eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
✔️طلاق عاطفی نام طلاق را که می‌شنویم ناخودآگاه به جدایی زن و مرد از یکدیگر فکر می‌کنیم. درحالی‌که در بسیاری از موارد، همسران می‌توانند در کنار هم و در یک خانه زندگی کنند، اما مشکلات بسیار زیاد ‌آن‌ها را به سوی نوع دیگری از طلاق ببرد، یعنی طلاق عاطفی. طلاق عاطفی نشانه‌هایی دارد که اگر چند مورد از این‌ها در زندگی شما جریان داشته باشند، نیاز به گفتگو با مشاور و حل مشکل خواهید داشت. برخی از نشانه‌های طلاق عاطفی این‌ها هستند: 🔻1. کاهش چشمگیر زمانی که با یکدیگر سپری می‌کنید 🔻2. پرداختن چندین و چندباره به مشکلات قبلی 🔻3. الویت دادن به فرزندان در همه موقعیت‌ها و بی توجهی به همسر 🔻4. بی اعتمادی به یکدیگر 🔻5. خالی شدن از شور و هیجان و برقراری سکوت دائمی در خانه طلاق عاطفی نشانه‌های بسیاری دارد که در اینجا به موارد مهم آن اشاره کردیم. اگر شما نیز این نشانه‌ها را در زندگی مشترک خود مشاهده کردید، بهتر است هرچه زودتر به دنبال حل این مشکل باشید. 🔴 فقط طلاق گرفته ها   قدر اینهارو میدونن 👍👍
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
یک شهروند شیرازی با پلیس ۱۱۰ تماس گرفت و با شیوه ای خاص مشکل خود را عنوان و از پلیس درخواست کمک کرد. این شهروند در تماس با ۱۱۰ گفت: سلام، ببخشید بیرون بر، چلوکباب می خواهم با نوشابه!، کاربر ۱۱۰ اعلام می کند: "شما با ۱۱۰ تماس گرفته اید و چلوکباب می خواهید؟ " وی در ادامه این تماس تلفنی می گوید: بله، بله، از دیشب تا حالا چیزی نخورده ام و گشنه ام. کاربر پاسخ می دهد: آیا شما نمی توانید صحبت کنید و فرد دیگری در کنار شما است؟ امداد خواه پاسخ می دهد: "بله، بله". در این لحظه کاربر پلیس ۱۱۰ که متوجه موضوع می شود، از او می پرسد: "متوجه شدم، مشخصات و آدرس را بفرمایید".  فرد امداد خواه نیز آدرس خود را اعلام می کند. در پایان کاربر ۱۱۰ از امداد خواه سوال می کند که "خانم چند نفر هستند، با عدد اعلام کنید. مسلح به سلاح سرد یا گرم هستند؟" و پاسخ می شنود که " نه، نه من خیلی گرسنه هستم، فقط سریع بفرستید." کاربر ۱۱۰ به امداد خواه اعلام می کند: "بسیار خوب، منتظر باشید" و ... مراتب به سرعت به کلانتری حوزه استحفاظی آن محل اعلام و اکیپی از مأموران انتظامی برای بررسی موضوع اعزام می شوند. مأموران در بررسی های اولیه متوجه بروز اختلاف خانوادگی شدید بین خانم تماس گیرنده با شوهرش می شوند و با تکمیل صورتجلسه، اقدامات بعدی برای معرفی این افراد به مرکز مشاوره و مددکاری معاونت اجتماعی برای حل مشکلشان را انجام می دهند. در بررسی های بعدی مشخص می شود که خانم تماس گیرنده با تلفن ۱۱۰، به دلیل ترس و واهمه از شوهرش به این شیوه با تلفن ۱۱۰ تماس و پلیس را به یاری می طلبد. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 بی او نمیشود.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داری‌بپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیست‌بی او نمیشود جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت53 کنار آمنه نشستم و گفتم : اون خانم ها نسبتی باهات دارن ؟! _عمه
📜 🩷 گفتم : انتخاب ؟! _اره من در ظاهر اونقدرها هم بی کس و‌کار نیستم‌،پدر دارم، مادرم دارم ،خواهر و برادر و بقیه اقوام، ولی می بینی که تنهام !! _چرا پیششون نیستی ؟! _پدر و مادرم از هم جداشدن وقتی من ۱ ساله بودم هیچکدوم من رو نخواستن و برای خودشون زندگی جداگونه دارن و هر کدوم چند تا بچه ... آمنه نفسی کشید و‌گفت : بابا بزرگ من رو قبول کرده بابا میگفته این بچه مال من نیست و زنم بهم خیانت کرده !!!راست و دروغ رو نمیدونم ،ولی بابا بزرگ گفته هرچی، این یه بچه بیگناهه نمیشه رهاش کرد ...سر همین بقیه بچه ها هم ازش دلخور میشن و میگن بچه نامشروع رو داری بزرگ میکنی ولی اون به هیچکس گوش نمیده و من رو نگه میداره و بقیه کم کم ازش دور میشن ...عمه ها به خاطر حرف شوهراشون و بابام هم که خودش زندگی داشت _متاسفم !!! _ولی من متاسفم برای اونایی که این همه شباهت بین من و بابام رو ندیدن و حاضر نبودن اون انگ رو از روی من بردارن ... _چرا ازمایش ندادی ؟ _بابام نخواست انگار میترسید همه چی بر خلاف انتظارش پیش بره و مجبور به قبول من بشه _عجب _اره اینجوریه برای همین هم من، هم بابا بزرگ، توی تنهایی فقط همدیگه رو داشتیم و حالا ... هیچ حرفی نداشتم بهش بزنم در واقع دردش اونقدر بزرگ بود که حرف من هیچ تاثیری نداشت ...راستش سوال زیاد بود توی ذهنم که ازش بپرسم ولی چون خودش حرف رو ادامه نداد منم چیزی نگفتم به آمنه گفتم : بهتره برگردی سر کارت اینجوری کمتر اذیت میشی !! _میرم راستش اگه اون کار نبود که واقعا دیوونه میشدم _خوشبحالت!!! منم یه زمانی کارمند بودم ولی یه سری اتفاقات افتاد که مجبور شدم از ایران خارج بشم و اون کار رو هم از دست دادم _چیکار ؟! _معلم بودم توی آموزش و پرورش _چطور از دست دادی؟ مگه اموزش و پرورش تعهد نداده بودی ؟! _چر ولی گون خودم بی دلیل رها کردم تازه خسارت هم دادم _حتما دلیل مهمی بوده !!! براش قضیه لایلا رو تعریف کردم آمنه خوب شنیدو گفت: سیاوش خان مرد خوشبختیه که زنی مثل تو داره _در واقع من خوشبختم!!! شاید از دید خیلی‌ها زندگیم روی روال نباشه ولی من ،سیاوش تنها برام کافیه _خوبه ادمی یگی رو اینقدر دوست داشته باشه که از خواسته هاش بگذره ولی شهین خانم حواست باشه، به آینده هم فکر کن همیشه در روی یه پاشنه نمیچرخه
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 روزي فقيري به در خانه مردي ثروتمند مي‌رود تا پولي را به عنوان صدقه از او بخواهد. هنوز در خانه را نزده بود که از پشت در شنيد که صاحب خانه با افراد خانواده خود بحث و درگيري دارد که چرا فلان چيز کم ارزش را دور ريختيد و مال من را اين طور هدر داديد؟! مرد فقير که اين را مي‌شنود قصد رفتن مي‌کند و با خود مي‌گويد وقتي صاحب‌خانه بر سر مال خود با اعضاي خانواده‌اش اين طور دعوا مي‌کند، چگونه ممکن است که از مالش به فقيري ببخشد؟! از قضا در همان زمان در خانه باز مي‌شود و مرد ثروتمند از خانه بيرون مي‌زند و فقير را جلوي خانه مي‌بيند. از او مي‌پرسد اينجا چه مي‌کند؟ مرد فقير هم مي‌گويد کمک مي‌خواسته اما ديگر نمي‌خواهد و شرح ماجرا مي‌کند. مرد غني با شنيدن حرف‌هاي او، لبخندي مي‌زند، دست در جيب مي‌کند مقداري پول به او مي‌بخشد، و مي گويد: حساب به دينار، بخشش به خروار. از آن زمان اين ضرب المثل را در مورد افرادي به کار مي برند که حواسشان به حساب و کتابشان هست، اما در زمان مناسب هم بي حساب و کتاب مال خود را مي‌بخشند.
🌸🍃🍃🍃🍃🍃 کمی عاشقانه کُردا یه اصطلاح قشنگی دارن، به اونی که خیلی دوستش دارن میگن: دردت به قلبم! یعنی فلانی! درسته قلب مهمه ها، اما شما حتی از اونم مهم‌تری، حتی از اونم  عزیزتری! انقدری که حاضرم حتی یه خار نره توو پات، ولی دردت بشه تیر و صاف بشینه وسط قلبم! یعنی اون قدر می‌خوامت که نباشی قلب می‌خوام چیکار! زندگی می‌خوام چیکار! یعنی... ولش کن این حرفارو اصلا؛ خلاصه کنم، خواستم بگم خیلی عزیزی برام، انقدر که دردت به قلبم!💘
همیشه با من بمان هیچکس عاشقانه‌تر از من نمیتواند تو را بسراید تو در تمام لحظه‌هایم تکرار میشوی اما تکراری نمی‌شوی♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♾
🍃🌸🍃 ✔️جالب و خواندنی👌 🍃