- هنوز صداش خوب یادمه . .
فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر ؛
هر وقت میومد با صدای بلند تو بلندگو داد میزد ‹ کهنه بیار و نو ببر ›
کارش همین بود . .
ظرف و قابلمه ی رویی قدیمی رو با نو عوض میکرد و یکم پول سر میگرفت . .
قدیما واسش صف میکشیدن و حسابی کاسبیش خوب بود .
ولی از یه جایی به بعد روزگار عوض شد .
دیگه کسی اصلا تو فکر این چیزا نبود . .
تا اینکه کاسبیش کساد شد و دیگه تو محل ندیدمش .
چند باری از بقالی محل شنیدم بعد از بیکاری دیوونه شده . .
کارش کشیده به آسایشگاه روانی .
میگفتن اونجا کاسبی راه انداخته ولی اصلا مگه میشه تو آسایشگاه روانی کاسبی راه انداخت؟!
انقدر کنجکاو شدم که رفتم سراغش .
عجیب واسش صف کشیده بودن .
با همون بلندگو وایساده بود . .
به سختی و به بهونه ی سوال پرسیدن خودمو بهش رسوندم و گفتم چی میفروشی؟!
گفت خاطره . .
گفتم مگه میشه؟!
بهش برخورد . .
گفت این جمعیت رو نگاه کن .
دیوونه نیستنا . .
فقط دنبال روزای خوبشونن .
روزایی كه اگه ادامه داشت کارشون به اینجا نمیکشید .
یه برگه سفید نشونم داد و گفت باید تو این خاطره ای که دوست داری رو بنویسی . .
بعد تا نیمه های شب بلند بلند خاطره های خوبت رو بخونی تا یادت بیاد چیو از دست دادی .
اونوقت که از خستگی خوابت برد میاد سراغت . .
دوباره به دستش میاری .
بعد خندید و گفت حق داری باور نکنی ولی خوب منو نگاه کن . .
ببین چه صفی واسم کشیدن .
برگشتم به روزای خوبم . .
الان وسط خوابم ، وسط رویا . .
هیچی نگفتم . .
فقط رفتم ته صف وایسادم .
امشب باید خوابش رو می دیدم :)))!🧡'💭
- حسین حائریان
✨💜قانون اول: اگر فڪر میڪنے ڪارے اشتباهه، انجامش نده
✨💜قانون دوم: در صحبتها همیشه دقیقا همون چیزے رو بگو ڪه منظورته
✨💜قانون سوم: هیچوقت طورے زندگے نڪن ڪه سعے ڪنے همه رو از خودت راضے نگه داری
✨💜قانون چهارم: سعے ڪن هر روز یاد بگیرے و دست از یادگرفتن بر نداری.
✨💜قانون پنجم: در صحبت با دیگران هیچوقت راجع به خودت بد حرف نزن.
✨💜قانون ششم: هیچوقت دست از تلاش براے رسیدن به رویاهات بر ندار.
✨💜قانون هفتم: سعے ڪن راحت نه بگے، از نه گفتن نترس.
✨💜قانون هشتم: از بله گفتن هم نترس.
✨💜قانون نهم: با خودت مهربون باش.
✨💜قانون دهم: اگه نمیتونے چیزے رو ڪنترل ڪنے، بزار به حال خودش.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت69 وکیلش وقتی اومد برای کارهای داراییهاش گفت : سیاوش خیلی سال پیش
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت70
وصیتنامه ای نوشتم که بعد از من همه چیزی که از سیاوش بهم رسیده حرج خانواده هایی بشه که بیمار دارن و بی پول ...هنوز با مونس خانم در ارتباطم جاهایی که لازم باشه کمک میکنم
با مریم و زری هرازگاهی توی خونه باغ دور هم جمع میشیم به یاد قدیم و هنوز هم چقدر جای سیاوش خالیه !!!
جای بابا، جای آمنه، جای خانم بزرگ ،آقا بزرگ، عمه شمسی، عمو کمال، زن عمو ،جای تک تکشون خالیه !!!!
توی یکی از کتابهای سیاوش متنی رو با دست خط خودش نوشته بود بذارمش نقطه پایان داستانم :
گاهی برای چشیدن خوشبختی واقعی باید به دنبال دلتان بروید
و اهمیت ندهید دیگران ممکن است چه فکری کنند
«امید چون پرندهای است که بال و پر دارد، در روح ما لانه میگزیند، بدون گفتن هیچ کلمهای، آواز میخواند و هرگز متوقف نمیشود.»
❌❌❌❌❌❌
ممنون از شهین خانم بابات ارسال داستان زیباشون واقعا داستان جالب و قشنگی بود و ممنون از شما بابت همراهی گرمتون
پایان
۲۶/آبان/۱۴۰۲
♥️🍃🍃♥️💫
🍀
♥️
علت کم حرفی مردان!
برای شما هم حتما پیش آمده که وقتی سوالی از همسرتان در مورد یک موضوع مهم میپرسید، با سکوت و تردید او در پاسخ دادن روبه رو میشوید.
احتمالا تا به حال فهمیده اید که مردها چنین آموزش دیده اند که باید تمامی جواب ها را بدانند و ترس، عدم اطمینان یا تردید خود را به شما نشان ندهند.
نتیجه چنین حالتی آن است که مردها مراحل مختلف فرایند تفکر را درونی کرده و تا موقعی که به نتیجه یا راه حلی نرسیده اند
پاسخی به شما نمیدهند.
همین تفاوت به ظاهر کوچک با شما میتواند جرقه بسیاری از مشکلات را در زندگی مشترک تان بزند.
♥️
🍀
♥️🍃🍃♥️
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🌸🍃
وقتی به دنیا اومدم هیچ کس از اومدنم خوشحال نشد چون پدرم ....
شروع دلانه ای زیبا،به نام #سوری....
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🌸🍃 وقتی به دنیا اومدم هیچ کس از اومدنم خوشحال نشد چون پدرم .... شروع دلانه ای زیبا،به نام #سوری
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
.
آروم رفتم داخل و تخم مرغ ها رو جمع کردم وقتی بیرون اومدم صدای خنده ی آقام به گوشم خورد برام عجیب بود مدتها بود ندیده بودم آقام اینجوری بخنده با کنجکاوی نزدیک تر رفتم تا صداهاشونو بهتر بشنوم. دیدم نارین با آب و تاب در حال حرف زدنه و آقامم با خوشحالی همراهیش میکنه و میخنده همون موقع در حالی که نزدیک درشون ایستاده بودم یه صدایی از پشت سرم گفت صاحبخونه؟ مراد خان؟ از شنیدن صدا از جا پریدم و سریع از در دور شدم مادر و خواهر نارین وارد باغ شده بودن و سینی بزرگی دستشون بود که توش پر از خوراکی و
صبحانه بود.
ننه و آقامو نارینم همزمان بیرون اومدن و سلام و علیک کردن مادر نارین زن محترم و مهربونی بود و به ظاهر با ما و ننه رفتار خوبی داشت. حتی وقتی سینی رو داد به آقام اومد کنار ننم و باهاش خوش و بش کرد و یه چیزی آروم بهش گفت که دیدم قیافه ی ننه یکم از هم باز شد و تشکر
کرد.
وقتی رفتن از ننه پرسیدم چی بهت گفت؟ ننه با لبخند تلخی گفت هیچی بهم گفت یه وقت ناراحت نباشی بالاخره تو خانم اول این خونه هستی کسی جاتو نمیگیره فکر کن نارینم خواهر
کوچیکته.
حرفش که تموم شد پوزخندی زد و گفت ولی مگه میشه؟ یه نگاه به آقات بکن اینقدر جذب این زن شده اصلا دیگه تو روی من نگاهم نمیکنه. انگار جادو جنبلش کرده.
*
اون روز وقتی آقام از خونه بیرون رفت تا یک ساعت بعد از رفتنش نارین اصلا از در بیرون .نیومد وقتی دیدیم خبری ازش نیست ننه گفت بهم دم در اتاقش ببین چشه بیرون نمیاد شاید مشکلی داره
برو
بی حوصله نجوا :کردم چرا خودت نمیری ننه؟ + اگه من برم فکر میکنه میخوام فضولی .کنم سریع برو و بيا داخل نريا. چشمی گفتم و رفتم در اتاق نارین و در اتاقو هل دادم
در که باز شد دیدم نارین یه سینه ریز طلا دستشه و داره نگاش میکنه. چشمش که به من افتاد اخم کرد و گفت چرا در نمیزنی؟ ننت یادت نداده؟ ببخشید نارین ..خانم دیدم بیرون نیومدی گفتم ببینم حالت خوبه یا نه! نارین همونطور که سینه ریز و نگاه میکرد سرشو بالا آورد و گفت خوبم
قشنگه نه؟
چی؟
+ سینه ریز دیگه.
با خوشحالی گفتم آره .خیلی میشه بیام داخل نگاش کنم؟
نارین پشت چشمی نازک کرد و گفت باشه .بیا.
وقتی کنارش نشستم سینه ریزو دور گردنش انداخت و به آینه ی دستیش نگاهی کرد و گفت خیلی بهم میاد
.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . آروم رفتم داخل و تخم مرغ ها رو جمع کردم وقتی بیرون اومدم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
.
دست مراد خان درد نکنه اون برام خریده بهم گفت سنگای سبزشو که دیده یاد چشمای من افتاده
بعد نگاهی به من کرد و گفت بسه دیگه پاشو برو کمک ننت کن چرا نشستی اینجا منو نگاه میکنی؟ بهشم بگو نیاز نیست بفرسته پی من
خودم هروقت خواستم میام
نه من خودم اومدم.
نارین ابرویی بالا انداخت و گفت جون عمت!
دیگه چیزی نگفتم و سریع از اتاقش بیرون اومدم و برگشتم پیش ننه چیزایی که دیده بودم رو براش تعریف کردم.
ننه آهی کشید و گفت ای بدبخت پیشونی سیاه اینقدر حمالی کن آخرم یکی بیاد بشینه بالاسرت و بشه سوگلی شوهرت. نگاه دلسوزانه ای بهم کرد و گفت خدا کنه بخت شما مثل من سياه
بعد
نباشه.
ننه
6
*
روزهامون با طاقچه بالا گذاشتنای نارین و حسرت و آه و ناله ی میگذشت. البته نه نارین زن بدی بود و نه ننه ولی کارای آقام باعث به وجود اومدن این مسائل میشد. نارین چند مدتی با ما هم سفره شد ولی چون زیاد از ما خوشش نمیومد به آقام گفت من میخوام سفرهامو جدا کنم و آقام به مطبخ جدا براش درست کرد. اکثر روزا و شبا هم پیش نارین میموند و شاید در هفته یکی دو شب این طرف میخوابید. شش ماه بعد از ازدواجشون نارین حامله شد و از شانس خوبش پسردار شد. بعد از به دنیا اومدن برادرم که اسمش رو امیریل گذاشتن دیگه آقام
به طور کل ما و ننه رو انگار فراموش کرد و همش سرش گرم نارین و پسرش بود. ما بچه ها که عادت کرده بودیم ولی ننه هیچوقت عادت نکرد و تا میتونست غصه میخورد.
یه شب که ننه کنارم خوابیده بود دیدم تو تاریکی چشماش بازه و بی حرکت داره سقفو نگاه میکنه.
صدا زدم ننه؟ جانم؟
به چی فکر میکنی؟
ننه نفس عمیقی کشید و گفت به .قدیما تو میدونستی یه زمانی آقات
سرشو میداد که من زنش بشم؟
لبخندی رو لبام اومد و گفتم یعنی خاطرخواهت بود؟ ننه با هیجان به سمتم برگشت و گفت آره چجورم بابام میخواست من
زن پسر عموم بشم ولی اینقدر آقات رفت و اومد و اصرار کرد که راضیشون کرد اون روزا اینقدر بهم محبت میکرد که هیچوقت فکرشم نمیکردم اینجوری بشه
خندیدم و گفتم الکی نگوننه من که از وقتی یادمه آقام بداخلاق بوده + بداخلاقيش بعد به دنیا اومدن تو شروع شد میگفت پسر میخوام ولی خدا نخواست که من پسردار بشم.
.