دردوران آشنایی دختران و پسران برای ازدواج، طرفین ممکن است ناآگاهانه دچار اشتباهاتی شوند که آگاه شدن از آنها کمک شایانی به تصمیم گیری آنها خواهد نمود.
🚫 به دلایلی چون خجالت، نشنیدن جواب منفی ویا بااین فکر که این کاردرست نیست، سوالات کافی و لازم رااز طرف مقابلمان نمیپرسیم.
🚫 به علائم هشداردهنده که نشانه ی مشکلات بالقوه همچون اعتیاد، وابستگی به فرددیگر، افراطی بودن، تفاوت فرهنگی جدی، پرخاشگری و.. توجه نمی کنیم.
🚫 عجولانه و زودهنگام سازش می کنیم.
🚫 تسلیم زرق و برق های مادی وظاهری میشویم.
🚫 تعهد را مقدم بر تفاهم می دانیم.
🚫 تردیدهای خود رانادیده می گیریم.
🚫 تفاهم را به علاقه مقدم می شماریم.
🚫 براین باوریم که طرف مقابلم راتغییرخواهم داد.
🚫 براین باوریم که بعداز ازدواج، مشکلات کم خواهدشد.
به امید تصمیمگیری های درست و آگاهانه...
❤️
گفتم :
« شما برید ؛ منم میام الان ! »
سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین . توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد . . .
نشسته بود روی پله ها . سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه . از چشمای قرمز و پف کرده ش معلوم بود گریه کرده . صورتش هنوز خیس بود .
سرشو هر از گاهی محکم می کوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش بی رمق زیر لب چیزی میگفت .
باید بی تفاوت از کنارش رد میشدم و به راهم ادامه میدادم اما نتونستم ؛ هنوز عادت نکرده بودم به درد مردم . . .
نزدیک تر رفتم و با احتیاط گفتم :
« حالتون خوبه ؟! »
سرشو بلند کرد و نگاه بی تفاوتی انداخت بهم ؛
یخ بندون بود توی چشماش . . .
لیوان نسکافه رو گرفتم سمتش ؛
« میخورین ؟! نسکافه ست ! »
دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید ؛
« نسکافه دوست داره ؛ ولی این اواخر نمیخورد ؛ میترسید بچه مون رنگ پوستش قهوه ای بشه ! »
بلند زد زیر خنده . سعی کردم بخندم . . .
دوباره به حرف اومد ؛
« همه چی خوب بودا ؛ خوشبخت بودیم ! زن داشتم ؛ یه خونه ی نقلی داشتم ؛ بچه مونم داشت به دنیا می اومد ؛ همه چی داشتم . . .
ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم !
بهش گفتم پسر میخواما من ؛ رفتیم سونوگرافی ؛ دختر بود . . .
به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود . دیشب قبل خواب پرسید : حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو ؟!
در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم ؛ بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار میکنم خودم !
چیزی نگفت . به خدا جدی نبود حرفام ؛ فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همه ش ؛ ولی نفهمیده بود . . .
ناشکری که نکردم من آخه خدا . از سر خریت بود فقط !
صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب . درد داشته ولی صداش در نیومده . جفت از رحم جدا شده بود ؛ تا برسونمشون بیمارستان هم زنم از دست رفته بود ؛ هم بچه م . »
بی اختیار داشتم همراهش گریه میکردم ؛
« یه حرفایی رو نباید زد ؛ نه به شوخی ؛ نه جدی . . .
منِ خر آخه از کجا میدونستم دلش اونقدری از یه حرفم میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه ! »
سرشو دوباره کوبید به دیوار و من بیشتر لیوان توی دستمو چنگ زدم . به هق هق افتاده بود ؛
« آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم ؛ هم خودشو ؛ هم دخترمونو . . .
فکر میکردم حالا حالاها فرصت هست ؛
ولی یهویی خیلی دیر شد ؛ خیلی ! »
اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره . کاری از دست من و اشکام برنمیومد . نسکافه ی توی دستمم سرد شده بود دیگه .
بی سر و صدا عقب گرد کردم و از پله ها بالارفتم و برگشتم توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانه م نوشتم :
برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده ؛
خیلی زود . . .
برای گفتن یه حرفائیم همیشه دیره ؛
خیلی دیر . . .
حواست به دیر و زودای زندگیت باشه همیشه . . .
عقربه های ساعت با اراده ی تو به عقب برنمیگردن !(((:🖤'⌛️'🔓
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد علاوه براون، موضوعی که سیفی ازم پنهان میکرد برام شده بود یه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
اینو گفت و منم به ناچار مجبور شدم بلند شم و برم بیرون. دیگه برام ثابت شده بود که یه خبرایی هست که من ازش بی اطلاعم. اقدسم از ترسش حرفشو خورد. ولی هرجور بود باید سر در میاوردم. بعد این قضایا حتی چندین بار با سکینه و هرکس به ذهنم میرسید حرف زدم ولی هیچکس نم پس نمیداد. مشخص بود همشون خبر دارن ولی میترسن چیزی بگن.
روزها میگذشت و اکثر مواقع منم مثل بقیه اهالی خونه مشغول کارای خونه بودم. البته شهربانو همیشه خودش رو جدا از بقیه میگرفت و چون خانزاده بود و پدر پولداری داشت الان هم خودش رو بالاتر از بقیه میدید و حاضر نبود دست به سیاه و سفید بزنه و حسابی برای خودش خانمی میکرد. فقط هر از گاهی میدیدم از اتاقش درمیاد و از خونه بیرون میره که میگفت میره خونه پدر یا خواهر و برادراش و جالب اینجا بود که حتی ننه سیفی هم کاری به کارش نداشت و سین جیمش نمیکرد.
هرچی زمان بیشتری از اومدن من به اون خونه میگذشت رابطه ی منم با اهل خونه بهتر میشد و تقریبا دیگه با همه آشنا شده بودم.
یه روز که تو حیاط با دختر سکینه داشتیم آلوها رو از زیر درختا جمع میکردیم تا لواشک درست کنیم دیدم شهربانو سراسیمه داره به سمت در میره و دور و اطرافش رو هم میپاد ولی چون ما لابه لای درختا بودیم بهمون دید نداشت و متوجه حضورمون نشد.
سمیه (دختر سکینه) گفت به نظرت شهربانو خانم یکم عجیب نشده رفتاراش؟
_ چی بگم والا!
میخواستم بیخیالش بشم ولی خیلی کنجکاو شده بودم.
ظرف آلوها رو دادم دست سمیه و گفتم الان میام. اطرافمو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی اونجا نیست از در رفتم بیرون تا ببینم کجا میره، با فاصله ازش راه میرفتم، سر کوچه که رسیدم دیدم شهربانو نیستش. چون اون زودتر از من پیچیده بود و متوجه نشدم کجا رفته. اومدم بیخیال بشم و برگردم که صدای پچ پچی به گوشم خورد. یکم رفتم جلوتر و از چیزی که دیدم حسابی جا خوردم.
شهربانو تو یکی از باغا که پر ازدرخت بود داشت با یه مرد صحبت میکرد. مرده پشتش به من بود و نفهمیدم کیه. چون فاصلشونم باهام زیاد بود صداها رو مبهم میشنیدم و متوجه نشدم چی میگن. دیگه بیشتر از این ترسیدم وایسم و با دو برگشتم سمت خونه.
#داستان چوپان خیلی زیباست حتما بخوانید
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم».
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف،از صد عبادا یک دل پرآشوب بهتراست...):؛
بانوی عزیز احترام به همسرت تو رو عزیزتر میکنه 😊
❣مردان دوست دارند که همسرشان به آنها احترام بگذارد و از آنها تمجید کند. در عین حال آنها به خاطر برخی از ویژگیهایشان دوست دارند تا قدردانی خود از همسرشان را به صورت غیرمستقیم ابراز کنند.
👈 جریحه دار کردن غرور یک مرد برای او خیلی گران تمام میشود و امکان دارد در زندگی زناشویی تأثیر نامطلوب دائمی بگذارد. یک مرد به سختی میتواند خفیف شدن از جانب زنش را به فراموشی بسپارد...!
❣وقتی مرد احساس کرد که زن او را لایق و با جرأت میداند به خود میبالد و این شهامت را به دست میآورد که برای مقابله با هر مشکلی سینه سپر کند. او از لیاقت خود اطمینان مییابد و همین امر اعتماد به نفس لازم را در او به وجود میآورد.
👈 زن میتواند با جملات تمجید آور که در نهایت لطف و محبت تنظیم شده باشد، شخصیت و احساس شوهرش را کاملاً عوض کند و از او مردی با لیاقت و با کفایت بسازد
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
1- چگونه از یک آب خوردن ساده در طول روز برای سلامتی و ثروت استفاده کنیم؟
2- چگونه با غُر زدن، برکت و نعمت را از خود دور می کنیم؟
3- رازی که با انجامش دعاهای ما سریعتر مستجاب می شود، چیست؟
4- کدام سنت الهی باعث افزایش مال و فرزند و باران رحمت بی حسابش می گردد؟!! (روش استفاده ساده و انرژیکی آن)
5- می خواهی با 5 دقیقه تمرین روزانه هر روز جوان و جوان تر شوی؟
6- چرا چشم چرانی باعث ایجاد فقر می شود؟ (انرژیکی و غیرمذهبی)
7- راهکار تضمینی خداوند برای عبور از مشکلات مالی و ورشکستگی های امروز زندگی مان چیست؟
و 33 ویدیوی دیگر با موضوعات عالی در کانال زیر👇15-11-1403
https://eitaa.com/raaze4fasl/2263
✍🏻 هر مردي که شما را دوست دارد براي زندگي كردن مناسب نيست
➖بزرگترین اشتباهی که یک دختر مرتکب میشود این است که بگوید، چون یک مردی من را خیلی خیلی دوست دارد پس او مردِ مناسبِ من است و به دردِ من میخورد و به خاطرِ علاقه اش به من چنین یا چنان خواهد کرد.
•● ابدا این موارد ارتباطی با هم ندارند و قرار است که شما هم او را دوست داشته باشید، نه اینکه چون او شما را دوست دارد به او علاقمند شوید.
❤️
#همسرداری
٤٠توصیه همسرانه (خانم ها بخوانند)
1. اجازه دهید، شوهرتان، متوجه شود چقدر وجودش برای شما اهمیت دارد.
2. حتی اگر با شما مخالفت می کند، باز هم به صحبت های او گوش دهید.
3. از او تقاضای کمک کنید.
4. به او بگویید که او را دوست دارید و به وجودش افتخار می کنید.
5. بگذارید برای خود سرگرمی داشته باشد.
6. به او اعتماد داشته باشید.
7. وقتی با هم بیرون می روید، درباره مشکلات صحبت نکنید.
8. بر روی اعمال خوب او متمرکز شوید.
9. به علایق او احترام بگذارید.
10. وقتی به منزل برمی گردد، خوشحال باشید.
💖رازهای💞همسرداری💝💍
💛🧡
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد اینو گفت و منم به ناچار مجبور شدم بلند شم و برم بیرون. دیگه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
حسابی گیج شده بودم و میدونستم که عاقلانه هم نیست که به کسی چیزی بگم چون ممکن بود دودش تو چشم خودم بره.
سمیه تا منو دید گفت کجا رفتی خانم؟ دنبال شهربانو؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم ولی وسط راه پشیمون شدم و برگشتم. اصلا به من چه کی کجا میره.
سمیه هم شونه هاشو بالا انداخت و گفت راس میگی. شهربانو خانمم آدمیه که اگه بفهمه دودمانتونو به باد میده. هرچی به پر و پاش نپیچی بهتره.
همه ی فکر و ذکرم پی شهربانو و اون مرد بود. هی با خودم فکر میکردم که یعنی شهربانو داره خیانت میکنه! بعد سریع میگفتم نه همچین چیزی امکان نداره.
اومدم برگردم به اتاقم که دیدم مهدی، پسر شهربانو( که روز عقدم اومد نشست تو بغلم) در اتاقم نشسته و داره با یه کاغذ تو دستش ور میره. هر از گاهی پیش میومد که دور از چشم مامانش میومد پیش منو با هم با سنگ و چوب بازی میکردیم و چیزای مختلف براش درست میکردم.
رفتم جلوترو گفتم چرا اینجا نشستی مهدی جان؟ اون چیه دستت؟
_ اومدم باهم بازی کنیم. نمیدونم اینجا افتاده بود.
نشستم کنارش و کاغذ رو از دستش گرفتم. باز دوباره از طرف همون شخص بود. چون چند مدتی ازش خبری نبود دیگه داشتم موضوع رو فراموش میکردم. اینقدر هول شده بودم که اگر کسی تو اون حال منو میدید فگر میکرد واقعا خبریه. سریع کاغذو پاره کردم و رفتم ریختمش تو سطل و اومدم.
مهدی گفت سوری چرا پارش کردی؟ میذاشتی باهاش بازی کنیم. تازه بابام بلده با کاغذ قایق درست کنه.
با استرس گفتم نه اون کاغذ کثیف بود به کسی چیزی نگیا.
مهدی با گیجی نگام کرد و گفت چیو نگم؟
_ که کاغذ پیدا کردی.
باشه ای گفت و دستمو گرفت و به سمت اتاق کشید تا بازی کنیم.
اومدیم داخل اتاق و براش چند تا دونه آلو و هلو هم آوردم و همونطور که داشتم براش با چوب یه چیزی درست میکردم و حواسم به کارم بود دیدم یک دفعه صدای خرخر میاد. سرمو که بالا آوردم دیدم مهدی صورتش قرمز شده و مشخصه چیزی تو گلوش گیر کرده. از ترس نزدیک بود پس بیوفتم بلند شدم و با جیغ و داد گفتم کمک کمکم کنید. سریع همه ریختن تو اتاقم و هرچی میزدن تو کمرش راه تنفسش باز نمیشد.