تقویم نجومی اسلامی
✴️ سه شنبه 👈16 بهمن/ دلو 1403
👈5 شعبان 1446👈4 فوریه 2025
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی.
🌸🌺🥀🌹🍃🌷💐🌾🍀☘🌴🌺
میلاد با سعادت حضرت سید الساجدین تاج الباکیین زین الصالحین امام زین العابدین علیه السلام " 38 هجری قمری.
🌷💐🌺🥀🌹🌸🍃🌿☘🍀🌺🌼
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
📛صدقه صبحگاهی رفع اثر نحوست کند.
✅ برای پیوستن به کانال تقویم نجومی اسلامی و دریافت تقویم هر روز کافی است کلمه "تقویم همسران" را در تلگرام و ایتا جستجو کنید.
🚖سفر : مسافرت خوب و همراه صدقه باشد.
👶مناسب زایمان و نوزاد حالش خوب است.
🤕 بیمار امروز زود خوب شود.
🔭 احکام نجوم.
🌓 امروز قمر در برج ثور است و برای امور زیر خوب است:
✳️خرید طلا و جواهرات.
✳️ارسال جنس به مشتری.
✳️خرید ملک و خانه و زمین.
✳️نقل و انتقال و جابجایی.
✳️دیدار دوستان و مسولین.
✳️مشارکت و امور مشارکتی.
✳️و درختکاری نیک است.
🔵نوشتن حرز و سایر ادعیه و نماز و بستن آن برای اولین بار مناسب است.
👨👩👧👦مباشرت امشب شب چهارشنبه : مباشرت برای سلامتی مفید است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت:
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ،باعث سرور و شادی می شود.
💉💉حجامت خون دادن فصد.
🔴 #خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ، سبب زردی رنگ می شود.
✂️ ناخن گرفتن.
سه شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و در روایتی گوید باید بر هلاکت خود بترسد.
👕👚 دوخت و دوز.
سه شنبه برای بریدن،و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست و شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید( به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد)(خرید لباس اشکال ندارد)(کسانی که شغلشان خیاطی است میتوانند در روزهای خوب بُرش بزنند و در روزهای دیگر آن را تکمیل کنند)
✅ وقت #استخاره در روز سه شنبه: از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶ عصر تاعشای آخر( وقت خوابیدن)
😴😴 تعبیر خواب.
تعبیر خوابی که امشب شبِ چهار شنبه دیده شود طبق ایه ی 6 سوره مبارکه "انعام" است.
الم یروا کم اهلکنا من قبلهم...
و از معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده اندکی آزردگی ببیند صدقه بدهد تا رفع شود و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
کتاب تقویم همسران صفحه 115
❇️️ ذکر روز سه شنبه : یا ارحم الراحمین ۱۰۰ مرتبه.
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۹۰۳ مرتبه #یاقابض که موجب رسیدن به آرزوها میگردد .
💠 ️روز سه شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_سجاد_علیه_السلام و #امام_باقر_علیه_السلام و #امام_صادق_علیه_السلام سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام به سه شنبه 16بهمن ماه
خوش آمدید🌸
صبح زیباتون بخیر ☕
یک روز بی نظیر
دوشنبه ای دلنشین
یک لبخند از ته دل
یک شادی بی دلیل
یک خدای همیشه همراه
با هزار آرزوی زیباااا
تقدیم لحظه هاتون💐
🌸🍃﷽🍃🌸
👩🏻❤️💋👨🏻اگر به کسی برای ازدواج معرفی شدید؛
توجه داشته باشید
❗️که او باید این دو دسته ویژگی را داشته باشد؛❗️
همسر مناسب کسی است که این 2 دسته ویژگی را داشته باشد:
1️⃣ دسته اول ویژگیهای رفتاری که یک انسان بالغ و عاقل دارد.
مواردی مثل توانایی مدیریت هیجانات، مدیریت مالی و… .
2️⃣ دسته دوم ویژگیها، ویژگیهای رفتاری نزدیک به شماست که باعث میشود با هم تفاهم داشته باشید.
مثلا اینکه هر دویتان اهل تفریح زیادید و در عین حال به زندگی شغلیتان اهمیت زیادی میدهید و… .
#ازدواج_موفق
❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد حسابی گیج شده بودم و میدونستم که عاقلانه هم نیست که به کسی
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
شب موقع شام بود که سیفی هم اومد خونه و همگی سر سفره نشستیم. سیفی تا چشمش به من افتاد چند لحظه مات نگام کرد و گفت این چه سر و وضعیه؟ چرا زخم و زیلی هستی؟
قبل از اینکه من دهنم باز بشه ننه سیفی گفت چیزی نیست پسر سر سفره وقت این حرفا نیست. غذاتونو بخورید.
شهربانو گفت چیو هیچی نیست؟ چرا مخفی میکنید؟ این عفریته امروز میخواست مهدی رو بکشه.
سیفی چشماش گرد شد و گفت چی میگی تو؟
_ این خانم به بچه میوه با هسته داده و هسته تو گلوش گیر کرد و داشت میمرد. خدایی شد که مش حسن تونست نجاتش بده. بچم مثل قیر سیاه شده بود.
ننه سیفی گفت بچس دیگه بازیگوشی کرده پریده گلوش. این دختر بخت برگشته چه گناهی داره؟
+ اگه اینجوره که شما میگید چرا مهدی تو اتاق سوری بوده؟ اصلا این با بچه ی من چکار داشته؟
سیفی نگاهی بهم کرد و منتظر جواب بود.
جرئتمو جمع کردم و گفتم بار اول نیست که مهدی میاد پیش من. خودش دوس داره بیاد با هم بازی کنیم.
شهربانو گفت: حرف مفت نزن بچه ی من کاری به تو نداره.
سیفی گفت: مهدی بابا سوری راست میگه؟ تو دوس داری با هم بازی کنید؟
مهدی نگاهی به مامانش و بعد به من کرد و گفت: آره ولی ببخشید مامان چون میدونستم از سوری بدت میاد یواشکی میرفتم که دعوام نکنی، آخه سوری خیلی چیزای قشنگی با چوب برام درست میکنه.
شهربانو یه پس گردنی به مهدی زد و گفت تو خیلی بیجا کردی. دفعه ی بعد ببینم نزدیک این جادوگر شدی قلم پاتو خورد میکنم.
سیفی با قیافه ای که آروم تر از چند دقیقه قبل بود تشری به شهربانو زد و گفت تمومش کن. دیگه هم نبینم کسی تو این خونه وحشی بازی دربیاره. دست از سر این بچه هم بردار. غذاتونو بخورید. بسم الله.
شهربانو از سر جاش بلند شد و با حالت قهر از مهمون خونه بیرون رفت و دیگه کسی لام تا کام حرف نزد.
شب موقع خواب سیفی اومد تو اتاقم دراز کشید و بدون مقدمه گفت: من میدونم تو کار بدی نکردی و اتفاق بوده.
با خوشحالی گفتم: ممنون سیفی خان. به خدا من مهدی رو خیلی دوس دارم. هیچوقت کاری نمیکنم که آسیبی ببینه.
سیفی گفت: باباشو چی؟
_ یعنی چی؟
+ باباشم دوس داری یا هنوز ازم میترسی؟
خندم گرفت که مثل یه پسر نوجوون اینجوری داشت حرف میزد
❤☘❤☘❤☘❤
☘
❤
☘
#آقایون
💕همسرتان را عاشق کنید
به ظاهر و لباسش توجه کنید( زنها عاشق دیده شدن هستند)
مرتب و تمیز باشید و به ظاهر خود برسید.
مرد باشید( بچه ننه نباشید، استقلال مالی و قدرت تصمیم گیری داشته باشید، زنان از اینکه شوهرشان وابسته باشد متنفرند)
غافلگیری یا به قول امروزی ها " سوپرایز" کنید( زنان شیفته غافلگیر شدن هستند، حتی یک شاخه گل، هدیه کوچک و یا یک پیام عاشقانه)
بحث و مشاجره نکنید.
در مهمانی ها متشخص باشید و هوایش را داشته باشید( نگاه محبت آمیز در جمع را فراموش نکنید)
☘
❤
.
❤☘❤☘❤☘❤
❤️
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایمان به غیب بالاترین مرحله ایمان است
🪴آنجا که مانند موسی میان دشمنت و رود خروشان میمانی اما اطمینان داری که خداوند را میگشاید.
🪴همان جا که مانند مریم آماج تهمتها میشوی اما ایمان داری که خداوند نجاتت میدهد.
🪴آنجا که مانند نوح سالها مسخره و اذیت میشوی اما به خداوند حکیم ایمان داری.
💎درست است گاهی همه چیز تیره و تار است اما دلت که به نور خدا روشن شده باشد راه زندگی هم سراسر نور و آرامش میشود به خداوند اعتماد کنیم این بزرگترین درس زندگی است.
🪴إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ
(به یاد آرید) هنگامی که استغاثه و زاری به پروردگار خود میکردید، پس دعای شما را اجابت کرد که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما میفرستم.
📙انفال/۹
✨✨✨
🔻روابط با فامیل
هرجا و هر زمانی دیدی جایی میری که بهت احترام نمیزارن یا جوابگوی محبت هات نیستن خودتو کم کم بکش کنار،
و به کاری سرگرم کن مثلا برو کلاسی که دوس داری بعد هم بهونه بیار که کار دارم
بعضی جملات هم خیلی تاثیر گزارن
تو اینجور مواقع اصلا نرید، بعدا بگید:
✔ "ببخشید کار داشتم وگرنه حتما دوست داشتم بیام پیشتون اما نشد."
✔ "یا بگید جسارت میکنم خیلی باهاتون راحتم امروز شرایط مهمانی تو خونه رو ندارم".
👈🏻 هرکی هم باهاتون خوب احوالپرسی نمیکنه عین خودش بشید. تو جمعشون هم زیاد نظر ندین، زیاد نگاهشون نکنید. مثلا طلاهاشونو میبینی سریع نگو مبارکه یا لباسشونو بزارید آخر وقت بگید یا اصلا نگید
❤️
🌸🍃
زِندگی، قبل از هرچيز زندگیست.
گل می خواهد،
موسيقی می خواهد،
زيبايی می خواهد.
زندگی حتی اگر يكسره جَنگيدن هم باشد،
خَستگی در كردن می خواهد.
عطر شمعدانی ها را بوييدن می خواهد.
خشونت هست، قبول؛
اما خشونت، اصل كه نيست، زايِده است، انگل است، مَرَض است.
ما بايد به اصلِمان بَرگرديم.
زَخم را كه مَظهر خشونَت است با زَخم نمی بندند؛
با نوارِ نرم و پنبه پاک می بندند،
با مُحبت،
با عِشق . . .
#نادر_ابراهیمی
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد شب موقع شام بود که سیفی هم اومد خونه و همگی سر سفره نشستیم.
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
حقیقت هم این بود که دیگه مثل روزای اول ازش بدم نمیومد. مخصوصا چون خودش رو دیگه بهم تحمیل نکرده بود و جلوی بقیه هم بی آبرومم نکرد. آنچنان دوسش نداشتم ولی دیگه به عنوان شوهرم قبولش کرده بودم.
با دیدن لبخند من سیفی هم لبخند زد و ب
این بار خیلی بهتر از سری قبل باهام رفتار کرد. اصلا انگار اون آدم سابق نبود و به شدت مهربون تر شده بود. موقعی که میخواستیم بخوابیم بهش گفتم سیفی خان؟
+ بله؟
_ ازت ممنونم که بهم اعتماد کردی.
سیفی انگار اومد یه چیزی بگه ولی حرفشو خورد و گفت: شب به خیر سوری.
برای منی که از هیچ مردی محبت نگرفته بودم در همین حد هم خیلی خوشایند بود. طوری که انگار یه چیزی تو دلم قلقلکم داد.
از فرداش با یه روحیه ی دیگه از خواب بیدار شدم. طبق معمول وقتی چشمامو باز کردم سیفی کنارم نبود و زودتر از من بیدار شده بود. اون روز صبح هم شهربانو سر سفره نیومد و معلوم بود حسابی قهره. بچه هاشم تو خودشون بودن.
به ننه سیفی گفتم: به نظرت اگه من برم باهاش حرف بزنم و عذرخواهی کنم از خر شیطون پیاده میشه؟
ننه سیفی گفت: نه اصلا نزدیکش نرو بذار خودش کم کم بیخیال این قضیه میشه. به خود سیفی هم گفتم برو پیشش و باهاش صحبت کن ولی سیفی قبول نکرد و گفت من کاری به کسی که الکی لوس بازی در میاره و فتنه درست میکنه ندارم. تا هروقت دلش خواست میتونه قهر باشه.
*
نزدیکای ظهر بود و داشتم تو حیاط رختامو میشستم که مش حسن اومد پیشم و گفت خانم خواهرتون دم در کارتون داره.
با تعجب گفتم خواهرم؟ چکار داره؟
+ والا چه عرض کنم مثل اینکه مادرتون یکم ناخوش احواله.
اسم ننه رو که شنیدم با استرس لباسا رو تو تشت رها کردم و رفتم دم در و گفتم چی شده؟
آبجیم که معلوم بود گریه کرده گفت سوری ننه حالش خوب نیست. هیچکسم نیست درست ازش مراقبت کنه. خودش گفت بیام پی تو.
_ یه لحظه اینجا وایسا الان برمیگردم.
سراسیمه رفتم پیش سیفی که اون روز برحسب اتفاق خونه بود تا ازش اجازه بگیرم.
تا نگاهش بهم افتاد گفت چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
آقا خواهرم اومده پِیَم میگه حال ننم خوب نیست. کسی هم نیست ازش مراقبت کنه. من دختر بزرگشم الان باید پیشش باشم.
+ نکنه مرض واگیر داشته باشه و مریض بشی.
_ آقا به هرحال من نمیتونم دست رو دست بذارم.
سیفی چند لحظه فکر کرد و گفت باشه حاضر شو خودم میبرمت.
*
وقتی رسیدیم خونه ی آقام نارین اومد دم در و با تعجب گفت خیر باشه. راه گم کردین؟
وقتی بهش گفتم برای چی اومدیم با تعجب گفت یعنی ننت مریضه و به من نگفته ولی فرستاده پی شما؟
_ حتما نخواسته مزاحمت بشه.
نارین سری تکون داد و بی توجه به ما رفت تو خونه ی خودش.
سیفی یااللهی گفت و رفتیم داخل. ننه یه گوشه تو رخت خوابش دراز کشیده بود و سرشو با دستمال بسته بود. وقتی دید سیفی همرامه به سختی میخواست از سر جاش بلند بشه که سیفی گفت راحت باشید من بیرون منتظر میمونم. از اتاق که بیرون رفت، رفتم کنار ننه و گفتم چی شده؟ این چه سر و وضعیه؟
ننه با ناله گفت نمیدونم به دفعه چم شد! از دیشب تا حالا یدفعه همهی بدنم درد گرفته و همش سر درد و تب دارم. چیز مهمی نیست احتمالا سرما خوردم ولی گفتم بیای که برای این بچه ها یه غذایی درست کنی.
_ ننه خب چرا به نارین نگفتی؟ الان ناراحت شد که ما اومدیم ولی از اون کمک نخواستی!
ننه همونطور که با دستاش سرشو فشار میداد نالید همینم مونده از این کمک بخوام که تا قیوم قیومت منتشو سرم بذاره.
_ ننه اون قدرا هم که تو فکر میکنی نارین زن بدی نیست.
ننه با غیظ نگاهی بهم کرد و گفت حالا که خودتم رفتی هوو شدی طرفدار نارین شدی؟
از حرف ننه خیلی ناراحت شدم، انگار نه انگار که منو مجبور کردن زن سیفی بشم ولی گذاشتم به پای حال بدش و بلند شدم رفتم پیش سیفی و گفتم: اگر اجازه بدی من دو سه روز اینجا بمونم تا حالش بهتر بشه.
سیفی یکم این پا و اون پا کرد و با کلافگی گفت: باشه دو روز بمون اگه خواستی زودتر برگردی با آقات بیا اگرم نه که خودم دو روز دیگه میام دنبالت یا مش حسنو میفرستم پیت.
_ چشم آقا.
سیفی که رفت شروع کردم به انجام دادن کارای خونه و غذا درست کردن و… همونطور که تو حیاط داشتم بشور وبساب میکردم آقام اومد داخل و تا منو دید گفت اینجا چکار میکنی؟