روزِ قسمت بود خدا هستی را قسمت می کرد.
خدا گفت: "چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است."
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.
یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: "خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده."
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد، بزرگ است.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید، که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد.
وقتی ستاره ای نیست، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا به کرمی کوچک بخشیده است.
الهی نور و عشق سهمتون از هستی باشه🙏🏼✨
🌿🌺﷽🌿🌺
✅ انصاف یکی از مواردی هست که شیطان رو از انسان فراری میده.
انصاف یعنی 👇
آنچه برای خودم میپسندم برای دیگران هم بپسندم، من دوست دارم به من احترام بگذارند پس به دیگران هم احترام بگذارم.
من دوست ندارم کسی حقم رو ضایع کنه، به من بی توجهی کنه، زور بگه، دروغ بگه، خیانت کنه...
🪴خوب با دیگران هم همین طور باشم.
راه حل 👇
🦋همیشه در روابطتون با دیگران از خودتون بپرسید :
اگر جای او بودم.
جای عروس، جای مادر شوهر، جای مادر، جای همسایه، جای همشهری، همسفری، همسر، دوست....
اکثر تنش ها برای این هست که برخوردهامون منصفانه نیست.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . چی ۸ وارد خونه شدن و شروع کردن به صحبت کردن بعد از اینک
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
.
۹ - دلت خنک شده آره؟
نارین نشست کنارم و گفت چرا باید دلم خنک بشه سوری؟ خداوکیلی من نه از ننت بدم میاد نه از شما ظلمی بهم نکردین اگرم دعوا و مشکلی بوده دیگه عادیه وقتی دو تا زن تو یه خونه هوو .باشن با اینکه آقات منو دوس داره ولی هربار میاد اتاق ننت میخوابه من تا صبح میمیرم و زنده میشم برای همین دلم نمیخواد این حسو کسی تجربه کنه.
پس چرا کمکم نکردی؟ + از کجا میدونی نکردم؟ هم قبل اومدنشون با مراد حرف زدم هم تو مجلس دیدی که چیا گفتم ولی من هر چقدرم برای آقات عزیز باشم بازم زنم و اون مرد هیچوقت نمیاد به میل من رفتار کنه دیگه من خیلی هنر کنم زندگی خودمو جمع میکنم. اشکام سرازیر شد و گفتم من چکار کنم نارین؟ من حالم از اون مردیکه به هم میخوره
نارين نفس عمیقی کشید و گفت زرنگ باش و از موقعیتی که میتونه برات جهنم بشه برای خودت بهشت .بساز چموش بازی درنیار بعد از یه
مدت سختیاشم برات عادت .میشه زندگیه دیگه هرجور بگیریش
همونجوری میگذره دلم میخواست به حرفای نارین عمل کنم تا دردم کمتر بشه ولی هرچی فکر میکردم نمیتونستم زیر بار .برم حتی از تصور کردن چهره ی منفور سیفی چندشم میشد تو فاصله خواستگاری و بله برون هرچی گریه و زاری کردم و به آقام ی التماس کردم افاقه نکرد و حتی یک دفعه که خیلی گریه کردم آقام از دستم عصبانی شد و کتکم زد و بهم حرفایی زد که حسابی خورد شدم. گفت تو نه قیافه داری نه هنرمندی ننتم که دختر زا بوده حتما تو هم همینطوری اون وقت توقع داری نگهت دارم اینجا که چی بشه؟ فکر کردی ولیعهد میاد خواستگاریت چاره ای جز تسلیم در برابر این سرنوشت سیاه نداشتم و دیگه کوتاه
بهم
اومدم.
روز بله برون من تازه تونستم بیام از نزدیک سیفی و زناشو ببینم و تو مراسم شرکت کنم. شب قبلش اینقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد و قیافم از اونی که بود بدترم شده بود.
درسته که سیفی یه جورایی فامیلمون میشد ولی رفت و آمد آنچنانی نداشتیم و قبلا باهاش برخورد زیادی نداشتم.
وقتی تو مراسم دیدمش سعی کردم به خودم امیدواری بدم و با دید مثبت بهش نگاه کنم ولی در حقیقت داشت حالمو به هم میزد. سیفی یه مرد تقریبا چهل ساله بود با صورت آفتاب سوخته و شکم گنده و دندونای به هم ریخته و زرد و چشمای عسلی روشن که وقتی با اون چشماش نگام
میکرد چندشم میشد و دلم میخواست برم زیر زمین ولی زیر نگاهاش
نباشم.
.
♥️🌿
🌿
✅ یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من درمیان بگذارد. لبخندی زد و گفت: موفقیت من زمانی آغاز شد که نبردهای کوچک را به جنگجویان کوچک واگذار کردم.
🎀 دست از جنگدین با کسانی که غیبتم را می کردند برداشتم. دست از جنگیدن با خانواده همسرم کشیدم . دیگر به دنبال جنگیدن برای جلب توجه نبودم، سعی نکردم انتظارات دیگران را برآورده کنم و همه را شاد و راضی نگه دارم . دیگر سعی نکردم کسی را راضی کنم که درباره من اشتباه می کند.
آنگاه شروع کردم به جنگیدن برای اهداف، رویاهایم، ایده هایم و سرنوشتم. روزی که جنگ های کوچک را متوقف کردم، روزی بود که مسیر موفقیتم آغاز شد. هر نبردی ارزش زمان و روزهای زندگی ما را ندارد.
نبردهایمان را عاقلانه انتخاب کنیم.
همسرانه
❤️
ویژه متاهلین و هشدار برای مجردها...
وقتی وارد فضای مجازی میشید حد و مرزها را رعایت ڪنید!
نامحرم نامحرم است و ڪَناه ڪَناه حتی در فضای مجازی!مخصوصاً افراد متاهل,
چرا ڪه هیچ عذری از اونها پذیرفته نیست و باید نسبت به همسرشون تعهد داشته باشند
حتی اڪَه در زندڪَی شخصیشون مشڪل دارند دلیل برڪَناه نیست !
جدا بشن و دوباره ازدواج ڪنن بهتر از اینه ڪه خیانت و ڪَناه ڪنن...
چرا راحت با یه خانم یا آقای متاهل شوخی میڪنید
و به تعریف و تمجید از او و عڪس های شخصی اش می پردازید
اڪَر این رفتار شما سبب سردی او نسبت به همسرش شود
مرتڪب ڪَناه بزرڪَی شده اید.
محبت و شوخی فقط باهمسر است ڪه مجاز است.
آیا همسر اون فرد راضیه ! ؟
و درنهایت آیا خدا راضیه ! ؟
مسلماً در حضور همسر اون فرد هم چنین رفتاری ندارید
پس چڪَونه خدا را شاهد و ناظر اعمالتان نمی ڪَیرید
پس چه ایمانی که باور ندارید این آیه قرآن را
"الم یعلم بان الله یری"
حریم ها را رعایت کنید.
شماهایی ڪه متاهل هستید
متعهد و مومن باشید!
خیلی از جدایی ها در اثر همین عادی سازی ڪَناه و رفته رفته ریختن قبح و زشتی آن بوده و ابتدا با الفاظ آبجی وداداش شروع
وبعد به عزیزم تبدیل شده.. شما فقط متعلق به همسرتان هستید
چرا اجازه میدهید نامحرم با شما شوخی و از شما تعریف و تمجید کند
و عڪسهای خانوادڪَیتان را در معرض نڪَاههای آلوده قرار میدهید
و باعث ڪَناه خودتان ودیڪَری میشوید.
پس ببینید به ڪجا میرویم نڪَذارید شیطان رفته رفته فریبتان دهد.
(آقا یا خانم محترم آیا میپسندی یکی هم با همسر خودت حرف خصوصی یا شوخی داشته باشه؟ ! )
هرڪس با زن نامحرمی شوخی ڪند در مقابل هر ڪلمه ای ڪه به اوڪَفته است عذاب سنڪَینی برای اوست.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📕 #داستان_کوتاه_پندآموز
💎زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند.
کمی بعد، زن از سرویسدهی ضعیف داروخانهی شهر به همسایهی خود اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایهاش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند.
وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشادهرویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سريع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد.
زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت.
زن گفت: « فکر میکنم تو به او بابت سرویسدهی ضعیفش تذکر دادهای»
همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمیشوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب میتواند تنها داروخانهی این شهر را اداره کند. به او گفتم که داروخانهی او بهترین داروخانهای هست که تو تا به حال دیدهای.»
زن همسایه میدانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند.
در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید، تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد.
این رفتار به آنها نشان میدهد که احساساتشان مهم، علایقشان محترم و نظراتشان با ارزش است.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . ۹ - دلت خنک شده آره؟ نارین نشست کنارم و گفت چرا باید دل
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
.
اسم زناش اقدس و شهربانو بود هردوشون کلی بچه های قد و نیم قد داشتن و از چهره هاشون حرص و ناراحتی نمایان بود مخصوصا شهربانو که احتمالا فکر میکرده تا ابد قراره سوگلی بمونه ولی با اومدن من فرضیه هاش به هم ریخته بود.
ونقدر تو خودم بودم که اصلا نمیفهمیدم چی داره دورم میگذره، بله رو که آزمون گرفتن کلی هدایا و پیشکش بهم دادن و طلاهای سنگین دورم انداختن ولی هیچکدوم خوشحالم .نمیکرد حتی مهلت ندادن چند روز بگذره و بعد عقد کنیم سیفی همون موقع پیشنهاد داد که تا همه جمعن عقد کنیم و آقامم قبول کرد.
تو همون فاصله که عاقد بیاد منو بردن اتاق بغلی و یکی از زنا شروع کرد به برداشتن ابروهام و بند انداختن صورتم از درد دلم اشکام همینطور پایین میریختن ولی همه فکر میکردن گریه هام به خاطر درد اصلاحه و میگفتن الان تموم میشه
بعد از اصلاح يكمم سرخاب و سفیدابم کردن و وقتی کارشون تموم شد آینه رو دستم دادن به خودم که نگاه کردم باورم نمیشد این آدم من باشم. کلی سفیدتر و قشنگتر شده بودم ولی داغ دلم نمیذاشت از اون لحظات
لذت ببرم.
همون موقع خبر دادن که عاقد هم رسیده ننم چادر سفیدی رو روی سرم انداخت و تا زیر صورتم پایین آوردش دستمو گرفت و به مهمون خونه رفتیم و کنار سیفی نشوندم. حتی از اینکه کنارش بشینم چندشم میشد.
از زیر چادر دیدم که نیشش تا بناگوش بازه و خریدارانه داره نگام میکنه اخ که دوس داشتم پاشم و چنان بزنم تو سرش که خندیدن از یادش
بره...
چند
لحظه
بعد عاقد صیغه ی عقد رو جاری .کرد تک تک کلماتی که از دهن عاقد خارج میشد مثل سوهان روحمو آزار میداد و بی اختیار اشک از چشمام پایین میومد.
بعد از اینکه سه بار خطبه خونده شد بدون اینکه من یک کلمه حرف بزنم با نظری ازم بپرسن مجبور شدم بله بگم و شرعا و قانونا زن سیفی شدم.
همه کل زدن و سیفی چادر رو از روی صورتم کنار زد و با اون نگاه چندش آورش خریدارانه نگاهی بهم انداخت و انگشتر طلای زرد و بزرگی
رو دستم کرد و به سرویس طلا هم بهم هدیه داد. همون موقع چشمم افتاد به شهربانو که با غیظ یه گوشه ایستاده بود و تو چشماش خون میدوید.
دروغ چرا؟ دلم برای اونم میسوخت ولی مگه به اختیار خودم اونجا
نشسته بودم؟
.