eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.4هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت81 یه دفعه که فائزه اومده بود پیشمون سهیلو خوابوندم و وقتی دیدم سر
📜 🩷 سرور اومد پیشم و گفت خاله کجا رفت؟ چرا منو نبرد؟ منم میخوام برم. زد زیر گریه و اینقدر سر و صدا کرد که دیگه داشت کلافم میکرد. تا روز بعد صبر کردم ولی هم خودم دلم طاقت نمیاورد به ناراحتی فائزه بی توجه باشم و هم سرور اذیت میکرد و بهانه ی فائزه رو میگرفت برای همین مرتضی که میخواست بره سر کار من و بچه ها رو رسوند در خونه ی فائزه و رفت. اولش فائزه باهام سرسنگین بود ولی با وجود سرور کم کم یخش آب شد و دوباره شد همون فائزه ی قبل. منم ازش عذرخواهی کردم و فائزه هم گفت نه تقصیر خودمه این روزا زیادی حساس شدم. اون روز وقتی مرتضی اومد دنبالمون درمورد شرایط روحی فائزه داشتم بهش میگفتم. مرتضی بعد کمی فکر کردن گفت یه نفر از دوستام هست اسمش فریبرزه و تو کار پارچس، یک سالی میشه زنش فوت کرده و دو تا بچه داره و دنبال یه زن خوبه که دوباره ازدواج کنه به نظرم به درد فائزه میخوره. اگه صلاح میدونی باهاش صحبت کن که همدیگه رو ببینن چون با توجه به شرایط فائزه بهم میخورن و فریبرز براش اهمیتی نداره که بازم بچه دار بشه. یکم درمورد شرایط زندگی و کار وبارش پرسیدم و به نظرم موقعیت خوبی اومد و گفتم با فائزه صحبت میکنم. وقتی به فائزه گفتم اولش گفت نه من حوصله ی یه مرد جدید و زندگی جدید رو ندارم ولی با اصرارای من قبول کرد که همدیگه رو ببینن. یه روز هماهنگی کردیم و هم فریبرز و هم فائزه رو دعوت کردیم خونمون تا بتونن همدیگه رو ببینن و با هم آشنا بشن. فائزه دختر خیلی خوشگلی بود و مسلما تو همون نگاه اول فریبرز خیلی ازش خوشش اومد و برای ازدواج مصمم تر شد. فائزه رو کشیدم کنار و گفتم نظرت چیه؟ معلومه تو گلوش بدجوری گیر کردیا. به نظرم مرد خیلی خوب و آرومیه. فائزه یکم فکر کرد و گفت والا چی بگم؟ من بعد علی دیگه هیچ حسی به هیچ مردی ندارم. _ به هرحال نمیشه که تا آخر عمر مجرد بمونی. یعنی به نظرت امکانش هست که برگردی به علی؟ + نه اصلا همچین چیزی نمیشه. _ خب پس باید عاقلانه تصمیم بگیری. یادته منم همین تردیدا رو داشتم ولی الان خداروشکر میکنم که عاقلانه تصمیم گرفتم. + نمیدونم اجازه بدید یکم فکر کنم و چند بارم تنها باهاش صحبت کنم ببینم چی میشه. درضمن من باید بچه هاشم ببینم. ببینم میتونیم با هم ارتباط بگیریم یا نه!.
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
💚﷽💚 🔻حتما بخوانید 👇👇 🔹اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش می‌رفت و با اینکه مدام بوق می‌زدم، به من راه نمی‌داد. 🔸داشتم خونسردی‌ام را از دست می‌دادم که ناگهان چشمم به‌‌ نوشته کوچکی روی شیشه‌ عقبش افتاد: 👈راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!"👉 🔹مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد! بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود. 🔸ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج می‌دادم؟ 🔹راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟ 🔸اگر مردم، نوشته‌هایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشته‌هایی همچون: "کارم را از دست داده‌ام" "در حال مبارزه با سرطان هستم" "در مراحل طلاق، گیر افتاده‌ام" "عزیزی را از دست داده‌ام" "احساس بی ارزشی و حقارت می‌کنم" "در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم" “بعد از سال‌ها درس خواندن، هنوز بیکارم” “مریضی در خانه دارم” و صدها نوشته دیگر شبیه اینها. 🔸همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمی‌دانیم. 🔹بیائیم نوشته‌های نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمی‌شود فریاد زد ... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🙇🏻‍♂️نقش فرصت‌سوزی در پیدایش حسرت‌ها 📛برخی آدم‌ها وقتی به گذشته خود می‌اندیشند و عمر از دست رفته خود را می‌نگرند، چنان غرق در افسوس و حسرت می‌گردند که گویا هیچ امیدی برای آنان باقی نمانده است و دچار یأس و اضطراب می‌شوند؛ و زانوی غم در بغل می‌گیرند. 💠در این خصوص امام علی علیه‌السلام با بیانی شیوا فرمودند: «لاتُشعِر قَلبَکَ الهَمَّ علی مافاتَ، فَیَشغُلَکَ عمّا هُوَ آت»؛ «دل خود را بر اندوه آنچه از دست‌ رفته و گذشته است، مشغول مساز تا تو را ازآنچه خواهد آمد، غافل نسازد و بازندارد». درواقع امام علیه‌السلام متوقف ماندن درگذشته و از دست دادن فرصت‌ها را عامل حسرت‌ها می‌داند که دامان غالب مردم را می‌گیرد. ♻️استفاده بهینه از فرصت‌ها، کار امروز را به فردا وا‌نگذاشتن و حساسیت بر روی ثانیه‌های عمر داشتن، ازجمله عواملی هستند که موجب موفقیت و امیدواری انسان در زمینه‌های فردی، اجتماعی و معنوی می‌شوند. ☑️درواقع با عبور و عبرت از گذشته و ترسیم نقشه راه برای آینده، می‌توان از گذشته خود چراغی ساخت برای تاریکی‌های غبارآلود آینده. غصّه برگذشته زمانی ارزش دارد که بتواند در ما انگیزه‌ای برای ساختن آینده را پدید آورد. 🌷🌸🍃🌼🍃🌸🌷 ❤️
🔴 کمک عاشقانه 💠 زوج‌هایی که در انجام کارهای منزل به یکدیگر کمک می‌کنند، در زندگی مشترک خوشبخت هستند. 💠 و نسبت به بقیه‌ی زوج‌ها زندگی کرده و محبوبیتشان روز به روز بیشتر‌ می‌شود. 💠 گاه با ابراز این جمله که: "می‌خواهم کمکت کنم" و یا اینکه: "الان چه کاری از دستم برمی‌آید؟" محبت و عشق را به همسر خود هدیه دهید! ❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
🤍 🔖خوب است زن پشت مردش باشد خوب است تا تقی به توق خورد ، نرود خوب است با هر دعوایی سکوت کند خوب است خیانت دید بماند و ببخشد. ❗️اما بانو جان خانومانه گَریَت را تا حدی خرج کن نکند یک وقت از خانوم بودنت یک احمق بسازی که اگر این شد فاتحه دل و رابطه و زندگی ات را بخوان دیگر بخشیدن وظیفه ات میشود که اگر یک روز نبخشی میگویند چه نانجیب شده است دختر ِ چشم سفید
♥️🍀 ✅ چه چیزهایی مرد رو آزار میده❓ ، اختلاف باور، احساس چك شدن ، مردها را آزار می‌دهد. به فكر چك كردن گوشی نباشید. یک باور اشتباه این است كه چون ما زن و شوهر هستیم، از محیط كار هم، گوشی شخصی، صحبت‌های شخصی همسرمان با مادر یا همكارهایش و. . . مطلع باشیم. هرگز پرسش‌های زنجیره‌ای نپرسید. سوال‌هایی مثل اینكه كی بود زنگ زد؟ چی‌كار داشت؟ چی می‌گفت؟ و. . . خیلی وقت‌ها مردها چون حوصله پاسخ دادن به این سوال‌ها را ندارند جواب دادن را از سر خودشان باز می‌كنند. همین مساله منجر به اختلاف زن و شوهر می‌شود و خانم احساس می‌كند كه مورد توجه قرار نگرفته یا آقا فكر می‌كند كه خانم در مسائل شخصی‌اش خیلی دخالت می‌كند. اگر ناراحت است به او فرصت دهید بعدا حرف بزند. برخلاف خانم‌ها زمانی كه در بیرون منزل درگیری فكری پیدا می‌كنند یا از مساله‌ای ناراحت و دلخور هستند همان لحظه در موردش صحبت نمی‌كنند و بعد از مدتی راجع به همان موضوع شروع به صحبت می‌كنند و این بخشی از طبیعت مردهاست؛ پس اصرار بی‌خودی برای صحبت كردن نكنید. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت82 سرور اومد پیشم و گفت خاله کجا رفت؟ چرا منو نبرد؟ منم میخوام برم
📜 🩷 باشه عزیزم خیره ان شاالله. با هم برگشتیم تو سالن و حرفای فائزه رو عنوان کردم. فریبرز هم سریع تایید کرد و گفت حرفاتون درسته. تا هروقت بخواین میتونید فکر کنید و بچه هارو هم میارم ببینید. خلاصه اون شب گذشت و بعد از چند بار رفت و آمد کردن و دیدن بچه ها و سبک سنگین کردن فائزه جواب مثبت داد ولی شرط گذاشت که چند ماه نامزد باشن تا بهتر همدیگه رو بشناسن و فریبرز هم قبول کرد. از موقعی نامزدی کرده بودن روحیه ی فائزه خیلی بهتر شده بود و دیگه خبری از اون حساسیت ها نبود و دوباره شده بود همون فائزه ی خوش رو که قبلا میشناختم. سه چهار ماهی گذشت و به گفته ی فائزه بچه های فریبرز هم خیلی باهاش جور شده بودن و دیگه نگرانی ای نداشت و بالاخره رضایت داد که ازدواج کنن. چون هردو قبلا ازدواج کرده بودن و اون زمان هم جنگ بود و جو جامعه طوری بود که خیلیا تو در و همسایه و فک و فامیل عزیزی از دست داده بودن قرار شد جشنی نگیرن و یه عقد محضری کنن و تو خونه ی پدر فریبرز یه شام بدن و چند تا عکس بگیرن و برن سر خونه و زندگیشون. چون قرار بود دیگه فائزه خونه ی فریبرز زندگی کنه باید خونه ی شهلا خانم رو تحویل میدادیم برای همین یه روز رفتم کمکش تا وسیله ها رو با هم جمع کنیم. دوتایی مشغول کار بودیم که صدای زنگ در بلند شد. کسی که پشت در بود پشت سر هم زنگ میزد و به در میکوبید. فائزه گفت یا خدا این دیگه کیه؟ یعنی چی شده؟ _ برو باز کن تا درو از جا نکنده. فائزه که رفت دم در صدای یه مرد به گوشم خورد که میگفت باید با هم حرف بزنیم. چون فائزه جلوی دیدم بود نمیفهمیدم کی جلوش ایستاده. خیلی نگران شده بودم. روسریمو سرم کردم و رفتم تو حیاط. جلوتر که رفتم تازه دیدم کی بیرون در ایستاده. علی بود… قبلا عکسشو فائزه بهم نشون داده بود. تا دیدم علیه دیگه جلو نرفتم و برگشتم داخل. نمیدونستم دارن به هم چی میگن. یه ربع ساعتی حرف زدن و فائزه درو بست و اومد داخل. بدون حرف نشست و مات به جلوش نگاه میکرد. با نگرانی پرسیدم خوبی فائزه؟ علی بود آره؟ اینجا چکار میکرد؟ فائزه انگار ماتش برده بود. دستی به شونش زدم و گفتم میشنوی؟
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📚 پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت:تو نگران چی هستی؟ دختر جوان هم حرفش را زد:همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره...باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد،اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان. پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت... هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد. پسر جوان رو به مادرش گفت:بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟ مادر پیرش با عصبانیت گفت:مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟خودم تا موقعی که زمین‌گیر نشدم ازش مراقبت می‌کنم. پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد. زن جوان انگار با نگاهش به او می‌گفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن! ❤️قال امام صــادق علیه السلام: اگر دوست ‌دارى خداوند بر بيفزايد پدر و مادرت را خــوشحال ڪـــن. ‎‎‌‌‎‎ ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅