❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوهفتم بقچه ی لباسام گوشه ی اتاق بود.جمال نگاهِ
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_هشتادوهشتم
میخواستم وسایلش رو بچینم که اما دو دل بودم.نمیدونستم کار درستیه که به وسایلش دست بزنم یانه.با چیدن لباس و وسایلش میتونستم خودمو سرگرم کنم چون کار دیگه ای توی اون اتاق نبود که بتونم انجام بدم.رفتم سراغ وسایل جمال نگاهی سرسری بهشون انداختم چندتا کارتن کوچیک پراز لباس و وسیله و کتاب بود اولین کارتـن رو باز کردم و لباس هاش رو توی کمد چیدم.از دست زدن به لباساش وجابه جا کردنشون حس خاصی نداشتم.یاد روزهای قبل از مرگ جمشید افتادم.هربار لباساش رو از روی بند رخت جمع میکردم که تا کنم و توی کمد بزارم امکان نداشت که لباساشو بغـل نکنم و نبوسم.چقدر دلتنگ اونروزا بودم.به خودم اومدم و دیدم درحال اشک ریختنم.کتاب های جمال روی طاقچه ی کوچکی که روی دیوار بود چیدم و چندتا شیشه ی عطر که گذاشتمشون توی کمد.تقریبا کارم تموم شده بود که صدای گریه ی جهان بلند شد.وقت شیرخوردنش رسیده بود و خودمم کم کم باید آماده ی رفتن به سفره ی صلواتی خانم بزرگ میشدم.عزیزه حسابی مشغول تدارکات سفره بود و سرش شلوغ بود،به همین خاطر از جواهر خواستم تا بیادو جهانو نگه داره تامن اماده بشم.جهان بعداز خودم توی بغـل عزیزه و جواهر هم خیلی آروم بود و باهاشون اخت شده بود از همون روزای اول تو بغـل این دونفر بزرگ شده بود و حالا خوب میشناختشون.پیراهن سرمه ای رنگ بلندی رو پوشیدم همراه با روسری مشکی ریشه دار.خیلی وقت بود علاقه ام رو به رنگ های شاد از دست داده بودم و دل مرده شده بودم بدون معطلی اماده شدم و عمه به همراه علی اومدن جلوی در اتاق من تا باهم به اتاق مهمان بریم.نمیتونستم تنها وارد اون جمع بشم و از عمه خواسته بودم که بیاد تا باهم بریم،اینجوری برام راحتتر بود.جهان توی بغل گرفتم و به همراه عمه جمیله و علی و جواهر به سمت اتاقِ بزرگ مهمان راه افتادیم.هوا داشت تاریک میشد و صدای اذان به گوش میرسید.مهمان ها یکی یکی وارد عمارت و بعد اتاق مهمان میشدن.در عمارت به روی همه باز شده بود تا همه ی مردمی که نیازمندن بتونن از سفره ی صلواتی غذا و میوه بردارن.چند نفری توی اتاق مهمان دور سفره نشسته بودن و ازشون پذیرایی میشد.خانم بزرگ و نسرین هم بالاترین نقطه ی اتاق کنار سفره نشسته بودن.زنی میانسال نزدیکی سفره نشسته بود و درحال ملودی خوانی بود و بقیه هم دست میزدن.با ورود ما همه ی نگاه ها به سمت ما برگشت.حس میکردم همه یه جور خاصی بهم نگاه میکنن.طرز نگاه هیچکس عادی نبود و همه با حالت تأسف نگاهشون رو ازم برمیداشتن.عمه جایی در نزدیکی خانم بزرگ و نسرین انتخاب کرد و کنار سفره نشست.من هم کنارش نشستم وجهان رو روی پـاهام گذاشتم.سرم رو به نشونه ی سلام برای خانم بزرگ و نسرین تکون دادم اما اونا فقط نگاهم کردن و هیچ عکس العملی نشون ندادن.قلبم داشت از جا کـنده میشد.بااین رفتارشون میخواستن تحقیرم کنن.حسِ سرخوردگی پیدا کرده بودم.نفس عمیقی کشیدم و سرمو به جهان گرم کردم.عزیزه ازمون پذیرایی کرد و مهمون هاهم یکی یکی اضافه میشدن.اتاق مهمان اتاق خیلی بزرگی بود که سرتاسر اتاق سفره پهن شده بود.توی سفره انواع و اقسام خوردنی ها چیده شده بود.کاسه هایی پراز آش پنیرمحلی و سبزی انگور و سیب و گردو وهمه چیز به فراوانی بود.دورتا دور سفره پراز زنان روستا شده بود که از همشون داشت پذیرایی میشد.بلاخره ملودی زنِ میانسال تموم شد و همه مشغول خوردن شدن.حبه ی انگوری رو توی دهان گذاشتم تا فقط وانمود کنم من هم دارم چیزی میخورم.اما هیچی از گلوم پایین نمیرفت و نگاه بقیه و پچ پچ هایی که زیرگوش هم میکردن خیلی اذیتم میکرد.دلم میخواست سریعتر تموم بشه تا از شـرِ اون نگاه ها خلاص بشم.خانم بزرگ صداشو صاف کرد و سعی میکرد با صدای بلند حرف بزنه تا همه بشنون.همگی خوش اومدین،از خودتون پذیرایی کنین که این سفره به نیت پسرم جمشید پهن شده تا ثوابش برسه بهش انشالله.همگی یک صدا گفتن:انشالله.خانم بزرگ ادامه داد:یادِ پسرم همیشه برای من زندست و به این زودیا برای من فراموش نمیشه.نگاهی به من انداخت و گفت:هرچند خیلی زود برای خیلیا فراموش شد.خیلیا که انگار منتظر مرگش بودن.باگفتن این حرف همه به سمت من برگشتن و هرکسی با کناردستیش مشغول حرف زدن شد و توی اتاق همهمه ای شد.قلبم سنگینی میکرد و حالم خوب نبود.اون همه تهمت و قضاوت حق من نبود.خانم بزرگ همه جا حرف انداخته بود که دیبا جمال رو گول زده و زیر پـاش نشسته تا عقدش کنه.محیط روستا اونقدر کوچیک بود که این حرفها سریع پخش میشد و به گوش همه میرسید.علت نگاه ها و یواشکی حرف زدن زنهای روستا رو خوب میدونستم.دلم میخواست حرفی بزنم و کاری کنم تا بتونم از خودم دفاع کنم.اما چه کاری ازم ساخته بود؟چی باید میگفتم و چطور باید ثابت میکردم؟
تقویم نجومی اسلامی
✴️ چهارشنبه 👈21 آبان / عقرب 1404
21 جمادی الاول 1447👈12 نوامبر 2025
🏛 مناسبت های دینی و اسلامی.
📛تقارن نحسین و روز بسیار نحسی هست و صدقه صبحگاهی رفع نحوست کند.
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
👶زایمان هم مناسب نیست.
🚘مسافرت: مسافرت مکروه و در صورت ضرورت همراه صدقه و قرائت آیه الکرسی باشد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج اسد و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر نیست:
📛لباس نو به تن کردن.
📛و مسافرت خوب نیست.
🟣 نگارش ادعیه و برای نماز حرز و بستن آن خوب نیست.
👩❤️👨 حکم مباشرت امشب.
( شب پنج شنبه ) فرزند چنین شبی دانشمندی از دانشمندان گردد.
💉حجامت
خون دادن و فصد باعث روشنی دل می شود.
💇♂💇 اصلاح سر و صورت باعث دولت می شود.
😴🙄 تعبیر خواب:
خوابی که (شب پنجشنبه) دیده شود تعبیرش طبق آیه ی 22 سوره مبارکه "حج " است.
کلما ارادوا ان یخرجوا منها من غم اعیدوا فیها...
و از مفهوم این آیه چنین استفاده می شود که برای خواب بیننده پیش آمدی است که موجب ملال خاطر وی می شود و هر چه سعی کند از آن خلاص نگردد. شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
✂️ ناخن گرفتن
🔵 چهارشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی میشود.
👕👚 دوخت و دوز
چهارشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن وسیله و یا چارپایان بزرگ نصیب شخص شود. ان شاالله
✴️️ وقت #استخاره در روز چهارشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن)
❇️️ #ذکر روز چهارشنبه: یا حیّ یا قیّوم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه #یامتعال که موجب عزّت در دین میگردد
💠چهارشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_موسی_کاظم_علیه_السلام#امام_رضا_علیه السلام_#امام_جواد_علیه_السلام و #امام_هادی_علیه_السلام. سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸زندگیتون مهدوی ان شاالله🌸
📚
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیایش صبحگاهی
خــــــــدایـــــــــا
در این روز زیبای پاییزیی
ریزش غم دوستانم را
همزمان با ریزش برگهای
پــایــیــز قــــرار ده
و با یک خبر خوش
با یک پیشرفت عالی
بــا یــک روزی زیــاد
بایک قبولی حاجت شاد بفرما
آمیـــن یا رب العالمین
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
▫️تفاوت مهرباني با مهرطلبي در رابطه با فرزندان :
آيا پدر يا مادر مهرباني هستيد؟
تفاوت مهرطلبي با مهرباني در رابطه با فرزندانمان
وقتي ما “مهربانيم” در رابطه با فرزندمون كاري رو مي كنيم كه دوست داريم و درسته، از رابطه با فرزندم رشد مي كنم، لذت مي برم، از او مي آموزم، از او پاداش مي گيرم با او خوب و خوشم، حتي با اشتياق بازي و در آغوش گرفتن فرزندم صبح بلند مي شم. لذت مي برم كه با فرزندم غذا بخورم، باهاش حرف بزنم، از بودنش احساس لذت و رضايت مي كنم. با فرزندم جهان رو حس و احساس مي كنم، از انرژي و هيجان او لذت مي برم و باهاش اوج مي گيرم. اين مهربانيست. من پنجاه برابر خرج و وقت و انرژي كه گذاشتم لذت بردم، باهاش رشد كردم.
حالا وقتي من مهرطلبم، از كاري كه مي كنم رنج ميبرم، نگرانم، خشمگينم، عصبانيم، موقع انجام دادنش حرص ميخورم. وقتي رنج مي برم، عصبانيم خشمگينم كه مهربان نيستم. مهرطلب، مهربان نيست. ببينيد آيا رنج مي بريد؟ طلبكار فرزندتونيد؟ يا برعكس سپاسگذار فرزندتونيد كه شما رو با دنيايي آشنا كرده كه بدون او هرگز اين دنيا را نمي شناختيد. وقتي ما در خانه، عشق، محبت امنيت و آرامش نداشتيم، وقتي به خواسته هامون در كودكي نرسيديم، بهمون اعتماد به نفس ندادند، حرمت نفس ندادند، وقتي نظام تربيتي در خانه كودك رو تشنه و گرسنه عشق نگه داشته، وقتي از كودك انتظارات زياد داشتند، تنبيهش بكنند، تحقير و تهديدش بكنند، كودك در سه سالگي به اين نتيجه ميرسه گرونترين كالاي دنيا محبته و حالا براي گرفتن محبت اطرافيانش دست به هر كاري ميزنه، چون وقتي محبت ببينه خيالش راحته تنبيه نميشه. براي همين نيمي از مردم ما مهرطلبند.
براي همين اگر شما پدر و مادريد بايد دست بچه هاتون رو ببوسيد كه به شما اجازه دادند پدري و مادري كنيد. هر كار خوبي هم مي تونيد براشون بكنيد و به اندازه سر سوزن هم توقع برگشت نداشته باشيد. اگر كار تربيتيتون خوب بوده و فرزندان مهرباني داريد كه حتما مهربانيشون رو نثار شما مي كنند.
انسان مهرطلب، غمگين و غصه خوره، خشمگين و مضطربه، از حق خودش نمي تونه دفاع كنه، هميشه فكر ميكنه همه به حقوقش تجاوز مي كنند…
حالا نگاه كنيد به جامعه ما كه پدر مادرها چقدر از بچه هاشون طلبكارند، حساب كارهايي كه كردن رو به روي بچه هاشون ميارند در حاليكه وظيفه پدر مادري انجام كار خوب براي فرزنده. اگر كارهايي كه كرديد بلد بوديد و خوب بوده حتما همون زمان پاداشش رو گرفتيد، اگر فرزندانتون رو مهربان بار بياريد كه اولين نفر با شما خوبند پس طلبي باقي نمونده، اما اگر بلد نبودين و فرزندتون رو از پا انداختين الان نشستيد منتظر چه طلبي هستین؟
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد،
با بيقراری به درگاه خداونددعا میكرد تا او را نجات۴ بخشد،ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت،
تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سر انجام نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از کشتی بسازد تا از خود و وسايل اندكش
محافظت نمايد، روزی پس از آنكه ازجستجوی غذابازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت
، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی بامن چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آنها میآمدن تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديدكه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست،حتی درميان درد و رنج.
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#سیاست
شوهر غیرتی❗️
♻️خیلی خانم ها اعتراض دارند که شوهرم مدام ایراد میگیرد و حرف میزند.
مدام میگوید:موهاتو بده تو.
یا نسبت به حرف زدنم با دوستاش یا بقیه مردا حساسه.
اینطور وقتا بدترین کار لجبازیه و اما بهترین کار😉
♻️بهترین کار اینه که به روی خودتون نیارین و وقتی اینطور ایرادا رو میگه خیلی مطیع و با عشوه بگین:
هرچی شما بگین اقا.
اگه گفتن لباستونو در بیارین و یه لباس دیگه بپوشین بگین.
با اینکه اینو دوس دارم ولی اگه اقام دوس داره عوضش میکنم.
♻️یه مدت مطیع شوهری باشین بعد می بینین ازون تخت و تاج قدرتش میاد پایین و کمتر کنترلتون میکنه.❤️☺️
البته ناگفته نماند که غیرت مرد از دوست داشتنشه☺️اگر به قول خودتون گیر میدن ناراحت نباشین😉
«زن و شوهر، دو شاخهی یک گلاند؛ هرچه بیشتر به هم نزدیک شوند، شکوفههایشان زیباتر میشود.»
- «زندگی زن و شوهر مثل رودخانهای است که با عشق جاری میشود و هیچگاه خشک نمیگردد.»
- «زن و شوهرها وقتی دست در دست هم راه میروند، حتی سایههایشان هم عاشقانه میشود.»
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوهشتم میخواستم وسایلش رو بچینم که اما دو دل بودم
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_هشتادونهم
توی اون لحظه اگر حرفی میزدم تفِ سربالا بود که برمیگشت روی صورت خودم.از ناراحتی و عصبانیت داغ شده بودم.سرخی گونه هام از عـصبانیت رو خودم حس میکردم.عمه متوجه حالِ بدم شد.میدونستم اونم متوجه کنایه ها شده اما نمیخواد به روی خودش بیاره.لیوان آبو از دست عمه گرفتم جرعه ای اب نوشیدم تا شاید آبی باشه برروی آتـیش دلم.اما مرور حرف ها و کنایه های خانم بزرگ و بقیه فقط آتـیشم رو تندتر میکرد.بلاخره بعداز یکی دوساعت مهمان ها کم کم عمارت رو ترک کردن و ما جزءِ آخرین نفراتی بودیم که داشتیم همراهِ عمه اتاق مهمان رو ترک میکردیم.جهان گرسنه بود و شروع کرد به گریه کردن.نمیخواستم اونجا بهش شـیر بدم به همین خاطر با قدم هایی تند رفتم سمت در.جهان گریه میکرد و آروم نمیشد که خانم بزرگ داد زد:اینم از بچه نگه داشتنت دیباخانم بودو نبودِ تو برای این بچه چه فرقی داره وقتی اینطور داره گریه میکنه و بلد نیستی چطور آرومش کنی.بچه هامو که ازم گرفتی حالا نوه ام رو هم میخوای اینطوری بزرگ کنی؟اب دهنمو قورت دادم و با غضب برگشتم سمت خانم بزرگ و با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو پنهان کنم گفتم:بعداز این همه تهـمت و قضـ.ـاوت فقط سپردمتون به خدا.خانم بزرگ صورتش سرخ شد و بدون معطلی از اتاق بیرون زدم.با قدم هایی تند رفتم سمت اتاقم.اشکام پشت سرهم روی گونه ام میریخت و صورتمو خــیس کرده بود با حالی بد وارد اتاقم شدم.درو به شدت و عـصبانیت باز کردم.جمال خان توی اتاق بود معلوم بود تازه رسیده.وسط اتاق ایستاده بود و داشت به اتاق و وسایل چیده شده نگاه میکرد.تا منو دید از تعجب چشماش گرد شد و نگران نگاهم میکرد.جهان هم توی بغــلم به گریه افتاده بود و بی وقفه جـیییع میکشید.بدون اینکه حتی به جمال نگاه کنم جهانو گذاشتم توی گهواره و کنار گهواره نشستم و تکونش میدادم تا آروم بشه.جهان گریه میکرد و منم با گریه گهواره رو تکون میدادم.تا کم کم جهان آروم شد و چشماشو بست.همونطور به صورت معصومش نگاه میکردم و بخاطر این همه بدبختی و کشمکش که این بچه قرار بود توش بزرگ بشه اشک میریختم.جمال مات و مبهوت نگاهم میکرد.پشتم بهش بود و متوجه سنگینی نگاهش میشدم.بی حرکت ایستاده بود و به من و جهان نگاه میکرد جهان که آروم شد.جمال اومد سمتم و کنارِ من درست جلوی گهواره زانو زد و گفت:چی شده؟اتفاقی افتاده؟چرا اینطور پریشونی؟سرمو بالا آوردم و از گوشه ی چشم نگاهش کردم.خیره شده بود به من و منتظر بود تا جوابی بدم.آب دهنمو قورت دادم و گفتم:از همون روزای اول که با جمشید ازدواج کردم و اومدم توی این عمارت میدونستم من برای این عمارت ساخته نشدم.منِ رعیت زاده رو چه به عمارت و زن اربابی؟اما دستِ روزگار منو سرِ سفره ی دوتا خانزاده نشوند.ازهمون روزای اول تحقیر میشدم.خانم بزرگ ازهمون اولم منو در شأن پسرش جمشید نمیدونست،اما چون از جمشیدخان حساب میبرد وحرفش رو میخواند مجبور شد منو به عنوان زن جمشید خان قبول کنه.همون روزا هم گاهی سعی داشتن تحقیرم کنن اما بخاطر عشقی که به جمشید داشتم میتونستم این حرفها و تحقیر هارو بشنوم و دم نزنم اما حالا چی؟چطور زیر بارِ این همه فشار وحرف ناحق تاب بیارم؟چطور توی عمارتی باشم که منو دختر رعیت زاده خطاب میکنن و هزارجور تهمت و قضـاوت به پـام میبندن؟حالا به چه امیدی بشنوم و دووم بیارم؟با هر جمله ای که میگفتم قطره های اشک روی گونه ام سر میخورد و به هق هق افتادم.سرمو به گهواره تکیه دادم و شونه هام میلرزید.لحظه ای حس کردم جمال دستشو به شونه ام نزدیک کرد.چند ثانیه ای مکث کرد و دوباره دستشو ازم دور کرد.چنددقیقه ای نشست و بعد بدون اینکه حرفی بزنه از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون.حرف هایی بهش زدم و توی ذهنم مرور کردم.نفهمیدم چطور اونحرفا به زبونم اومد.نفهمیدم چی شد که برای اولین بار کنارِ جمال دردودل کردم.اونقدر فشار و استرس روم بود که نمیفهمیدم دارم چی میگم و چیکارمیکنم.اما از نگاه های جمال خواندم که چقدر از حرفام ناراحت شد و حتی نتونست کلمه ای حرف بزنه و ترجیح داد اتاقو ترک کنه.سرم خیلی درد میکرد فقط خواب بود که میتونست ارومم کنه و برای چندساعت هم که شده آرامش رو به روحو جـسمم برگردونه.روی تخـت درازکشیدم و پتو رو کشیدم روی سرم و چشمامو بستم.زندگی من و جمال توی اون اتاق،زندگی دو غریبه در کنارهم بود.گاهی فقط وقتِ خواب میدیدمش که جاشو کنارِ گهواره جهان می انداخت و میخوابید.اون گاهی سعی میکرد باهام حرف بزنه اما من اونقدرازش دوری میکردم که جمال هم بیخیال شده بود صبح قبل از بیدارشدن من از اتاق میرفت بیرون و شب وقتی من خواب بودم به اتاق برمیگشت.حتی پیش میومد که روزها باهم دیگه کلمه ای صحبت نمیکردیم.