*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
شخصیت شناسی💗
فوبی به ترسهای شدید اطلاق میشود.
این نوع ترسها میتواند بخشی از شخصیت افراد را لو دهد.
۱-از سیاهی و تاریکی میترسید؟
اگر از تاریکی میترسید از نظر شخصیتی فردی مثبت و شاد با تخیلی قابل تحسینید.
مغز شما فوقالعاده خلاق است و به همین دلیل به محض قرار گرفتن در محیطی ساکت و تاریک شروع به ساختن سناریوهای پیچیده میکند.
۲-از صحبت کردن در جمع واهمه دارید؟
تقریبا ۷۵ درصد مردم جامعه درجاتی از این نوع ترس را دارند. این افراد اغلب درونگرا بوده و دوست دارند لحظات خود را در تنهایی و شادی سپری کنند.
دوستان کمی دارند اما همین عده محدود صادق و صمیمیاند. البته ترس از ابراز وجود کردن یا سخنرانی در جمع به دلیل خجالت آنها نیست بلکه این افراد از «در مرکز توجه قرار گرفتن» بیزارند.
۳-از مار میترسید؟
اگر این تصویر مایه رعب و وحشت شماست یعنی شما فردی دوست داشتنی و گرمید.
آدمها و روابط با آنها برای شما در اولویت قرار دارد و حاضرید در هر شرایطی پشت و کمک افراد خانواده و دوستان باشید. ترس از مار نشانه وحشتی است که فرد از در معرض خطر قرار گرفتن خود، دوستان و خانوادهاش دارد.
۴-از خون میترسید؟
اگر با دیدن خون میترسید یا حالتان به هم میخورد اتفاقا نشانه این است که فردی آرام هستید. برای شما بدنتان بسیار محترم است و ترستان از خون به دلیل ترس از این موضوع است که مبادا روزی بدنتان دچار صدمه یا صانحه شدیدی شود.
۵-از کثیفی ترس دارید؟
اگر از آلودگی و بیماری ترس دارید یعنی در مقایسه با دوستانتان فردی عصبی هستید. دوست دارید زندگی بسیار مرتب و منظم و برنامهریزی شده باشد. هر چیزی که نظم زندگی شما را بر هم زند مخصوصا کثیفی یا آلودگی یا بیماری شما را دچار اضطراب میکند.
۶-از عنکبوت میترسید؟
۳۰ درصد زنان و ۲۰ درصد مردان مبتلا به این نوع ترس هستند. برخلاف آنچه به نظر میرسد شما فردی قوی هستید و جز آن دسته از افرادید که میگویند رهبر متولد شدهاند. ترس از عنکبوت در واقع نوعی میل ناخود آگاه به سمت عادی بودن است. شما ترجیح میدهید تحت هیچ فشار و مسئولیتی نباشید. پشت ترس از عنکبوت ترس از استراحت و از دست دادن کنترل ۱۰۰ درصدی مسایل است.
۷-از دلقک میترسید؟
شما فرد صادقی هستید که دروغگویی و از پشت خنجر خوردن را نمیپسندید. شما همیشه راست میگویید و این موضوع افتخار شماست. از هر ۱۰ نفر یک نفر دچار ترس از دلقک است.
۸-از تنهایی میترسید؟
شما از تنها ماندن متنفر هستید و به همین دلیل تمام وقتتان را با دوستان و آشنایانتان میگذرانید. اگر روابط سالمی دارید این روند را ادامه دهید اما اگر تنها برای فرار از تنهایی ارتباط برقرار میکنید مراقب روابط سمی باشید.
۹-از ارتفاع میترسید؟
شما فرد پیچیدهای هستید از یک سو دوست دارید با افراد جدید آشنا شوید و فعالیتهای نو انجام دهید اما از سوی دیگر از ناشناختهها به شدت واهمه دارید.
۱۰-از شلوغی می ترسید؟
از قرار گرفتن در محیطی تنگ و پر جمعیت گریزانید؟ شما فردی هستید که به مردم علاقه دارید اما دوست دارید برای خود محدوده مشخصی داشته باشید. دوست دارید آدمها شما را آزاد بگذارند.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
30.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹کوک بشیم با هستی | شراب آرامش🌱/دکتر الهی قمشه ای
🎥#دکتر_الهی_قمشه_ای
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت72 یه حس عجیبی داشتم. هرچی بود باعث شد قاطعانه جواب منفی ندم و فرص
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت73
_ من سیفی رو خوب میشناسم آقا اسماعیل. صد سال سیاهم بچه رو قبول نمیکنه و باز بهم تهمت میزنه وگرنه منم دوس داشتم بچم زیر دست بابای خودش بزرگ بشه.
آقا اسماعیل نفسشو با صدا بیرون داد و گفت چه عرض کنم دخترم. پس بهترین موقعیت همینه. البته تو جوونی و مطمئنا بازم موقعیتهایی برات پیش میاد ولی به خاطر شرایط خاصت شاید هرکس نپذیرتت یا بعدا بخواد سرکوفت بزنه ضمن اینکه بچه هم داری و باید از اون شخص مطمئن باشی. از این نظر مرتضی صد درصد مورد تایید منه.
_ خیلی ممنون آقا اسماعیل. شما تا کی اینجا هستید؟
+ من دو روزی کار دارم و بعدش بر میگردم. چطور مگه؟
_میخوام اگر قسمتمون به هم بود شما هم کنارمون باشید برای عقد.
آقا اسماعیل لبخندی زد و گفت پس تو هم بی میل نیستی درسته؟
با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم شاید اگر شرایط نرمالی داشتم جوابم منفی بود ولی الان میخوام به خاطر بچم و البته خودم عاقلانه تصمیم بگیرم. شما خیلی این یک سال هوای منو داشتید و بهم لطف کردید. اگر الانم این موضوعو تایید میکنید دیگه جای حرفی نمیمونه. منم موافقم.
+ مبارک باشه دخترم. ان شاالله از این به بعد روی خوش زندگی رو ببینی.
_ خیلی ممنون. آقا اسماعیل یه خواهش دیگه هم ازتون داشتم.
+ چی؟
_ اگر براتون مقدوره یه جوری خبر وضعیت و ازدواج منو به ننم برسونید. مطمئنا تا الان نصف عمر شده از فکر من. میدونم از روستا رفتن و کار براتون سخت میشه ولی به بانو بگید یه جوری به نارین و ننه خبر بده.
+ نگران نباش حتما بهشون خبر میدم. اون بنده های خدا هم خیالشون از بابت تو راحت میشه دیگه.
اون لحظه یه احساس آرامش خاصی گرفته بودم. شاید ازدواج با یه آدمی که دو برابر خود آدم سن داشته باشه برای خیلیا چیز خاصی نبود یا حتی بد میدونستنش ولی برای من همین که دوسم داشت و قرار بود ثبات مالی و احساسی داشته باشم و بچم تو آرامش بزرگ بشه کافی بود.
هرچی به آقا اسماعیل اصرار کردم شب خونه ی ما بمونه قبول نکرد و رفت مسافر خونه.
شب وقتی داشتم سفره ی شامو جمع میکردم همینجور تو افکار خودم بودم که فائزه گفت چیه تو فکری؟
_ راستش باید باهات صحبت کنم فائزه.
+ اتفاقی افتاده؟
_ اتفاق بد که نه.
فائزه لبخند زد و گفت پس اتفاق خوبی افتاده؟ بگو ببینم چی شده؟
📚داستان کوتاه آموزنده
بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که می شد
مادرم لواشک آلو واسم درست میکرد, منم همیشه یه گوشه وایمیستادم و نگاه می کردم... سخت ترین مرحله ، مرحله ی خشک شدن لواشک بود...
لواشک رو می ریختیم تو سینی و می ذاشتیم رو بالکن، زیر آفتاب تا خشک بشه ...
خیلی انتظار سختی بود، همش وسوسه می شدم ناخنک بزنم ولی چاره ای نبود بعضی وقتا برای خواسته ی دلت باید صبر کنی...
صبر کردم تا اینکه بالاخره لواشک آماده شد و یه تیکه کوچیکش رو گذاشتم گوشه ی لپم تا آب بشه...
لواشک اون سال بی نهایت خوشمزه شده بود... نمیدونم برای آلو قرمز های گوشتی و خوشطعمش بود یا نمک و گلپرش اندازه بود
، هرچیبود انقدر فوق العاده بود که دلم نمی خواست تموم بشه...
برای همین برعکس همیشه حیفم میومد لواشک بخورم ، می ترسیدم زود تموم بشه ...
تا اینکه یه روز واسمون مهمون اومد، تو اون شلوغی تا به خودم اومدم دیدم بچه های مهمونمون رفتن سراغ لواشکای
من...لواشکی که خودم حیفم میومد بخورم حالا گوشه ی لپ اونا بود و صدای ملچ ملوچشون تو گوشم می پیچید...
هیچی از اون لواشکا باقی نموند ، دیگه فصل آلو قرمز هم گذشته بود و آلویی نبود که بشه باهاش لواشک درست کرد...من
لواشک خیلی دوست داشتم ولی سهمم از این دوست داشتن دیدنش گوشه ی لپ یکی دیگه بود...
تو زندگی وقتی دلت چیزی رو می خواد نباید دست دست کنی باید از دوست
داشتنت لذت ببری چون درست وقتی که حواست نیست کسی میره سراغش و همه ی سهم تو میشه تماشا کردن و حسرت خوردن...
**