eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
مادر بزرگ همیشه می گفت عشق صف نون نیست که صبر کنی تا نوبت تو بشه. با صبر بهش نمی رسی. عشق بی هوا در خونه ت رو می زنه. اگه نشنوی یا خودت رو به خواب بزنی یه عمر گوش ت صدای در می شنوه ولی هیچ کس پشت اون در نیست. می گفت اگه در خونه ت رو زد و به موقع در رو باز کردی دیگه به بعدش چی میشه فکر نکن. تعارفش کن بیاد تو قلبت. صبر نکن خودش بگه یاالله با اجازه ی صاحبخونه من بیام تو ... زیادم ناز نکن که اگه در رو زود باز کنم فکر می کنه پشت در خوابیده بودم. بذار فکر کنه. بذار بفهمه قلبت تشنه ی صاحاب داشتنه. که قلب بی صاحاب کویر لوت می مونه می‌گفت هیچ عشقی تو یه شب محصول نمیده. باید صبور باشی . باید هوای گلی که کاشتی رو داشته باشی .خورشید نبود نورش باشی. اکسیژن نبود نفس بشی واسش... آب نبود به پاش اشک بریزی. به اینجا که می رسید می گفت مادر جون یادت باشه عشق مثل گل می مونه. نه علف هرز... مراقب باش اسیر علف هرز نشی. مراقب باش هیچ وقت به پای یه علف هرز اشک نریزی جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌿🌸🌿 وابسته کردن مرد 🌸🌿
🔶وابسته کردن مرد به خود 🔹ساده بودن 🔸شاید به نظر برسد که مردان از زنان آرایش کرده خوششان بیاید اما حقیقت این است که آنها زیبایی که در عین سادگی باشد را بیشتر دوست دارند. آرایش های روزمره خود را ساده انتخاب کنید به طوری که فقط آراسته و مرتب به نظر بیایید. 🔸آرایش های ویژه خود را برای روزهای خاص بگذارید تا همسرتان را با زیبایی خود غافلگیر کنید. می‌توانید یک عطر خوشبو برای خود انتخاب کنید و از این طریق همسر خودتان را به خود جذب کنید. ‌‌جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷حکایت مرگ حضرت موسی (ع) 🍃جریان مرگ (ع) اینگونه بود که ایشان برای مناجات به کوه طور رفت و برگشت و در راه مصر بود. 🍃یک مرد باوقاری را دید که مشغول کندن قبر بود و زیبا این کار را انجام میداد. 🍃کار که تمام شد به موسی گفت برای یک لحظه در قبر بخواب تا ببینم اندازة شخصی که می خواهد در آن دفن شود، شده است. 🍃آن شخص بود و همان لحظه که حضرت موسی(ع) در قبر خوابید، جانش را گرفت. 🍃خداوند هم در سوره مبارکه اعراف این نکته را بیان می کند که اجل شما لحظه ای به تأخیر نخواهد افتاد. ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌
📕 💎زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند. کمی بعد، زن از سرویس‌دهی ضعیف داروخانه‌ی شهر به همسایه‌ی خود اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایه‌اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند. وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشاده‌رویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سريع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد. زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت. زن گفت: « فکر می‌کنم تو به او بابت سرویس‌دهی ضعیفش تذکر داده‌ای» همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمی‌شوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب می‌تواند تنها داروخانه‌ی این شهر را اداره کند. به او گفتم که داروخانه‌ی او بهترین داروخانه‌ای هست که تو تا به حال دیده‌ای.» زن همسایه می‌دانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند. در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید، تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد. این رفتار به آنها نشان می‌دهد که احساساتشان مهم، علایق‌شان محترم و نظراتشان با ارزش است.
♥️🍃 زندگی بی‌هدف درست مثل قطاری است که بدون تعیین مقصد درحرکت باشد. این قطار یا به ناکجاآباد میرسد یا واژگون می شود. اگر هدف نهایی‌تان مشخص نکرده باشید به مقصدی که آرزویش را در سردارید نخواهید رسید! هر فرد موفقی برای خود اهداف مشخص و معینی دارد که به‌صورت پیوسته و هدفمند به سمت آن‌ها پیش می‌رود. همسرانه ❤️
💞 فقط به حرفای خانومت گوش بده 🥰 ❣گاهی خانم‌ها می‌خوان با شما حرف بزنند فقط برای رهایی از تنش. از شما نظر و ایده نمی‌خوان، قبل از اینکه شما از محل کارت بیای خونه خانم تلفنی با مادرش صحبت کرده به هر دلیلی با هم جر و بحث کردند. 👈 خانم عصبانیه منتظر شما بیای خونه و تعریف کنه که با مامانم حرف زدم. اینجوری شد، اونجوری شد. ❣نکنه یک وقت کلاه همه چیز دانی بزاری روی سرت. آخه آدم با مامانش اینجوری صحبت می‌کنه؟ اونجا خانم فقط انتظار داره که او را در آغوش بکشی و بگی عزیزم درکت می‌کنم. می‌دونم چقدر سخته. هیچی هم نباید بگی، فقط بشنو و اگر موقع گوش کردن او را نوازش کنید به سرعت طوفان می‌خوابد و همه چیز آرام می‌شود.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت60 نشست روی مبلی نگاهی به دوروبر خونه انداخت و‌گفت : دارم روزای
📜 🩷 مشتی حواله بازوش که دورم بود کردم و گفتم : فقط به خاطر جارو ؟! _اره گفتم زن زندگیه !!! _لوسس !!!ولی شاید اگه من نبودم بعد از برگشتن به خارج با ماریا.... _نه نه ...ماریا و من یه دوره احساسی جوانی داشتیم ولی برای زندگی به درد هم نمیخوردیم فکر نمی‌کنم کسی مثل تو میتونست با من کنار بیاد توی همه زمینه ها ،خیلی خوب باهام کنار اومدی، یکیش همین بچه !!!هر کسی بود تهش من رو رها میکرد و میرفت یا اینکه هیچوقت هیچ کاری نکردم ! _این واقعا رو مخه!!! آخه مرد مگه میشه کار نکنه خدایی ،اگه از لحاظ مالی تامین نبودی چیکار میکردی؟! ی_کی از دلایل کار نکردن من تامین بودن بود دیگه ،اگه مجبور بودم منم مثل همه کار میکردم ولی هیچوقت نیازی نداشتم و همین تنبلم کرد _بازم خوبه خودت میدونی تنبلی ! شاید یکماه بعد از اونشب که من و سیاوش اون حرفا رو زدیم بود که یه شب تلفن زنگ خورد جواب دادم و اونی که پشت خط بود شروع کرد به زبون دیگه ای صحبت کردن اگه زن بود میگفتم ماریاس، ولی پشت خط مرد بود گوشی رو سمت سیاوش گرفتم و گفتم : انگار از اون وره!!! گوشی رو گرفت و چند دقیقه ای صحبت کرد بعد از تموم شدن حرفهاش دیدم که ناراحته گفتم : چیزی شده ؟ _اره _خب ؟ _ماریا فوت شده _ای وای!! چرا اونکه سن و سالی نداشت ؟! _مرگ سن و سال نمیشناسه _متاسفم سری تکون داد و از جاش بلند شد و گفت : اینم دوره ای از زندگیه !!! سیاوش تا دو سه روزی پکر بود بهش حق میدادم بالاخره زنی مرده بود که یه زمانی سیاوش اون رو دوست داشته و میشه گفت مادر بچه اش بوده سال ۸۸ بود و من یه زن ۴۱ ساله بودم و سیاوش مردی ۶۶ ساله زندگیمون روی روال آرامش پیش میرفت، آمنه همچنان تنها زندگی میکرد گاهی میرفتم و بهش سر میزدم خونه پدربزرگ رو فروخته بودن و خریدار ،اون خونه ی خاص و دلنشین رو کوبیده بود و به جاش آپارتمان بالا می‌برد... چند تایی خریدار خوب هم سراغ خونه ما اومده بودن ولی سیاوش حاضر به فروش نشد و من از این بابت خیلی خوشحال بودم مدام با موسسه در ارتباط بودم و با مونس خانم و چند نفر دیگه کارها رو ردیف میکردیم در کل زندگی ای داشتم که رضایت شخصی خودم رو حاصل میکرد یه روز صبح تازه بیدار شده بودم، اواسط بهمن بود و هوا سرد و خواب صبح واقعا می چسبید ،سیاوش به عادت من غر میزد   میگفت : صبح آدم باید زود بیدار بشه تا شارژ باشه _همه میمیریم سیاوش خان!!! پس بذار اونجوری که دوست داریم زندگی کنیم خبری از سیاوش نبود حتما توی حیاط بود... سرما و گرما براش فرقی نداشت صبح ها نیم ساعتی رو باید توی هوای آزاد میگذروند.. گوشی رو برداشتم و صدای زری پیچید توی گوشی گفتم : زری این وقت صبح خبری شده ؟! _تو آدم نمیشی اول سلام علیکی بعد یهو برو سر وقت خبر !!! _خیلی خب سلام چطوری ؟ _قربانت خوبم تو خوبی ؟ _مرض حرف بزن این وقت صبح زنگ زدی احوالپرسی ؟! صداش جدی شد و گفت : راستش نه ولی نمیدونم چطوری بگم؟! _بگو دیگه زهره ام ترکید چطوری نداره که ؟! _ادرس شیراز رو میخوام !!!یکی میخواد بیاد پیشت یعنی مجبوره بیاد ! _کی ؟ _مریم _مریم؟! چیزی شده ؟ _اره!!! ببین به دایی و زندایی چیزی نگو با رضا دعوا کردن دعوا که نه جنگ کردن!!! اوضاع مریم خوب نیست اینجا پیش من بوده ولی رضا تهدید کرده باید برگرده خونه... اینم میگه بمیرم پا توی اون خونه نمیذارم درخواست طلاق داده ولی خب میدونی که طول میکشه البته نامه پزشک قانونی داره و حق با مریم ! _ای بابا یعنی دعوا تا این حد بوده کتک کاری هم شده؟! _کتک کاری چیه دختر؟! ۴ روز بیمارستان بستری بود دست جلو دهنم گرفتم ‌ و گفتم : نههه!!! _بله رضا روانیه !!!باور کن _من که باور کرده بودم این شماها بودید که سعی داشتید بگید آدم نرمالیه _خیلی خب تو هم!!! الان تنها کاری که به نظرم درست اومد اینه که تا موقع دادگاهش بیاد شیراز البته اگه مزاحم شما نیست چون اینجا مدام رضا میاد و دعوا مرافعه اس لااقل یکم اینجا نباشه!!!!
🍃🌸🍃 خانومها بخوانند.... 🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 خانومها بخوانند اگه یه زن، یه ذره بلد باشه زن بودن خودشو، مرد هیچ وقت خیانت نمیکنه.... مثلا خیلی از خانم ها اصلا اطلاعاتی از مباحث زناشویی ندارن،یا بلد نیستند با مرد چ جوری رفتار کنن منظورم اینکه روحیه مرد هارو نمیشناسند... مثلا مرد از آرایش کردن خوشش میاد، ولی میاد خونه میبینه خانمش خیلی شلخته هست، خب این مرد در روز هزار بار چهره خانم های بزک کرده رو چشمش افتاده، خب وقتی میاد خونه مقایسه میکنه با خانمش زده میشه ... یا مثلا بلد نیست عشوه گری کنه.... مردا هم مثل خانم ها نیاز به دیده شدن دارن، دوس دارن خانمشون ازشون تشکر کنه به خاطر زحماتی که میکشه ولی دریغ از یک تشکر خشک و خالی ... یا مثلا تو خونه ب جایی اینکه با اقاشون صحبت کنند، دم به ساعت میشنن پای سریال ماهواره و تلویزیون یا با گوشی ور میرن..... خب وقتی مرد میبینه کسی تو خونه اصلا براش و برای علاقه هاش ارزش قائل نیست میره سمت کسی که دلبری کنه ازش... 😏🚶🚶 همه این ها دلیل نمیشه مرد خیانت کنه ولی خانم ها باید مراقب باشند و جلوی عوامل خطارو بگیرند ... یک خانم خوب باید دلبری بلد باشه..... 🍃🌸
🌟بچه خمیره، خدا کریمه🌟 هرگاه بخواهند بزرگی و مهربانی خداوند متعال را وصف کنند، این مثل را می‌آورند. 🌈تاجری بود عقیم. هرچه زن می‌گرفت، بچه‌اش نمی‌شد و زن‌ها را به‌خاطر نزاییدن به‌زور طلاق می‌داد. بعد از این‌که چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتش‌پاره و خیلی زرنگ! دختر به خانه تاجر رفت. یک هفته بعد، مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت: «هر وقت تاجر به خانه آمد، به او بگو من بچه‌دارم.» دختر گفت: «مادر جان من که بچه ندارم، تو خمیر روی شکم من گذاشته‌ای، چه‌طور بگویم بچه دارم؟ مادر گفت نترس! بچه خمیره، خدا کریمه. هر طوری بود دختر را متقاعد کرد. 🌈تاجر که شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و ترسان و لرزان، گفت: «تاجرباشی سلامت باشند، من بچه دارم.» تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم هر پانزده روز مقداری به خمیر اضافه می‌کرد و روی آن را با پوست دایره می‌پوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت: «در خانواده ما رسم است بچه را خودمان می‌گیریم و ماما نمی‌آوریم و تا حمام ده روزه بچه را به پدرش نشان نمی‌دهیم.» تاجر قبول کرد. مادر دختر را خواباند و خمیر را از شکم او باز کرد و به شکل بچه درست کرد و پهلوی دختر خواباند. دختر مرتب گریه می‌کرد و می‌گفت: «بعد از تمام شدن این ده روز، به تاجر چه بگوییم؟» مادر او را دلداری می‌داد و می‌گفت: «غصه نخور. بچه خمیره، خدا کریمه!» تا ده روز تمام شد، مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلو در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار کرد. همان لحظه مادر هم سر رسید. دید که بچه خمیر را سگ می‌برد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت: «نگذارید سگ بچه دخترم را ببرد.» مردم ریختند و دیدند سگ بچه‌ای گریان را می‌برد. سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند و دختر هم دید به سینه‌اش شیر آمده. مادر دختر گفت: «دخترم هی به تو می‌گفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا کریمه و تو باور نمی‌کردی.» مادر و دختر بچه را در حمام شست‌وشو دادند و بردند به خانه تاجر که انتظار آمدن آنها را می‌کشید. تا رسیدند، بچه را به بغلش دادند و تاجر هم خیلی شاد و مسرور شد