♥️🌱🌸🌿
🌿
🌸
🌱
♥️
باباها همهشان عاشقند...
#باید خیلی عاشق باشی که از خواب و تفریحت بزنی و سختیِ کار بیوقفه را به جان بخری تا خانوادهات در آرامش و رفاه باشند. که حاصل یک ماه تلاش شبانه روزیات را یک شبه با شور و اشتیاق، برای شادی خانوادهات خرج کنی و حتی یک لحظه هم احساس پشیمانی نکنی، که کِیف کنی از این که تمام حاصل چندماه کار و #تلاشت را گوشواره کردهای برای دخترت، دوچرخه کردهای برای پسرت و یا انگشتری برای قدردانی از #همسرت.
🌱#باید_عاشق_باشی که هر سال عید برای همهی خانواده کفش و لباس بگیری و به خودت که رسید بگویی "من لباس نمیخوام، همینها که دارم کافیست." که اصرار کنند و انکار کنی. بعد هم با لبخند رضایتی به لب، #ذوق بچههات را در لباسهای نو تماشا کنی و برای شادیهای بعدیشان برنامه بچینی.
باید خیلی عاشق باشی که چندماه با تمام توانت و بیشتر از همیشه تلاش کنی، با سختی و ناملایمتیهای زمانه بجنگی تا در نهایت، یکبار دست خانواده را بگیری و یک وری ببریشان و یک خاطرهی خوب به آلبوم خاطرههاشان اضافه کنی. بابا که باشی خودت را در قبال حالِ خانواده مسئول میدانی، که #دلخوشی به لبخندهاشان، به اینکه امنیتی در نهایت نا امنی و تکیهگاهترینی برای کسانی که روی آغوش پدرانهات حساب کردهاند.
🌱 #باید بابا باشی و عاشق؛ که تمام دغدغه و اولویتت خوشبختی و شادی خانوادهات باشد. که تمام حواس مردانهات جمعِ دلخوشی بچهها و آرامش مامان بچهها باشد.
باباها از خودگذشتهترین و عاشقترین موجودات دوستداشتنی و سبیلدار جهانند.
✨داستان ✨
به خاطر فوت خواهرم جهت مراسم تدفین در خانه اش حضور یافته بودم. شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود، بیرون آورد و گفت: لای این تکه کاغذ یک پیراهن بسیار زیباست.
او پیراهن را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.
پیراهنی بسیار زیبا، از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده. هنوز قیمت نجومی پیراهن روی آن چسبیده بود.
او گفت:
اولین بار که به نیویورک رفتم، هشت-نه سال پیش، ژانت آن را خرید. او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع به خصوصی نگه داشته بود. به هرحال، گمان می کنم آن موقع فرا رسیده است.
او پیراهن را از دست من گرفت و آن را همراه با وسایل مورد نیاز دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد. او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:
هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار. هر روزی که زنده هستی، خودش زمانی به خصوص است.
در هواپیما، هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم، حرف های شوهر او را به خاطر آوردم. یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود، ندیده بود یا نشنیده بود افتادم. یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.
حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد. هم اکنون بیشتر کتاب می خوانم، کمتر گردگیری می کنم. توی ایوان می نشینم و از منظره ی طبیعت لذت می برم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری می کنم و اوقات کمتری را صرف جلسات می کنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمی دارم. از آوردن غذا در ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد به خصوصی مثل وزن کم کردن، اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده می کنم.
وقتی به فروشگاه می روم، بهترین کتم را می پوشم. شعار من این است: سعادتمندانه زندگی کن.
من عطرهای گران قیمت خود را برای مواقع به خصوص نگه نمی دارم، نهایت تلاش خود را می کنم که کاری را به تعویق نیندازم، یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد، امتناع نکنم.
هر روز صبح که چشمانم را باز می کنم، به خودم می گویم:
امروز منحصر به فرد است. در واقع، هر دقیقه، هر نفس موهبتی یکتا از جانب پروردگار محسوب می شود.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سواد ازدواج...
میگم چرا این پسر رو برای ازدواج انتخاب کردی ؟
-میگه اخه خیلی پسر خوبی است!
میگم برای ازدواج مناسب ما دنبال پسر خوب نیستیم
بلکه باید دنبال پسر مناسب باشید!
مراجع دیگر می گوید :
خیلی منو دوست داره میگه بدون تو میمیرم!
میگم ما در روانشناسی ب این اشخاص میگیم اختلال شخصیت وابسته!
مراجع دیگر می گوید:
خیلی خیلی پسر خوب مهربونی است اصلا دوست نداره منو ناراحت کنه!
میگم ما در روانشناسی به این تیپ افراد میگیم مهر طلب ها!
میگه قصد ازدواج داریم والدین نمیزارن !
میگم چرا نمیزارن رو ول کنید
بگید چه چیزی در پسر هستش که اون رو واسه ازدواج انتخاب کردی!
می گوید دوستش دارم دوستم داره!
میگم مگر فاکتور اصلی ازدواج عشق دوست داشتن است!
اگر اینا باشه ۶ ماه بعد ازدواج ۹۰ درصد از بین میره تکراری میشه!
میگه پس چیا هستند فاکتورای ازدواج!
واینجا هستش که پی میبریم
چقد بی سواد رابطه ازدواج هستیم!
هر اتفاقی رو در جامعه دنبال میکنیم
هر حادثه ای رو پی گیر هستیم
هر مدلی رو دنبال میکنیم
هر خبر جدید رو پی گیر هستیم!
ولی اما.....سواد زندگی کردن رو دنبال نمی کنیم!
بدون شنا بلد بودن میپریم تو اب و غرق میشیم و میگیم سرنوشت اینجوری واسم رقم زده بود انگار! در حالیکه ما تعیین کننده سرنوشت خودمان هستیم.
👠
#پندانه
✅مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت : تو توانستی در عرض سی روز پسرم را ملتزم به خواندن نمازهایش کنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم ! و اشک در چشمانش جمع شد ... عروس جواب داد : مادر داستان سنگ و گنج را شنیده ای ؟ می گویند سنگ بزرگی راه رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد، با پتکی سنگین نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد. مردی از راه رسید و گفت : تو خسته شده ای، بگذار من کمکت کنم ...
💫مرد دوم تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست، اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند توجه هر دو را جلب کرد. طلای زیادی زیر سنگ بود ! مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت : من پیدایش کردم، کار من بود، پس مال من است! مرد گفت : چه می گویی من نود و نه ضربه زدم دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی ! مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. مرد اول گفت : باید مقداری از طلا را به من بدهد ، زیرا که من نود و نه ضربه زدم و سپس خسته شدم. و دومی گفت : همه ی طلا مال من است، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم.
💫قاضی گفت : مرد اول نود و نه جزء آن طلا از آن اوست، و تو که یک ضربه زدی یک جزء آن از آن توست. اگر او نود ونه ضربه را نمیزد، ضربه صدم نمی توانست به تنهایی سنگ را بشکند.و تو مادر جان سی سال در گوش فرزند خواندی که نماز بخواند بدون خستگی ... و اکنون من فقط ضربه آخر را زدم ! چه عروس خوش بیان و خوبی ، که نگذاشت مادر در خود بشکند و حق را تمام و کمال به صاحب حق داد. و نگفت : بله مادر من چنینم و چنانم، تو نتوانستی و من توانستم ...این گونه مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بی ثمر نبوده است . اخلاق اصیل و زیبا از انسان اصیل و با اخلاق سرچشمه می گیرد. جای بسی تفکر و تأمل دارد، کسانی که تلاش دیگران را حق خود می دانند کم نیستند اما خداوند از مثقال ذره ها سوال خواهد كرد.
✅پیامبر اکرم (ص) فرمودند: "کامل ترین مؤمنان از نظر ایمان کسی است كه اخلاقش نیكوتر باشد و خوشرویی دوستی و محبت را پایدار می کند"
⚘|❀ ❀|⚘
✨✨✨
🔸زن و مرد در زندگی مشترک باید همراه یکدیگر باشند. هیچکدام از آنها معصوم نیستند و لذا ممکن است در زندگی، صفات و رفتارهای نامناسبی را در شرایط مختلف از خود نشان دهند.
🔸هر صفت زشت و یا اخلاق بد همسرتان را یک بیماری حساب کنید که برای اصلاح یا مدیریّت آن نیاز به همراهی با اوست. نگاهتان به او فرد بیماری باشد که نیاز به کمک و همراهی شما دارد نه بیماری که به حال خود رهایش کنیم.
🔸مهربانی، صبوری، تحریک نکردن صفات زشت همسر، تشخیص نیازهای بجای او در حین بیماری، نیّت خالص و نگاه اخروی از ملزومات و ویژگیهای یک همراه مریض است و البته مراجعه به مشاور متبحّر مذهبی، کمک فراوانی به شما و همسرتان میکند.
🔸از امروز نقش همراه را برای همسرتان ایفا کنید تا نتایج زیبای آن را ببینید.
❤️
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خـــداونــدا
فردایمان را همانطور
کـه میخـواهی نقاشی کـن
ما به قلم رحمتت ایمان داریم
شبتون بـه زیبـایی گلهای بـهاری
#شب_بخیر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
آقا مگه نمیدونی ننه ناخوشه؟ اومدم یکم بهش برسم زود سر پا بشه.
آقام رو کرد به خواهر کوچیکم و گفت: مگه تو چلاقی؟ با این دار درازت هنوز نمیتونی کارای خونه رو بکنی؟
_ آقا چکارش داری خودم دوس داشتم بیام.
آقا سری تکون داد و اول رفت سمت خونه ی نارین. با خودم گفتم تو اینقدر بی معرفتی که زنت مریضه و به جای اینکه اول بری حال اونو بپرسی راهتو کج میکنی سمت نارین بعد از یه بچه چه توقعی داری!؟
تو اون مدتی که خونه ی آقام بودم متوجه شدم وضعیت از قبل هم بدتر شده و آقام هیچ توجهی به ننه نداره و فقط دور نارین و بچه هاش میگرده.
ننه انگار عقده ی اینو داشت که یکی بهش توجه کنه و محبت ببینه منم هرکاری از دستم برمیومد انجام میدادم. دو روز که گذشت حالش خیلی بهتر شده بود برای همین تصمیم گرفتم سیفی که اومد دیگه باهاش برگردم.
اون دو روز گذشت و خبری از سیفی نشد. پیش خودم گفتم حتما کار داشته نرسیده بیاد یا یادش رفته. حالا که نیومد بهتر، بیشتر میتونم به ننه و بچه ها برسم ولی روز بعدو بعدترشم خبری ازش نشد.
دیگه داشت بهم برمیخورد. پیش خودم گفتم اصلا یادش نیست یه سوری ای هم وجود داره. میخواستم خودم برگردم ولی یادم افتاد به حرف سیفی که گفته بود با آقات برگرد و ترسیدم تنها برم دعوام کنه. خلاصه تصمیم گرفتم بگم آقام ببرتم خونه. وقتی آقام از بیرون اومد بهش گفتم و منو رسوند.
وارد خونه که شدم مثل همیشه هر کس مشغول یه کاری بود. از پله ها که رفتم بالا شهربانو جلوم سبز شد و گفت به به بالاخره پس تشریف آوردید؟
_ سلام. سیفی خان خونه نیست؟
همون موقع دختر اقدس که اونجا وایساده بود گفت بابام چند روزه رفته شهر.
_ آهان بهم نگفته بود. قرار بود بیاد دنبالم.
شهربانو با پوزخند گفت: دیگه آدم که جایی اضافی باشه نبودشم زیاد احساس نمیشه. یادش رفته بهت خبر بده.
رفتم جلوتر و گفتم شهربانو تو چه مشکلی با من داری؟ من چکارت کردم؟ هووتم درست ولی تو که میدونی اجازه ی انتخاب نداشتم وگرنه من زندگی ننم رو دیدم و میدونم چه حسی داری.
شهربانو صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت: اولا که منو با ننه ی دخترزات مقایسه نکن من دوتا پسر دارم مثل شاخ شمشاد. بعدم با این حرفا هرکسو بتونی گول بزنی منو نمیتونی.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد آقا مگه نمیدونی ننه ناخوشه؟ اومدم یکم بهش برسم زود سر پا ب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
مستاصل سری تکون دادم و از کنارش رد شدم و به اتاقم رفتم. همین که وارد اتاق شدم دیدم سه تا کاغذ داخل افتاده. بازم نامه های فدایت شوم بود و توش نوشته بودم که چقدر خوب شد که اومدی خونه آقات و تونستم این چند روز راحت تر ببینمت و از این صحبتا. همونطور که داشتم میخوندمشون صدای شهربانو رو از بالای سرم شنیدم.
_ به به چشمم روشن. سیفی میدونه زنش با مرد غریبه دل و قلوه میده؟
از ترسم کاغذا رو مچاله کردم و گفتم به خدا من نمیدونم اینا رو کی میندازه! من اصلا تا حالا با مرد غریبه هم کلامم نشدم.
شهربانو کاغذو از دستم کشید شروع کرد به خوندن و با صدای بلند گفت: آره تو که راست میگی. بیاید، بیاید ببینید سوری خانم مظلوم چه بی آبرویی از آب درومد.
با التماس گفتم: شهربانو تو رو خدا یواش به جون ننم قسم من گناهی ندارم ابروی منو الکی نبر ولی مگه شهربانو دست بردار بود؟
کم کم همه در اتاق جمع شدن. ننه سیفی اومد جلو و گفت باز چی شده معرکه گرفتی شهربانو. اینجا چی میخواید؟ همه برن سر کارشون.
اهالی خونه با نگاهایی که از صد تا فحش و ناسزا بدتر بود متفرق شدن.
شهربانو گفت معرکه رو عروس جون جونیتون گرفته. ببین زن شوهر دار چجوری رفته بوده پی هرزگیش.
ننه سیفی داد زد زبون به دهن بگیر زن. هر چرت و پرتی رو به زبون نیار.
+ مگه دروغ میگم؟ بیا خودت ببین.
کاغذا رو داد دست ننه سیفی. ننه سیفی که سواد نداشت با تردید گفت این چیه؟
+ نامه ی فدایت شوم از طرف معشوقه ی سوری خانم مظلوم و باحیاتون. حتی توش نوشته که این چند روز که مثلا خونه ی باباش بوده همدیگه رو میدیدن.
ننه سیفی با چشمای گرد شده نگاهی به من انداخت و گفت: چی میگه این؟
_ وجیهه خانم به یگانگی خدا یه نفر داره اذیتم میکنه. من روحمم از این موضوع خبر نداره. نمیدونم کار کیه که این نامه هارو میندازه تو اتاقم.
شهربانو گفت: هه! پس اعتراف میکنی که بار اولتونم نیست. بذار سیفی پاش برسه اینجا، مث سگ میندازتت تو کوچه.
ننه سیفی داد زد: بسه برو بیرون شهربانو.
شهربانو جلوی ننه ایستاد و گفت: به نفعته پشتشو نگیری وگرنه عاقبت خوبی در انتظار تو هم نیست.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد مستاصل سری تکون دادم و از کنارش رد شدم و به اتاقم رفتم. هم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
از طرز حرف زدنش با ننه سیفی خیلی تعجب کرده بودم. این زن انگار حرمت هیچکس رو نداشت و نفسش از جای گرم بلند میشد.
وقتی از اتاقم بیرون رفت با گریه گفتم: وجیهه خانم تورو خدا شما دیگه این حرفا رو باور نکنید.
ننه سیفی نشست رو زمین و گفت: چجوری این کارو کردی زن؟ مگه پسر من در حقت بدی کرده بود که اینجوری جوابشو دادی؟ الان سیفی بیاد چی جوابشو بدم! بی آبرومون کردی. از دست این زنیکه همه هم فهمیدن چه خبر شده. حالا میشیم نقل و نبات دهن مردم.
وقتی دیدم حرفامو باور نمیکنه اشکامو پاک کردم و گفتم: کافر همه را به کیش خود پندارد. من تا الان خفه خون گرفته بودم و گفتم به من ربطی نداره ولی دیگه ساکت نمیشینم. اگه کسی هم خطایی کرده باشه اون شهربانوئه نه من. همین چند روز پیش خودم تعقیبش کردم دیدم رفت بیرون و بعد با یه مرد غریبه پشت و پناها داشت حرف میزد.
ننه سیفی با عصبانیت از سر جاش بلند شد و در حالی که نامه ها تو دستش بودن گفت: من نمیدونم کدومتون راست میگید و کدوم دروغ. اینا پیش من میمونه تا سیفی که اومد تکلیفتونو مشخص کنه.
دیگه بیشتر از این بهش التماس نکردم و از اتاق بیرون رفت. ترس همه ی وجودمو گرفته بود ولی نباید ضعف نشون میدادم که باورشون بشه من گناهکارم. خودمو جمع و جور کردم و به آشپزخونه رفتم.
سکینه و دختراش در حال کار کردن بودن. سکینه تا چشمش بهم افتاد با نگرانی اومد جلو و گفت: خوبی سوری خانم؟
_ خوبم سکینه نگران نباش.
سکینه اطرافشو پایید و با صدای آرومی گفت: از روز اولی که پاتو گذاشتی تو این خونه نگرانت بودم که اسیر این مار غاشیه شدی. میدونستم آروم نمیشینه. این زنم مثل خانوادش خرده شیشه داره. چند بارم اومدم بهت هشدار بدم ولی ترسیدم حرفی بزنم. تو نباید باهاش درمیوفتادی خانم.
_ سکینه من کاری نکردم اونه که ول کن من نیست ولی دیگه ساکت نمیشینم. اصلا از کجا معلوم این قضیه زیر سر خودش نباشه!؟ همین سمیه شاهده که اون روز تو حیاط دنبالش رفتم و تعقیبش کردم. هرچند که به هیچکس نگفتم چی دیدم ولی دیگه پنهانش نمیکنم. خودم دیدم با یه مرد داشت یواشکی حرف میزد.
سکینه زد تو صورت خودش و گفت: خدا منو مرگ بده.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد از طرز حرف زدنش با ننه سیفی خیلی تعجب کرده بودم. این زن ان
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
خانم تو رو خدا یه وقت جلوی سیفی خان و وجیهه خانم یا شهربانو اسم سمیه رو نیاریا. از نون خوردن نندازمون.
_ نگران نباش چیزی نمیگم.
سکینه همونطور که زیر لب نچ نچ میکرد و غذا رو هم میزد گفت: من میدونم تو شیرپاک خورده ای دروغ نمیگی ولی آخه مطمئنی؟
_ مطمئنم سکینه. با چشمای خودم دیدم.
+ نفهمیدی کی بود؟
_ نه از پشت دیدمش. یه مرد قد بلند و چهارشونه بود.
+ اینطوری که نمیشه فهمید کی بوده. دختر میترسم نتونی ثابتش کنی دعوای ناموسی راه بیوفته دودمان خودتو به باد بدی. خانواده ی شهربانو خیلی شَرّن.
_ مجبورم سکینه. وگرنه با این تهمتایی که بهم زده معلوم نیست چی سرم بیاد.
*
تو اون چند روزی که این اتفاقات افتاده بود تا زمانی که سیفی بیاد یه جو خیلی سنگینی تو خونه حاکم بود. به وضوح میدیدم که چقدر همه درموردم پچ پچ میکنن و از همه بدتر رفتارای شهربانو بود که هرجا مینشست هر ثانیه داشت درمورد من حرف میزد. تنها کسایی که باهام رفتار بهتری داشتن و حرف شهربانو رو باور نکرده بودن سکینه و اقدس بودن.
بالاخره بعد از سه روز سر و کله ی سیفی پیدا شد. اون روز همین که از بیرون صدای حرف زدنش با مش حسن رو شنیدم سریع از سر جام بلند شدم تا برم پیشش و قبل از اینکه شهربانو پرش کنه موضوع رو بهش بگم.
وارد حیاط که شدم وقتی سیفی چشمش بهم افتاد با لبخند اومد سمتم و بعد سلام و علیک گفت: ببخشید نتونستم بیام پِیِت یه دفعه کار پیش اومد. مادرت بهتره؟
اومدم جوابش رو بدم که از پشت سرم صدای شهربانو رو شنیدم که گفت: اتفاقا تو نبودت به سوری خانم خیلیم خوش گذشته.
سیفی گفت: دوباره چه خبر شده؟
گفتم آقا سیفی اینجا نمیشه صحبت کرد. لطفا بیاین بریم داخل.
شهربانو خندید و گفت: دیگه کوس رسوایی تو همه جا زده شده. از کی میخوای پنهانش کنی؟
سیفی با اخم گفت: باز من پامو از این خراب شده بیرون گذاشتم شما افتادید به جون هم؟
قبل اینکه من فرصت کنم چیزی بگم شهربانو تند و تند شروع کرد با آب و تاب به تعریف کردن قضیه و چهارتا هم گذاشت روش.
لحظه به لحظه صورت سیفی آشفته ترو ترسناکتر میشد.
اونهمه حرف آماده کرده بودم ولی تنها چیزی که تونستم بگم این بود که دروغ میگه.