eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت52 آمنه رفت و من ذهنم همونطور پیشش موند که چرا اینقدر ناراحت شد.
📜 🩷 کنار آمنه نشستم و گفتم : اون خانم ها نسبتی باهات دارن ؟! _عمه هامن با تعجب نگاهش کردم زنی رو نشون داد و گفت : اون زن بابامه! _بابات؟ تو پدر داری ؟! _اره همون شماره ای که دیروز زنگ زد شوهرت گیج شده بودم اگه اینهمه فامیل داشتن پس چرا اینقدر تنها بودن؟! جای سوال و جواب نبود پدربزرگ رو که به خاک سپردن دیدن اونهمه ادم که برای خاکسپاری اومده بودن و تنهایی قبل اون دختر و پیرمرد برام قابل هضم نبود...ادم یا تنهاس یا نیست ...اگه تنهاست که بعد از مردنش نباید اینهمه جمعیت حصور داشته باشه اگه هم تنها نیست که توی زنده بودنش نباید تنها باشه!!! هرچی که بود آن وسط حال و روز آمنه خوب نبود سعی میکردم کنارش باشم ولی میدونستم دردی ازش دوا نمیکنم... بعد از خاکسپاری که برگشتیم خونه، سیاوش که خسته از اتفاقات اون روزها بود خودش رو رها کرد روی مبل و گفت: تف به این روزگار !!! ندیده بودمش توی این حال، سوالی که نگاهش کردم گفت : تا زنده بوده هیچکس رو نداشته حاله که مرده _اره منم تعجب کردم _حتی پسرش!!! این دیگه زیادی عجیب بود برای همینه که میگم بچه  به دردی نمیخوره !!!اونقدری که در و همسایه به این دختر و پیرمرد کمک میکردن بچه های خودش سری هم بهش نمیزدن گویا !!! _همه مثل هم نیستن _احتیاط شرط عقله شاید درست میگفت واقعا وقتی بدونی کسی رو نداری خب میدونی که کسی نیست ولی وقتی اینهمه فک و فامیل باشن و کاری برات نکنن زیادی سنگینه !! دور و بر آمنه که یه کم خلوت شد یه روز  رفتم دیدنش میدونستم یه مدت رو مرخصی گرفته از کارش و خونه اس، در رو که باز کرد حسابی لاغر شده بود و چشم‌هاش قرمز بود وارد شدم و ‌‌گفتم : تنهایی؟! _اره بیا _همونجا توی حیاط نشستم و گفتم : خوبی؟ _به نظرت خوبم ؟ _نمیدونم جی بگم منم یه پدر بزرگ و مادر بزرگ داشتم که خیلی هم دوستشون داشتم و موقع رفتنشون واقعا اذیت شدم درکت میکنم _هیچکس نمیتونه من رو درک کنه  بابا بزرگ همه کس من بود!!! پدرم ،مادرم ،خواهرم ،برادرم، عمه، عمو، خاله، دایی همه کسم بود همه اون رو کنار گذاشتن چون اون من رو انتخاب کرد
♥️🍃🍃♥️💫 🍀 ♥️ علت کم حرفی مردان! برای شما هم حتما پیش آمده که وقتی سوالی از همسرتان در مورد یک موضوع مهم میپرسید، با سکوت و تردید او در پاسخ دادن روبه رو میشوید. احتمالا تا به حال فهمیده اید که مردها چنین آموزش دیده اند که باید تمامی جواب ها را بدانند و ترس، عدم اطمینان یا تردید خود را به شما نشان ندهند. نتیجه چنین حالتی آن است که مردها مراحل مختلف فرایند تفکر را درونی کرده و تا موقعی که به نتیجه یا راه حلی نرسیده اند پاسخی به شما نمیدهند. همین تفاوت به ظاهر کوچک با شما میتواند جرقه بسیاری از مشکلات را در زندگی مشترک تان بزند. ♥️ 🍀جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
👤وودی آلن: برای شناخت بهتر آدم ها، کافیه یک بار بر خلاف میلشون عمل کنی....! 👤جان لنون: در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی، پاسخ دادم: خوشحال!گفتند: سوال را درست متوجه نشدی گفتم: شما زندگی را درست متوجه نشده اید! 👤گابریل گارسیا مارکز: باید یاد بگیریم تا وقتی از عشق کسی مطمئن نشده ایم، با او خاطره ایی نسازیم! چرا که تاوان خاطرات،جنون است و بس...! 👤تولستوی: کسی که اعتقاد دارد دیگران باید مشکلاتش را حل کنند، همانند کسـی است که برای گذر از رودخانه منتظر است تا آب آن خشک شود!!! 👤استفان کینگ: هیولاها واقعی ان، ارواح هم واقعی ان،اونا در وجود ما هستن و گاهی وقتا برنده میشن!!! 👤رسول يونان: فقط من می دانم، فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است، فقط خاک می داند دست های آب چقدر مهربان، معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند، فقط من می دانم تو چقدر زیبایی.. 👤هاروکی موراکامی: هیچ وقت یکی را با تمام وجودت دوست نداشته باش، یک تکه از خودت را نگهدار برای روزهایی که هیچ کس را به جز خودت نداری..! 👤اوغوز آتای: دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است، تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ای... 👤میلان کوندرا: هیچوقت راجع به خودت زیاد حرف نزن؛ چون خیلی زود گندش در میاد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️❄️ 💫 🔖یه سیاست زنانه برای ایجاد احترام متقابل در زندگی اینه که اگر کسی جایی دعوتتون کرد تنهایی تصمیم گیری نکنین حتی اگر جواب همسرتون رو میدونین ،حتی اگه اون همیشه بدون نظر شما تصمیم میگیره! 👈مثلا به همسرتون بگین : "مامانم برای شب جمعه شام دعوتمون کرد، منم قول ندادم گفتم بذارین اول نظر آقامون رو بپرسم ببینم برنامه ای نداره، بعد خبرش رو میدم." 🔖 ❌ اولا همسرتون احساس مهم بودن و مرد خانواده بودن میکنه و احساس خیلی خوبی بهش دست میده و امکان جواب مثبت دادنش هم بیشتر میشه و ❌دوما اینکه اگر یه موقع جایی خواستین نرین (مثلا یکی از فامیل های همسرتون دعوتتون کرده) راحت تر میتونین بگین که : "با شوهرم مشورت کردم امشب خیلی خسته است، گفته ایشالله باشه برای هفته های بعد ..." ❌ با اینکار اینجوری کم کم همسرتون هم یاد میگیره که با شما در این موارد مشورت کنه و احترامتون توی خانواده همسرتون میره بالا 🔖فرض کنین که مادر شوهرتون زنگ میزنه به همسرتون و شام دعوتتون میکنه . 🔖جوابی که شوهرتون میده اینه : " بذارین به خانمم بگم ببینم برنامه ای نداره، بعد بهتون خبر میدم" اینجوری وقتی که همسرتون جلو خانواده اش به شما احترام بذاره اونها هم به شما احترام بیشتری میذارن.
✔️طلاق عاطفی نام طلاق را که می‌شنویم ناخودآگاه به جدایی زن و مرد از یکدیگر فکر می‌کنیم. درحالی‌که در بسیاری از موارد، همسران می‌توانند در کنار هم و در یک خانه زندگی کنند، اما مشکلات بسیار زیاد ‌آن‌ها را به سوی نوع دیگری از طلاق ببرد، یعنی طلاق عاطفی. طلاق عاطفی نشانه‌هایی دارد که اگر چند مورد از این‌ها در زندگی شما جریان داشته باشند، نیاز به گفتگو با مشاور و حل مشکل خواهید داشت. برخی از نشانه‌های طلاق عاطفی این‌ها هستند: 🔻1. کاهش چشمگیر زمانی که با یکدیگر سپری می‌کنید 🔻2. پرداختن چندین و چندباره به مشکلات قبلی 🔻3. الویت دادن به فرزندان در همه موقعیت‌ها و بی توجهی به همسر 🔻4. بی اعتمادی به یکدیگر 🔻5. خالی شدن از شور و هیجان و برقراری سکوت دائمی در خانه طلاق عاطفی نشانه‌های بسیاری دارد که در اینجا به موارد مهم آن اشاره کردیم. اگر شما نیز این نشانه‌ها را در زندگی مشترک خود مشاهده کردید، بهتر است هرچه زودتر به دنبال حل این مشکل باشید. 🔴 فقط طلاق گرفته ها   قدر اینهارو میدونن 👍👍
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
یک شهروند شیرازی با پلیس ۱۱۰ تماس گرفت و با شیوه ای خاص مشکل خود را عنوان و از پلیس درخواست کمک کرد. این شهروند در تماس با ۱۱۰ گفت: سلام، ببخشید بیرون بر، چلوکباب می خواهم با نوشابه!، کاربر ۱۱۰ اعلام می کند: "شما با ۱۱۰ تماس گرفته اید و چلوکباب می خواهید؟ " وی در ادامه این تماس تلفنی می گوید: بله، بله، از دیشب تا حالا چیزی نخورده ام و گشنه ام. کاربر پاسخ می دهد: آیا شما نمی توانید صحبت کنید و فرد دیگری در کنار شما است؟ امداد خواه پاسخ می دهد: "بله، بله". در این لحظه کاربر پلیس ۱۱۰ که متوجه موضوع می شود، از او می پرسد: "متوجه شدم، مشخصات و آدرس را بفرمایید".  فرد امداد خواه نیز آدرس خود را اعلام می کند. در پایان کاربر ۱۱۰ از امداد خواه سوال می کند که "خانم چند نفر هستند، با عدد اعلام کنید. مسلح به سلاح سرد یا گرم هستند؟" و پاسخ می شنود که " نه، نه من خیلی گرسنه هستم، فقط سریع بفرستید." کاربر ۱۱۰ به امداد خواه اعلام می کند: "بسیار خوب، منتظر باشید" و ... مراتب به سرعت به کلانتری حوزه استحفاظی آن محل اعلام و اکیپی از مأموران انتظامی برای بررسی موضوع اعزام می شوند. مأموران در بررسی های اولیه متوجه بروز اختلاف خانوادگی شدید بین خانم تماس گیرنده با شوهرش می شوند و با تکمیل صورتجلسه، اقدامات بعدی برای معرفی این افراد به مرکز مشاوره و مددکاری معاونت اجتماعی برای حل مشکلشان را انجام می دهند. در بررسی های بعدی مشخص می شود که خانم تماس گیرنده با تلفن ۱۱۰، به دلیل ترس و واهمه از شوهرش به این شیوه با تلفن ۱۱۰ تماس و پلیس را به یاری می طلبد. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 بی او نمیشود.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داری‌بپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیست‌بی او نمیشود جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت53 کنار آمنه نشستم و گفتم : اون خانم ها نسبتی باهات دارن ؟! _عمه
📜 🩷 گفتم : انتخاب ؟! _اره من در ظاهر اونقدرها هم بی کس و‌کار نیستم‌،پدر دارم، مادرم دارم ،خواهر و برادر و بقیه اقوام، ولی می بینی که تنهام !! _چرا پیششون نیستی ؟! _پدر و مادرم از هم جداشدن وقتی من ۱ ساله بودم هیچکدوم من رو نخواستن و برای خودشون زندگی جداگونه دارن و هر کدوم چند تا بچه ... آمنه نفسی کشید و‌گفت : بابا بزرگ من رو قبول کرده بابا میگفته این بچه مال من نیست و زنم بهم خیانت کرده !!!راست و دروغ رو نمیدونم ،ولی بابا بزرگ گفته هرچی، این یه بچه بیگناهه نمیشه رهاش کرد ...سر همین بقیه بچه ها هم ازش دلخور میشن و میگن بچه نامشروع رو داری بزرگ میکنی ولی اون به هیچکس گوش نمیده و من رو نگه میداره و بقیه کم کم ازش دور میشن ...عمه ها به خاطر حرف شوهراشون و بابام هم که خودش زندگی داشت _متاسفم !!! _ولی من متاسفم برای اونایی که این همه شباهت بین من و بابام رو ندیدن و حاضر نبودن اون انگ رو از روی من بردارن ... _چرا ازمایش ندادی ؟ _بابام نخواست انگار میترسید همه چی بر خلاف انتظارش پیش بره و مجبور به قبول من بشه _عجب _اره اینجوریه برای همین هم من، هم بابا بزرگ، توی تنهایی فقط همدیگه رو داشتیم و حالا ... هیچ حرفی نداشتم بهش بزنم در واقع دردش اونقدر بزرگ بود که حرف من هیچ تاثیری نداشت ...راستش سوال زیاد بود توی ذهنم که ازش بپرسم ولی چون خودش حرف رو ادامه نداد منم چیزی نگفتم به آمنه گفتم : بهتره برگردی سر کارت اینجوری کمتر اذیت میشی !! _میرم راستش اگه اون کار نبود که واقعا دیوونه میشدم _خوشبحالت!!! منم یه زمانی کارمند بودم ولی یه سری اتفاقات افتاد که مجبور شدم از ایران خارج بشم و اون کار رو هم از دست دادم _چیکار ؟! _معلم بودم توی آموزش و پرورش _چطور از دست دادی؟ مگه اموزش و پرورش تعهد نداده بودی ؟! _چر ولی گون خودم بی دلیل رها کردم تازه خسارت هم دادم _حتما دلیل مهمی بوده !!! براش قضیه لایلا رو تعریف کردم آمنه خوب شنیدو گفت: سیاوش خان مرد خوشبختیه که زنی مثل تو داره _در واقع من خوشبختم!!! شاید از دید خیلی‌ها زندگیم روی روال نباشه ولی من ،سیاوش تنها برام کافیه _خوبه ادمی یگی رو اینقدر دوست داشته باشه که از خواسته هاش بگذره ولی شهین خانم حواست باشه، به آینده هم فکر کن همیشه در روی یه پاشنه نمیچرخه