!!
_هان ؟
_هیچی بابا بیا برو! ضد حال زدی دیگه چی میخوای ؟
نمیفهمیدم چی میگه واقعا درکی از این مسائل نداشتم و بعدها فهمیدم واقعا چقدر ما رو به قول رضا هپلی بار آورده بودن که از هیچی سر در نمی آوردیم
برگشتم پیش خانم بزرگ زهره رو گوشه ای خفت کرده بود و داشت بهش تذکر میداد، اگه میدونستم واقعا گفتن اینکه صدای اون دو تا رو شنیدم اینقدر مساله بزرگی میشه اصلا هیچی نمیگفتم... خانم بزرگ من رو که دید با دست اشاره زد برم پیششون رفتم نزدیک، زهره داشت گریه میکرد خانم بزرگ رو به من گفت :
نگاه کن شهین اگه بفهمم به کسی گفتی زهره رو اون پشت دیدی وای به حالت خب؟! حتی به مریم و زری هم نمیگی حالا برو به عمه ات بگو بیاد اینجا
زهره با همون حال گفت :
نه خانم بزرگ به مامانم نگو !
_نمیشه که باید بدونه اینهمه من تذکر میدم بهش برای چیه برو شهین زود باش
سری تکون دادم واقعا ترس برم داشته بود اینا چرا همچین میکردن من که برگشتم به ساختمون همه بیدار شده بودن و گویا کسی خبری از ماجرا نداشت رو به عمه شمسی گفتم :
عمه! خانم بزرگ تو حیاط کارت داشت
عمه گفت :
با من ؟
_اره
اونم بلند شد و رفت مامان دست من رو گرفت و کشید سمت خودش و گفت :
کجا بودی تو ؟
_من؟ ...همینجاها
_خانم بزرگ چیکار عمه ات داشت ؟
_چمیدونم
نشستم کنار بقیه ولی نمیتونستم ذهنم رو جمع و جور کنم چرا اینقدر این قضیه یهو بزرگ شد اونروز اونقدری حالم بد بود که همه متوجه شده بودن و مدام از بزرگ و کوچیک میپرسیدن :
چت شده چرا ناراحتی ؟
و من جوابی نداشتم بهشون بدم عمه شمسی که برگشت توی اتاق اونم پکر بود انگار خانم بزرگ با اونم دعوا کرده بود.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💞 توی عشقهای زمینی هم ؛
باید خودت رو، صِدقت رو، به معشوقت ثابت کنی، تا باورت کنه ....
پای عشق خدا و اهل بیت 'علیهم السلام' که وسط میاد، باز هم وضع همینه؛
یه جاهایی باید قربانی بدی ....
از آبروت، از مال ات، از "مَن" ات، از جانت و... تا صِدق عشقت ثابت بشه !
💥 البته نه به خدا، اون که میدونه تو چند مرده حلّاجی ... بلکه به خودت !!!!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli