چیکار کنم همسرم به من بیشتر محبت کنه؟
❣یکی از کارهایی که میشه انجام داد اینه وقتی همسر شما کار محبت آمیز انجام داد ازش تشکر و تعریف کنید.
❣یعنی ابراز کنید که چقدر از اون کارش خوشحال شدین و ازش قدردانی کنید. تشکر کردن خدمت را همیشگی میکنه.
❣به عبارت دیگه وقتی از طرف مقابلت تشکر میکنی یعنی ارزش کار همسرت رو درک کردی و این باعث رفع خستگی همسرت میشه و به اون انرژی میده و انگیزه اون فرد رو تقویت می کنه.
هر دو بخوانیم
همسرداری
نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟
گفت : نه
گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم؟
گفت : نه ، خودم جمع می کنم
گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟
نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم
بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده
میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره
گفتٌ تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود, من برای اون هر کسی بودم .
گفتٌ اینبار رفت سمت دریا .
سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️🌱🌸🌿
🌿
🌸
🌱
♥️
باباها همهشان عاشقند...
#باید خیلی عاشق باشی که از خواب و تفریحت بزنی و سختیِ کار بیوقفه را به جان بخری تا خانوادهات در آرامش و رفاه باشند. که حاصل یک ماه تلاش شبانه روزیات را یک شبه با شور و اشتیاق، برای شادی خانوادهات خرج کنی و حتی یک لحظه هم احساس پشیمانی نکنی، که کِیف کنی از این که تمام حاصل چندماه کار و #تلاشت را گوشواره کردهای برای دخترت، دوچرخه کردهای برای پسرت و یا انگشتری برای قدردانی از #همسرت.
🌱#باید_عاشق_باشی که هر سال عید برای همهی خانواده کفش و لباس بگیری و به خودت که رسید بگویی "من لباس نمیخوام، همینها که دارم کافیست." که اصرار کنند و انکار کنی. بعد هم با لبخند رضایتی به لب، #ذوق بچههات را در لباسهای نو تماشا کنی و برای شادیهای بعدیشان برنامه بچینی.
باید خیلی عاشق باشی که چندماه با تمام توانت و بیشتر از همیشه تلاش کنی، با سختی و ناملایمتیهای زمانه بجنگی تا در نهایت، یکبار دست خانواده را بگیری و یک وری ببریشان و یک خاطرهی خوب به آلبوم خاطرههاشان اضافه کنی. بابا که باشی خودت را در قبال حالِ خانواده مسئول میدانی، که #دلخوشی به لبخندهاشان، به اینکه امنیتی در نهایت نا امنی و تکیهگاهترینی برای کسانی که روی آغوش پدرانهات حساب کردهاند.
🌱 #باید بابا باشی و عاشق؛ که تمام دغدغه و اولویتت خوشبختی و شادی خانوادهات باشد. که تمام حواس مردانهات جمعِ دلخوشی بچهها و آرامش مامان بچهها باشد.
باباها از خودگذشتهترین و عاشقترین موجودات دوستداشتنی و سبیلدار جهانند.
✨داستان ✨
به خاطر فوت خواهرم جهت مراسم تدفین در خانه اش حضور یافته بودم. شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود، بیرون آورد و گفت: لای این تکه کاغذ یک پیراهن بسیار زیباست.
او پیراهن را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.
پیراهنی بسیار زیبا، از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده. هنوز قیمت نجومی پیراهن روی آن چسبیده بود.
او گفت:
اولین بار که به نیویورک رفتم، هشت-نه سال پیش، ژانت آن را خرید. او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع به خصوصی نگه داشته بود. به هرحال، گمان می کنم آن موقع فرا رسیده است.
او پیراهن را از دست من گرفت و آن را همراه با وسایل مورد نیاز دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد. او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:
هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار. هر روزی که زنده هستی، خودش زمانی به خصوص است.
در هواپیما، هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم، حرف های شوهر او را به خاطر آوردم. یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود، ندیده بود یا نشنیده بود افتادم. یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.
حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد. هم اکنون بیشتر کتاب می خوانم، کمتر گردگیری می کنم. توی ایوان می نشینم و از منظره ی طبیعت لذت می برم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری می کنم و اوقات کمتری را صرف جلسات می کنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمی دارم. از آوردن غذا در ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد به خصوصی مثل وزن کم کردن، اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده می کنم.
وقتی به فروشگاه می روم، بهترین کتم را می پوشم. شعار من این است: سعادتمندانه زندگی کن.
من عطرهای گران قیمت خود را برای مواقع به خصوص نگه نمی دارم، نهایت تلاش خود را می کنم که کاری را به تعویق نیندازم، یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد، امتناع نکنم.
هر روز صبح که چشمانم را باز می کنم، به خودم می گویم:
امروز منحصر به فرد است. در واقع، هر دقیقه، هر نفس موهبتی یکتا از جانب پروردگار محسوب می شود.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سواد ازدواج...
میگم چرا این پسر رو برای ازدواج انتخاب کردی ؟
-میگه اخه خیلی پسر خوبی است!
میگم برای ازدواج مناسب ما دنبال پسر خوب نیستیم
بلکه باید دنبال پسر مناسب باشید!
مراجع دیگر می گوید :
خیلی منو دوست داره میگه بدون تو میمیرم!
میگم ما در روانشناسی ب این اشخاص میگیم اختلال شخصیت وابسته!
مراجع دیگر می گوید:
خیلی خیلی پسر خوب مهربونی است اصلا دوست نداره منو ناراحت کنه!
میگم ما در روانشناسی به این تیپ افراد میگیم مهر طلب ها!
میگه قصد ازدواج داریم والدین نمیزارن !
میگم چرا نمیزارن رو ول کنید
بگید چه چیزی در پسر هستش که اون رو واسه ازدواج انتخاب کردی!
می گوید دوستش دارم دوستم داره!
میگم مگر فاکتور اصلی ازدواج عشق دوست داشتن است!
اگر اینا باشه ۶ ماه بعد ازدواج ۹۰ درصد از بین میره تکراری میشه!
میگه پس چیا هستند فاکتورای ازدواج!
واینجا هستش که پی میبریم
چقد بی سواد رابطه ازدواج هستیم!
هر اتفاقی رو در جامعه دنبال میکنیم
هر حادثه ای رو پی گیر هستیم
هر مدلی رو دنبال میکنیم
هر خبر جدید رو پی گیر هستیم!
ولی اما.....سواد زندگی کردن رو دنبال نمی کنیم!
بدون شنا بلد بودن میپریم تو اب و غرق میشیم و میگیم سرنوشت اینجوری واسم رقم زده بود انگار! در حالیکه ما تعیین کننده سرنوشت خودمان هستیم.
👠
#پندانه
✅مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت : تو توانستی در عرض سی روز پسرم را ملتزم به خواندن نمازهایش کنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم ! و اشک در چشمانش جمع شد ... عروس جواب داد : مادر داستان سنگ و گنج را شنیده ای ؟ می گویند سنگ بزرگی راه رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد، با پتکی سنگین نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد. مردی از راه رسید و گفت : تو خسته شده ای، بگذار من کمکت کنم ...
💫مرد دوم تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست، اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند توجه هر دو را جلب کرد. طلای زیادی زیر سنگ بود ! مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت : من پیدایش کردم، کار من بود، پس مال من است! مرد گفت : چه می گویی من نود و نه ضربه زدم دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی ! مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. مرد اول گفت : باید مقداری از طلا را به من بدهد ، زیرا که من نود و نه ضربه زدم و سپس خسته شدم. و دومی گفت : همه ی طلا مال من است، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم.
💫قاضی گفت : مرد اول نود و نه جزء آن طلا از آن اوست، و تو که یک ضربه زدی یک جزء آن از آن توست. اگر او نود ونه ضربه را نمیزد، ضربه صدم نمی توانست به تنهایی سنگ را بشکند.و تو مادر جان سی سال در گوش فرزند خواندی که نماز بخواند بدون خستگی ... و اکنون من فقط ضربه آخر را زدم ! چه عروس خوش بیان و خوبی ، که نگذاشت مادر در خود بشکند و حق را تمام و کمال به صاحب حق داد. و نگفت : بله مادر من چنینم و چنانم، تو نتوانستی و من توانستم ...این گونه مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بی ثمر نبوده است . اخلاق اصیل و زیبا از انسان اصیل و با اخلاق سرچشمه می گیرد. جای بسی تفکر و تأمل دارد، کسانی که تلاش دیگران را حق خود می دانند کم نیستند اما خداوند از مثقال ذره ها سوال خواهد كرد.
✅پیامبر اکرم (ص) فرمودند: "کامل ترین مؤمنان از نظر ایمان کسی است كه اخلاقش نیكوتر باشد و خوشرویی دوستی و محبت را پایدار می کند"
⚘|❀ ❀|⚘
✨✨✨
🔸زن و مرد در زندگی مشترک باید همراه یکدیگر باشند. هیچکدام از آنها معصوم نیستند و لذا ممکن است در زندگی، صفات و رفتارهای نامناسبی را در شرایط مختلف از خود نشان دهند.
🔸هر صفت زشت و یا اخلاق بد همسرتان را یک بیماری حساب کنید که برای اصلاح یا مدیریّت آن نیاز به همراهی با اوست. نگاهتان به او فرد بیماری باشد که نیاز به کمک و همراهی شما دارد نه بیماری که به حال خود رهایش کنیم.
🔸مهربانی، صبوری، تحریک نکردن صفات زشت همسر، تشخیص نیازهای بجای او در حین بیماری، نیّت خالص و نگاه اخروی از ملزومات و ویژگیهای یک همراه مریض است و البته مراجعه به مشاور متبحّر مذهبی، کمک فراوانی به شما و همسرتان میکند.
🔸از امروز نقش همراه را برای همسرتان ایفا کنید تا نتایج زیبای آن را ببینید.
❤️
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خـــداونــدا
فردایمان را همانطور
کـه میخـواهی نقاشی کـن
ما به قلم رحمتت ایمان داریم
شبتون بـه زیبـایی گلهای بـهاری
#شب_بخیر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
آقا مگه نمیدونی ننه ناخوشه؟ اومدم یکم بهش برسم زود سر پا بشه.
آقام رو کرد به خواهر کوچیکم و گفت: مگه تو چلاقی؟ با این دار درازت هنوز نمیتونی کارای خونه رو بکنی؟
_ آقا چکارش داری خودم دوس داشتم بیام.
آقا سری تکون داد و اول رفت سمت خونه ی نارین. با خودم گفتم تو اینقدر بی معرفتی که زنت مریضه و به جای اینکه اول بری حال اونو بپرسی راهتو کج میکنی سمت نارین بعد از یه بچه چه توقعی داری!؟
تو اون مدتی که خونه ی آقام بودم متوجه شدم وضعیت از قبل هم بدتر شده و آقام هیچ توجهی به ننه نداره و فقط دور نارین و بچه هاش میگرده.
ننه انگار عقده ی اینو داشت که یکی بهش توجه کنه و محبت ببینه منم هرکاری از دستم برمیومد انجام میدادم. دو روز که گذشت حالش خیلی بهتر شده بود برای همین تصمیم گرفتم سیفی که اومد دیگه باهاش برگردم.
اون دو روز گذشت و خبری از سیفی نشد. پیش خودم گفتم حتما کار داشته نرسیده بیاد یا یادش رفته. حالا که نیومد بهتر، بیشتر میتونم به ننه و بچه ها برسم ولی روز بعدو بعدترشم خبری ازش نشد.
دیگه داشت بهم برمیخورد. پیش خودم گفتم اصلا یادش نیست یه سوری ای هم وجود داره. میخواستم خودم برگردم ولی یادم افتاد به حرف سیفی که گفته بود با آقات برگرد و ترسیدم تنها برم دعوام کنه. خلاصه تصمیم گرفتم بگم آقام ببرتم خونه. وقتی آقام از بیرون اومد بهش گفتم و منو رسوند.
وارد خونه که شدم مثل همیشه هر کس مشغول یه کاری بود. از پله ها که رفتم بالا شهربانو جلوم سبز شد و گفت به به بالاخره پس تشریف آوردید؟
_ سلام. سیفی خان خونه نیست؟
همون موقع دختر اقدس که اونجا وایساده بود گفت بابام چند روزه رفته شهر.
_ آهان بهم نگفته بود. قرار بود بیاد دنبالم.
شهربانو با پوزخند گفت: دیگه آدم که جایی اضافی باشه نبودشم زیاد احساس نمیشه. یادش رفته بهت خبر بده.
رفتم جلوتر و گفتم شهربانو تو چه مشکلی با من داری؟ من چکارت کردم؟ هووتم درست ولی تو که میدونی اجازه ی انتخاب نداشتم وگرنه من زندگی ننم رو دیدم و میدونم چه حسی داری.
شهربانو صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت: اولا که منو با ننه ی دخترزات مقایسه نکن من دوتا پسر دارم مثل شاخ شمشاد. بعدم با این حرفا هرکسو بتونی گول بزنی منو نمیتونی.