eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت68 سال بابا که برگزار شد دلم هوای شیراز رو کرد و با سیاوش برگشتیم
📜 🩷 وکیلش وقتی اومد برای کارهای دارایی‌هاش گفت : سیاوش خیلی سال پیش همه چیزش رو به نام شما زده بود آخ سیا‌وش!!! من خودت رو میخواستم نباید تنهام میگذاشتی...نبودنش خیلی تلخ و سخت بود !!!مامان اصرار داشت برگردم تهران ولی خودم شیراز رو ترجیح میدادم، بیشتر زندگی مشترک ما توی اون خونه گذشته بود و من حاضر نبودم لحظه ای ترکش کنم موندن شیراز با تمام تنهاییهاش خوب بود ،گاهی مامان می اومد چند وقتی پیشم میموند وبقیه ایام سال رو با آمنه میگذروندم‌ ،هم اون تنها بود هم من، توی ۳ سالی که سیاوش رو از دست داده بودم‌ حتی لحظه ای از فکرش بیرون نرفتم‌ همیشه همونطور دوستداشتنی و زیبا توی نظرم میاد با اون نگاه نافذش همون نگاهی که من اولین بار توی عکس ویلای شمال عاشقش شدم ... آمنه بیمار بود، بیماری که حتی از من هم قایم کرده بود اوایل سال ۱۴۰۱ بود که من فهمیدم‌  وچقدر باهاش دعوا کردم که: چرا به من نگفتی ؟! _میگفتم چی میشد !!! _لجبازی ،مثل همه کارهات لجبازی میکنی اخه با مریضی هم شوخی ؟! _شوخی نکردم که !!!دارم درمان میشم البته اگه درمانی داشته باشه آمنه دو سالی بود درگیر سرطان بود اونم از نوع بدخیمش و من وقتی فهمیدم که علائم ظاهریش رو شد ...دلم میسوخت آدم خوبی مثل آمنه حیفش بود، ۶ ماهی که حالش بد بود رو پیش من بود حتی یکبار یکی از اعضای خانواده اش سراغش رو نگرفت ...توی همون روزهایی که حالش بد بود سند خونه اش رو داد به مونس خانم و‌گفت : وکالت تام دادم بهتون بفروشیدش، با پس انداز خودم خریده بودمش حلال حلاله !!!خرجش کنید برای کسایی که میدونید چه شبهایی دور از چشم آمنه گریه کردم آمنه آذر ماه به رحمت خدا رفت و بعد از اون منم تصمیم گرفتم برگردم‌تهران!!! مامان خوشحال بود و میگفت: میای اینجا دوری تموم شد ! ولی من تصمیم داشتم برم خونه باغ !!!میخواستم سال‌های بعد ر‌و خونه باغ زندگی کنم ...مامان بعد  از شنیدن عصبی شد ولی من تصمیمم رو گرفته بودم ‌ میدونست بر نمیگردم ازش ... وسط حیاط خونه آقا بزرگ که ایستادم تمام زندگیم جلوم اومد ...سیاوش همیشه با منه حتی گاهی شبها قبل از خواب بهش شب بخیر میگم و میدونم که جوابم رو میده خونه باغ رو سرو سامون دادم‌ و الان اونجا زندگی میکنم‌ هیچوقت ،هیچوقت از کارهایی  که توی زندگیم کردم پشیمون نشدم‌ ...نه از رها کردن کارم...نه از ازدواج با سیاوش... نه دور از خانواده زندگی کردن ...همه رو با رضایت قلبی انجام داده بودم
خانوم گلم برای خودت ارزش قائل باش. خودت رو دوست داشته باش ❌مردا با همه بی دقتیشون عزت نفس رو میفهمن و خودتم تا خودتو دوس نداشته باشی نمیتونی کس دیگه ای رو دوس داشته باشی!! کتابای روانشناسی بخون. کلاسای مشاوره برو یا حتی اگه نمیخوای روزی نیم ساعت برو جلوی اینه و خوبیاتو بلند بلند بگو نتیجه ش معجزه میکنه. نه تنها خودتو بیشتر دوس داری که عشقت به زندگیتم بیشتر میشه
‌‍‌‌⊱⋅━─━─━──❄️⋅⊰‌‍‌‌‌‍‌‌⊱⋅❄️━─━─━──⋅⊰ هنوز صداش خوب یادمه
- هنوز صداش خوب یادمه . . فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر ؛ هر وقت میومد با صدای بلند تو بلندگو داد میزد ‹ کهنه بیار و نو ببر › کارش همین بود . . ظرف و قابلمه ی رویی قدیمی رو با نو عوض میکرد و یکم پول سر میگرفت . . قدیما واسش صف میکشیدن و حسابی کاسبیش خوب بود . ولی از یه جایی به بعد روزگار عوض شد . دیگه کسی اصلا تو فکر این چیزا نبود . . تا اینکه کاسبیش کساد شد و دیگه تو محل ندیدمش . چند باری از بقالی محل شنیدم بعد از بیکاری دیوونه شده . . کارش کشیده به آسایشگاه روانی . میگفتن اونجا کاسبی راه انداخته ولی اصلا مگه میشه تو آسایشگاه روانی کاسبی راه انداخت؟! انقدر کنجکاو شدم که رفتم سراغش . عجیب واسش صف کشیده بودن . با همون بلندگو وایساده بود . . به سختی و به بهونه ی سوال پرسیدن خودمو بهش رسوندم و گفتم چی میفروشی؟! گفت خاطره . . گفتم مگه میشه؟! بهش برخورد . . گفت این جمعیت رو نگاه کن . دیوونه نیستنا . . فقط دنبال روزای خوبشونن . روزایی كه اگه ادامه داشت کارشون به اینجا نمیکشید . یه برگه سفید نشونم داد و گفت باید تو این خاطره ای که دوست داری رو بنویسی . . بعد تا نیمه های شب بلند بلند خاطره های خوبت رو بخونی تا یادت بیاد چیو از دست دادی . اونوقت که از خستگی خوابت برد میاد سراغت . . دوباره به دستش میاری . بعد خندید و گفت حق داری باور نکنی ولی خوب منو نگاه کن . . ببین چه صفی واسم کشیدن . برگشتم به روزای خوبم . . الان وسط خوابم ، وسط رویا . . هیچی نگفتم . . فقط رفتم ته صف وایسادم . امشب باید خوابش رو می دیدم :)))!🧡'💭 - حسین حائریان
🌸🍃🍃🍃🍃🍃 ‌‌
✨💜قانون اول: اگر فڪر می‌ڪنے ڪارے اشتباهه، انجامش نده ✨💜قانون دوم: در صحبت‌ها همیشه دقیقا همون چیزے رو بگو ڪه منظورته ✨💜قانون سوم: هیچ‌وقت طورے زندگے نڪن ڪه سعے ڪنے همه رو از خودت راضے نگه‌ داری ✨💜قانون چهارم: سعے ڪن هر روز یاد بگیرے و دست از یادگرفتن بر نداری. ✨💜قانون پنجم: در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن. ✨💜قانون ششم: هیچ‌وقت دست از تلاش براے رسیدن به رویاهات بر ندار. ✨💜قانون هفتم: سعے ڪن راحت نه بگے، از نه گفتن نترس. ✨💜قانون هشتم: از بله گفتن هم نترس. ✨💜قانون نهم: با خودت مهربون باش. ✨💜قانون دهم: اگه نمی‌تونے چیزے رو ڪنترل ڪنے، بزار به حال خودش. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت69 وکیلش وقتی اومد برای کارهای دارایی‌هاش گفت : سیاوش خیلی سال پیش
📜 🩷 وصیتنامه ای نوشتم که بعد از من همه چیزی که از سیاوش بهم رسیده حرج خانواده هایی بشه که بیمار دارن و بی پول ...هنوز با مونس خانم در ارتباطم جاهایی که لازم باشه کمک میکنم با مریم و زری هرازگاهی توی خونه باغ دور هم جمع میشیم به یاد قدیم و هنوز هم چقدر جای سیاوش خالیه !!! جای بابا، جای آمنه، جای خانم بزرگ ،آقا بزرگ، عمه شمسی، عمو کمال، زن عمو ،جای تک تکشون خالیه !!!! توی یکی از کتاب‌های سیاوش متنی رو با دست خط خودش نوشته بود بذارمش نقطه پایان داستانم : گاهی برای چشیدن خوشبختی واقعی باید به دنبال دلتان بروید و اهمیت ندهید دیگران ممکن است چه فکری کنند «امید چون پرنده‌ای است که بال و پر دارد، در روح ما لانه می‌گزیند، بدون گفتن هیچ کلمه‌ای، آواز می‌خواند و هرگز متوقف نمی‌شود.» ❌❌❌❌❌❌ ممنون از شهین خانم بابات ارسال داستان زیباشون واقعا داستان جالب و قشنگی بود و ممنون از شما بابت همراهی گرمتون پایان ۲۶/آبان/۱۴۰۲
♥️🍃🍃♥️💫 🍀 ♥️ علت کم حرفی مردان! برای شما هم حتما پیش آمده که وقتی سوالی از همسرتان در مورد یک موضوع مهم میپرسید، با سکوت و تردید او در پاسخ دادن روبه رو میشوید. احتمالا تا به حال فهمیده اید که مردها چنین آموزش دیده اند که باید تمامی جواب ها را بدانند و ترس، عدم اطمینان یا تردید خود را به شما نشان ندهند. نتیجه چنین حالتی آن است که مردها مراحل مختلف فرایند تفکر را درونی کرده و تا موقعی که به نتیجه یا راه حلی نرسیده اند پاسخی به شما نمیدهند. همین تفاوت به ظاهر کوچک با شما میتواند جرقه بسیاری از مشکلات را در زندگی مشترک تان بزند. ♥️ 🍀 ♥️🍃🍃♥️ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🌸🍃 وقتی به دنیا اومدم هیچ کس از اومدنم خوشحال نشد چون پدرم .... شروع دلانه ای زیبا،به نام ....
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🌸🍃 وقتی به دنیا اومدم هیچ کس از اومدنم خوشحال نشد چون پدرم .... شروع دلانه ای زیبا،به نام #سوری
📜 🩷 . آروم رفتم داخل و تخم مرغ ها رو جمع کردم وقتی بیرون اومدم صدای خنده ی آقام به گوشم خورد برام عجیب بود مدتها بود ندیده بودم آقام اینجوری بخنده با کنجکاوی نزدیک تر رفتم تا صداهاشونو بهتر بشنوم. دیدم نارین با آب و تاب در حال حرف زدنه و آقامم با خوشحالی همراهیش میکنه و میخنده همون موقع در حالی که نزدیک درشون ایستاده بودم یه صدایی از پشت سرم گفت صاحبخونه؟ مراد خان؟ از شنیدن صدا از جا پریدم و سریع از در دور شدم مادر و خواهر نارین وارد باغ شده بودن و سینی بزرگی دستشون بود که توش پر از خوراکی و صبحانه بود. ننه و آقامو نارینم همزمان بیرون اومدن و سلام و علیک کردن مادر نارین زن محترم و مهربونی بود و به ظاهر با ما و ننه رفتار خوبی داشت. حتی وقتی سینی رو داد به آقام اومد کنار ننم و باهاش خوش و بش کرد و یه چیزی آروم بهش گفت که دیدم قیافه ی ننه یکم از هم باز شد و تشکر کرد. وقتی رفتن از ننه پرسیدم چی بهت گفت؟ ننه با لبخند تلخی گفت هیچی بهم گفت یه وقت ناراحت نباشی بالاخره تو خانم اول این خونه هستی کسی جاتو نمیگیره فکر کن نارینم خواهر کوچیکته. حرفش که تموم شد پوزخندی زد و گفت ولی مگه میشه؟ یه نگاه به آقات بکن اینقدر جذب این زن شده اصلا دیگه تو روی من نگاهم نمیکنه. انگار جادو جنبلش کرده. * اون روز وقتی آقام از خونه بیرون رفت تا یک ساعت بعد از رفتنش نارین اصلا از در بیرون .نیومد وقتی دیدیم خبری ازش نیست ننه گفت بهم دم در اتاقش ببین چشه بیرون نمیاد شاید مشکلی داره برو بی حوصله نجوا :کردم چرا خودت نمیری ننه؟ + اگه من برم فکر میکنه میخوام فضولی .کنم سریع برو و بيا داخل نريا. چشمی گفتم و رفتم در اتاق نارین و در اتاقو هل دادم در که باز شد دیدم نارین یه سینه ریز طلا دستشه و داره نگاش میکنه. چشمش که به من افتاد اخم کرد و گفت چرا در نمیزنی؟ ننت یادت نداده؟ ببخشید نارین ..خانم دیدم بیرون نیومدی گفتم ببینم حالت خوبه یا نه! نارین همونطور که سینه ریز و نگاه میکرد سرشو بالا آورد و گفت خوبم قشنگه نه؟ چی؟ + سینه ریز دیگه. با خوشحالی گفتم آره .خیلی میشه بیام داخل نگاش کنم؟ نارین پشت چشمی نازک کرد و گفت باشه .بیا. وقتی کنارش نشستم سینه ریزو دور گردنش انداخت و به آینه ی دستیش نگاهی کرد و گفت خیلی بهم میاد .