❤☘❤☘❤☘❤
☘
❤
☘
#آقایون
💕همسرتان را عاشق کنید
به ظاهر و لباسش توجه کنید( زنها عاشق دیده شدن هستند)
مرتب و تمیز باشید و به ظاهر خود برسید.
مرد باشید( بچه ننه نباشید، استقلال مالی و قدرت تصمیم گیری داشته باشید، زنان از اینکه شوهرشان وابسته باشد متنفرند)
غافلگیری یا به قول امروزی ها " سوپرایز" کنید( زنان شیفته غافلگیر شدن هستند، حتی یک شاخه گل، هدیه کوچک و یا یک پیام عاشقانه)
بحث و مشاجره نکنید.
در مهمانی ها متشخص باشید و هوایش را داشته باشید( نگاه محبت آمیز در جمع را فراموش نکنید)
☘
❤
.
❤☘❤☘❤☘❤
❤️
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایمان به غیب بالاترین مرحله ایمان است
🪴آنجا که مانند موسی میان دشمنت و رود خروشان میمانی اما اطمینان داری که خداوند را میگشاید.
🪴همان جا که مانند مریم آماج تهمتها میشوی اما ایمان داری که خداوند نجاتت میدهد.
🪴آنجا که مانند نوح سالها مسخره و اذیت میشوی اما به خداوند حکیم ایمان داری.
💎درست است گاهی همه چیز تیره و تار است اما دلت که به نور خدا روشن شده باشد راه زندگی هم سراسر نور و آرامش میشود به خداوند اعتماد کنیم این بزرگترین درس زندگی است.
🪴إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ
(به یاد آرید) هنگامی که استغاثه و زاری به پروردگار خود میکردید، پس دعای شما را اجابت کرد که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما میفرستم.
📙انفال/۹
✨✨✨
🔻روابط با فامیل
هرجا و هر زمانی دیدی جایی میری که بهت احترام نمیزارن یا جوابگوی محبت هات نیستن خودتو کم کم بکش کنار،
و به کاری سرگرم کن مثلا برو کلاسی که دوس داری بعد هم بهونه بیار که کار دارم
بعضی جملات هم خیلی تاثیر گزارن
تو اینجور مواقع اصلا نرید، بعدا بگید:
✔ "ببخشید کار داشتم وگرنه حتما دوست داشتم بیام پیشتون اما نشد."
✔ "یا بگید جسارت میکنم خیلی باهاتون راحتم امروز شرایط مهمانی تو خونه رو ندارم".
👈🏻 هرکی هم باهاتون خوب احوالپرسی نمیکنه عین خودش بشید. تو جمعشون هم زیاد نظر ندین، زیاد نگاهشون نکنید. مثلا طلاهاشونو میبینی سریع نگو مبارکه یا لباسشونو بزارید آخر وقت بگید یا اصلا نگید
❤️
🌸🍃
زِندگی، قبل از هرچيز زندگیست.
گل می خواهد،
موسيقی می خواهد،
زيبايی می خواهد.
زندگی حتی اگر يكسره جَنگيدن هم باشد،
خَستگی در كردن می خواهد.
عطر شمعدانی ها را بوييدن می خواهد.
خشونت هست، قبول؛
اما خشونت، اصل كه نيست، زايِده است، انگل است، مَرَض است.
ما بايد به اصلِمان بَرگرديم.
زَخم را كه مَظهر خشونَت است با زَخم نمی بندند؛
با نوارِ نرم و پنبه پاک می بندند،
با مُحبت،
با عِشق . . .
#نادر_ابراهیمی
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد شب موقع شام بود که سیفی هم اومد خونه و همگی سر سفره نشستیم.
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
حقیقت هم این بود که دیگه مثل روزای اول ازش بدم نمیومد. مخصوصا چون خودش رو دیگه بهم تحمیل نکرده بود و جلوی بقیه هم بی آبرومم نکرد. آنچنان دوسش نداشتم ولی دیگه به عنوان شوهرم قبولش کرده بودم.
با دیدن لبخند من سیفی هم لبخند زد و ب
این بار خیلی بهتر از سری قبل باهام رفتار کرد. اصلا انگار اون آدم سابق نبود و به شدت مهربون تر شده بود. موقعی که میخواستیم بخوابیم بهش گفتم سیفی خان؟
+ بله؟
_ ازت ممنونم که بهم اعتماد کردی.
سیفی انگار اومد یه چیزی بگه ولی حرفشو خورد و گفت: شب به خیر سوری.
برای منی که از هیچ مردی محبت نگرفته بودم در همین حد هم خیلی خوشایند بود. طوری که انگار یه چیزی تو دلم قلقلکم داد.
از فرداش با یه روحیه ی دیگه از خواب بیدار شدم. طبق معمول وقتی چشمامو باز کردم سیفی کنارم نبود و زودتر از من بیدار شده بود. اون روز صبح هم شهربانو سر سفره نیومد و معلوم بود حسابی قهره. بچه هاشم تو خودشون بودن.
به ننه سیفی گفتم: به نظرت اگه من برم باهاش حرف بزنم و عذرخواهی کنم از خر شیطون پیاده میشه؟
ننه سیفی گفت: نه اصلا نزدیکش نرو بذار خودش کم کم بیخیال این قضیه میشه. به خود سیفی هم گفتم برو پیشش و باهاش صحبت کن ولی سیفی قبول نکرد و گفت من کاری به کسی که الکی لوس بازی در میاره و فتنه درست میکنه ندارم. تا هروقت دلش خواست میتونه قهر باشه.
*
نزدیکای ظهر بود و داشتم تو حیاط رختامو میشستم که مش حسن اومد پیشم و گفت خانم خواهرتون دم در کارتون داره.
با تعجب گفتم خواهرم؟ چکار داره؟
+ والا چه عرض کنم مثل اینکه مادرتون یکم ناخوش احواله.
اسم ننه رو که شنیدم با استرس لباسا رو تو تشت رها کردم و رفتم دم در و گفتم چی شده؟
آبجیم که معلوم بود گریه کرده گفت سوری ننه حالش خوب نیست. هیچکسم نیست درست ازش مراقبت کنه. خودش گفت بیام پی تو.
_ یه لحظه اینجا وایسا الان برمیگردم.
سراسیمه رفتم پیش سیفی که اون روز برحسب اتفاق خونه بود تا ازش اجازه بگیرم.
تا نگاهش بهم افتاد گفت چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
آقا خواهرم اومده پِیَم میگه حال ننم خوب نیست. کسی هم نیست ازش مراقبت کنه. من دختر بزرگشم الان باید پیشش باشم.
+ نکنه مرض واگیر داشته باشه و مریض بشی.
_ آقا به هرحال من نمیتونم دست رو دست بذارم.
سیفی چند لحظه فکر کرد و گفت باشه حاضر شو خودم میبرمت.
*
وقتی رسیدیم خونه ی آقام نارین اومد دم در و با تعجب گفت خیر باشه. راه گم کردین؟
وقتی بهش گفتم برای چی اومدیم با تعجب گفت یعنی ننت مریضه و به من نگفته ولی فرستاده پی شما؟
_ حتما نخواسته مزاحمت بشه.
نارین سری تکون داد و بی توجه به ما رفت تو خونه ی خودش.
سیفی یااللهی گفت و رفتیم داخل. ننه یه گوشه تو رخت خوابش دراز کشیده بود و سرشو با دستمال بسته بود. وقتی دید سیفی همرامه به سختی میخواست از سر جاش بلند بشه که سیفی گفت راحت باشید من بیرون منتظر میمونم. از اتاق که بیرون رفت، رفتم کنار ننه و گفتم چی شده؟ این چه سر و وضعیه؟
ننه با ناله گفت نمیدونم به دفعه چم شد! از دیشب تا حالا یدفعه همهی بدنم درد گرفته و همش سر درد و تب دارم. چیز مهمی نیست احتمالا سرما خوردم ولی گفتم بیای که برای این بچه ها یه غذایی درست کنی.
_ ننه خب چرا به نارین نگفتی؟ الان ناراحت شد که ما اومدیم ولی از اون کمک نخواستی!
ننه همونطور که با دستاش سرشو فشار میداد نالید همینم مونده از این کمک بخوام که تا قیوم قیومت منتشو سرم بذاره.
_ ننه اون قدرا هم که تو فکر میکنی نارین زن بدی نیست.
ننه با غیظ نگاهی بهم کرد و گفت حالا که خودتم رفتی هوو شدی طرفدار نارین شدی؟
از حرف ننه خیلی ناراحت شدم، انگار نه انگار که منو مجبور کردن زن سیفی بشم ولی گذاشتم به پای حال بدش و بلند شدم رفتم پیش سیفی و گفتم: اگر اجازه بدی من دو سه روز اینجا بمونم تا حالش بهتر بشه.
سیفی یکم این پا و اون پا کرد و با کلافگی گفت: باشه دو روز بمون اگه خواستی زودتر برگردی با آقات بیا اگرم نه که خودم دو روز دیگه میام دنبالت یا مش حسنو میفرستم پیت.
_ چشم آقا.
سیفی که رفت شروع کردم به انجام دادن کارای خونه و غذا درست کردن و… همونطور که تو حیاط داشتم بشور وبساب میکردم آقام اومد داخل و تا منو دید گفت اینجا چکار میکنی؟
♥️🍂💫🍁
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
با خودم عهد کرده ام شاد باشم ...
#بیخیالِ قضاوت ها ، حسادت ها ، دشمنی ها و کینه ورزی ها..
بیخیالِ مشکلات و نداشته ها ...
بیخیالِ هرچیز که #دلم را می رنجاند.
بیخیالِ هرچیز که لبخند را از صورتم می دزدد ...
متمرکز می شوم روی داشته هایم.
به جای دشمنی ها و حسادتها ؛
#دوستانم را می بینم ... و شوقی که برای موفقیت و خوشبختی ام دارند..
به جای مشکلاتم ؛
به #موفقیت و شادی هایِ پیش رو و پشت سرم چشم می دوزم ...
و میخندم ... از تهِ دلم می خندم ...
من #اگر هیچ هم نداشته باشم ، خدایی دارم که برایِ شادی و لبخندِ من ، همه جوره حمایتم می کند ...
به جایِ همه ، به خدایی تکیه می کنم که بی منت ، روزی ام می دهد و بی منت ، هوایِ بیقراری ام را دارد.
من باخودم عهد کرده ام شاد باشم...
و این بزرگترین گامِ موفقیتِ من است..
🌿🌺﷽🌿🌺
🦋برای این که بدانیم در نزد خدا چه منزلتی داریم، باید ببینیم خدا در نزد ما چه منزلتی دارد. هر چقدر مقولهی غیب، ابدیت، آخرت و اهل بیت برای ما جدی باشند، ما هم در نزد آنها جدی تلقی می شویم.
🦋 روش یک مربی نسبت به شاگرد، جدی بودن اوست. ممکن است شاگرد خوب باشد، ولی جدّی نباشد، احکام و شریعت را جدی نگیرد. به همین خاطر است که غیب و ربّ هم او را جدی نمی گیرند. هر چند آنها را دوست داشته باشد، ولی توان دریافت توجه و خیرات و برکات را ندارد.
✅گاهی انسان با الوهیت خدا مشکلی ندارد، اما با ربوبیت الهی مشکل دارد.
🍃یعنی خدا را ربّ خودش نمی داند. چون قیمتش در دستش نیست؛ از این رو، آدم ها و مربی های دیگری را انتخاب میکند. مثل هنرمندان، سلبریتیها، شاعران، فیلسوفان و ...
🦋درحالی که خدا می فرماید من ربّ تو هستم. ولی او به کسان دیگری رجوع می کند. 😔
❤️صدا کردن خداوند با کلمه ربّ، یعنی من با تو رابطه ربوبیتی دارم. عشقم، زندگی و افتخارم این است که شاگرد تو هستم. تو مربی من هستی. این خیلی مهم است. این شاخص است که وقتی تو با خدا خلوت می کنی، افتخار کنی که یک مربی مثل خدا بالای سر من است. از هر کسی دستور و برنامه زندگی نمی گیرم.