eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت67 سیاوش کجا به منصور زنگ زد و نفهمیدم ،ولی من که از دستشویی بیرون
📜 🩷 سال بابا که برگزار شد دلم هوای شیراز رو کرد و با سیاوش برگشتیم شیراز... اصرار داشتم مامان هم با ما بیاد ولی قبول نکرد و گفت: اینجا راحتترم !!! باز زندگی برگشته بود به روال عادی دو سه سالی رو هم اونطوری گذروندیم ...سیاوش به خاطر سن و سالش دارای یه سری بیماریها بود ولی به قول خودش میگفت : اینا اقتضای سنه اینا بیماری نیست فرسایش جسمه !!! هنوز هم بساط کتابخونی داشت، فکر نکنم توی دنیا کتابی بود که سیاوش نخونده بودش ....سال ۹۹ با اومدن موج کرونا زندگی ها سخت بود ...توی سالهای قبل زیاد تهران رفت وآمد میکردم ولی اونسال به خاطر حال مامان خودم هم تهران نرفتم ...گاهی مجبور میشدم به موسسه سر بزنم بالاخره خانواده هایی بودن که توی اون شرایط نیاز به کمک بیشتری داشتن تابستون بود و موج شدید امیکرون روی کار ،یه شب با نفس کشیدنهای طولانی سیاوش از خواب بیدار شدم ،سخت نفس میکشید بیدارش کردم لیوان آبی بهش دادم ولی دیدم فرقی نکرد تب داشت ...اورژانس خبر کردم و رسوندیمش بیمارستان سویه جدید امیکرون رو گزارش دادن براش و ‌ سیاوش بستری شد تنها بودم و باید پیشش میموندم توی اون شرایط خودم هم درگیر بیماری بودم ولی حاضر به رها کردن سیاوش نبودم‌گاهی چشم‌هاش رو بار میکرد و میگفت : برو خپنه استراحت کن شهین! حالت خوب نیست _نه خوبم باهم میریم سیاوش رو به بهبود و من خوشحال که چند روزه دیگه باهم برمیگردیم خونمون !سر زندگی دلنشین خودمون ولی ... یه شب سیاوش ایست قلبی گرد و برای همیشه من رو ترک کرد چقدر سخت بود تا اونموقع فکر میکردم از دست دادن بابا سنگین ترین داغ برام بوده ولی رفتن سیاوش بدتر بود !حالم خوش نبود ولی سرپا موندم همونطور که سیاوش میخواست.... با وجود بیماری از همه خانواده ام خواسته بودم که نیان برای خاکسپاری سیاوش همیشه توی حرفهاش میگفت : اینکه هر کسی کجا به خاک بره اصلا مهم نیست چون خاک همه جا متعلق به ادمیه و چه خوب بود که زادگاه مادرش به خاک میرفت.... با همه گوشزدهایی که کرده بودم شاهین و منصور اومدن برای خاکسپاری ...روز خاکسپاری سیاوش من بودم و شاهین و منصور ،آمنه مونس خانم و چند تایی از خیرین موسسه بعد از رفتن سیاوش من تنهای تنها شدم!!! دیگه هیچ دلبستگی و امیدی به زندگی نداشتم‌
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
1- چگونه از یک آب خوردن ساده در طول روز برای سلامتی و ثروت استفاده کنیم؟ 2- چگونه با غُر زدن، برکت و نعمت را از خود دور می کنیم؟ 3- رازی که با انجامش دعاهای ما سریعتر مستجاب می شود، چیست؟ 4- کدام سنت الهی باعث افزایش مال و فرزند و باران رحمت بی حسابش می گردد؟!! (روش استفاده ساده و انرژیکی آن) 5- می خواهی با 5 دقیقه تمرین روزانه هر روز جوان و جوان تر شوی؟ 6- چرا چشم چرانی باعث ایجاد فقر می شود؟ (انرژیکی و غیرمذهبی) 7- راهکار تضمینی خداوند برای عبور از مشکلات مالی و ورشکستگی های امروز زندگی مان چیست؟ و 33 ویدیوی دیگر با موضوعات عالی در کانال زیر👇12-11-1403 https://eitaa.com/raaze4fasl/2263
🌹داستان آموزنده🌹 نقل است که روزی پیامبر اکرم یک درهم به سلمان و یک درهم به ابوذر داد. سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوایی بخشید، ولی ابوذر با آن لوازمی خرید. روز بعد پیامبر دستور دادند آتشی آماده کردند و سنگی نیز روی آن گذاشتند. همین که حرارت و شعله‌های آتش در سنگ اثر کرد و سنگ گرم شد، آن‌حضرت، سلمان و ابوذر را فراخواند و فرمود: هر کدام باید بالای این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را پس دهید. سلمان سریع و بدون ترس، پای خود را بر روی سنگ گذاشت و گفت: «در راه خدا انفاق کردم» و پایین آمد. وقتی که نوبت به ابوذر رسید، ترس او را فراگرفت و از این‌که پای برهنه روی سنگ داغ بگذارد و خرید خود را شرح دهد، وحشت داشت. پیامبر(ص) فرمود: از تو گذشتم؛ زیرا حساب تو به طول می‌انجامد، ولی بدان که صحرای محشر از این سنگ داغ‌تر است. (کتاب پندتاریخ،ج١ص١٩) 🌹 پ.ن: بزرگان دینی گفته اند: در قیامت از حلال، حساب است، در مکروه، عتاب است، و در حرام ، عذاب است. داستان بالا از این جهت پندآموز است که بیان می‌کند حضور در قیامت به خودیِ خود سخت است و حساب تمام امور را در آنجا بايد پس دهيم. خوش به حال كسی که حساب سریع و آسانی دارد.
*🍇 حبه انگور 🍇* 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 *داستان قشنگی است:* روزی به مسجدی رفتیم که امام مسجد دوست پدرم بود گفت داستان بنا شدن این مسجد قصه عجیبی است ، روزی شخص ثروتمندی دو کیلو انگور می خرد و به خدمتکار خود می گوید انگور را به خانه ببر و به همسرم بده و خود شخص به سر کارش رفت ، بعد الظهر از کار به خانه می آید و می گوید لطفا انگور را بیاورید تا بخورم، همسرش گفت من و فرزندان انگور ها را خورده ایم ، مرد گفت دو کیلو انگور خریدم یه دونه هم برای من نگذاشته اید ! از خانه خارج می شود و همسرش او را صدا می زند هیچ جوابی نمی دهد، رفت املاک فروشی جایی که زمین خرید و فروش می شود گفت : یک قطعه زمین می خواهم در بهترین جای شهر آن را خرید، و رفت نزد پیمانکار ساختمان ، جهت ساخت و ساز گفت بی زحمت همراه من بیایید او را با خود برد و زمینی که خریده بود بهش نشان داد به پیمانکار گفت می خواهم مسجدی برای من بنا کنید و همین الان هم جلو چشمانم ساخت و ساز را شروع کنید پیمانکار تمام وسایل و کارگران را آورد و شروع کرد به کار کردن و ساخت و مسجد ، مرد ثروتمند به خانه برگشت زنش بهش گفت کجا بودی ؟ مرد گفت الان اگر بمیرم خیالم راحته، شما حتی با یک دانه انگور هم بیاد من نیستید در صورتی که بین شما زنده هستم ، چگونه انتظار داشته باشم بعد از مرگم مرا بیاد بیاورید و برایم صدقه دهید ؟ الان چهارصد سال است که این مسجد بنا شده ، 400 سال است و این مسجد صدقه جاریه برای آن مرد می باشد ، چون از یک دانه انگور درس و عبرت گرفت . ای انسان قبل از مرگ برای خود عمل خیر انجام بده و به انتظار کسی منشین که بعد از مرگت کار خیری برایت انجام دهد ، *🤔محبوب ترین مردم تو را فراموش می کنند حتی اگر فرزندانت باشند.😔 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت68 سال بابا که برگزار شد دلم هوای شیراز رو کرد و با سیاوش برگشتیم
📜 🩷 وکیلش وقتی اومد برای کارهای دارایی‌هاش گفت : سیاوش خیلی سال پیش همه چیزش رو به نام شما زده بود آخ سیا‌وش!!! من خودت رو میخواستم نباید تنهام میگذاشتی...نبودنش خیلی تلخ و سخت بود !!!مامان اصرار داشت برگردم تهران ولی خودم شیراز رو ترجیح میدادم، بیشتر زندگی مشترک ما توی اون خونه گذشته بود و من حاضر نبودم لحظه ای ترکش کنم موندن شیراز با تمام تنهاییهاش خوب بود ،گاهی مامان می اومد چند وقتی پیشم میموند وبقیه ایام سال رو با آمنه میگذروندم‌ ،هم اون تنها بود هم من، توی ۳ سالی که سیاوش رو از دست داده بودم‌ حتی لحظه ای از فکرش بیرون نرفتم‌ همیشه همونطور دوستداشتنی و زیبا توی نظرم میاد با اون نگاه نافذش همون نگاهی که من اولین بار توی عکس ویلای شمال عاشقش شدم ... آمنه بیمار بود، بیماری که حتی از من هم قایم کرده بود اوایل سال ۱۴۰۱ بود که من فهمیدم‌  وچقدر باهاش دعوا کردم که: چرا به من نگفتی ؟! _میگفتم چی میشد !!! _لجبازی ،مثل همه کارهات لجبازی میکنی اخه با مریضی هم شوخی ؟! _شوخی نکردم که !!!دارم درمان میشم البته اگه درمانی داشته باشه آمنه دو سالی بود درگیر سرطان بود اونم از نوع بدخیمش و من وقتی فهمیدم که علائم ظاهریش رو شد ...دلم میسوخت آدم خوبی مثل آمنه حیفش بود، ۶ ماهی که حالش بد بود رو پیش من بود حتی یکبار یکی از اعضای خانواده اش سراغش رو نگرفت ...توی همون روزهایی که حالش بد بود سند خونه اش رو داد به مونس خانم و‌گفت : وکالت تام دادم بهتون بفروشیدش، با پس انداز خودم خریده بودمش حلال حلاله !!!خرجش کنید برای کسایی که میدونید چه شبهایی دور از چشم آمنه گریه کردم آمنه آذر ماه به رحمت خدا رفت و بعد از اون منم تصمیم گرفتم برگردم‌تهران!!! مامان خوشحال بود و میگفت: میای اینجا دوری تموم شد ! ولی من تصمیم داشتم برم خونه باغ !!!میخواستم سال‌های بعد ر‌و خونه باغ زندگی کنم ...مامان بعد  از شنیدن عصبی شد ولی من تصمیمم رو گرفته بودم ‌ میدونست بر نمیگردم ازش ... وسط حیاط خونه آقا بزرگ که ایستادم تمام زندگیم جلوم اومد ...سیاوش همیشه با منه حتی گاهی شبها قبل از خواب بهش شب بخیر میگم و میدونم که جوابم رو میده خونه باغ رو سرو سامون دادم‌ و الان اونجا زندگی میکنم‌ هیچوقت ،هیچوقت از کارهایی  که توی زندگیم کردم پشیمون نشدم‌ ...نه از رها کردن کارم...نه از ازدواج با سیاوش... نه دور از خانواده زندگی کردن ...همه رو با رضایت قلبی انجام داده بودم
خانوم گلم برای خودت ارزش قائل باش. خودت رو دوست داشته باش ❌مردا با همه بی دقتیشون عزت نفس رو میفهمن و خودتم تا خودتو دوس نداشته باشی نمیتونی کس دیگه ای رو دوس داشته باشی!! کتابای روانشناسی بخون. کلاسای مشاوره برو یا حتی اگه نمیخوای روزی نیم ساعت برو جلوی اینه و خوبیاتو بلند بلند بگو نتیجه ش معجزه میکنه. نه تنها خودتو بیشتر دوس داری که عشقت به زندگیتم بیشتر میشه
‌‍‌‌⊱⋅━─━─━──❄️⋅⊰‌‍‌‌‌‍‌‌⊱⋅❄️━─━─━──⋅⊰ هنوز صداش خوب یادمه
- هنوز صداش خوب یادمه . . فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر ؛ هر وقت میومد با صدای بلند تو بلندگو داد میزد ‹ کهنه بیار و نو ببر › کارش همین بود . . ظرف و قابلمه ی رویی قدیمی رو با نو عوض میکرد و یکم پول سر میگرفت . . قدیما واسش صف میکشیدن و حسابی کاسبیش خوب بود . ولی از یه جایی به بعد روزگار عوض شد . دیگه کسی اصلا تو فکر این چیزا نبود . . تا اینکه کاسبیش کساد شد و دیگه تو محل ندیدمش . چند باری از بقالی محل شنیدم بعد از بیکاری دیوونه شده . . کارش کشیده به آسایشگاه روانی . میگفتن اونجا کاسبی راه انداخته ولی اصلا مگه میشه تو آسایشگاه روانی کاسبی راه انداخت؟! انقدر کنجکاو شدم که رفتم سراغش . عجیب واسش صف کشیده بودن . با همون بلندگو وایساده بود . . به سختی و به بهونه ی سوال پرسیدن خودمو بهش رسوندم و گفتم چی میفروشی؟! گفت خاطره . . گفتم مگه میشه؟! بهش برخورد . . گفت این جمعیت رو نگاه کن . دیوونه نیستنا . . فقط دنبال روزای خوبشونن . روزایی كه اگه ادامه داشت کارشون به اینجا نمیکشید . یه برگه سفید نشونم داد و گفت باید تو این خاطره ای که دوست داری رو بنویسی . . بعد تا نیمه های شب بلند بلند خاطره های خوبت رو بخونی تا یادت بیاد چیو از دست دادی . اونوقت که از خستگی خوابت برد میاد سراغت . . دوباره به دستش میاری . بعد خندید و گفت حق داری باور نکنی ولی خوب منو نگاه کن . . ببین چه صفی واسم کشیدن . برگشتم به روزای خوبم . . الان وسط خوابم ، وسط رویا . . هیچی نگفتم . . فقط رفتم ته صف وایسادم . امشب باید خوابش رو می دیدم :)))!🧡'💭 - حسین حائریان
🌸🍃🍃🍃🍃🍃 ‌‌
✨💜قانون اول: اگر فڪر می‌ڪنے ڪارے اشتباهه، انجامش نده ✨💜قانون دوم: در صحبت‌ها همیشه دقیقا همون چیزے رو بگو ڪه منظورته ✨💜قانون سوم: هیچ‌وقت طورے زندگے نڪن ڪه سعے ڪنے همه رو از خودت راضے نگه‌ داری ✨💜قانون چهارم: سعے ڪن هر روز یاد بگیرے و دست از یادگرفتن بر نداری. ✨💜قانون پنجم: در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن. ✨💜قانون ششم: هیچ‌وقت دست از تلاش براے رسیدن به رویاهات بر ندار. ✨💜قانون هفتم: سعے ڪن راحت نه بگے، از نه گفتن نترس. ✨💜قانون هشتم: از بله گفتن هم نترس. ✨💜قانون نهم: با خودت مهربون باش. ✨💜قانون دهم: اگه نمی‌تونے چیزے رو ڪنترل ڪنے، بزار به حال خودش. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli