eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 ✅حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 ✨﷽✨ ✅حکایتی بسیار زیبا و خواندنی داستانی دیدم در بوستان سعدی كه به شعر در آورده است؛ خلاصه اش را عرض مي‌كنم. می گفت: یک نفر بیابانی و چادر نشین در بیابان، به یک سگ وحشي برخورد کرد. آن سگ، پای این بنده خدا را گاز گرفت. خیلی ناراحت شد و سگ را زد و فرار کرد. بعد به خانه آمد و خیلی ناراحتي و گریه مي‌كرد. دختری داشت؛ آمد و گفت: «بابا! همه اش تقصیر خودت است آن سگ که پاي تو را دندان گرفت، تو هم می خواستی پایش را دندان بگیری. پایش را دندان نگرفتی، حالا هم همین طور ناراحتي و گریه مي‌کني». پدرش گفت: «بابا! اگر دنیا را هم به من بدهند، دندانم را به پای سگ آلوده نمی کنم.»( بوستان سعدي،باب چهارم، در تواضع) در مسائل اجتماعی هم همین طور است؛ اگر كسي در صحبت کردن به شما تعدی کرد، شما این خلاف را تكرار نکن و عفت و نجابت خودت را حفظ کن. احکام شرع را در وجود خودت پياده كن. او که کار بدی کرده، خودت می‌گویی که كار بدی کرده؛ شما دیگر این کار بد را تکرار نکن. ملائکه جواب او را می دهند. ✍آيت الله ناصری
برای پیدا کردن مسیر صحیح زندگی چه باید کرد؟ 🛣🛣🛣🛣 ●باید با حال و هوا و احساس خودت هماهنگ شوی ●در حالت آرامش به ندای قلبی و درونی ان توجه کن و دقت کن چه پیامی به تو میدهد ●از افراد منفی دوری کن ●کار مورد علاقه ات را انجام بده تا حال و هوای مثبت در تو ایجاد شود ●ارتباط قوی و معنوی با خدا برقرار کن ●به هر کاری دست می زنی ،علت آن را بررسی کن.. جوابی که از ندای درونت تحویل می گیری پیگیر آن باش یا آن را رها کن ●در لحظه زندگی کن. 📕"نویسنده کتاب خوشبختی ات باش" ✍ نفیسه معتکف
سیاست های خانومی توی زندگی خیلی مسائل پیش میان که زندگیو زهر مار میکنن. که باعث دعوا میشن. ولی یادتون باشه ما با همیم تا این مشکلات رو کنار هم اسونتر حل کنیم. قرار نیست مشکلی بهم اضافه کنیم. وقتی خانمت میگه مامانت بهم گفت تو همه ش دروغ میگی😡  باهاش همدردی کن. یه درد بهش اضافه نکن که: همونا تو رو خوب شناختن🙄 وقتی اقا میگه روغن ترمز تموم شده بهش نگو که: بی دقت! هیچ وقت کارا رو چک نمیکنی  بهش بگو: عب نداره پیش اومده. 🙈 اینطوری با هم😍 زندگی میکنین. نه ضد هم. و همه چیز اسونتر میشه. چون بار روی دوش هر کدومتون نصف میشه. 😉☺️ ❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت41 من قبل از رفتن همه زندگیم رو دادم امانت دست زری که خیالم راحت ب
📜 🩷 از زری بعید بود اینطور مختصر و مفید جواب دادن گفتم : همین ؟! _چی بگم دیگه؟! _تو اصلا در مورد رضا و مریم حرف نمیزنی ها حواست هست ؟! _اخه چیزی نیست که بخوام بگم _این دو تا چطور سر راه هم قرار گرفتن‌؟ _چمیدونم خریت ! _تو هم میگی خریت ؟! _اره دیگه ... با دو تا بچه _شاید کنار بیان! از کجا معلوم ! _فعلا که دارن کنار میان کلا خوش ندارم در موردشون حرف بزنم _چرا ؟ _پیله نکن شهین  _یه چیزی هست و تو نمیگی ادمی نیستی اینطوری سروته حرف رو، هم بیاری! واضح بگو ببینم چی شده مریم رو چه به رضا ؟! _ول کن شهین _زری خودتم میدونی ول نمیکنم پس حرف بزن _چیزی نیست رضا اومد خواستگاری مریم و اونم قبول کرد مثل همون موقع که اومد خواستگاری تو و تو قبول نکردی _اونموقع رضا علنا گفت میخواد انتقام بگیره الان چی ؟تازه من یه دختر مجرد بودم ولی مریم چی ؟ _کور که نیست خودش میبینه بچه هاش جلو چشمش بودن خودش قبولشون کرد _الان واقعا باهم کنار اومدن ؟ _حتما اومدن !!پاشو برو حتما حرفای شوهرت تموم شده هوا هم سرد شد _هوا یکی سرد نیست اگه تو میخوای از جواب دادن طفره بری موضوع دیگه ایه !!!یه چیزی هست و تو نمیگی حالا چی الله و اعلم !!! زری جوابی نداد و رفت ،منم رفتم تا بخوابم...روز سیزده به در شد و همه رو سر پا کردم که بریم خونه باغ... زری و مامان ناراضی بودن و هر کاری میکردن تا من رو منصرف کنن، اونقدری ضایع از رفتن سرباز میزدن که صدای بابا هم در اومد ‌و گفت : ریحان چرا مخالفت میکنی اینقدر ؟!بهترین جا خونه باغه و اینجوری مامان و زری ساکت شدن... وارد حیاط خونه باغ که شدیم از اون حیاط تمیز و مرتب خبری نبودی درختها و باغچه ها توی وضعیت خوبی نبودن و این نشون میداد که چند ماهیه کسی به اونجا سر نزد:ه ...سیاوش از دیدن حیاط شوکه شد و رو به منصور گفت در این حد ازت توقع نداشتم ! منصور انکار خودشم جا خورده بود گفت : خودمم از خودم توقع نداشتم ! زری گفت : کاری نداره دو ساعته تمیز میکنیم
هیچ وقت حسرت زندگی آدمایی رو که از درونشون خبر نداری نخور! حسادت نوعی اعتراف به حقیر بودن خویش است. هر قلبی دردی دارد ؛ فقط نحوه ابراز آن فرق دارد. بعضی ها آن را در چشمانشان پنهان می‌کنند؛ بعضی ها در لبخندشان! خنده را معنی به سر مستی مکن آنکه میخندد غمش بی انتهاست نه سفیدی بیانگر زیبایی ست و نه سیاهی نشانه زشتی. کفن سفید ؛ اما ترساننده است و کعبه سیاه اما محبوب و دوست داشتنی است. انسان به اخلاقش سنجیده می شود نه به مظهرش. قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هایت را به پیش خدا گلایه کنی ؛ نظری به پایین بینداز و داشته هایت را شاکر باش... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📔 نقل است دهخدا مادری داشت بسیار عصبی بود و پرخاشگر؛ طوری که دهخدا بخاطر مادرش ازدواج نکرده بود و پیرپسر مجردی بود در کنار مادرش زندگی می‌کرد. نصف شبی مادرش او را از خواب شیرین بیدار کرد و آب خواست. دهخدا رفت و لیوانی آب آورد مادرش لیوان را بر سر دهخدا کوبید و گفت آب گرم بود. سر دهخدا شکست و خونی شد. به گوشه‌ای از اتاق رفت و زار زار گریست. گفت: «خدایا من چه گناهی کرده‌ام بخاطر مادرم بر نفسم پشت‌ پا زده‌ام. من خود، خود را مقطوع‌النسل کردم، این هم مزد من که مادرم به من داد. خدایا صبرم را تمام نکن و شکیبایی‌ام را از من نگیر.» گریست و خوابید شب در عالم رؤیا دید نوری سبز از سر او وارد شد و در کل بدن او پیچید و روشنش ساخت. صدایی به او گفت: «برخیز در پاداش تحمل مادرت ما به تو علم دادیم.» از فردای آن روز دهخدا شاهکار تاریخ ادبیات ایران را که جامع‌ترین لغت‌نامه و امثال و حکم بود را گردآوری کرد و نامش برای همیشه بدون نسل، در تاریخ جاودانه شد.
🔴 🔰 مقایسه شدن، مردان را از کوره در می‌برد! 💠 اگر شما همسرتان را با مردی دیگر کنید "حتی اگر آن مرد برادر یا پدر وی باشد" برای همسر یا نامزد شما خوشایند نیست و حالت تدافعی یا تهاجمی به خود می‌گیرد. 💠 چرا که مردان ذاتاً هستند و شما با مقایسه، این حس را در او بیدار می‌کنید. 💠 این کار اقتدار او را زیر سوال می‌برد و حس می‌کند از محبوبیّتش کاسته شده است در نتیجه خود را از دست می‌دهد. 💠 به همسرتان بفهمانید که او را کاملاً پذیرفته‌اید و دارید با علاقه و محبّت با داشته‌ها و نداشته‌هایش زندگی می‌کنید. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💎داستان کوتاه💎 گويند كه در شهر نيشابور موشی به نام «زيرک» در خانه‌ی مردی زندگی می‌كرد. زيرک درباره‌ی زندگی خود چنين می‌گويد: «هرگاه مرد صاحب‌خانه خوراكی برای روز ديگر نگه میداشت، من آن را ربوده و می‌خوردم و مرد هر چه تلاش می‌كرد تا مرا بگيرد، كاری از پيش نمی‌برد. تا اينكه شبی مهمانی برای مرد آمد، او انسانی جهان‌ ديده و سرد و گرم روزگار چشيده بود. هنگامی كه مهمان برای مرد سخن می‌گفت، صاحب خانه برای آن‌كه ما را از ميان اتاق رفت و آمد می كرديم براند(فراری دهد)، دست‌هايش را به ‌هم ميزد، مهمان از اين كار مرد خشمگين شد و گفت؛ من سخن می‌گويم آنگاه تو كف می زنی؟ مرا مسخره می‌كنی؟ مرد گفت؛ برای آن دست می زنم كه موش‌ها بر سر سفره نريزند و آن‌ چه آورده‌ايم را ببرند. مهمان پرسيد؛ آيا هر چه موش در اين خانه‌اند همگی جرات و توان چنين كاری را دارند؟ مرد گفت نه! يكی از ايشان از همه دليرتر است، مهمان گفت: بی‌گمان اين جرات او شوندی(دليلی) دارد و من گمان می كنم كه اين كار را به پشتيبانی چيزی انجام می‌دهد، پس تيشه‌ای برداشت و لانه‌ی مرا كند، من در لانه‌ی ديگری بودم و گفته‌های او را میشنيدم. در لانه‌ی من ١٠٠٠ دينار بود كه نمی دانم چه ‌كسی آن‌جا گذاشته بود اما هرگاه آن‌ها را می‌ديدم و يا به‌ آن‌ها می‌انديشيدم، شادی و نشاط و جرات من چند برابر می‌شد. مهمان زمين را كند تا به زر رسيد و آن را برداشت و به مرد گفت كه، شوند دليری موش اين زر بود، زيرا كه مال پشتوانه‌ای بس نيرومند است، خواهی ديد كه از اين پس موش ديگر زيانی به تو نخواهد رسانيد، من اين سخن‌ها را می شنيدم و در خود احساس ناتوانی و شكست می كردم، دانستم كه ديگر بايد از آن سوراخ، به جايي ديگر رفت. چندی نگذشت كه در بين موش‌هاي ديگر كوچک شمرده شدم و جايگاه خود را از دست دادم و ديگر مانند گذشته بزرگ نبودم، كار به جایی رسيد كه دوستان مرا رها كردند و به دشمنانم پيوستند، پس من با خود گفتم كه، هر كس مال ندارد، دوست، برادر و يار ندارد، مهمان و صاحب‌خانه، زر را بين خود بخش كردند. صاحب‌خانه زر را در كيسه‌ای كرد و بالای سر خود گذاشت و خوابيد، من خواستم از آن چيزی باز آرم تا شايد از اين بدبختی رهایی يابم، هنگامی كه به بالای سر او رفتم، مهمان بيدار بود و يک چوب بر من زد كه از درد آن بر خود پيچيدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم، به سختی خود را به لانه رساندم و پس از آن‌كه دردم اندكی كاسته شد، دوباره آز مرا برانگيخت و بيرون آمدم، مهمان چشم به راه من بود، چوبی ديگر بر سر من كوفت، آن‌چنان كه از پای درآمدم و افتادم، با هزار نيرنگ خود را به سوراخ رساندم، درد آن زخم‌ها، همه‌ی جهان را بر من تاريک ساخت و دل از مال و دارایی كندم، آن‌جا بود كه دريافتم، پيش‌آهنگ همه‌ی بلاها طمع است، پس از آن، به ناچار كار من به جایی رسيد كه به آن‌چه در سرنوشت است خشنود شدم، بنابراين از خانه‌ی آن مرد رفتم و در بيابانی لانه ساختم.» 💎💎
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت42 از زری بعید بود اینطور مختصر و مفید جواب دادن گفتم : همین ؟! _
📜 🩷 🍃🌸 شهین زری نگاهی به دور و اطرافش کرد و گفت: راستش ..راستش ما این چند سال اینجا سر نزده بودیم یعنی اوایل می اومدیم یا منصور تنها می اومد تا اینکه یه بار رضا پیشنهاد داد که کارای اینجا رو بکنه ! _رضا؟! مگه اون کار نداره اینجا چیکار داشت ؟ _منم همین رو گفتم بهش ،اونم گفت به یاد زمانی که با خانم بزرگ اینها بوده دوست داره هر چند وقتی یه بار اینجا سر بزنه. ماهی یکبار که می اومد تهران ،قرار شد همون ماهی یه بار بیاد سر بزنه و کاری چیزی بود انجام بده _معلومه چقدر کار کرده !!!! _یه چیز دیگه هم هست _دیگه چی ؟! _رضا و ... ساکت شد، گفتم : حرف بزن تا کسی نیومده ! _انگار رضا و مریم اینجا باهم ... کمی حرفش رو توی سرم چرخوندم و‌گفتم‌: چیییی؟! مریم اینجا چیکار داشته؟! واقعا که زری ما همه چی رو داده بودیم امانت دست شما اینجوری امانت داری میکنن ؟! _کف دستم رو بو نکرده بودم که!!+ گفتم میخواد خوبی کنه _خوبی از رضا ،مثل اینکه توقع داشته باشی جوجه تیغی رو که ناز میکنی دستت زخم نشه ،اینجا رو کرده بودن پاتوق پس، درسته ؟ _به خدا به جان منصور من خبر نداشتم وقتی هم فهمیدم عذرشون رو خواستم _زحمت کشیدی واقعا !!! _شهین ؟! _چیه توقع نداری برات کف بزنم که ؟!داری میبینی که چطور نگهداری کردن....حتی بعد از به قول خودت عذرش رو خواستن حتی نیومدی یه سر، در باز بوده خدا داند چند وقته _من وقتی فهمیدم اونقدر درگیر دعوا با مریم و رضا بودم که به هیچی فکر نمیکردم ،به منصور نگفتم اگه بفهمه قیامت میکنه _مریم!!! آخه تو کتم نمیره _منم، ولی بله مریم با رضا اینجا بودن _از کجا فهمیدی ؟ _به رضا شک کردم زیاد رفت و آمد میکرد و بعدم زهره هم شک کرده بود به مریم ،همه چی که کنار هم قرار گرفت پازل درست شد _مریم؟؟؟ ....عجب ...پس همینه مجبور شده ازدواج کنه ! _اره مصیب انگار فهمیده و مجبورشون کرده خواستم چیزی بگم که سیاوش رو دیدم که می اومد طرفمون ناراحت بود حقم داشت از همون فاصله گفت : بهتره برگردید تهران! مثل خودش از همون دور گفتم : چرا ؟ _نمیشه وارد ساختمون شد بیرون هم هوا سرده برگردید تهران ما هم شب برمیگردیم
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دختر ایده آل.... 🌸🍃🍃🍃
دختر ایده آل😂😒 ✍🏻جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود 🔹جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد 🔹جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد 🔹جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد 🔹جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته