eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🍃🍃🍃🍃 ‌‌
✨💜قانون اول: اگر فڪر می‌ڪنے ڪارے اشتباهه، انجامش نده ✨💜قانون دوم: در صحبت‌ها همیشه دقیقا همون چیزے رو بگو ڪه منظورته ✨💜قانون سوم: هیچ‌وقت طورے زندگے نڪن ڪه سعے ڪنے همه رو از خودت راضے نگه‌ داری ✨💜قانون چهارم: سعے ڪن هر روز یاد بگیرے و دست از یادگرفتن بر نداری. ✨💜قانون پنجم: در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن. ✨💜قانون ششم: هیچ‌وقت دست از تلاش براے رسیدن به رویاهات بر ندار. ✨💜قانون هفتم: سعے ڪن راحت نه بگے، از نه گفتن نترس. ✨💜قانون هشتم: از بله گفتن هم نترس. ✨💜قانون نهم: با خودت مهربون باش. ✨💜قانون دهم: اگه نمی‌تونے چیزے رو ڪنترل ڪنے، بزار به حال خودش. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت69 وکیلش وقتی اومد برای کارهای دارایی‌هاش گفت : سیاوش خیلی سال پیش
📜 🩷 وصیتنامه ای نوشتم که بعد از من همه چیزی که از سیاوش بهم رسیده حرج خانواده هایی بشه که بیمار دارن و بی پول ...هنوز با مونس خانم در ارتباطم جاهایی که لازم باشه کمک میکنم با مریم و زری هرازگاهی توی خونه باغ دور هم جمع میشیم به یاد قدیم و هنوز هم چقدر جای سیاوش خالیه !!! جای بابا، جای آمنه، جای خانم بزرگ ،آقا بزرگ، عمه شمسی، عمو کمال، زن عمو ،جای تک تکشون خالیه !!!! توی یکی از کتاب‌های سیاوش متنی رو با دست خط خودش نوشته بود بذارمش نقطه پایان داستانم : گاهی برای چشیدن خوشبختی واقعی باید به دنبال دلتان بروید و اهمیت ندهید دیگران ممکن است چه فکری کنند «امید چون پرنده‌ای است که بال و پر دارد، در روح ما لانه می‌گزیند، بدون گفتن هیچ کلمه‌ای، آواز می‌خواند و هرگز متوقف نمی‌شود.» ❌❌❌❌❌❌ ممنون از شهین خانم بابات ارسال داستان زیباشون واقعا داستان جالب و قشنگی بود و ممنون از شما بابت همراهی گرمتون پایان ۲۶/آبان/۱۴۰۲
♥️🍃🍃♥️💫 🍀 ♥️ علت کم حرفی مردان! برای شما هم حتما پیش آمده که وقتی سوالی از همسرتان در مورد یک موضوع مهم میپرسید، با سکوت و تردید او در پاسخ دادن روبه رو میشوید. احتمالا تا به حال فهمیده اید که مردها چنین آموزش دیده اند که باید تمامی جواب ها را بدانند و ترس، عدم اطمینان یا تردید خود را به شما نشان ندهند. نتیجه چنین حالتی آن است که مردها مراحل مختلف فرایند تفکر را درونی کرده و تا موقعی که به نتیجه یا راه حلی نرسیده اند پاسخی به شما نمیدهند. همین تفاوت به ظاهر کوچک با شما میتواند جرقه بسیاری از مشکلات را در زندگی مشترک تان بزند. ♥️ 🍀 ♥️🍃🍃♥️ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🌸🍃 وقتی به دنیا اومدم هیچ کس از اومدنم خوشحال نشد چون پدرم .... شروع دلانه ای زیبا،به نام ....
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🌸🍃 وقتی به دنیا اومدم هیچ کس از اومدنم خوشحال نشد چون پدرم .... شروع دلانه ای زیبا،به نام #سوری
📜 🩷 . آروم رفتم داخل و تخم مرغ ها رو جمع کردم وقتی بیرون اومدم صدای خنده ی آقام به گوشم خورد برام عجیب بود مدتها بود ندیده بودم آقام اینجوری بخنده با کنجکاوی نزدیک تر رفتم تا صداهاشونو بهتر بشنوم. دیدم نارین با آب و تاب در حال حرف زدنه و آقامم با خوشحالی همراهیش میکنه و میخنده همون موقع در حالی که نزدیک درشون ایستاده بودم یه صدایی از پشت سرم گفت صاحبخونه؟ مراد خان؟ از شنیدن صدا از جا پریدم و سریع از در دور شدم مادر و خواهر نارین وارد باغ شده بودن و سینی بزرگی دستشون بود که توش پر از خوراکی و صبحانه بود. ننه و آقامو نارینم همزمان بیرون اومدن و سلام و علیک کردن مادر نارین زن محترم و مهربونی بود و به ظاهر با ما و ننه رفتار خوبی داشت. حتی وقتی سینی رو داد به آقام اومد کنار ننم و باهاش خوش و بش کرد و یه چیزی آروم بهش گفت که دیدم قیافه ی ننه یکم از هم باز شد و تشکر کرد. وقتی رفتن از ننه پرسیدم چی بهت گفت؟ ننه با لبخند تلخی گفت هیچی بهم گفت یه وقت ناراحت نباشی بالاخره تو خانم اول این خونه هستی کسی جاتو نمیگیره فکر کن نارینم خواهر کوچیکته. حرفش که تموم شد پوزخندی زد و گفت ولی مگه میشه؟ یه نگاه به آقات بکن اینقدر جذب این زن شده اصلا دیگه تو روی من نگاهم نمیکنه. انگار جادو جنبلش کرده. * اون روز وقتی آقام از خونه بیرون رفت تا یک ساعت بعد از رفتنش نارین اصلا از در بیرون .نیومد وقتی دیدیم خبری ازش نیست ننه گفت بهم دم در اتاقش ببین چشه بیرون نمیاد شاید مشکلی داره برو بی حوصله نجوا :کردم چرا خودت نمیری ننه؟ + اگه من برم فکر میکنه میخوام فضولی .کنم سریع برو و بيا داخل نريا. چشمی گفتم و رفتم در اتاق نارین و در اتاقو هل دادم در که باز شد دیدم نارین یه سینه ریز طلا دستشه و داره نگاش میکنه. چشمش که به من افتاد اخم کرد و گفت چرا در نمیزنی؟ ننت یادت نداده؟ ببخشید نارین ..خانم دیدم بیرون نیومدی گفتم ببینم حالت خوبه یا نه! نارین همونطور که سینه ریز و نگاه میکرد سرشو بالا آورد و گفت خوبم قشنگه نه؟ چی؟ + سینه ریز دیگه. با خوشحالی گفتم آره .خیلی میشه بیام داخل نگاش کنم؟ نارین پشت چشمی نازک کرد و گفت باشه .بیا. وقتی کنارش نشستم سینه ریزو دور گردنش انداخت و به آینه ی دستیش نگاهی کرد و گفت خیلی بهم میاد .
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 داستان مردی که راضی به فروش قلب خود شد... 🍃🍃🍂🍃
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . آروم رفتم داخل و تخم مرغ ها رو جمع کردم وقتی بیرون اومدم
📜 🩷 . دست مراد خان درد نکنه اون برام خریده بهم گفت سنگای سبزشو که دیده یاد چشمای من افتاده بعد نگاهی به من کرد و گفت بسه دیگه پاشو برو کمک ننت کن چرا نشستی اینجا منو نگاه میکنی؟ بهشم بگو نیاز نیست بفرسته پی من خودم هروقت خواستم میام نه من خودم اومدم. نارین ابرویی بالا انداخت و گفت جون عمت! دیگه چیزی نگفتم و سریع از اتاقش بیرون اومدم و برگشتم پیش ننه چیزایی که دیده بودم رو براش تعریف کردم. ننه آهی کشید و گفت ای بدبخت پیشونی سیاه اینقدر حمالی کن آخرم یکی بیاد بشینه بالاسرت و بشه سوگلی شوهرت. نگاه دلسوزانه ای بهم کرد و گفت خدا کنه بخت شما مثل من سياه بعد نباشه. ننه 6 * روزهامون با طاقچه بالا گذاشتنای نارین و حسرت و آه و ناله ی میگذشت. البته نه نارین زن بدی بود و نه ننه ولی کارای آقام باعث به وجود اومدن این مسائل میشد. نارین چند مدتی با ما هم سفره شد ولی چون زیاد از ما خوشش نمیومد به آقام گفت من میخوام سفرهامو جدا کنم و آقام به مطبخ جدا براش درست کرد. اکثر روزا و شبا هم پیش نارین میموند و شاید در هفته یکی دو شب این طرف میخوابید. شش ماه بعد از ازدواجشون نارین حامله شد و از شانس خوبش پسردار شد. بعد از به دنیا اومدن برادرم که اسمش رو امیریل گذاشتن دیگه آقام به طور کل ما و ننه رو انگار فراموش کرد و همش سرش گرم نارین و پسرش بود. ما بچه ها که عادت کرده بودیم ولی ننه هیچوقت عادت نکرد و تا میتونست غصه میخورد. یه شب که ننه کنارم خوابیده بود دیدم تو تاریکی چشماش بازه و بی حرکت داره سقفو نگاه میکنه. صدا زدم ننه؟ جانم؟ به چی فکر میکنی؟ ننه نفس عمیقی کشید و گفت به .قدیما تو میدونستی یه زمانی آقات سرشو میداد که من زنش بشم؟ لبخندی رو لبام اومد و گفتم یعنی خاطرخواهت بود؟ ننه با هیجان به سمتم برگشت و گفت آره چجورم بابام میخواست من زن پسر عموم بشم ولی اینقدر آقات رفت و اومد و اصرار کرد که راضیشون کرد اون روزا اینقدر بهم محبت میکرد که هیچوقت فکرشم نمیکردم اینجوری بشه خندیدم و گفتم الکی نگوننه من که از وقتی یادمه آقام بداخلاق بوده + بداخلاقيش بعد به دنیا اومدن تو شروع شد میگفت پسر میخوام ولی خدا نخواست که من پسردار بشم. .
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
بر داده ونادادای خدا شکر باید کرد وشکر گزار بود. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 مرﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ. یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ... ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ. ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ. ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ. ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ... ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید. ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ! ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺎﺭ از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯾﺶ ﺑﻮﺩﻩ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﻨﺪ ﺭﻭح هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺭاضی اند ﻭ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن ها ﻧﺴﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ...
♥️🍂💫🍁 🍁 💫 🍂 ♥️ گاهی نباید از زندگی چیز زیادی خواست همین که یکی را در دوست داری همین که در کنج ذهنت، دلت به داشتن یک رفیق دلخوش است.. همین که هرشب موقع خواب از لابه‌لای درختان حیاط خانه‌ات می‌توانی صدای جیرجیرک‌ها را بشنوی همین که می‌دانی صبح که از خواب بیدار می‌شوی یکی تو را با نام مادر یا پدر صدا خواهد کرد و همین که با میتوانی آنها را ببینی و عزیزانت را بغل کنی و ببوسی‌شان و لمسشان کنی همین که برای به دنیا آمدن فرزندت انتظار می‌کشی.. که می‌توانی یک لیوان چای از دست مادرت بگیری و بنوشی همه‌ی اینها برای شعله‌ور شدن و زنده ماندن امید در وجودت کافی‌ست گاهی از این نباید چیز اضافه‌ای خواست.. کافی‌ست به داشته‌هایت فکر کنی همین داشتن‌های ساده‌ات آرزوی دست‌نیافتنی از آدم‌های دیگر است.