دختر ایده آل😂😒
✍🏻جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود
🔹جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد
🔹جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد
🔹جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
🔹جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
#چه_حرفی_گفتی
بدهکارند بعضی ها!
همان هایی که میدانند با "بودنشان" حالِ یک نفر را میتوانند خوب کنند اما دریغ میکنند خودشان را...
باید یک روزی یک جایی جواب گو باشند...
جوابگویِ دل هایی که شکستند...
پاسخگویِ آدمهایی که صبح تاشب تمام فکر و ذکرشان این است که یک پیغام از مخاطبی که میخواهند به دستشان برسد!
دریغ نکنید ازکسی خودتان را...
افتخار کنید از اینکه کسی با وجودتان حالش خوب میشود...
خودتان را صرفش کنید...
یک نفر هم یک نفر است...
خنده هایِتان را دریغ نکنید مخصوصا برایِ آدم هایِ خاص زندگیِتان!
تا میتوانید باشید،تا میتوانید دلیلِ خنده هایِ ازته دل باشید...
فرقی نمیکند،خواهرید مادرید
هرچه هستید باشید و بخندانید...
و این را بدانید که حداقل یک نفر در زندگیتان هست که میتوانید حالش را خوب کنید،و حتما یک نفر هست که میتواند حالِتان را خوب کند!
و چقدر قشنگ میشود اگر این "حالِ دل خوب کردن ها" متقابل باشد!
پس تا میتوانید "طلبکار"خوبی کردن باشید نه "بدهکار"...!
#زهی_حیدری
🍃🍃🍃🌼🍃
*
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت43 🍃🌸 شهین زری نگاهی به دور و اطرافش کرد و گفت: راستش ..راس
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت44
ما همراه با شاکر، برادرم، برگشتیم تهران و رفتیم خونه مامان بقیه موندن خونه باغ تا کارها رو تموم کنن ...شاکر که رفت بیرون زری رو به مامان گفت
راحت باش زندایی به شهین گفتم همه چی رو
گفتم :
به به !!!مامان خانم شما هم شریک جرمی؟!
_چه شریک جرمی دختر ؟من بعدها فهمیدم چه غلطی کردن اونم زری گفت تا بتونم بابات رو راضی کنم بره سر عقد
_بابا هم میدونه ؟!
_نه!!! مگه عقلمون کمه بابات بفهمه سکته میکنه
_عجب ...حالا جا قحط بود خونه ما رو انتخاب کرده بودن؟ اصلا این دوتا از کجا باهم آشنا شدن؟!
زری گفت :
رضاس دیگه هنوز اون حس قدیمیش خوب نشده همون حس انتقام
_دیدی گفتم !!!
_والا من موندم یه کاری سالها پیش نشده،تموم شد دیگه !
_براش سنگین اومده حرفی هم نتونسته بزنه باید به جوری تخلیه روحی روانی کنه، امیدوارم دیگه این آخریش باشه و مریم باز دچار دردسر نشه
_بشه هم حقشه اخه این کاره دختر!! بعدم مریم!!! اصلا هنوزم بهش فکر میکنم مغزم سوت میکشه
اونشب اخرای شب بود که مردا اومدن رو به سیاوش که خستگی از سرو روش میبارید گفتم :
تموم شد ؟!
_اره ولی باید قفل ساز ببریم قفلها رو عوض کنیم گویا کسی کلید داشته
چیزی نگفتم نمیخواستم سیاوش بدونه چه اتفاقاتی توی خونه باغ افتاده ،هیچ دلم نمیخواست این قضیه رو درباره خانواده ام بدونه ....انگار منصور هم نگفته بود که کلیدها دست رضا بوده ...حتما زری بهش گوشزد کرده بوده
گذشت و دیگه هیچ حرفی نه از خونه باغ زده شد نه از مریم و رضا ....حتی دوست نداشتم سراغشون رو از زری بگیرم ...روزهایی که میگذروندم خالی از هر هیجانی بود ...بیکاربودم و سیاوش هم توی خونه یا در حال استراحت بود یا کتاب خوندن گاهی شاکی میشدم و میگفتم:
خسته شدم سیاوش !
_چه کنم شهین ؟
_پاشو بریم بیرون پیاده روی ،جایی!
_شهین جان پاهام یاری نمیکنه! با زری برو
_اخه زری با دوتا بچه
_برا خودت دوست پیدا کن چمیدونم یه سرگرمی یه کاری ... چیزی !
ته همه حرفاش به همین میرسید و من میدیدم که این تفاوت سنی داره اثارش رو ،رو میکند
🌹🍃
مردی وارد داروخانه شد وبالهجه ای ساده گفت:
کرم ضد سيمان دارين؟
متصدی داروخانه با لحنی تمسخر آميز گفت:
بله که داريم کرم ضد تيرآهن و آجرم داريم حالا خارجی ميخوای يا ايرانی؟
خارجيش گرونه ها گفته باشم!
مرد نگاهی به دستانش کرد و روبه روی فروشنده گرفت و گفت:
ازوقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده نميتونم دخترمو نوازش کنم...
اگه خارجيش بهتره، خارجيشو بده !
لبخند روي لبان متصدي يخ زد!!!
واقعا چه حقير و کوچک است آن که به خود مغرور است
چراکه نمی داند بعد از بازی شطرنج
شاه وسرباز را دريک جعبه می گذارند...
انسانيت و تقواست که سرنوشت ساز است ...
جايگاه شاه و گدا و دارا و ندار همه " قبر "است...
مواظب باشيم که «تقوا»بايک «تق» «وا» نرود!!!!!
برای رسيدن به کبريا بايد نه "کبر"داشت نه"ريا"!!!
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💝دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند...
پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میكند؟ مهم این است كه دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش این است كه اگر من دست تو را بگیرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی كرد!
این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگیریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهی. رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!
"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره"
.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت44 ما همراه با شاکر، برادرم، برگشتیم تهران و رفتیم خونه مامان بق
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت45
چیزی نمیتونستم بگم !!!انتخاب خودم بود نه خانواده ام تقصیری داشتن نه حتی سیاوش پس مجبور بودم بسازم ...زری اینها تونسته بودن توی اون سالها پس اندازی داشته باشن و برای خودشون خونه کوچیکی خریده بودن و میخواستن از خونه ما برن ...سیاوش ناراضی بود و میگفت:
شما برید من چه کنم ؟!
و منصور میگفت :
کار رو ول نمیکنم آقای کاردار ،ولی خب جامون اینجا کوچیکه با دو تا بچه ...
_من سرایدار دائم میخوام
_سعی میکنم کارها رو برسونم اگه نتونستم یکی جام بیارید
از رفتن زری اینها ناراحت بودم، لااقل تا زری بود هر روز میدیدمش ولی وقتی میرفت نه... ولی خب اونها هم حق مستقل شدن داشتن... زری اینها که اسبابشون رو بستن تابرن توی تمام طول کار همراهی کردم زری رو ،ولی دلم خون بود اونها که رفتن من تنها تر از قبل شدم
مامان هر بار من رو میدید میگفت :
شهین داره سنت بالا میره فکر بچه باش دختر ،میدونی چند ساله ازدواج کردی ؟
نمیتونستم بهش بگم سیاوش بچه نمیخواد. میدونستم الم شنگه به پا میکنه برای همین میگفتم :
توی فکرش هستیم
ولی دروغ بود!!! سباوش سفت و سخت مخالف بچه دار شدن بود حتی بعد از جریان لایلا این مخالفت شدید تر هم شده بود تا حدی که یه بار که توی اوج عصبانیت به سیاوش گفته بودم :
من بچه میخوام سیاوش!!! تنهایی نمیتونم
گفته بود:
_ولی من نمیخوام !!!
_تو یه طرف قضیه ای یه کم هم به خواست من توجه کن کاری نکن بیخبر از خودت بچه دار بشم
_میدونم بچه نیستی که ناراحتی درست کنی !!!من دیگه پیرم شهین، حوصله نق و نوق بچه رو ندارم
_تو هم حرف یاد گرفتی هرچی من میگم میگی پیرم
_مگه نیستم !!!من الان باید منتظر نوه ام باشم نه بچه
_ولی ...من جوونم !!!
_میدونم
_به خاطر من
_ببین شهین به خاطر تو هم هست که مخالفت میکنم الان بچه دار بشی قسمت عظیمی از مسئولیتهای بچه برای تواه شاید یه زمانی مجبور بشی تنهایی از بچه نگهداری کنی خودت اذیت میشی
_با اینهمه من بچه میخوام
_باز حرف خودش رو زد انگار مغازه اس که بگه بیا این برای تو! بچه مسیولیت داره ،ناراحتی غم و غصه داره، من آدمش نیستم !!!
🟢تفریحات زن و شوهری آخر هفته ها
یکی از مهمترین کارها برای دست یابی به شادی دو نفره چیدن برنامه های متنوع در زندگی است
اگر زندگی یکنواخت، روزمره و تکراری بشود باعث فرسودگی زوجین می شود.
بهتر است برای آخر هفته خود برنامه تفریحی حتی در حد دو یا سه ساعت بچینید تا از کنار هم بودن لذت بیشتری ببرید.
حتما اخر هفته ها به پارک، سینما ،مسافرت، رستوران ، مکانهای عاشقانه بروید
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli