eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.4هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍 🔖خوب است زن پشت مردش باشد خوب است تا تقی به توق خورد ، نرود خوب است با هر دعوایی سکوت کند خوب است خیانت دید بماند و ببخشد. ❗️اما بانو جان خانومانه گَریَت را تا حدی خرج کن نکند یک وقت از خانوم بودنت یک احمق بسازی که اگر این شد فاتحه دل و رابطه و زندگی ات را بخوان دیگر بخشیدن وظیفه ات میشود که اگر یک روز نبخشی میگویند چه نانجیب شده است دختر ِ چشم سفید
♥️🍀 ✅ چه چیزهایی مرد رو آزار میده❓ ، اختلاف باور، احساس چك شدن ، مردها را آزار می‌دهد. به فكر چك كردن گوشی نباشید. یک باور اشتباه این است كه چون ما زن و شوهر هستیم، از محیط كار هم، گوشی شخصی، صحبت‌های شخصی همسرمان با مادر یا همكارهایش و. . . مطلع باشیم. هرگز پرسش‌های زنجیره‌ای نپرسید. سوال‌هایی مثل اینكه كی بود زنگ زد؟ چی‌كار داشت؟ چی می‌گفت؟ و. . . خیلی وقت‌ها مردها چون حوصله پاسخ دادن به این سوال‌ها را ندارند جواب دادن را از سر خودشان باز می‌كنند. همین مساله منجر به اختلاف زن و شوهر می‌شود و خانم احساس می‌كند كه مورد توجه قرار نگرفته یا آقا فكر می‌كند كه خانم در مسائل شخصی‌اش خیلی دخالت می‌كند. اگر ناراحت است به او فرصت دهید بعدا حرف بزند. برخلاف خانم‌ها زمانی كه در بیرون منزل درگیری فكری پیدا می‌كنند یا از مساله‌ای ناراحت و دلخور هستند همان لحظه در موردش صحبت نمی‌كنند و بعد از مدتی راجع به همان موضوع شروع به صحبت می‌كنند و این بخشی از طبیعت مردهاست؛ پس اصرار بی‌خودی برای صحبت كردن نكنید. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت82 سرور اومد پیشم و گفت خاله کجا رفت؟ چرا منو نبرد؟ منم میخوام برم
📜 🩷 باشه عزیزم خیره ان شاالله. با هم برگشتیم تو سالن و حرفای فائزه رو عنوان کردم. فریبرز هم سریع تایید کرد و گفت حرفاتون درسته. تا هروقت بخواین میتونید فکر کنید و بچه هارو هم میارم ببینید. خلاصه اون شب گذشت و بعد از چند بار رفت و آمد کردن و دیدن بچه ها و سبک سنگین کردن فائزه جواب مثبت داد ولی شرط گذاشت که چند ماه نامزد باشن تا بهتر همدیگه رو بشناسن و فریبرز هم قبول کرد. از موقعی نامزدی کرده بودن روحیه ی فائزه خیلی بهتر شده بود و دیگه خبری از اون حساسیت ها نبود و دوباره شده بود همون فائزه ی خوش رو که قبلا میشناختم. سه چهار ماهی گذشت و به گفته ی فائزه بچه های فریبرز هم خیلی باهاش جور شده بودن و دیگه نگرانی ای نداشت و بالاخره رضایت داد که ازدواج کنن. چون هردو قبلا ازدواج کرده بودن و اون زمان هم جنگ بود و جو جامعه طوری بود که خیلیا تو در و همسایه و فک و فامیل عزیزی از دست داده بودن قرار شد جشنی نگیرن و یه عقد محضری کنن و تو خونه ی پدر فریبرز یه شام بدن و چند تا عکس بگیرن و برن سر خونه و زندگیشون. چون قرار بود دیگه فائزه خونه ی فریبرز زندگی کنه باید خونه ی شهلا خانم رو تحویل میدادیم برای همین یه روز رفتم کمکش تا وسیله ها رو با هم جمع کنیم. دوتایی مشغول کار بودیم که صدای زنگ در بلند شد. کسی که پشت در بود پشت سر هم زنگ میزد و به در میکوبید. فائزه گفت یا خدا این دیگه کیه؟ یعنی چی شده؟ _ برو باز کن تا درو از جا نکنده. فائزه که رفت دم در صدای یه مرد به گوشم خورد که میگفت باید با هم حرف بزنیم. چون فائزه جلوی دیدم بود نمیفهمیدم کی جلوش ایستاده. خیلی نگران شده بودم. روسریمو سرم کردم و رفتم تو حیاط. جلوتر که رفتم تازه دیدم کی بیرون در ایستاده. علی بود… قبلا عکسشو فائزه بهم نشون داده بود. تا دیدم علیه دیگه جلو نرفتم و برگشتم داخل. نمیدونستم دارن به هم چی میگن. یه ربع ساعتی حرف زدن و فائزه درو بست و اومد داخل. بدون حرف نشست و مات به جلوش نگاه میکرد. با نگرانی پرسیدم خوبی فائزه؟ علی بود آره؟ اینجا چکار میکرد؟ فائزه انگار ماتش برده بود. دستی به شونش زدم و گفتم میشنوی؟
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📚 پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت:تو نگران چی هستی؟ دختر جوان هم حرفش را زد:همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره...باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد،اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان. پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت... هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد. پسر جوان رو به مادرش گفت:بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟ مادر پیرش با عصبانیت گفت:مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟خودم تا موقعی که زمین‌گیر نشدم ازش مراقبت می‌کنم. پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد. زن جوان انگار با نگاهش به او می‌گفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن! ❤️قال امام صــادق علیه السلام: اگر دوست ‌دارى خداوند بر بيفزايد پدر و مادرت را خــوشحال ڪـــن. ‎‎‌‌‎‎ ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
سیاست های زنانه 💟 سيستم ذهنی مردان نسبت به بینایی حساس است آنچه كه مردان مي بينند،درشكل گيري احساسات آنها نقش بسيار مهمي داشته و بنابر اين خانمها ميتواننداز اين نكته در جذب همسر خود استفاده کنند ❤️
وقتی میمیریم ما را به اسم صدا نمیکنند و درباره ما میگویند: جسد کجاست ؟ و بعد از غسل دادن میگویند :جنازه کجاست ؟ وبعد از خاک سپاری میگویند: قبر میت کجاست ؟ همه لقب ها و پست هایی که در دنیا داشتیم بعد از مرگ فراموش ميشه مدير ، مهندس ، مسؤول ، دکتر، بازرس... پس فروتن و متواضع باشیم... نه مغرور و متكبر... پس به چه مینازید؟! عارفی گفت : آنچه ازسر گذشت ؛ شد سرگذشت! حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت! تا كه خواستیم یک «دوروزی» فکرکنیم! بر درِ خانه نوشتند؛ درگذشت ⚘|❀ ❀|⚘
. ❌عادت به زیاد حرف زدن باعث میشه شما راز دار زندگیت نمونی....❌ زیاد صحبت کردن و خودافشایی عادت هایی اند که در بسیاری از موارد با انگیزه جلب توجه ، صمیمیت و گرم بودن افراد در جمع انجام میشه 🗣 در صورتی که برای جلب توجه دیگران و تبدیل شدن به یک فرد گرم و صمیمی نیازی به افشای رازهای زندگیتون نیست ، کافیه به صحبت های دیگران خوب گوش کنید و به اونها بازخورد مثبت بدید ...🤝🙏
❤️هم دلی❤️
📚 حکایت جوان فاسقِ راهزن و زنِ گمشده شخصی همراه خانواده اش با کشتی مسافرت می نمود . در وسط دریا کشتی گرفتار توفان و امواج سهمگین شد و شکست و تمام سرنشینان آن غرق شدند مگر زن آن شخص که محکم به تخته پاره ای چسبیده و به ساحل رسید . در آنجا جوان راهزن و فاسقی که از هیچ گناهی فروگذار نمی کرد، زندگی می نمود . وقتی که چشمش به آن زن افتاد، خوشحال شد و به طرفش رفت و پرسید تو از جنّی یا انس؟ گفت : من انسانم . جوان فاسق به آن زن نزدیک شد و همین که خواست دست خیانت به سوی آن زن دراز کند ... دید آن زن مضطرب شده و می لرزد ، پرسید: چرا مضطربی؟ آن زن اشاره به آسمان کرد و گفت : از خدایم می ترسم ، پرسید : هرگز گرفتار این گونه گناه شده ای؟ گفت : نه، به عزّت خدا سوگند که هرگز این گناه را مرتکب نشده ام ، گفت: تو هرگز چنین کاری نکرده ای، چنین از خدا می ترسی و حال آن که به اختیار تو نیست و تو را به جبر به این کار وا می دارم ! پس من اولایم به ترسیدن و سزاوارم به خائف بودن، پس برخاست و از عمل خود پشیمان شد و به درگاه الهی توبه نمود . او آن زن را رها نموده و به سوی خانه خود روان شد . در بین راه به راهبی برخورد و با او همسفر گردید ؛ وقتی که مقداری راه رفتند، هوا بسیار گرم شد و نور خورشید آنها را اذیت نمود. راهب به آن جوان گفت: دعا کن که خدا ابری بفرستد تا بر ما سایه افکند، جوان گفت: من در پیشگاه خدا خجلم، زیرا علاوه بر آن که حسنه ای ندارم ، بلکه غرق گناهم . راهب گفت من دعا می کنم و تو هم آمین بگو ، چنین گردند، بعد از مدت کمی، ابری بر سر ایشان پیدا شد و سایه افکند . مقداری از راه با هم بودند تا بر سر دوراهی رسیدند و با هم وداع نمودند، جوان به راهی رفت و راهب به راه دیگر روان شد، ناگهان راهب متوجّه شد که، بر بالای سر جوان سایه افکنده است ، فوری خودش را به آن جوان رساند و گفت: تو از من بهتری، زیرا که دعای من با آمین شما مستجاب شد، بگو چه کرده ای که مستحق این کرامت شده ای ؟ جوان قضیه خود را نقل کرد، راهب گفت: چون از خوف خدا، ترک معصیت او کردی، خدا گناهان گذشته تو را آمرزیده است، سعی کن که بعد از این خوب باشی . خداونـدا پشیمانم پشیمـان  کجــا رو آورم از زخم عصـیان سیاهیهای دل زارم نموده بکن رحمی بر ای زار پریشان 📘برگرفته از : کتاب بازگشت از بیراهه
📚حسودی روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه‌اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى‌برد و مى‌كوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى‌برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى‌الحال مردند. خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت83 باشه عزیزم خیره ان شاالله. با هم برگشتیم تو سالن و حرفای فائزه ر
📜 🩷 سوری فائزه که انگار تازه از رویا در اومده بود گفت باورم نمیشه بعد اینهمه مدت دیدمش. چقدر تغییر کرده بود. چندتا ازموهاش سفید شده بود. اینارو با یه حالت مبهوت و البته با یه لبخند محو میگفت. _ فائزه درست حرف بزن منم بفهمم دیگه ! اینجا چکار داشت؟ اصلا چجوری خونه رو پیدا کرده؟ + من درمورد فریبرز به مامانم گفته بودم. اونم حتما نشسته تو فک و فامیل گفته و اینجوری به گوش علی رسیده. آدرسمم از خواهرم گرفته. _ خب چی میگفت؟ فائزه با حالتی که انگار قند تو دلش آب شده گفت: میگفت نمیذارم با کس دیگه ای ازدواج کنی. تا الانم نباید صبر میکردم. حتی گفت من بچه نمیخوام تو رو میخوام و دوباره باید زنم بشی. _ تو بهش چی گفتی؟ + هیچی گفتم بذار فکرامو بکنم باهات حرف میزنم. _ یعنی چی فائزه؟ مگه نگفتی به هیچ عنوان بهش برنمیگردی؟ تو داری چند روز دیگه ازدواج میکنی! به فریبرز و بچه هاش قول دادی. فائزه سرشو انداخت پایین و گفت میدونم سوری. تا همین الان خودمم همچین فکری میکردم ولی با دیدنش فهمیدم هیچ کس نمیتونه برای من جای علی رو بگیره. سوری علی دیوانه وار عاشقمه. نمیدونم میفهمی یا نه ولی حس قشنگیه یکی اینجوری بخوادت و بهت محبت کنه. منم خیلی دوسش دارم. تا الانم داشتم خودمو گول میزدم. از دست فائزه کلافه شده بودم. _ فائزه میفهمی داری چکار میکنی؟ اینجوری خیلی بد میشه جلوی فریبرز. حالا اون به کنار. من میترسم بازم اشتباه کنی و دیگه راه برگشتی نداشته باشی. + نگران نباش سوری. اگر بخوام پیشنهاد علی رو قبول کنم خودم با فریبرز حرف میزنم و ازش عذرخواهی میکنم. درمورد علیم اصلا جای نگرانی نیست. من چند سال باهاش زندگی کردم و به جرئت میگم بهترین مردیه که تو زندگیم دیدم. _ تو که اینقدر مشتاق علی هستی چرا اصلا ازش جدا شدی؟ چرا فریبرز و بچه هاشو امیدوار کردی؟ به خدا خیلی بد شد اینجوری. فائزه با دلخوری گفت فکر میکردم خوشبختی و خوشحالی من از همه چیز برات مهمتره ولی مثل اینکه فقط به فکر خودت و مرتضی هستی که یه وقت آبروتون کم و زیاد نشه. _ این چه حرفیه که میزنی فائزه؟ معلومه که خوشبختی تو از همه چیز مهمتره. من فقط شوکه شدم یه دفعه اینجوری شد.