eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.4هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆جستجوى حقيقت
❤️هم دلی❤️
#داستان_آموزنده 🔆جستجوى حقيقت
سوداى حقيقت و رسيدن به سرچشمه يقين ، ((عنوان بصرى )) را آرام نمى گذاشت . طى مسافتها كرد و به مدينه آمد كه مركز انتشار اسلام و مجمع فقها و محدثين بود. خود را به محضر مالك بن انس ، محدث و فقيه معروف مدينه ، رساند. در محضر مالك ، طبق معمول احاديثى از رسول خدا روايت و ضبط مى شد. عنوان بصرى نيز در رديف ساير شاگردان مالك به نقل و دست به دست كردن و ضبط عبارتهاى احاديث و به ذهن سپردن سند آنها؛ يعنى نام كسانى كه آن احاديث را روايت كرده اند، سرگرم بود تا بلكه بتواند عطش درونى خود را به اين وسيله فرو نشاند. در آن مدت امام صادق عليه السلام در مدينه نبود، پس از چندى كه آن حضرت به مدينه برگشت ، عنوان بصرى عازم شد چندى هم به همان ترتيبى كه شاگرد مالك بوده ، در محضر امام شاگردى كند. ولى امام به منظور اينكه آتش شوق او را تيزتر كند از او پرهيز كرد، روزى به او فرمود:((من آدم گرفتارى هستم ، به علاوه اذكار و اورادى در ساعات شبانه روز دارم ، وقت ما را نگير و مزاحم نباش . همان طور كه قبلاً به مجلس ‍ درس مالك مى رفتى حالا هم همانجا برو)). اين جمله ها كه صريحا جواب رد بود، مثل پتكى بر مغز عنوان بصرى فرود آمد. از خودش بدش آمد. با خود گفت اگر در من نورى و استعدادى و قابليتى مى ديد مرا از خود نمى راند. از دلتنگى داخل مسجد پيغمبر شد و سلامى داد و بعد با هزاران غم و اندوه به خانه خويش رفت . فرداى آن روز از خانه بيرون آمد و يكسره رفت به روضه پيغمبر، دو ركعت نماز خواند و روى دل به درگاه الهى كرد و گفت :((خدايا! تو كه مالك همه دلها هستى از تو مى خواهم كه دل جعفر بن محمد را با من مهربان كنى و مرا مورد عنايت او قرار دهى و از علم او به من بهره برسانى كه راه راست تو را پيدا كنم . بعد از اين نماز و دعا بدون اينكه به جايى برود، مستقيما به خانه خودش ‍ برگشت . ساعت به ساعت احساس مى كرد كه بر علاقه و محبتش نسبت به امام صادق افزوده مى شود. به همين جهت از مهجورى خويش بيشتر رنج مى برد. رنج فراوان او را در كنج خانه محبوس كرد. جز براى اداى فريضه نماز از خانه بيرون نمى آمد. چاره اى نبود، از يك طرف امام رسما به او گفته بود ديگر مزاحم من نشو و از طرف ديگر ميل و عشق درونش چنان به هيجان آمده بود كه جز يك مطلوب و يك محبوب بيشتر براى خود نمى يافت . رنج و محنت بالا گرفت . طاقتش طاق شد. ديگر نتوانست بيش ‍ از اين صبر كند، كفش و جامه پوشيده به در خانه امام رفت ، خادم آمد، پرسيد: چه كار دارى ؟ هيچ ، فقط مى خواستم سلامى به امام عرض كنم . امام مشغول نماز است . طولى نكشيد كه همان خادم آمد و گفت :((بسم اللّه بفرماييد)). عنوان ، داخل خانه شد، چشمش كه به امام افتاد، سلام كرد. امام جواب سلام را به اضافه يك دعا به او رد كرد و سپس پرسيد:((كنيه ات چيست؟ ابوعبداللّه . ((خداوند اين كنيه را براى تو حفظ كند و به تو توفيق عنايت فرمايد)). شنيدن اين دعا بهجت و انبساطى به او داد، با خود گفت اگر هيچ بهره اى از اين ملاقات جز همين دعا نبرم مرا كافى است . بعد امام فرمود:خوب چه كارى دارى ؟ و چه مى خواهى ؟. از خدا خواسته ام كه دل تو را به من مهربان كند و مرا از علم تو بهره مند سازد. اميدوارم خداوند دعاى مرا مستجاب فرمايد. اى اباعبداللّه معرفت خدا و نور يقين با رفت و آمد و اين در و آن در زدن و آمد و شد نزد اين فرد و آن فرد تحصيل نمى شود ديگرى نمى تواند اين نور را به تو بدهد، اين علم درسى نيست ، نورى است كه هرگاه خدا بخواهد بنده اى را هدايت كند در دل آن بنده وارد مى كند. اگر چنين معرفت و نورى را خواهانى ، حقيقت عبوديت و بندگى را از باطن روح خودت جستجو كن و در خودت پيدا كن ، علم را ازراه عمل بخواه ، از خداوند بخواه او خودش ‍ به دل تو القا مى كند ... 📚الكنى والالقاب ، ج 2، ذيل كلمه ((البصرى )). بحار، ج 1، ص 224، حديث
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت76 هربارم که میرفتم فائزه زیاد محلم نمیذاشت و انگار هنوز دلخور بود
📜 🩷 🌸🍃 و من هرچی اتفاق افتاده بود رو براشون تعریف کردم فقط نگفتم که سرور بچه ی سیفیه چون میترسیدم به گوشش برسه و حالا که آرامش دارم دوباره یه شری تو زندگیم بیوفته. ننه خیلی خوشحال بود میگفت همه بدبختیایی که ما کشیدیم بعد رفتنت به این آرامش و خوشبختیت می ارزید. حالا دیگه میتونم با خیال راحت سرمو بذارم زمین. گفتم این حرفا چیه ننه. شما ماشالا جوونی باید حالا حالاها سایت بالا سر ما باشه. ننه چپ چپ نگاهی به نارین انداخت و گفت چی بگم دختر؟ سنی ندارم ولی شدم مثل شصت ساله ها بسکه همه دق به دلم دادن. غصه ی زندگی خودم کم بود دخترامم مثل خودم کم شانس و بدبخت شدن. بانو گفت این حرفا رو نزنید ماشالا هم شما چهارستون بدنت سالمه و کلی نعمت دور و ورت داری و هم دخترت الان خوشبخت شده. باید خوشحال باشی. بعد رو به من کرد و ادامه داد: یعنی خدایی بخوام بگم روزی که از ده رفتی هیچوقت فکرشم نمیکردم که بتونی از پس زندگیت اینجوری بربیای و شانس بیاری. الهی شکر که الان آرامش داری. _ همش از صدقه سر آقا اسماعیله. خدا خیرش بده مثل یه پدر واقعی هوای منو داشت و باعث شد امروز من این زندگی رو داشته باشم. بعد از مدت ها دورم شلوغ شده بود و همه میگفتن و میخندیدن و حالم خیلی خوب بود. بعد از ظهر که مرتضی از سر کار اومد خونه رفتم دم در بهش گفتم خانوادم اومدن و اونم خیلی خوشحال شد. موقعی اومد داخل و باهاشون سلام و علیک کرد اینقدر باهاشون گرم گرفت و احترام گذاشت که احساس غرور کردم. دلم میخواست آقامم اونجا بود و میدید دختری که اونهمه تحقیرش کرد همچین زندگی و شوهری داره. ناهار که خوردیم خانما رفتن تو اتاق تا یه چرتی بزنن و مرتضی هم تو اتاق سرور پیشش خوابیده بود. منم داشتم آشپزخونه رو جمع و جور میکردم که نارین اومد پیشم و گفت بذار کمکت کنم. با هم مشغول جا دادن ظرفا بودیم که گفت سوری یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگی؟ _ آره حتما. چی شده؟ نارین نگاهی به پشت سرش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی اونجا نیست آروم گفت مطمئنی سرور بچه ی آقا مرتضی هست؟ از سوالش دستپاچه شده بودم. اخمی کردم و گفتم این چه سوالیه؟ از تو توقع نداشتم بهم تهمت بزنی.
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃 💕ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ "ﻣﻐﺰ"ﻧﺪﺍﺭﺩ... ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ "ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ" ﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﻣﻐﺰ" ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ "ﻭﺍﮐﻨﺶ" نشان ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ... بهترین جواب بدگویی: سکوت بهترین جواب خشم: صبر بهترین جواب درد: تحمل بهترین جواب تنهایی: تلاش بهترین جواب سختی: توکل بهترین جواب خوبی: تشکر بهترین جواب زندگی: قناعت بهترین جواب شکست: امیدواری.. برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی ۰ 🖌
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت77 🌸🍃 و من هرچی اتفاق افتاده بود رو براشون تعریف کردم فقط نگفتم ک
📜 🩷 تهمت کدومه دختر؟ منظورم اینه که بچه ی سیفی نیست؟ به هرحال اونم شوهرت بوده. _ نه چرا همچین فکری میکنی؟ + رنگ چشمای دخترت خیلی شبیه سیفیه. به جثه اش هم نمیخوره شش هفت ماهه باشه. انگار بیشتره. _ نارین چشمای مرتضی هم قهوه ای روشنه میبینی که. بعدم اصلا دوس ندارم این حرفا رو جایی بشنوم و باز حرف و حدیث درست بشه. نارین آخرین بشقابو تو کمد گذاشت و گفت سوری خودت منو خوب میشناسی. درسته اومدم شدم هووی ننت و مسلما شما به خاطر من خیلی اذیت شدید ولی واقعا هیچوقت بدیتون رو نمیخوام. اگرم الان اینا رو میگم میخوام مطمئن بشم داری عاقلانه تصمیم میگیری. وگرنه مطمئن باش دهن من چفت و بست داره. چند لحظه به فکر فرو رفتم. نارین راست میگفت درسته اون اوایل گاهی با کاراش میچزوندمون ولی خب در کل ذات بدی نداشت. اونم نقشی تو شوهر کردنش نداشت و مجبور بود زن بابای من بشه. بیشتر بدبختیایی که ما تو زندگیمون کشیدیم اول تقصیر آقام و بعد از اون به خاطر بی سیاستی ننه بود. اگه ننه مثل نارین بلد بود زندگی کنه شاید سرنوشت ماها هم اینجوری نمیشد. نگاهی به صورت منتظرش انداختم و گفتم به جون بچه هات قسم میخوری به کسی چیزی نگی؟ نارین دستش رو به نشونه ی سکوت رو دهنش گذاشت و گفت خیالت جمع. راستش وقتی آقا اسماعیل منو آورد شهر باردار بودم. البته خودم خبر نداشتم و اصلا فکرشم نمیکردم. من کلا دو بار با سیفی بودم و این نمیدونم از شانس بدم بود یا خوبم ولی خدا خواست و باردار شدم. اولشم خیلی خودمو باختم و میخواستم سق..طش کنم ولی دوستم فائزه نذاشت. خدا ازش راضی باشه اون باعث شد امروز دخترم سالم اینجا باشه. بقیه ی جریاناتم که میدونی آقا مرتضی ازم خواستگاری کرد و گفت اجازه بده اسم سرور رو بزنم تو شناسنامم منم قبول کردم. کار خدا بود که مرتضی رو سر راهم گذاشت وگرنه برای شناسنامه گرفتن مجبور میشدم برم سراغ سیفی. اونم معلوم نبود قبول کنه یا نه. اصلا شاید قبولم میکرد ولی بچمو ازم میگرفت. دیگه حتی نمیخوام فکرشم کنم که باهاشون در ارتباط باشم چه برسه به اینکه بچم اونجا بزرگ بشه. حرفم که تموم شد نارین گفت من نمیخوام به کاری مجبورت کنم میدونمم خیلی سختی کشیدی ولی این حقو هم نداری که بچه و پدرو از هم محروم کنی.
💑 توصیه به آقایان: همـسرتان را به همه ترجیح دهید! 🔸شما انتخاب کرده‌اید با همسرتان ازدواج کنید چون او، دختر مورد علاقه‌تان بوده است. یعنی باید بقیه‌ی عمرتان با او به عنوان دوست داشتنی‌ترین فرد زندگی‌تان رفتار کنید. شما انتخاب کرده‌اید که از این به بعد با همسرتان زندگی کنید و با او پیمان محبت و فاداری بسته‌اید. 🔸این عهد و پیمان نه تنها ارجمند و مقدس است بلکه، پایبندی به این قول، کلید ایجاد روابطــی محکـــم و پابرجـاست. ❤️
☸️نیروی عشق 💗هر چه انسان بیش تر درباره ی عشق حرف بزند ، جای بیشتری در ضمیر آگاه خود برای این پدیده باز می کند اگر در اندیشیدن به واژه های زیبا اصرار کنیم و عباراتی سرشار از عشق بر زبان بیاوریم ، بدون تردید عشقی عظیم که توصیف ناپذیر است ، یعنی عشق الهی را به درون خود دعوت می کنیم. 💗و تنها با توسل بر عشق می توان بر مشکلات غلبه کرد . عشق را فراخوانید و مشکلاتتان را برطرف سازید . اگر به نیروی عشق اعتماد داشته باشید ، انجام دادن هیج کاری دشوار نخواهد بود. 💗اگر در هر موقعیتی ، عشق را آگاهانه فرا خوانید و از نیروی آن یاری بخواهید ، این پدیده می تواند از طرق گوناگون شما را به نتیجه دلخواه راهنمایی کند. ❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت78 تهمت کدومه دختر؟ منظورم اینه که بچه ی سیفی نیست؟ به هرحال اون
📜 🩷 🌸🍃 ببین اگر من شک کردم این بچه ی سیفیه بقیه هم ممکنه بفهمن. اصلا خودش ممکنه سرور رو ببینه متوجه بشه که واقعا بچه ی خودشه و دلش نرم بشه. _ حتی اگه قبولم کنه فکر کردی بعدش چی میشه؟ ما الان یه خانواده هستیم و خوشبختیم. چرا برای خودم دردسر درست کنم؟ + نمیدونم هرجور خودت صلاح میدونی. ولی میترسم یه موقعی این راز برملا بشه که خیلی گرون تر برات تموم بشه. _ قرار نیست این راز برملا بشه. لطفا تو هم به کسی چیزی نگو. من حقمه بعد اونهمه بدبختی آرامش داشته باشم و بی دغدغه زندگی کنم. الانم برای این حقیقتو بهت گفتم چون میدونم در حقم نامردی نمیکنی. + خیالت راحت باشه من فقط دلم نمیخواد بیشتر از این اذیت بشی و مشکل بزرگتری به وجود بیاد. راستی درمورد آقاتم ناراحت نباش. من تو این مدت خیلی باهاش حرف زدم. اونم انگار دلش نرم شده و یه جورایی ته دلش میدونه که تو بی گناهی ولی باید زمان بگذره تا آروم تر بشه. به هرحال اونم پدره و نمیتونه تا ابد ازت عصبانی باشه. ایشالا یه روزی دوباره هممون دور هم جمع میشیم. آقا مرتضی هم مرد خیلی خوبیه و مطمئنم آقات ببینتش خوشش میاد و از خر شیطون پیاده میشه. نفسمو با حسرت بیرون دادم و گفتم والا من دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط. فقط میدونم آرامش زندگیمون از همه چیز مهمتره. از آقامم خیلی دلگیرم همیشه به جای بچه های خودش پشت بقیه رو گرفته. به هرحال توکل به خدا! خلاصه اون روز نارین قول داد که تا خودم نخواستم به هیچکس حرفی نزنه. ننه اینا دو روز خونم موندن و گفتن دیگه باید برگردیم. ننه موقع رفتن تو گوشم گفت چهار دست و پایی شوهرتو بچسب که از این بهتر دیگه گیرت نمیاد. خیلی مرد خوبیه. هوای زندگیتو خیلی داشته باش. ایشالا آقاتم از خر شیطون پیاده میشه و میتونید دیگه باهامون رفت و آمد کنید. وقتی رفتن دلم خیلی گرفت. دلم میخواست منم مثل همه بتونم با خیال راحت برم خونه ی بابامو بیام. خواهرامو ببینم و سنگ صبور داشته باشم. مرتضی که میدید من خیلی تو خودمم بهم پیشنهاد داد بریم روستا تا خودش شخصا با آقام حرف بزنه ولی من میترسیدم آقام بد رفتار کنه و آبروم جلوی مرتضی بره، برای همین مخالفت کردم.
🌸🍃 میخوای معشوق همسرت باشی؟ پس بخون. ⬇️⬇️⬇️ خانم عزیز راه درخواست از مردا غر زدن نیست. برای رسیدن به خواسته تون دور ترییین راه دعوا و غر زدنه. . با دعوا شاید به خواسته تون برسین ولی عشق و جایگاهتون رو توی قلب شوهرتون از دست میدین. ولی راه درست اینه که . 🌹🌹 با خنده و شوخی و پایکوبی ازش درخواست کنین🌹🌹 وقتایی که توی بغلش هستین و مهربونه بهش بگین. در قالب قصه و داستان و درد دل حرف بزنین. . این راه مطمنا زمان می بره و صبر می طلبه ولی در عوض شوهرتون شما رو ❤️ یه زن با سیاست میدونه❤️ و معشوقش میشین👱‍♀️😒 بالاتر هم گفتم دیگه، سعی کنی به جای غُری بودن، قِری باشین 😅 خیلی خوبه که یک خانم، در مورد موارد زیر آموزش ببینه و بلد باشه : - انرژی زنانه - لوندی - عشوه گری - سیاست زنانه - جذابیت درونی و اعتماد به نفس👌 ‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📌ویژگیهای زن زندگی 1⃣ باهوش بودن 2⃣ صادق بودن 3⃣ اهل سازش و مصالحه بودن 4⃣ خندیدن به شوخی هایتان 5⃣ خوش قلب بودن 6⃣ دختری که از اهداف شما حمایت میکنید