eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.4هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت75 اتفاقا تو داری منو تنها میذاری. _ به خدا اینجوری نیست. قرار نیس
📜 🩷 هربارم که میرفتم فائزه زیاد محلم نمیذاشت و انگار هنوز دلخور بود ولی عاشقانه دور سرور رو میگرفت و باهاش وقت میگذروند. . همه چیز به طرز عجیبی داشت خوب پیش میرفت. طوری که بعضی وقتا حس میکردم دارم خواب میبینم. تقریبا چند ماهی از ازدواجمون میگذشت و سرور تقریبا نه ماهه بود که یک روز که با هم تو خونه تنها بودیم زنگ خونه رو زدن. سرور رو بغل کردم و رفتم دم در. وقتی درو باز کردم از چیزی که میدیدم نزدیک بود پس بیوفتم. ننم و نارین و بانو(زن داداش نارین) با آقا اسماعیل پشت در بودن. تا چشم ننه بهم افتاد زد زیر گریه و خودشو تو بغلم انداخت و تند تند سر و صورت من و سرور رو میبوسید. باورم نمیشد یه بار دیگه دارم خانوادم رو میبینم. وقتی به خودم اومدم تعارفشون کردم اومدن داخل. ننم همش خدا رو شکر میکرد. سرور رو تو بغلش گرفته بود و نوازشش میکرد. وقتی نشستن گفتم شما کجا اینجا کجا؟ باورم نمیشه دارم میبینمتون. آقا اسماعیل گفت خبر ازدواج و بچه دار شدنتو که به ننت دادم دیگه دلش طاقت نیاورد. دوس داشت خودش بیاد از نزدیک زندگیتو ببینه و خیالش راحت باشه. _ ولی آقام چی؟ چطور اجازه داد؟ + اون خبر نداره. ننت گفته من مریضم باید برم دکترو نارینم گفته خبر دارم که داداش و زن داداشم میخوان چند روز دیگه برن شهر کار دارن میتونیم باهاشون بریم. درواقع همه دست به دست هم دادن تا این اتفاق رقم بخوره. خدا ما رو به خاطر دروغمون ببخشه ولی چاره ای نبود. دست ننه رو بوسیدم و گفتم کار خوبی کردین. انگار عمر دوباره بهم دادن شماها رو دیدم. آقا اسماعیل گفت با اجازتون من میرم دنبال کارام شما خانما با هم حرف زیاد دارید. وقتی آقا اسماعیل داشت میرفت دم در بهش گفتم هیچوقت محبتایی که شما در حقم کردید و فراموش نمیکنم. ان شاالله بتونم جبران کنم. + این چه حرفیه دخترم. هرکاری کردم برای رضای خدا بوده. آقا اسماعیل که رفت ننه گفت بگو ببینم چیا بهت گذشته اینجا؟
🌸🍃 🚨 را آزاد کن 🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 🚨#پرنده‌ات را آزاد کن 🍃
📚 ✍پسربچه ای پرنده زيبايی داشت و به آن پر‌نده بسيار دلبسته بود. حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش می‌گذاشت و می‌خوابید. اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی كار می‌كشیدند. 🔹هر وقت پسرک از كار خسته می‌شد و نمی‌خواست كاری را انجام دهد، او را تهديد می‌کردند كه الان پرنده‌اش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرک با التماس می‌گفت : نه، كاری به پرنده‌ام نداشته باشيد، هر كاری گفتيد انجام می‌دهم. 🔸تا اينکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت : خسته‌ام و خوابم مياد. برادرش گفت : الان پرنده‌ات را از قفس رها می‌کنم، كه پسرک آرام و محكم گفت : 🔹خودم ديشب آزادش كردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم، كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم. اين حكايت همه ما است. تنها فرق ما، در نوع پرنده ای است كه به آن دلبسته‌ایم. 🔸پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعيتشان، پاره‌ای زيبایی و جمالشان، عده‌ای مدرک و عنوان آكادمیک و خلاصه شيطان و نفس، هر كسی را به چيزی بسته‌اند و ترس از رها شدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند. 🚨 را آزاد کن
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد. او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد. رهگذری او را دید و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست، تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟ . ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است. اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید پس به فکر دیگران نیز باشید. بخشش مال همچون هرس کردن درخت است پول با بخشش زیادتر و زیادتر میشود. دارایی شما حساب بانکیتان نیست. دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته هایی است که برای یاری رساندن دیگران به گردش درمیآورید.
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
شخصی کفش هایش را برای تعمیر نزد کفاشی می‌برد.کفاش می‌گوید: این کفش سه کوک می‌خواهد و هر کوک مثلا ده تومان میشود و خرج کفش می‌شود سی تومان.مشتری هم قبول می‌کند.پول را می‌دهد و می‌رود ‏تا ساعتی دیگر برگردد کفاش دست به کار می‌شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت، کوک سوم و تمام! اما در می‌یابد اگر چه کار تمام است، ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می‌شود و کفش،کفش‌تر خواهد شد. ‏از یک سو، قرار مالی را گذاشته و نمی‌شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر، دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نه؟ او میان نفع و اخلاق، میان دل و قاعده‌ی توافق، مانده است. یک دو راهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست. اگر کوک چهارم را نزند، هیچ خلافی نکرده،اما اگر بزند، به رسالت هزار پیامبر تعظیم کرده. اگر کوک چهارم را نزند،روی خط توافق و قانون راه رفته، اما اگر بزند، صدای لبیک او، آسمان اخلاق را پر خواهد کرد. دنیا پر از فرصت کوک چهارم است، و ما کفاش‌های دو دل! ‏برایتان دعا می‌کنم که در این دنیای فانی هر لحظه با نگاه و کلام، از سر وجدان و مهرورزی، کوک چهارم را برای ديگران بزنید😊❤️
🔆جستجوى حقيقت
❤️هم دلی❤️
#داستان_آموزنده 🔆جستجوى حقيقت
سوداى حقيقت و رسيدن به سرچشمه يقين ، ((عنوان بصرى )) را آرام نمى گذاشت . طى مسافتها كرد و به مدينه آمد كه مركز انتشار اسلام و مجمع فقها و محدثين بود. خود را به محضر مالك بن انس ، محدث و فقيه معروف مدينه ، رساند. در محضر مالك ، طبق معمول احاديثى از رسول خدا روايت و ضبط مى شد. عنوان بصرى نيز در رديف ساير شاگردان مالك به نقل و دست به دست كردن و ضبط عبارتهاى احاديث و به ذهن سپردن سند آنها؛ يعنى نام كسانى كه آن احاديث را روايت كرده اند، سرگرم بود تا بلكه بتواند عطش درونى خود را به اين وسيله فرو نشاند. در آن مدت امام صادق عليه السلام در مدينه نبود، پس از چندى كه آن حضرت به مدينه برگشت ، عنوان بصرى عازم شد چندى هم به همان ترتيبى كه شاگرد مالك بوده ، در محضر امام شاگردى كند. ولى امام به منظور اينكه آتش شوق او را تيزتر كند از او پرهيز كرد، روزى به او فرمود:((من آدم گرفتارى هستم ، به علاوه اذكار و اورادى در ساعات شبانه روز دارم ، وقت ما را نگير و مزاحم نباش . همان طور كه قبلاً به مجلس ‍ درس مالك مى رفتى حالا هم همانجا برو)). اين جمله ها كه صريحا جواب رد بود، مثل پتكى بر مغز عنوان بصرى فرود آمد. از خودش بدش آمد. با خود گفت اگر در من نورى و استعدادى و قابليتى مى ديد مرا از خود نمى راند. از دلتنگى داخل مسجد پيغمبر شد و سلامى داد و بعد با هزاران غم و اندوه به خانه خويش رفت . فرداى آن روز از خانه بيرون آمد و يكسره رفت به روضه پيغمبر، دو ركعت نماز خواند و روى دل به درگاه الهى كرد و گفت :((خدايا! تو كه مالك همه دلها هستى از تو مى خواهم كه دل جعفر بن محمد را با من مهربان كنى و مرا مورد عنايت او قرار دهى و از علم او به من بهره برسانى كه راه راست تو را پيدا كنم . بعد از اين نماز و دعا بدون اينكه به جايى برود، مستقيما به خانه خودش ‍ برگشت . ساعت به ساعت احساس مى كرد كه بر علاقه و محبتش نسبت به امام صادق افزوده مى شود. به همين جهت از مهجورى خويش بيشتر رنج مى برد. رنج فراوان او را در كنج خانه محبوس كرد. جز براى اداى فريضه نماز از خانه بيرون نمى آمد. چاره اى نبود، از يك طرف امام رسما به او گفته بود ديگر مزاحم من نشو و از طرف ديگر ميل و عشق درونش چنان به هيجان آمده بود كه جز يك مطلوب و يك محبوب بيشتر براى خود نمى يافت . رنج و محنت بالا گرفت . طاقتش طاق شد. ديگر نتوانست بيش ‍ از اين صبر كند، كفش و جامه پوشيده به در خانه امام رفت ، خادم آمد، پرسيد: چه كار دارى ؟ هيچ ، فقط مى خواستم سلامى به امام عرض كنم . امام مشغول نماز است . طولى نكشيد كه همان خادم آمد و گفت :((بسم اللّه بفرماييد)). عنوان ، داخل خانه شد، چشمش كه به امام افتاد، سلام كرد. امام جواب سلام را به اضافه يك دعا به او رد كرد و سپس پرسيد:((كنيه ات چيست؟ ابوعبداللّه . ((خداوند اين كنيه را براى تو حفظ كند و به تو توفيق عنايت فرمايد)). شنيدن اين دعا بهجت و انبساطى به او داد، با خود گفت اگر هيچ بهره اى از اين ملاقات جز همين دعا نبرم مرا كافى است . بعد امام فرمود:خوب چه كارى دارى ؟ و چه مى خواهى ؟. از خدا خواسته ام كه دل تو را به من مهربان كند و مرا از علم تو بهره مند سازد. اميدوارم خداوند دعاى مرا مستجاب فرمايد. اى اباعبداللّه معرفت خدا و نور يقين با رفت و آمد و اين در و آن در زدن و آمد و شد نزد اين فرد و آن فرد تحصيل نمى شود ديگرى نمى تواند اين نور را به تو بدهد، اين علم درسى نيست ، نورى است كه هرگاه خدا بخواهد بنده اى را هدايت كند در دل آن بنده وارد مى كند. اگر چنين معرفت و نورى را خواهانى ، حقيقت عبوديت و بندگى را از باطن روح خودت جستجو كن و در خودت پيدا كن ، علم را ازراه عمل بخواه ، از خداوند بخواه او خودش ‍ به دل تو القا مى كند ... 📚الكنى والالقاب ، ج 2، ذيل كلمه ((البصرى )). بحار، ج 1، ص 224، حديث
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت76 هربارم که میرفتم فائزه زیاد محلم نمیذاشت و انگار هنوز دلخور بود
📜 🩷 🌸🍃 و من هرچی اتفاق افتاده بود رو براشون تعریف کردم فقط نگفتم که سرور بچه ی سیفیه چون میترسیدم به گوشش برسه و حالا که آرامش دارم دوباره یه شری تو زندگیم بیوفته. ننه خیلی خوشحال بود میگفت همه بدبختیایی که ما کشیدیم بعد رفتنت به این آرامش و خوشبختیت می ارزید. حالا دیگه میتونم با خیال راحت سرمو بذارم زمین. گفتم این حرفا چیه ننه. شما ماشالا جوونی باید حالا حالاها سایت بالا سر ما باشه. ننه چپ چپ نگاهی به نارین انداخت و گفت چی بگم دختر؟ سنی ندارم ولی شدم مثل شصت ساله ها بسکه همه دق به دلم دادن. غصه ی زندگی خودم کم بود دخترامم مثل خودم کم شانس و بدبخت شدن. بانو گفت این حرفا رو نزنید ماشالا هم شما چهارستون بدنت سالمه و کلی نعمت دور و ورت داری و هم دخترت الان خوشبخت شده. باید خوشحال باشی. بعد رو به من کرد و ادامه داد: یعنی خدایی بخوام بگم روزی که از ده رفتی هیچوقت فکرشم نمیکردم که بتونی از پس زندگیت اینجوری بربیای و شانس بیاری. الهی شکر که الان آرامش داری. _ همش از صدقه سر آقا اسماعیله. خدا خیرش بده مثل یه پدر واقعی هوای منو داشت و باعث شد امروز من این زندگی رو داشته باشم. بعد از مدت ها دورم شلوغ شده بود و همه میگفتن و میخندیدن و حالم خیلی خوب بود. بعد از ظهر که مرتضی از سر کار اومد خونه رفتم دم در بهش گفتم خانوادم اومدن و اونم خیلی خوشحال شد. موقعی اومد داخل و باهاشون سلام و علیک کرد اینقدر باهاشون گرم گرفت و احترام گذاشت که احساس غرور کردم. دلم میخواست آقامم اونجا بود و میدید دختری که اونهمه تحقیرش کرد همچین زندگی و شوهری داره. ناهار که خوردیم خانما رفتن تو اتاق تا یه چرتی بزنن و مرتضی هم تو اتاق سرور پیشش خوابیده بود. منم داشتم آشپزخونه رو جمع و جور میکردم که نارین اومد پیشم و گفت بذار کمکت کنم. با هم مشغول جا دادن ظرفا بودیم که گفت سوری یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگی؟ _ آره حتما. چی شده؟ نارین نگاهی به پشت سرش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی اونجا نیست آروم گفت مطمئنی سرور بچه ی آقا مرتضی هست؟ از سوالش دستپاچه شده بودم. اخمی کردم و گفتم این چه سوالیه؟ از تو توقع نداشتم بهم تهمت بزنی.
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃 💕ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ "ﻣﻐﺰ"ﻧﺪﺍﺭﺩ... ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ "ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ" ﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﻣﻐﺰ" ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ "ﻭﺍﮐﻨﺶ" نشان ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ... بهترین جواب بدگویی: سکوت بهترین جواب خشم: صبر بهترین جواب درد: تحمل بهترین جواب تنهایی: تلاش بهترین جواب سختی: توکل بهترین جواب خوبی: تشکر بهترین جواب زندگی: قناعت بهترین جواب شکست: امیدواری.. برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی ۰ 🖌
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت77 🌸🍃 و من هرچی اتفاق افتاده بود رو براشون تعریف کردم فقط نگفتم ک
📜 🩷 تهمت کدومه دختر؟ منظورم اینه که بچه ی سیفی نیست؟ به هرحال اونم شوهرت بوده. _ نه چرا همچین فکری میکنی؟ + رنگ چشمای دخترت خیلی شبیه سیفیه. به جثه اش هم نمیخوره شش هفت ماهه باشه. انگار بیشتره. _ نارین چشمای مرتضی هم قهوه ای روشنه میبینی که. بعدم اصلا دوس ندارم این حرفا رو جایی بشنوم و باز حرف و حدیث درست بشه. نارین آخرین بشقابو تو کمد گذاشت و گفت سوری خودت منو خوب میشناسی. درسته اومدم شدم هووی ننت و مسلما شما به خاطر من خیلی اذیت شدید ولی واقعا هیچوقت بدیتون رو نمیخوام. اگرم الان اینا رو میگم میخوام مطمئن بشم داری عاقلانه تصمیم میگیری. وگرنه مطمئن باش دهن من چفت و بست داره. چند لحظه به فکر فرو رفتم. نارین راست میگفت درسته اون اوایل گاهی با کاراش میچزوندمون ولی خب در کل ذات بدی نداشت. اونم نقشی تو شوهر کردنش نداشت و مجبور بود زن بابای من بشه. بیشتر بدبختیایی که ما تو زندگیمون کشیدیم اول تقصیر آقام و بعد از اون به خاطر بی سیاستی ننه بود. اگه ننه مثل نارین بلد بود زندگی کنه شاید سرنوشت ماها هم اینجوری نمیشد. نگاهی به صورت منتظرش انداختم و گفتم به جون بچه هات قسم میخوری به کسی چیزی نگی؟ نارین دستش رو به نشونه ی سکوت رو دهنش گذاشت و گفت خیالت جمع. راستش وقتی آقا اسماعیل منو آورد شهر باردار بودم. البته خودم خبر نداشتم و اصلا فکرشم نمیکردم. من کلا دو بار با سیفی بودم و این نمیدونم از شانس بدم بود یا خوبم ولی خدا خواست و باردار شدم. اولشم خیلی خودمو باختم و میخواستم سق..طش کنم ولی دوستم فائزه نذاشت. خدا ازش راضی باشه اون باعث شد امروز دخترم سالم اینجا باشه. بقیه ی جریاناتم که میدونی آقا مرتضی ازم خواستگاری کرد و گفت اجازه بده اسم سرور رو بزنم تو شناسنامم منم قبول کردم. کار خدا بود که مرتضی رو سر راهم گذاشت وگرنه برای شناسنامه گرفتن مجبور میشدم برم سراغ سیفی. اونم معلوم نبود قبول کنه یا نه. اصلا شاید قبولم میکرد ولی بچمو ازم میگرفت. دیگه حتی نمیخوام فکرشم کنم که باهاشون در ارتباط باشم چه برسه به اینکه بچم اونجا بزرگ بشه. حرفم که تموم شد نارین گفت من نمیخوام به کاری مجبورت کنم میدونمم خیلی سختی کشیدی ولی این حقو هم نداری که بچه و پدرو از هم محروم کنی.