تقویم نجومی اسلامی
✴️جمعه 👈12 بهمن / دلو 1403
👈1 شعبان 1446👈31 ژانویه 2025
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
🖤 وفات مرحوم صاحب جواهر علیه الرحمه "1266 هجری قمری ".
❇️امروز روز خوبی برای امور زیر است:
✅خواستگاری و عقد و عروسی.
✅مسافرت.
✅خرید وسیله سواری.
✅داد و ستد و تجارت.
✅خرید کردن.
✅و دیدار با حکام و سلاطین و امیران خوب است.
✅ برای پیوستن به کانال تقویم نجومی اسلامی و دریافت تقویم هر روز کافی است کلمه "تقویم همسران "را در تلگرام یا ایتا و سروش جستجو کنید و به ما بپیوندید.
🚘مسافرت: مسافرت خوب است و خیر فراوان دارد.
👶زایمان خوب و نوزاد محبوب و مرزوق و مقبول است.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج حوت و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️افتتاح کسب و کار.
✳️آغاز درمان و معالجات.
✳️از شیر گرفتن کودک.
✳️بذر افشانی و کاشت.
✳️دادن سفارش جنس.
✳️و ابتدای آموزش و تعلیم و تعلم.
✳️و دعوت کردن از دیگران نیک است.
🟣نگارش ادعیه و حرز و برای نماز حرز و بستن آن خوب است.
👩❤️👨 انعقاد نطفه و مباشرت.
مباشرت امشب: برای مباشرت سندی وارد نشده است و مباح است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث کوتاهی عمر می شود.
💉💉 حجامت.
فصد زالو انداختن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ،برای رگ ها ضرر دارد.
😴😴 تعبیر خواب امشب:
خواب و رویایی که شب شنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 2 سوره مبارکه " بقره" است.
الم ذالک الکتاب لا ریب فیه...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده بر چیزی اطلاع یابد که قبلا نمی دانست و یا خبری در قالب نامه یا حکمی به وی برسد که باعث خوشحالی می گردد. ان شاءالله شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید.
✂️ ناخن گرفتن.
جمعه برای #گرفتن_ناخن، روز بسیار خوبیست و مستحب نیز هست. روزی را زیاد ، فقر را برطرف ، عمر را زیاد و سلامتی آورد.
👕👚 دوخت و دوز.
جمعه برای بریدن و دوختن، #لباس_نو روز بسیار مبارکیست و باعث برکت در زندگی و طول عمر میشود...
✴️️ وقت استخاره.
در روز جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب و بعد از زوال ظهر تا ساعت ۱۶ عصر خوب است.
❇️️ ذکر روز جمعه.
اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۲۵۶ مرتبه #یانور موجب عزیز شدن در چشم خلایق میگردد .
💠 ️روز جمعه طبق روایات متعلق است به #حجة_ابن_الحسن_عسکری_عج . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حلول ماه شعبان مبارک🌙💜
الهی بهترینها رو در این ماه پربرکت از خداوند هد.یه بگیرید🌹
🌸🍃﷽🍃🌸
#خودسازی
✘ یه کادوی ارزون براشون بخریا، مگه یادت نیست اونا عروسیِ ما، چی برامون هدیه آوردن؟
✘ برای تسلیت بهش تلفن نزنیا، مگه یادت نیست مادرم به رحمت خدا رفت، به خودش زحمتِ یه زنگِ خشک و خالی نداد؟
✘ یه جور غذا بیشتر درست نکنیا، مگه یادت نیست ما رفتیم خونهشون یه غذای سادهی ارزون بهمون دادن؟
✖️کرایهی snap اِش رو حساب نکنیا، دفعهی قبل هم من حساب کردم، انگار خُل گیر آوردن.
و .....
★★★★
✔️ اگر ما هم از این دسته از آدماییم که برای محبت به دیگران با توجه به سوابق محبتهایی که از اونها در ذهنمون داریم تصمیم میگیریم؛
یعنی درون کوچک و تنگی داریم که نمیتونه مثل یه چشمه، بیتوقعِ جبران همیشه بجوشه و درجریان باشه!
دستهایآدمایِبزرگهمیشهبازه!
چه برای کسانی که ازشون محبت دیدند،
و چه برای کسانی که در مهرورزی بخیل بودند!
آقایان بخوانند
👈مردها مراقب چند اقدام ناپسند بعد از ازدواج باشند
‼️بیتوجهی به ظاهر
👈همونطور که در اوایل آشنایی به خودتون میرسیدید، الان هم به ظاهرتون رسیدگی کنید تا همسرتون احساس خوبی کنه.
👌فراموش کردن مناسبتها
❌رعایت نکردن ادب
👈‼️کاری نکنید که همسرتون تصور کنه برای شما فرقی با یکی از دوستان مذکرتون نداره.
‼️بیتوجهی به ظاهر و احساسات همسرتون
❤️
💎 در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟
🔹معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
🔸داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
🔹یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید
و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید،
ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید
و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
🔸استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست.
چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم.
🔻تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید!
🔺درود بفرستیم به همه معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را
در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را🙏
(این داستان واقعی است)
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت67 سیاوش کجا به منصور زنگ زد و نفهمیدم ،ولی من که از دستشویی بیرون
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت68
سال بابا که برگزار شد دلم هوای شیراز رو کرد و با سیاوش برگشتیم شیراز... اصرار داشتم مامان هم با ما بیاد ولی قبول نکرد و گفت:
اینجا راحتترم !!!
باز زندگی برگشته بود به روال عادی دو سه سالی رو هم اونطوری گذروندیم ...سیاوش به خاطر سن و سالش دارای یه سری بیماریها بود ولی به قول خودش میگفت :
اینا اقتضای سنه اینا بیماری نیست فرسایش جسمه !!!
هنوز هم بساط کتابخونی داشت، فکر نکنم توی دنیا کتابی بود که سیاوش نخونده بودش ....سال ۹۹ با اومدن موج کرونا زندگی ها سخت بود ...توی سالهای قبل زیاد تهران رفت وآمد میکردم ولی اونسال به خاطر حال مامان خودم هم تهران نرفتم ...گاهی مجبور میشدم به موسسه سر بزنم بالاخره خانواده هایی بودن که توی اون شرایط نیاز به کمک بیشتری داشتن
تابستون بود و موج شدید امیکرون روی کار ،یه شب با نفس کشیدنهای طولانی سیاوش از خواب بیدار شدم ،سخت نفس میکشید بیدارش کردم لیوان آبی بهش دادم ولی دیدم فرقی نکرد تب داشت ...اورژانس خبر کردم و رسوندیمش بیمارستان
سویه جدید امیکرون رو گزارش دادن براش و سیاوش بستری شد تنها بودم و باید پیشش میموندم توی اون شرایط خودم هم درگیر بیماری بودم ولی حاضر به رها کردن سیاوش نبودمگاهی چشمهاش رو بار میکرد و میگفت :
برو خپنه استراحت کن شهین! حالت خوب نیست
_نه خوبم باهم میریم
سیاوش رو به بهبود و من خوشحال که چند روزه دیگه باهم برمیگردیم خونمون !سر زندگی دلنشین خودمون ولی ...
یه شب سیاوش ایست قلبی گرد و برای همیشه من رو ترک کرد چقدر سخت بود تا اونموقع فکر میکردم از دست دادن بابا سنگین ترین داغ برام بوده ولی رفتن سیاوش بدتر بود !حالم خوش نبود ولی سرپا موندم همونطور که سیاوش میخواست.... با وجود بیماری از همه خانواده ام خواسته بودم که نیان برای خاکسپاری سیاوش همیشه توی حرفهاش میگفت :
اینکه هر کسی کجا به خاک بره اصلا مهم نیست چون خاک همه جا متعلق به ادمیه
و چه خوب بود که زادگاه مادرش به خاک میرفت.... با همه گوشزدهایی که کرده بودم شاهین و منصور اومدن برای خاکسپاری ...روز خاکسپاری سیاوش من بودم و شاهین و منصور ،آمنه مونس خانم و چند تایی از خیرین موسسه
بعد از رفتن سیاوش من تنهای تنها شدم!!! دیگه هیچ دلبستگی و امیدی به زندگی نداشتم
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
1- چگونه از یک آب خوردن ساده در طول روز برای سلامتی و ثروت استفاده کنیم؟
2- چگونه با غُر زدن، برکت و نعمت را از خود دور می کنیم؟
3- رازی که با انجامش دعاهای ما سریعتر مستجاب می شود، چیست؟
4- کدام سنت الهی باعث افزایش مال و فرزند و باران رحمت بی حسابش می گردد؟!! (روش استفاده ساده و انرژیکی آن)
5- می خواهی با 5 دقیقه تمرین روزانه هر روز جوان و جوان تر شوی؟
6- چرا چشم چرانی باعث ایجاد فقر می شود؟ (انرژیکی و غیرمذهبی)
7- راهکار تضمینی خداوند برای عبور از مشکلات مالی و ورشکستگی های امروز زندگی مان چیست؟
و 33 ویدیوی دیگر با موضوعات عالی در کانال زیر👇12-11-1403
https://eitaa.com/raaze4fasl/2263
🌹داستان آموزنده🌹
نقل است که روزی پیامبر اکرم یک درهم به سلمان و یک درهم به ابوذر داد. سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوایی بخشید، ولی ابوذر با آن لوازمی خرید. روز بعد پیامبر دستور دادند آتشی آماده کردند و سنگی نیز روی آن گذاشتند. همین که حرارت و شعلههای آتش در سنگ اثر کرد و سنگ گرم شد، آنحضرت، سلمان و ابوذر را فراخواند و فرمود: هر کدام باید بالای این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را پس دهید. سلمان سریع و بدون ترس، پای خود را بر روی سنگ گذاشت و گفت: «در راه خدا انفاق کردم» و پایین آمد. وقتی که نوبت به ابوذر رسید، ترس او را فراگرفت و از اینکه پای برهنه روی سنگ داغ بگذارد و خرید خود را شرح دهد، وحشت داشت. پیامبر(ص) فرمود: از تو گذشتم؛ زیرا حساب تو به طول میانجامد، ولی بدان که صحرای محشر از این سنگ داغتر است.
(کتاب پندتاریخ،ج١ص١٩)
🌹
پ.ن: بزرگان دینی گفته اند: در قیامت
از حلال، حساب است،
در مکروه، عتاب است،
و در حرام ، عذاب است.
داستان بالا از این جهت پندآموز است که بیان میکند حضور در قیامت به خودیِ خود سخت است و حساب تمام امور را در آنجا بايد پس دهيم.
خوش به حال كسی که حساب سریع و آسانی دارد.
*🍇 حبه انگور 🍇*
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
*داستان قشنگی است:*
روزی به مسجدی رفتیم
که امام مسجد دوست پدرم بود
گفت داستان بنا شدن این مسجد قصه عجیبی است ،
روزی شخص ثروتمندی دو کیلو انگور می خرد و به خدمتکار خود می گوید انگور را به خانه ببر و به همسرم بده
و خود شخص به سر کارش رفت ،
بعد الظهر از کار به خانه می آید
و می گوید لطفا انگور را بیاورید تا بخورم،
همسرش گفت
من و فرزندان انگور ها را خورده ایم ،
مرد گفت دو کیلو انگور خریدم یه دونه هم برای من نگذاشته اید !
از خانه خارج می شود
و همسرش او را صدا می زند
هیچ جوابی نمی دهد،
رفت املاک فروشی
جایی که زمین خرید و فروش می شود
گفت : یک قطعه زمین می خواهم در بهترین جای شهر
آن را خرید،
و رفت نزد پیمانکار ساختمان ، جهت ساخت و ساز
گفت بی زحمت همراه من بیایید
او را با خود برد و زمینی که خریده بود بهش نشان داد
به پیمانکار گفت می خواهم مسجدی برای من بنا کنید و همین الان هم جلو چشمانم ساخت و ساز را شروع کنید
پیمانکار تمام وسایل و کارگران را آورد و شروع کرد به کار کردن و ساخت و مسجد ،
مرد ثروتمند به خانه برگشت
زنش بهش گفت کجا بودی ؟
مرد گفت الان اگر بمیرم خیالم راحته،
شما حتی با یک دانه انگور هم بیاد من نیستید در صورتی که بین شما زنده هستم ،
چگونه انتظار داشته باشم بعد از مرگم مرا بیاد بیاورید و برایم صدقه دهید ؟
الان چهارصد سال است که این مسجد بنا شده ،
400 سال است و این مسجد صدقه جاریه برای آن مرد می باشد ،
چون از یک دانه انگور درس و عبرت گرفت .
ای انسان قبل از مرگ برای خود عمل خیر انجام بده
و به انتظار کسی منشین که بعد از مرگت کار خیری برایت انجام دهد ،
*🤔محبوب ترین مردم تو را فراموش می کنند حتی اگر فرزندانت باشند.😔
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت68 سال بابا که برگزار شد دلم هوای شیراز رو کرد و با سیاوش برگشتیم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت69
وکیلش وقتی اومد برای کارهای داراییهاش گفت :
سیاوش خیلی سال پیش همه چیزش رو به نام شما زده بود
آخ سیاوش!!! من خودت رو میخواستم نباید تنهام میگذاشتی...نبودنش خیلی تلخ و سخت بود !!!مامان اصرار داشت برگردم تهران ولی خودم شیراز رو ترجیح میدادم، بیشتر زندگی مشترک ما توی اون خونه گذشته بود و من حاضر نبودم لحظه ای ترکش کنم
موندن شیراز با تمام تنهاییهاش خوب بود ،گاهی مامان می اومد چند وقتی پیشم میموند وبقیه ایام سال رو با آمنه میگذروندم ،هم اون تنها بود هم من، توی ۳ سالی که سیاوش رو از دست داده بودم حتی لحظه ای از فکرش بیرون نرفتم همیشه همونطور دوستداشتنی و زیبا توی نظرم میاد با اون نگاه نافذش همون نگاهی که من اولین بار توی عکس ویلای شمال عاشقش شدم ...
آمنه بیمار بود، بیماری که حتی از من هم قایم کرده بود اوایل سال ۱۴۰۱ بود که من فهمیدم وچقدر باهاش دعوا کردم که:
چرا به من نگفتی ؟!
_میگفتم چی میشد !!!
_لجبازی ،مثل همه کارهات لجبازی میکنی اخه با مریضی هم شوخی ؟!
_شوخی نکردم که !!!دارم درمان میشم البته اگه درمانی داشته باشه
آمنه دو سالی بود درگیر سرطان بود اونم از نوع بدخیمش و من وقتی فهمیدم که علائم ظاهریش رو شد ...دلم میسوخت آدم خوبی مثل آمنه حیفش بود، ۶ ماهی که حالش بد بود رو پیش من بود حتی یکبار یکی از اعضای خانواده اش سراغش رو نگرفت ...توی همون روزهایی که حالش بد بود سند خونه اش رو داد به مونس خانم وگفت :
وکالت تام دادم بهتون بفروشیدش، با پس انداز خودم خریده بودمش حلال حلاله !!!خرجش کنید برای کسایی که میدونید
چه شبهایی دور از چشم آمنه گریه کردم
آمنه آذر ماه به رحمت خدا رفت و بعد از اون منم تصمیم گرفتم برگردمتهران!!! مامان خوشحال بود و میگفت:
میای اینجا دوری تموم شد !
ولی من تصمیم داشتم برم خونه باغ !!!میخواستم سالهای بعد رو خونه باغ زندگی کنم ...مامان بعد از شنیدن عصبی شد ولی من تصمیمم رو گرفته بودم میدونست بر نمیگردم ازش ...
وسط حیاط خونه آقا بزرگ که ایستادم تمام زندگیم جلوم اومد ...سیاوش همیشه با منه حتی گاهی شبها قبل از خواب بهش شب بخیر میگم و میدونم که جوابم رو میده
خونه باغ رو سرو سامون دادم و الان اونجا زندگی میکنم هیچوقت ،هیچوقت از کارهایی که توی زندگیم کردم پشیمون نشدم ...نه از رها کردن کارم...نه از ازدواج با سیاوش... نه دور از خانواده زندگی کردن ...همه رو با رضایت قلبی انجام داده بودم