🌹🍃
مردی وارد داروخانه شد وبالهجه ای ساده گفت:
کرم ضد سيمان دارين؟
متصدی داروخانه با لحنی تمسخر آميز گفت:
بله که داريم کرم ضد تيرآهن و آجرم داريم حالا خارجی ميخوای يا ايرانی؟
خارجيش گرونه ها گفته باشم!
مرد نگاهی به دستانش کرد و روبه روی فروشنده گرفت و گفت:
ازوقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده نميتونم دخترمو نوازش کنم...
اگه خارجيش بهتره، خارجيشو بده !
لبخند روي لبان متصدي يخ زد!!!
واقعا چه حقير و کوچک است آن که به خود مغرور است
چراکه نمی داند بعد از بازی شطرنج
شاه وسرباز را دريک جعبه می گذارند...
انسانيت و تقواست که سرنوشت ساز است ...
جايگاه شاه و گدا و دارا و ندار همه " قبر "است...
مواظب باشيم که «تقوا»بايک «تق» «وا» نرود!!!!!
برای رسيدن به کبريا بايد نه "کبر"داشت نه"ريا"!!!
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💝دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند...
پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میكند؟ مهم این است كه دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش این است كه اگر من دست تو را بگیرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی كرد!
این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگیریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهی. رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!
"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره"
.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت44 ما همراه با شاکر، برادرم، برگشتیم تهران و رفتیم خونه مامان بق
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت45
چیزی نمیتونستم بگم !!!انتخاب خودم بود نه خانواده ام تقصیری داشتن نه حتی سیاوش پس مجبور بودم بسازم ...زری اینها تونسته بودن توی اون سالها پس اندازی داشته باشن و برای خودشون خونه کوچیکی خریده بودن و میخواستن از خونه ما برن ...سیاوش ناراضی بود و میگفت:
شما برید من چه کنم ؟!
و منصور میگفت :
کار رو ول نمیکنم آقای کاردار ،ولی خب جامون اینجا کوچیکه با دو تا بچه ...
_من سرایدار دائم میخوام
_سعی میکنم کارها رو برسونم اگه نتونستم یکی جام بیارید
از رفتن زری اینها ناراحت بودم، لااقل تا زری بود هر روز میدیدمش ولی وقتی میرفت نه... ولی خب اونها هم حق مستقل شدن داشتن... زری اینها که اسبابشون رو بستن تابرن توی تمام طول کار همراهی کردم زری رو ،ولی دلم خون بود اونها که رفتن من تنها تر از قبل شدم
مامان هر بار من رو میدید میگفت :
شهین داره سنت بالا میره فکر بچه باش دختر ،میدونی چند ساله ازدواج کردی ؟
نمیتونستم بهش بگم سیاوش بچه نمیخواد. میدونستم الم شنگه به پا میکنه برای همین میگفتم :
توی فکرش هستیم
ولی دروغ بود!!! سباوش سفت و سخت مخالف بچه دار شدن بود حتی بعد از جریان لایلا این مخالفت شدید تر هم شده بود تا حدی که یه بار که توی اوج عصبانیت به سیاوش گفته بودم :
من بچه میخوام سیاوش!!! تنهایی نمیتونم
گفته بود:
_ولی من نمیخوام !!!
_تو یه طرف قضیه ای یه کم هم به خواست من توجه کن کاری نکن بیخبر از خودت بچه دار بشم
_میدونم بچه نیستی که ناراحتی درست کنی !!!من دیگه پیرم شهین، حوصله نق و نوق بچه رو ندارم
_تو هم حرف یاد گرفتی هرچی من میگم میگی پیرم
_مگه نیستم !!!من الان باید منتظر نوه ام باشم نه بچه
_ولی ...من جوونم !!!
_میدونم
_به خاطر من
_ببین شهین به خاطر تو هم هست که مخالفت میکنم الان بچه دار بشی قسمت عظیمی از مسئولیتهای بچه برای تواه شاید یه زمانی مجبور بشی تنهایی از بچه نگهداری کنی خودت اذیت میشی
_با اینهمه من بچه میخوام
_باز حرف خودش رو زد انگار مغازه اس که بگه بیا این برای تو! بچه مسیولیت داره ،ناراحتی غم و غصه داره، من آدمش نیستم !!!
🟢تفریحات زن و شوهری آخر هفته ها
یکی از مهمترین کارها برای دست یابی به شادی دو نفره چیدن برنامه های متنوع در زندگی است
اگر زندگی یکنواخت، روزمره و تکراری بشود باعث فرسودگی زوجین می شود.
بهتر است برای آخر هفته خود برنامه تفریحی حتی در حد دو یا سه ساعت بچینید تا از کنار هم بودن لذت بیشتری ببرید.
حتما اخر هفته ها به پارک، سینما ،مسافرت، رستوران ، مکانهای عاشقانه بروید
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💝دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند...
پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میكند؟ مهم این است كه دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش این است كه اگر من دست تو را بگیرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی كرد!
این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگیریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهی. رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!
"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره"
.
🔴 #چند_خطے_هاے_نابـــــ
🍃بعضی ﭼﻚﻫﺎ ﺩﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛
ﺗﺎ ﺍﻣﻀﺎﻱ ﺩﻭﻡ ﻧﺒﺎﺷﺪ نقد ﻧﻤﻲﺷﻮﻧﺪ،
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺩﻭﻡ،
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻫﻞ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﻣﻀﺎ ﻛﻨﻨﺪ،
ﻫﻴﭻ ﻓﺎﻳﺪﻩﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ!✨
🍃ﺑﺎﻧﻚ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻣﻀﺎ ﺭﺍ ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﺪ.
ﺣﺎﻝ، ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺗﯽ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻴﻔﺘﺪ، ﻣﺜﻞ ﭼﻚ دﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ!!
ﻳﻚ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻳﻚ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﺵ ﺧﻮﺍﺳﺖ خدﺍﺳﺖ...✨
🍃ﺗﺎ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻫﻴﭻ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ.
«اگر تیغ عالم بجنبد زجای»
«نبرّد رگی تا نخواهد خدای»✨
🍃ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺁﺑﺮﻭﻳﺖ ﺭﺍ ﻣﻲﺭﻳﺰﻡ، سکه ﻳﻚ ﭘﻮﻟﺖ ﻣﻲﻛﻨﻢ،
ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﻭﻱ ﻳﺦ ﺷﻮﯼ،
ﺑﻼﻳﯽ ﺳﺮﺕ ﻣﻲﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﺮﻍﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻨﺪ...✨
🍃ﻫﻴﭻ ﻧﺘﺮﺱ!
ﭼﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﭼﻚ ﺩﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﻣﻀﺎﻱ ﺩﻭﻡ ﻣﺎﻝ ﺧﺪﺍﺳﺖ؛
ﻳﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎ ﺁﺑﺮﻭﯼ ﺗﻮ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺷﻮﺩ،
ﻭ ﺍﻭ ﻳﺎ ﻧﻤﻲﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﻳﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﺩ ﺗﻮﺳﺖ...
«ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻥ ﺧﺴﺮﻭ ﻛﻨﺪ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﻮﺩ»✨
❤️ امضای خدا پای تمام آرزوهاتون❤️
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت45 چیزی نمیتونستم بگم !!!انتخاب خودم بود نه خانواده ام تقصیری داش
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت46
هر چی من میگفتم سیاوش محکم تر مخالفت میکرد ...نزدیک به ۳۰ سال داشتم و به پشت سرم که نگاه میکردم میدیدم چه اشتباهاتی کردم! کارم رو رها کرده بودم و توی اون سالها هیچ سودی از زندگی نبرده بودم، تنها چیزی که ازش ناراضی نبودم ازدواجم با سیاوش بود ...
درسته زندگی با سیاوش شور و هیجانی نداشت و گاها روزها باهم یکی به دو میکردیم ولی من سیاوش رو دوست داشتم
دیگه خونه باغ نرفته بودیم و گاهی سیاوش میگفت :
چند روزی بریم خونه باغ !!!
و من کاملا رد میکردم اینکه فکر میکردم چه اتفاق ناخوشایندی اونجا افتاده همه شوق و ذوقم رو برای رفتن به اونجا خاموش میکرد... سیاوش پا پی چیزی نمیشد و درباره این عدم تمایل هیچوقت چیزی نمیپرسید ...
روزها مون و سالهامون پشت سر هم میگذشت بی هیچ اتفاقی گاهی که از همین بی اتفاقی مینالیدم زری میگفت :
همین که همه اروم و بی سرو صدا دارن زندگی میکنن خودش بزرگترین نعمته
_ولی دیگه خیلی آرومه هیچ خبری نیست
_چه خبری میخوای دعوا میخوای و درگیری ؟
_نه خب شادی باشه
_زندایی باید دست بالا بزنه برا پسرا تا شادی هم جور بشه
برادرهام اون سالها دانشگاهشون رو رفته بودن و هرکدوم سر کاری بودن ولی به قول مامان هنوز جفتی براشون پیدا نشده بود ،مامان هنوزم نگران بچه دار نشدن من بود و مدام میگفت :
شهین دکتر رفتی؟ پیگیری کردی ؟
و دست آخر مجبور شدم بگم :
نه مامان نرفتم سیاوش مشکلی نداره خودت هم میدونی پس مشکل منه که لچه دار نمیشم
_خاک به سرم دختر عیب رو خودت نذار
_عیب چی مامان خب بچه دار نمیشم
_سیاوش چی میگه ؟!
_چی بگه ؟
_خب اون بچه نمیخواد.؟!..نکنه تو رودرواسی بمونه
_مگه چیزیه که کسی تو رودرواسی بمونه خودشم تمایلی به بچه نداره
_ولی تو بازم به حرف من گوش بده چند تا دکتر برو الکی هم رو خودت عیب نذار
در جواب باشه ای میگفتم ولی اون نمیدونست خودم توی دلم چه خبره ...گاهی تصمیم میگرفتم بدون خواست سیاوش بچه دار بشم وقتی بچه می اومد شاید اونم مجبور به پذیرش میشد ولی سیاوش زرنگ تر از این حرفا بود و همه جوانب رو رعایت میکرد تا یک درصد هم احتمال بارداری برای من نباشه !!!
766.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش آسمان شب
سهم هر شبتان
و یـاد خــــدا
ارامش بخش تمام لحظه هایتان
در این ساعات
شب آرزو دارم
زندگیتان شاد
دلهایتان پراز محبت
شبتون پر از نگاه مهربون خـــدا💕