eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت27 . عمو کمال از ایوون پرید و رفت سمتش یقه اش رو از پشت گردن گرفت
📜 🩷 . رو به خانم بزرگ که گوشه اتاق نشسته بود کرد و گفت: ازت بعیده چرا این کار رو کردی زن بیا حالا نمیشه این کار رو جمع کرد خانم بزرگ گفت : چیکار کر م مگه؟ بد کردم نخواستم دختر عقد کرده ..لااله الا الله جلو بچه نذار همه چی بگم _حالا که بدتر شد اون پسر رو سر لج انداختی ببین چیا بست  بهمون!! باز برگشت طرف من و گفت : خب بابا تو مصیب و زهره رو دیدی باهام جایی برن رضا گفت پشت پنجره بودی _نه ندیدم _خب خداروشکر معلوم شد دروغ میگه _ولی جدا جدا از هم دیدم رفتن... به خدا به هیچکس نگفتم الان چون شما گفتی و پرسیدی گفتم ! آقا بزرگ‌ دستی روی سینه اش گذاشت و گفت : پس حق داشته پسره !خدا به داد برسه با غلام خانم بزرگ به من گفت : برو ولی به کسی حرفی نزن خب ؟ _باشه از اتاق اومدم بیرون مامان گفت : چی از جون تو میخوان والا اونایی که خطاکارن یه کلام جواب پس ندادن اونوقت بچه من ... عمه پرید به مامان که : بس کن تو هم ! مامان من رو برداشت و رفتیم توی اتاق... اونم  سوالهای آقا بزرگ رو پرسید منم عین همون حرفا رو جواب دادم مامان گفت : پس همین... مصیب هنوز دست از زهره نکشیده زهره هم که بله... بله اعظم خانم جانماز آب کشیدن کفایت نمیکنه باید در عمل ثابت کنی ! اوضاع خونه بهم ریخته بود عمو کمال با مصیب دعوا میکرد و اونم منکر چیزی نمیشد زنش هم گوشه ای عزا گرفته بود و زهره از ترسش از اتاق هم بیرون نمی اومد مصیب وقتی فشارهای همه زیاد شد گفت : بله زهره رو دیدم من ازقبل هم بهتون گفته بودم خواهانشم ولی گوش ندادید اونم همین حس رو داره ولی اونو به زور شوهر دادید برای منم به زور زن گرفتید اینم نتیجه اش زن عمو نالید : خاک بر سرم شد جواب پدر مادرش رو چی بدم بگم پسرم دوماه نتونست دخترتون رو نگه داره هر کسی گوشه ای عزا گرفته بود عمو مصیب رو از خونه بیرون کرد  و گفت : حق این که برگردی نداری یه سلامت هر کجا میخوای بری برو هر وقت آدم شدی میای دستبوسی زنت اگه بخشیدت منم می بخشمت!!!.
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 این روزها دلم زود می‌گیرد ، زود می‌شکند گاهی هوس می‌کنم همان بچه‌ای باشم ؛ که وقتی آزارش دادند ؛ در آغوش مادرش پناه می‌گرفت و همه چیز تمام میشد ، انگار دیگر کسی با او کاری نداشت ، انگار فرمانِ آتش بس داده بودند من این روزها ؛ به قدری از دنیا ترسیده ام ، که هیچ گوشه‌ای برایِ دلم امن نیست ! مرا ... به کودکی‌ام برگردانید ... جایی که امن‌ترین سر پناهِ جهان ؛ آغوش مادرم بود
💜👩‍❤️‍👨💜 💞 خانوم عزیز به ظاهرت برس نذار شوهرت ازت سرد بشه 🥲 ❣فکر نکنید چون دیگر زن و شوهر هستید و چندین سال از زندگی مشترکتان می گذرد، باید نسبت به وضع ظاهرتان بی خیال شوید! 👈 چرا که در روایات اسلامی هم نسبت به این که هر کدام از زن و شوهر خودش را برای همسرش آراسته کند، تاکیدات و سفارشات بسیار فراوانی وجود دارد.🥰 ❣پس بهتر است که دست از شوریدگی و نا مرتب بودن بردارید، موهایتان را ژولیده و درهم رها نکنید، از ریخت و پاش کردن در خانه خودداری کنید و به خودتان برسید🤕 👈 همسرتان مطمئنا شما را همان گونه که هستید دوست دارد، با این حال چرا سعی نمی کنید خود را به بهترین شکل نشان دهید؟ به این ترتیب به او نشان می دهید که حضور او و تاثیری که بر او می گذارید برایتان مهم است... 👩‍❤️‍👨
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت28 . رو به خانم بزرگ که گوشه اتاق نشسته بود کرد و گفت: ازت بعیده چ
📜 🩷 .🦄🦄🦄 خانم بزرگ گفت : میخوای همراهت بیام ؟ _نه کجا بیای؟ زنده برسیم تهران تازه قیامت واقعی اونجاست زهره بعد از چند روزی که از اتاق اومد بیرون اروم جوری که انگار صداش از ته چاه در میاد گفت: من نمیرم باهاشون ! عمه گفت: مگه دست خودته یالا راه بیفته همه اتیشا از گور تو بلند میشه حالا میگی نمیام _بابام من رو میکشه _هرکاری کنه ایندفعه واقعا حق داره یالا راه بیفت عمو کمال جلو رفت و گفت : بذار من با غلام حرف بزنم _فایده نداره داداش تا دق دلیش رو خالی نکنه اروم نمیگیره اول و آخر باید باهاش بریم ولی حلالتون نمیکنم هرچی از اینجا به بعد سرمن و بچه هام بیاد مقصرش غلام نیست شمایی با اون بچه بزرگ کردنت زن عمو گفت : انگار یادت رفته دختر خودت خواسته ! _گناه دو طرفه اس من گناه بچه ام رو گردن میگیرم ولی تو چی زن داداش گردن میگیری ؟! باز صدای آقا غلام اومد که : بجنب زن ! عمه شمسی بچه هاش رو راهی کرد زهره ایستاده بود دلم براش میسوخت ...عمه اونم به زور راهی کرد و اونها رفتن ولی معلوم بود که عاقبت خوبی ندارن ،همه شوهر عمه رو میشناختن مرد بدجنسی بود هیچی براش اهمیتی نداشت و توی اوج عصبانیت هرکاری از دستش برمی اومد ولی کسی هم نمیتونست کاری بکنه ...آقا بزرگ‌اون روز تا عمه و بچه ها رفتن از اتاق بیرون نیومد و وقتی صدای ماشین آقا غلام دور شد از اتاق اومد بیرون رو  به عمو کمال گفت : بریم خانم بزرگ پرید وسط که : کجا ؟ _میریم دنبال شمسی و بچه هاش نمیتونم بذارم زیر دست اون مرد بمونن لااقل بریم موقع دعوا بهشون برسیم این چیزا پیش می اومد همه منتظرش بودیم ...باید خسارتش رو حداقل کنیم یالاکمال! عمو کمال انگار منتظر اجازه بود و آقا بزرگ با حرفش این اجازه رو صادر کرده بود راه افتاد و آقا بزرگ هم پشت سرش خانم بزرگ گفت : تو لااقل نرو با این حالت _من نرم کی بره زن ؟! اوضاع اونقدری بد بود که همه سکوت کردن اونموقع ما نمیدونستیم چیزی بین مصیب و زهره اتفاق افتاده یا فقط یه دیدار ساده بوده هرچی بود قیامتی به پا بود.
🍃🌸🍃 🪴به خودت بگو.... 🍃
🌿🌺﷽🌿🌺 🪴به خودت بگو هیچ چیزی در این جهان گرانتر از انرژی و آرامش من نیست، برای چیزهای کوچک آن را معامله نمیکنم. 💚بیا به خودت قول بده از دیروز یکم بهتر باشی. فقط یک درصد بهتر از دیروز باش ✔️منتظر نباش تا شرایط عوض بشه بعد تغییر کنی . اتفاقا این تو هستی که باید تغییر کنی تا شرایط عوض بشه .👉 💚 به خودت بگو : فقط می‌خوام یک درصد کمتر به افکار منفی فکر کنم، هر روز فقط با یک فکر منفی مبارزه میکنم. یک درصد بیشتر میخندم. یک درصد آروم تر باشم. یک درصد بیشتر به اهدافم فکر کنم. یک درصد نمازم رو بهتر بخونم. یک آیه بیشتر از روز قبل قرآن بخونم . 🪴خلاصه اگه میخوای عوض بشی ، نیازی نیست حتما یک شبه متحول بشی از قانون "یک درصد" شروع کن.تا آخر سال از نتیجه عجیبش شگفت زده بشی.😍 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 داستان کوتاه زن و شوهر.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📖داستان کوتاه 🟢دوستت دارم فقط همین روزی زنی به شوهرش گفت امروز مقاله ای خواندم در یک مجله برای بهبود رابطه زناشویی حاضری امتحانش کنیم؟! مرد گفت: بله حتما. زن گفت در مقاله نوشته بود: هر کدام ما یک لیست جداگانه از چیزهایی که دوست نداریم طرف مقابل انجام دهد یا تغیراتی که دوست داریم در همسرمان رخ دهد تهیه کنیم و بعد از یک روز فکر کردن و اصلاح آن روز بعد آن را به همسرمان بدهیم. شوهرش با لبخند پاسخ مثبت داد و کاغذی برداشت و به اتاق نشیمن رفت و زن هم به اتاق خواب رفت و شروع به نوشتن کرد صبح روز بعد هنگام خوردن صبحانه زن به همسرش گفت حاضری شروع کنیم؟ و سپس گفت من اول شروع کنم؟ شوهرش گفت باشه شما شروع کن. زن چند ورق کاغذ درآورد که لیست بلندبالایی در آنها نوشته بود و شروع به خواندن کرد: عزیزم من دوست ندارم شما...و همینطور ادامه داد از کارهای کوچک و بزرگی که همسرش انجام می دهد و او را اذیت می کند. مرد سکوت کرده بود و همسرش همچنان لیستی از تغییراتی که باید شوهرش در خود ایجاد می کرد را میخواند تا اینکه زن احساس کرد همسرش ناراحت شده است و پرسید: عزیزم دوست داری ادامه بدم؟ مرد گفت: اشکالی نداره عزیزم شما ادامه بده! بالاخره لیست زن تمام شد و به شوهرش گفت: حالا تو شروع کن. مرد کاغذی از جیبش درآورد و گفت: دیروز خیلی فکر کردم و از خودم پرسیدم که دوست دارم چه تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چقدر فکر کردم حتی یک چیز هم به ذهنم نرسید چون تو رو همینجور که هستی قبول کرده ام! سپس کاغذ را که سفید سفید بود به زنش نشان داد و ادامه داد از نظر من تو در نقص هایت کاملا بی نقصی! زن بغض کرده بود و شوهرش ادامه داد من تو را با تمام نقاط مثبت و منفی که داری قبول کرده ام. من کل این مجموعه رو دوست دارم و من واقعا عاشقتم. همین زن کاغذهایی که نوشته بود مچاله کرد و خود را محکم به آغوش همسرش انداخت. به یاد بیاورید چگونه عاشق همسرتان شدید؟ اگر او را بخاطر اینکه شوخی می کرد و آدم پرحرف و شادی بود دوست داشتید پس چرا حالا دوست دارید او زیپ دهانش را بکشد؟ اگر آدم ساکت و قوی و جدی بود و بخاطر این موضوع عاشقش شدید چرا حالا می خواهید او پرحرف و شوخ طبع باشد؟ اگر بخاطر گذشت و مهربانیش عاشق او شدید پس چگونه اکنون اورا بخاطر دل رحمیش سرزنش می کنید؟ دست از مقایسه بردارید: هيچ کدام از انهايي که همسرت را با انها مقايسه مي کني ، هنوز با تو زندگي نکرده اند تا نقاط ضعفشان را هم ببيني !!! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️❄️💫 🔰برخی از خصوصیات مردانه که به نظر می‌رسد به اشتباه به مردها ربط داده شده‌اند 🏷مردها از تسلیم شدن بیزارند❗️ مردها همواره در طول تاریخ سخت‌تر، محكم‌تر و خشن‌تر از زنان بوده‌اند و یا لااقل خود را این گونه نشان داده و هرگز نتوانسته‌اند عشق و مهربانی و عاطفه خود را بی‌پرده بروز دهند. این مساله همواره می‌تواند در روابط زن و مرد زیان‌آور باشد و حتی در برخی مواقع برایشان بسیار گران تمام شود و به این ترتیب اكثر زنان، همسران خود را شریك احساسات حقیقی نمی‌دانند. آنها در حالی كه برای آزادی و استقلال خود ارزش زیادی قائل هستند و آن را بسیار مغتنم می‌شمارند، در اعماق قلب‌شان صداقت و وفاداری را می‌ستایند. 🏷مردها از گفت‌وگو كردن با همسران خود فراری هستند❗️ مردها صحبت كردن را دوست دارند، ولی گاهی اوقات برای آنكه مبادا همسر خود را آزار بدهند، سعی می‌كنند كمتر حرف بزنند. اتفاقا دنیای درونی آنها بسیار هم جالب است؛ ولی وقتی كه شروع به حرف زدن می‌كنند، بلافاصله مورد قضاوت‌ها و حكم‌دادن‌های همسر خود قرار می‌گیرند. 🏷مردها خود را عقل كل می‌دانند❗️ این‌گونه افراد فقط در پی قضاوت رفتار سایرین هستند. ممكن است چنین مردانی اهل سیگار و تفریحات ناسالم نباشند، ولی مرتبا در حال ایرادگیری و انتقاد از اطرافیان هستند. دوست ندارد زیاد مورد قضاوت قرار بگیرد. گاهی اوقات كم‌حرفی مردان باعث می‌شود كه این‌گونه به نظر برسند؛ اما شاید حقیقت موضوع این نباشد. 🏷تنها چیزی كه برای مردان اهمیت دارد، زیبایی چهره زن است❗️ نه! این جمله اصلا درست نیست. زیبایی چهره یك زن مساله‌ای ظاهری و به عبارتی جزء هیجانات بصری است؛ عامل اصلی تحریك‌كننده مرد نه زیبایی ظاهری است و نه صورت جذاب؛ بلكه باهوشی و ذكاوت زنان و شوخ‌طبعی و روح مهربان و لطیف آنهاست.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت29 .🦄🦄🦄 خانم بزرگ گفت : میخوای همراهت بیام ؟ _نه کجا بیای؟ زنده ب
📜 🩷 .🍋🍋🍋 اونروز و اونشب کسی برنگشت به خونه باغ ،خانم بزرگ و زن عمو ومامان هم حرفی با هم نمیزدن ما بچه ها هم انگار با همه بچگیمون متوجه اوضاع بد بودیم‌ چون جیک هیچکدوممون در نمی اومد فقط صدای گریه اروم زن مصیب بود که توی اون سکوت شنیده می‌شد...هر کسی هرجایی که بود خوابیده بود ... با سرو صدایی از بیرون چشمهام رو باز کردم کسی دورو برم نبود از بیرون سرو صداهایی می اومد رفتم توی حیاط عمو و بابا و آقا بزرگ اومده بودن آقا بزرگ رنگ به رو نداشت و بابا زیر بازوش رو گرفته بود تا بتونه راه بره لب ایوون که نشست نفس بلندی کشید خانم بزرگ جلو رفت و گفت : چی شد نصف عمر شدم؟ _چی میخواستی بشه نرفته بودیم اون زن و دختر رو کشته بود _حالا چی ؟ _بالاخره اروم شده _یعنی ختم بخیر شد نفس راحتی بکشیم _ختم به خیر چی زن ؟! عمو کمال گفت : رضا سفت نشسته طلاقش بده ای مصیب ای... صدای زن مصیب اومد که گفت : کار درست رو میکنه منم همین کار رو میکنم طلاق میگیرم زن عمو گفت : تو اروم بکیر دختر بذار ببینیم چی به چیه ؟! آقا بزرگ رفت تا استراحت کنه بابا رو بغل کردم و زیر گوشش گفتم : به خدا تقصیر من نبود ! _میدونم بابا کسی نگفت تو مقصری که !خطاها رو یکی دیگه کرده بعد رو به مامان گفت: اگه قرار شد کمال اینها بمونن اینجا ما میریم بچه ها گناه دارن تو این اوضاع عمو کمال اما همون روز اسباب رو جمع کرد و با خونواده اش برگشتن تهران و ما موندگار شدیم پیش خانم بزرگ و آقا بزرگ دیگه انگار کسی ترس از شلوغی ها و درگیری ها نداشت هرکسی پناه میبرد به خونه خودش تا بلکه مشکلش رو بتونه حل کنه همه که رفتن خونه باغ اروم گرفت و برگشت به آرامش قبلش البته غیر از قیافه های در هم خانم بزرگ و آقا بزرگ یکماهی ار رفتن عمه و عمو گذشته بود و خبر چندانی نداشتیم در حدی میدونستیم که زن مصیب رفته قهر خونه مادرش مصیب گم وگور بود و کسی نمیدونست کجاس رضا هم دنبال این بود تا زهره رو طلاق بده بابا برای مامان تعریف می‌کرد که : غلام یه ادم وحشی به تمام معناس چنان زهره رو زیر مشت و لگد گرفته بود و میزدش که اگه نرسیده بودیم دخترک جون میداد _والا این کارش رو قبول ندارم ولی زهره و مصیب هم کارشون اشتباه بود هر دوتاتون زن و شوهر دارید این دیگه چه کاریه ؟.