10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲إلهی در بیست و سومین روز بعمن ماه
🌱🌸 روز سه شنبه تون بخیر
روزتون ختم به زیباترین خیرها
امیدوارم امروز حاجت دل پاک و
مهربانتون با زیباترین حکمتهای خدا یکی گردد
آرامش نصیب حالتون 🌸🌱
🍃 بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ 🍃
🤲 الهی به امید تو
🗓 امروز سه شنبه
23 بهمن 1403
12 شعبان 1446
11 فوریه 2025
📿 ذکر روز
یا حی و یا قیوم
🌸🍃﷽🍃🌸
#زناشویی
گفتن کلمه ی خانومم برابر با 30 قرص آرامبخش برای خانم هاست...🥰
لذا از این قرص آرامبخش استفاده ی لازم رو ببرید...
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت64 دلم خیلی براشون تنگ شده بود، قبل ازدواجم همیشه تصور میکردم از
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت65
یکی از خانما که کنارم نشسته بود نگاهی بهم کرد و گفت: وقت زایمانته باید سریع بری بیمارستان. درد نداری؟
_ نه اصلا.
+ به هرصورت باید دیگه بری بیمارستان. وایسا برم به آقای کلاهی بگم ببرتت.
_ وای نه زشته.
+ دختر زشت چیه؟ نمیتونی که خودت راه بیوفتی با این وضعت. اون ماشین داره سریع میرسونتت.
_ ولی من خجالت میکشم.
+ اصلا خودمم همراتون میام خوبه؟
_ ممنون صدیقه خانم. خدا خیرت بده.
صدیقه خانم سریع رفت به آقای کلاهی گفت و منو رسوندن بیمارستان. هرچی میگذشت کم کم یه دردایی حس میکردم ولی هنوز اونقدرا شدید نبود. دلم میخواست یه جوری به فائزه خبر بدم. وقتی به آقای کلاهی گفتم گفت نگران نباش میرم در خونت و خبر میدم.
وقتی رسیدیم بیمارستان دکتر گفت بچت داره به دنیا میاد چجوری اینقدر راحت وایسادی؟
گفتم: آخه من شنیدم خیلی درد داره ولی من زیاد درد ندارم.
+ دیگه این از خوش شانسیته ولی اگه همینجوری وایسی ممکنه خدای نکرده بلایی سر بچت بیاد.
اینو که شنیدم سریع پشت سر دکتر راه افتادم و رفتیم تو یه اتاق و بهم گفت چکار کنم تا بچه به دنیا بیاد. وسطاش دیگه دردم خیلی شدید شده بود ولی از فکر اینکه بچم طوریش بشه با همه وجودم تلاش میکردم که به دنیا بیاد. بالاخره بعد از نیم ساعت کشمکش صدای گریشو شنیدم.
دکتر با مهربونی گفت: دختره.
و بچه رو داد دست پرستار تا پاکش کنه.
از فرط خستگی و درد نای حرف زدن نداشتم ولی دلم میخواست بغلش کنم. زیر لب گفتم: بچمو بدید ببینمش.
پرستار بچه رو لای پارچه ای پیچید و تو بغلم گذاشت. دخترم اینقدر کوچولو بود که میترسیدم بگیرمش. از خوشحالی فقط اشکام پایین میومد. ازم گرفتنش تا ببرن بشورنش.
تو این فاصله منو هم بردن تو یه اتاق دیگه و همون موقع دیدم فائزه و شهلا خانم اومدن داخل. با دیدنشون دلم آروم گرفت و شروع کردم به تعریف کردن از دخترم. بچه رو که آوردن کم مونده بود فائزه خودشو بکشه براش.
اون لحظه خوشحال بودم که کسایی دور و ورم هستن که از به دنیا اومدن بچم خوشحالن چون دوس نداشتم اونم مثل من موقع اومدنش همه ناراحت باشن.
فائزه بالاخره از بچه دل کند و تو بغلم گذاشتش و گفت: اسمشو چی میخوای بذاری؟
🌿🌺﷽🌿🌺
خداوند بینهایت دست دارد؛
💌بزرگترین نعمتی که هر انسانی در هر مرتبه و شرایطی در زندگی دارد خداوندی است که بی همتا و یکتاست و اوست منبع بی کران محبت ، ثروت و عشق، اوست که در مشکلات رهایمان نمیکند و دستهای پرمهرش را به سمت ما دراز میکند و بی توقع عشق می ورزد، خداوند هزاران دست پر مهر دارد که به شکلهای مختلف در زندگی مان وارد میشود،
🔹به شکل انسانها
🔹به شکل موقعیت ها
🔹به شکل یک کلام آرامش بخش
🔹به شکل پول و ثروت
🔹به شکل سلامتی
🔹به شکل ایده های ثروت آفرین
و حتی
گاهی با رنج ها و سختی هایی که باعث میشود ما بزرگ شویم و رشد کنیم.
و روح ما احساسش میکند اما ذهن ناشکر و ناسپاس است، لحظه ای از خود نمی پرسد که آن کسی که در بدترین شرایط با حرفهایش دلگرممان کرد، آن پزشکی که بیماریمان را درمان کرد، آن مقدار پولی که توسط شخصی وارد حسابمان شد همه و همه را چه کسی فرستاد؟ و ما باید دوباره به یاد بیاوریم تنها اوست که بودنش به ما امید زندگی میبخشد که اگر ثانیه ای از ما روی برگرداند ما هیچ میشویم ، پس قدردان باشیم بابت نعمت زندگی، بابت تمام داشته هایی که روزی آرزو بودند و امروز فراموش کردیم چه کسی آنها را برآورده کرد، وجودش برای تمام عمرمان کافیست.
خدایا شکرت که هستی 💚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت65 یکی از خانما که کنارم نشسته بود نگاهی بهم کرد و گفت: وقت زایمان
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت66
چند لحظه به صورت معصومش نگاه کردم و دیدم با اومدنش چقدر هممون رو شاد کرده برای همین گفتم سُرور. اسمشو سرور میذارم.
خداروشکر وضعیت دوتامون خوب و نرمال بود و همون روز از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه.
سرور بچه ی خیلی آرومی بود و به جز سختی های معمول بچه داری زحمت بیشتری برام نداشت. من چون بچه ی اول خونه بودم نوزاد زیاد دیده بودم ولی هیچکدوم به خوبی و آرومی سرور نبودن. یکی دو روز از تولد سرور میگذشت که فائزه بهم گفت میخوای برای شناسنامش چکار کنی؟
خودم خیلی به این قضیه فکر کرده بودم ولی واقعا نمیتونستم چیزی رو ثابت کنم و میدونستم جایی هم تو اون ده ندارم که بخوام برم دیدن سیفی. صد درصد بهم تهمت میزدن.
گفتم نمیدونم فائزه، مطمئنم هیچ راهی نیست که بخوام سیفی رو راضی کنم براش شناسنامه بگیره. اون اصلا حرف منو باور نداره.
+ بالاخره که چی؟ بچه بدون شناسنامه که نمیشه.
_ نمیدونم باید برم پرس و جو کنم ببینم چکار باید بکنم.
علاوه بر ابن مشکل امکان سر کار رفتن هم نداشتم و میدونستم که خیلی زود به مشکل مالی میخوریم. هرچند که فائزه همه جوره کمکم میکرد ولی خب نمیشد سربارش باشیم برای همین چند روز بعد تولدش رفتم کارگاه تا با آقای کلاهی صحبت کنم که اگه اجازه بده کارا رو ببرم خونه و کار کنم. وقتی رفتم پیشش اصلا حالش مثل همیشه نبود و خیلی تو خودش بود.
موضوع رو که بهش گفتم با تندی گفت نه خانم نمیشه همچین کاری کنی.
از طرز حرف زدنش تعجب کردم. آقای کلاهی مرد خیلی آرومی بود و هیچوقت با کسی تند برخورد نمیکرد برای همین وقتی دیدم اونجوری باهام حرف زد خیلی ناراحت شدم و عذرخواهی کردم و برگشتم خونه.
شب وقتی داشتم موضوعو برای فائزه تعریف میکردم گفت چرا برای خودت کار نمیکنی؟ تو که دیگه خیاطی رو یاد گرفتی.
_ نمیشه که. اولا که چرخ خیاطی ندارم و از اون گذشته کسی منو نمیشناسه و مشتری ندارم.
+ عزیز من همه آدما از یه جایی شروع میکنن. درمورد چرخم میتونیم پولامونو بذاریم رو هم و یه دست دوم بخریم.
_ وای فائزه حرفشم نزن تا همین جا هم کلی شرمنده ی تو هستم.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرگز ...
با خانواده همسرتان
زندگی نکنید ...!
/دکتر محمود انوشه /