eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
کودکی ده ساله که در یک حادثه رانندگی دست چپش از بازو قطع شده بود، براي تعلیم فنون رزمی ورزش جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد کمی فکر کرد و پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند! در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و حتی یک فن جودو هم یاد نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که مسابقات محلی در شهری برگزار می‌شود استاد به کودک ده‌ساله فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان نفر اول مسابقات شود! وقتی مسابقات به پایان رسید کودک راز موفقیت را از استاد پرسید استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که تنها راه مقابله با این یک فنی که به تو یاد دادم گرفتن دست چپ تو بود، که تو چنین دستی نداشتی.! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📍از اون آدم‌هایی که تا می‌فهمن ازدواج کردی، می‌گن: «تا می‌تونی از مجردی‌ات استفاده کن، بعدش دیگه خبری نیست!» یا اونایی که یه رشته‌ای رفتن و بعد به بقیه می‌گن: 📍«دانشگاه نرو، فایده نداره!» و موقعیت‌های مشابه... واقعاً خسته‌کننده‌ست! واقعیت اینه که تجربه‌ی هرکس فقط برای خودش معتبره. چیزی که برای یه نفر سخت یا ناامیدکننده بوده، ممکنه برای نفر بعدی پر از رشد و رضایت باشه 🌱 هرکسی مسیر، نیاز و تعریف خودش از خوشبختی رو داره. به‌خصوص در مورد ازدواج، تجربه‌ی هرکسی منحصر‌به‌فرده ·‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودونه عـجــب،این دختره مغز توروهم مثل برادرت جمشید ش
سرگذشت برعکسِ جمشید که اغلب خــشن و خودرأی بود جمال آروم و صلح جو بود به ندرت میدیدم که عصبانی بشه و تند برخورد کنه میشه گفت اصلا ندیده بودم. روزهای زندگیم کنار جمال بدون اتفاق خاصی میگذشت و شاهد روز به روز بزرگ شدن جهان بودم.هرازگاهی خانم بزرک تیکه و کنایه ای می انداخت اما دیگه عادت کرده بودم.گاهی جوابشو میدادم و گاهی بی تفاوت از کنارش میگذشتم.شیـطونی های جهان شروع شده بود و در طول روز بیشتر وقتمو‌با اون میگذروندم و به همین خاطر کمتر از اتاق بیرون میرفتم و همین باعث میشد کمتر با خانم بزرگ روبرو بشم واز کنایه و زخم زبونش درامان باشم.جهان هم حسابی به جمال عادت کرده بود و خیلی خوب میشناختش.جمال دوست داشت جهان بابا صداش کنه و به چشم پدر بهش نگاه کنه.اولین روزهای بهاری بود و هوا خیلی خوب شده بود شکوفه های درختا باز شده بود و گیاهان تو قشنگترین حالت خودشون بودن.عاشق بهارو حس و حالش بودم لباس های بهاری وپیراهن های گل گلی بهم انگیزه ی زندگی میداد.هرسال بهار خیاط چند دست پیراهن بلند برام میدوخت.اون سال هم به رسم هرسال چندتاپارچه انتخاب کردم تا از پیراهن های خنک بهاری بی بهره نمونم.خیاط عمارت مثل همیشه خیلی زود لباس هامو اماده کرد و تحویلم داد اولین پیراهنی که چشممو‌گرفت پیراهنی با آستین های قایقی بود که از قسمت یقه شل میشد و روی بازوهام می افتاد.طرح پارچه اش خیلی دلبربود پیراهنو به تـن کردم و‌خودمو توی آینه برانداز کردم.خیلی بهم میومد و هیـکلم توی اون لباس خودشو بیشتر نشون میداد.جهان خوابیده بود و من مشغول لذت بردن از لباس ها و ظاهرو اندام زیبای خودم بودم که جمال وارد اتاق شد.دم ظهر بود و جمال هررروز اینموقع به اتاق میومد اما من اونقدر محو لباسا شده بودم که حواسم به اومدن جمال نبود‌.باورود جمال هول شدم و گفتم ببخشید جمال که خنده اش گرفته بود گفت چیو ببخشم؟از حرف و رفتار خودم خنده ام گرفته بود.اما جمال هم انگار خیلی بدش نیومده بود که منو توی اون لـباس دیده.دوتا چشم داشت دوتای دیگه هم قرض کـرده بود و با لبخند به لباس من نگاه میکرد.سرفه ای کردم تا جمال به خودش بیاد و با تمسخر گفتم اگه نگاهتون تموم شد لباسمو عوض کنم.نگاهشو روی من چرخواند و گفت اگه تموم نشده باشه چی؟عوض نمیکنی؟شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم فرقی نداره.جمال از خداخواسته ادامه ی حرفمو گرفت و گفت:پس اگه فرقی نداره بزار تـنت بمونه اصلا مگه ندوختی که بپوشیش؟پس کی قراره بپوشی؟وقتی تنهایی؟لبمو کج کردم و گفتم نمیدونم.وقت ناهار رسید و از نگاه های جمال نه من فهمیدم غذا چی خوردم و نه خودش.هروقت نگاهش میکردم چشمش همش به من بود و تا نگاه منو میدید چشم ازم برمیداشت.غذای جهان رو دادم و خوابوندمش تا جمال بتونه استراحت کنه بعدظهرها جمال خیلی کارداشت و از عمارت بیرون میرفت به همین خاطر هرروز ظهر جهان رو‌میخوابوندم تا مزاحم خوابِ جمال نشه.کلِ زمانی که داشتم به جهان غذا میدادم و میخوابوندمش سنگینی نگاهِ جمال رو حس میکردم.روی تخت درازکشیده بود و دستاشو گذاشته بود زیر سرش و داشت به من نگاه میکرد.دیگه مثل قبل نگاهاش اذیتم نمیکرد و درک میکردم که نگاهش از سرِ عشقِ.خودم مدت ها عاشقِ جمشید بودم و مدت ها بهش خیره میشدم و نگاهش میکردم.به همین خاطر درد عشقو خوب میفهمیدم و رفتارهای جمالو درک میکردم و بهش خرده نمیگرفتم یا مثل قبل نامهربونی نمیکردم فقط سکوت میکردم و همین برای من پیشرفت خوبی محسوب میشدو جمال هم به همین راضی بود.جهانو گذاشتم سرجاش بالشتمو کشیدم گوشه ی تحت و درازکشیدم.آخیشی گفتم و بدنمو کـش و قـوس دادم.خیلی وقت بود که با جمال روی یک تحت میخوابیدیم اما تحت بزرگ بودو هرکدوم گوشه ای از تحت رو میگرفتیم و هیچ برخوردی هم باهم نداشتیم تااون موقع جمال به خودش اجازه نداده بود به من نزدیک بشه و بهم دست بزنه فقط گاهی موهای پخش شده ام روی تخت رو‌توی دست میگرفت و‌نوازش میکرد.شاید مقاومت های من باعث شده بود که جمال هیچوقت پاپیش نزاره و فقط به نوازش موهام بسنده کنه.مگه میشه ادم عاشق باشه و‌میل وصال نداشته باشه؟جمال هم پراز میل بود که سرکوبش میکرد تا من آماده بشم.اما من هیچوقت حسِ امادگی نداشتم و ازاینکه بدون عشق کنارش باشم میترسیدم.وقتی بهش فکر میکردم حس خوبی نداشتم و همین باعث میشد جمال رو هم از خودم دور کنم.جمال مثل همیشه موهامو توی دستش گرفت و چشماشو بست و شروع به نوازش کرد منم چشمامو بستم تا چرت بزنم.میفهمیدم ناراحت میشه اما به روی خودش نمیاره.جمال برای اینکه متوجه ناراحتیش نشم لبخندی زد و گفت:یه چرتی میزنم مثل هرروز بیدارم کن دیباجان..جمال یه دستشو گذاشت روی سرش و چشماشو بست.
(🌷)➻➻➻➻➻➻➻➻➻➻➻(🌷) 🔴تلنگری به خودمون... (واقعا عااالی بود عااالی بود) 🔻لیلا تا به حال ازدواج نکرده! تنهاست و دلش میخواد با یه مرد باشه. برای فرار از تنهاییش به تقاضای اون مرد زن دار که یه بچه هم داره پاسخ مثبت داده... نمیخواد تا آخر عمر با اون مرد باشه ولی حالا یه مدت که ایرادی نداره 🔻سحر میگه آخه زنش با بچه هاش خارج زندگی می کنن و خودش اینجا تنهاست. من که آسیبی به زندگی اون زن نمی زنم! تازه اینقدر پولداره که خانواده ش هیچی کم ندارن! منم که ازش پول نمیخوام. 🔻سودابه از شوهر معتادش طلاق گرفته! باباش هم آدم حسابی نیست. دو تا پسر نوجوان داره و درآمدش به مخارج زندگی خودش و بچه هاش نمی رسه. برای همین به تقاضای اون مرد زن دار پاسخ مثبت داده... نمیخواد آسیبی به زندگی اون زن بزنه ولی خوب خودش لیاقت یه مسافرت و یه زندگی خوب را نداره؟؟؟؟ 🔻مدیر شرکت به منشیش میگه زنم مشکل روحی داره. افسرده اس. سال هاست با هم رابطه ندارن. منشی میگه منم که کاری به زنش ندارم. کمک خرج زندگی من شده. مگه من باعث شدم زنش افسردگی بگیره؟ من به کمک مالیش نیاز دارم. منو سفر میبره. میگه تو شاد هستی و به من انرژی میدی. ترجیح میدم همش با تو باشم. تازه برای خانمم که کم نمیذارم. همه چی براش فراهم می کنم! 🔻بنفشه 27 سالشه و دانشجوئه. برای شهریه اش به پول نیاز داره... عادت داره که با مردهای متاهل سن بالا و پول دار دوست بشه. بنفشه حتی خیلی وقت ها به عمد لباسش را خونه ی معشوقش جا می گذاره تا یه جوری به زنش بفهمونه که شوهرش خیانتکار است! مواقعی که مرد تو خونه اس، روزای تعطیل، اس ام اس میده. که به همسر اون مرد بفهمونه.... ولی زنش عکس العمل نشون نمیده!!!! 🔻خوب چیکار کنم؟ درآمدم کمه! من جوانم و دلم میخواد خوب بپوشم و خوب بگردم! منم دلم دبی میخواد.... 🔻معصومه چند ساله که از شوهرش جدا شده. درآمدش خوبه ولی خوب نیاز به یک مرد داره. 🔻 میگه زنش بد اخلاقه! همش با هم دعوا دارن. میگه به یه هم صحبت نیاز داره. خیلی هم خوب برام خرج میکنه. منو به رستوران های گرون قیمت میبره. کنسرت میبره. ماشینش بنزه. برام عطرای گرون میخره! من که نمیخوام زندگیش رو خراب کنم! 🔻عاطفه دو ساله که از همسرش جدا شده. از نظر مالی استقلال داره... لیسانس هم داره. با اون مرد فقط به خاطر رابطه داشتن دوست شده، وگرنه نه نیاز مالی داره نه نیاز عاطفی! 🔻 میگه هیکل تو حرف نداره. با این سن چه اندام خوبی داری. تو برام رویا بودی. بیچاره زنش رفته چربی شکمش رو ساکشن کرده! من که به زندگیش آسیبی نمی زنم! 👈این ها داستان های غریب اما واقعی زنانی هست که متاسفانه شاید در اطراف ما کم نباشن.... همه ی این زن ها خودشون را کاملا محق میدونن. شاید باور نکنید اما این نمونه ها اطراف ما زیادن. اونها برای رابطه جنسی یا حمایت مالی یا حمایت عاطفی و یا پر کردن تنهایی، به مرد نیاز دارند. همه اطمینان دارند که به همسر آن مردان آسیبی وارد نمیکنند! در حال حاضر به درستی یا نادرستی رفتار این گونه مردها کاری نداریم. اما پرسش اینه که آیا ما زنان با این نوع رابطه ها در اصل به هم جنس خود خیانت نمیکنیم؟ آیا ما حاضریم که خود را جای همسران این مردها بگذاریم؟ آیا راه چاره ی ما برای پر کردن تنهایی، برطرف کردن نیاز عاطفی، داشتن رابطه جنسی و تامین مالی، آوار شدن بر زندگی یک زن دیگرانه؟ 🔴این مطلب را خواهشا برای دیگران ارسال کنید شاید تلنگری باشه برای همه. شاید یک زندگی فقط یک زندگی با این تلنگر خراب نشه👌 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃 شخصی تعریف می کرد: توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرد که با تلفن صحبت می کرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت: همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه. بعد از 18 سال دارم بابا میشم. چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچۀ 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا می گفت. پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم. مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیرزن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش می شد امروز باقالی پلو با ماهیچه می خوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند، من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه. انسانها را در زیستن بشناس نه در گفتن؛ در گفتار همه آراسته اند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
💎 قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد لبخند زده اید و صورتتان گل انداخته از خجالت ؟ نمی شد بروی ببینی "لست سین" تلگرامش کی بوده . باید آرزو می کردی شاید یک عروسی یا عزا پیش بیاید که بشود دم در ، بین مهمان ها ، چند لحظه ای دوباره تماشایش کنی . . عکسی اگر بود مقدس بود و جایش در امن ترین خلوت خانه . باید سر حوصله ، دور از چشم اغیار ، یواشکی، شاید چند دقیقه ای نگاهش کنی و قربان و صدقه اش بروی . . اینستاگرام نبود که عکس های سلفی در رنگ بندی های مختلف و عکس های دسته جمعی و سفر و مهمانی رفتن هایش را بشود ببینی . ما که توی کافه و سینما قرار نمی گذاشتیم . قرارمان این بود که فلان ساعت توی صف نانوایی با هم باشیم . . یکی توی مردانه بایستد و دیگری زنانه شاید شانس یاری کند و همزمان نوبتمان شد و پیش چشم شاطر، جلوی دخل، چند ثانیه ای کنار هم بایستیم .همین . . تلفن های خانه که سایلنت نمی شدند . قرارمان این بود که فلان ساعت که همه خواب هستند یواشکی طوری که کسی نفهمد گوشی دستش باشد و آن یکی دستش روی قطع کن و به محض اینکه زنگ زدی ، زنگ نخورده دستش را بردارد ، مبادا کسی بو ببرد . تو آرام بگویی : دوستت دارم و او آرام تر بگوید : منم همینطور و بعد در سکوت، صدای نفس های همدیگر را بشنوید . . ما شاید آخرین نسلی بودیم که کمتر می دید و بیشتر تخیل می کرد . نسلی که صدا و لبخند را به تیپ و هیکل ترجیح می داد . آخرین نسلی که زود دل می بست و دیر دل می کند . 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥭🍎🍏🍉🍇🍒🍓🍍🍌🍊🥝 ✅ 🎀 غذاهای سرد پوکی استخوان می آورد . میتوان کلسیم لبنیات را از انجیر و بادام درختی ،سویق سنجد که گرم هستند تامین کرد . 🎀گشنیز بیش از حد غم زاست ( به خاطر سردی ) 🎀سوپ گندم بهترین خونساز است و برای همه مزاجها خوب است . 🎀انواع ویتامین ب۱۲ در نان جو وجود دارد که باعث می شود موهای سر سفید نشوند . 🎀خرما برای مادران شیرده بسیار مفید است و باعث افزایش شیر و صبور شدن فرزند می گردد. 🎀آبگوشت حکیمانه ترین غذای ایرانی است . 🎀خوردن آب یخ و آب بین غذا اصلی ترین عامل در بروز مشکلات کبدی از جمله کبد چرب است . 🎀قارچ بسیار سرد است و استمرارش بدن را سرد می کند . 🎀ملاک تشخیص چاقی اندازه گیری مچ دست است که اگر مچ کوچک بود و تن چاق بود شخص اضافه وزن دارد که باید ناهار را از وعده های غذایی اش حذف کند . 🎀کسانیکه بد زخم اند و زخمهایشان دیر خوب می شود به علت صفرای کم بدنشان است که باید غذاهای صفرا ساز ( گرم و خشک ) بیشتر بخورند. مثل: سیاه دانه ـ زیره و . . . 🎀تمایل به بوهای بد مانند بوی بنزین و گازوئیل و . . . . به دلیل سودای زیاد مغز است . 🎀آدم های سرد مزاج(بلغم و سودا) به طور طبیعی منفی باف هستند.با آنها بحث نکنین.فوری چای های گرم مثل چای زعفران،بابونه ،بادرنجبویه با عسل به آنها بدین. 🎀غلبه سردی در مزاج زمینه ساز افسردگی است،و افسردگی نیز چاق کننده است.چاقی و افسردگی بعد از زایمان ناشی از تزریق دارو های بیهوشی است. 🎀هر قدر سردی و تری افزایش پیدا کند ،فرد چاقتر می شود. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 خاطره یک دختر دانش آموز خانم معلم همیشه پالتواش را شبیه زنهای درباری روی شانه اش می انداخت. آنروز مادرِ دخترک را خواست. خانم معلم به مادر گفت: متأسفانه باید بگم که دخترتون نیاز به داروهای آرام بخش داره. چون دخترتون بیش فعاله و مشکل حاد تمرکز داره. اصلا چیزی یاد نمیگیره. ترس به قلب مادر زد و چشمانش در غم خیس خورد. انگار داشت چنگ می زد به گلوی خودش، اما حرف خانم معلم را قبول کرد. وقتی همه چیز همانطور شد که معلم خواسته بود، دخترک گفت: خجالت می کشم جلوی بچه ها دارو بخورم. خانم معلم پیشنهاد داد، وقت بیکاری که دختر باید دارو مصرف کند، به بهانه آوردن قهوهء خانم معلم، به دفترش برود و قرصش را بخورد. دختر خوشحال قبول کرد. مدتها گذشت و سرمای زمستان، تن زرد پاییز را برفی کرد. خانم معلم دوباره مادرش را خواست. اینبار تا جا داشت از دخترک و هوش سرشارش تعریف کرد. در راه برگشت به خانه، مادر خیلی بالاتر از ابرها سیر می کرد. لبخندزنان به دخترش گفت: چقدر خوبه که نمره هات عالی شده، چطور تونستی تا این حد تغییر کنی؟! دختر خندید: مامان من همه چیز رو مدیون خانم معلمم هستم. چطور؟ هرروز که براش قهوه می آوردم، قرص رو تو فنجون قهوه اش مینداختم. اینجوری رفتار خانم معلم خیلی آروم شد و تونست خوب به ما درس بده. خیلی وقتها، تقصیر را گردن دیگران نیندازیم... این ماهستیم که نیاز به تغییر داریم....!!! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 مادر که باشی... نباید سرما بخوری یا اگه هم سرما خوردی باید زودتر خوب شی... مادر که باشی... نمیتونی تب کنی دیگه چه برسه به اینکه لرز هم بکنی یا اگر هم تب و لرز کردی باید سعی کنی تب و لرزت رو بچت نبینه؛ آخه ممکنه بترسه و نگران شه اینطوری بیشتر بهت ميچسبه و ممكنه اون هم سرما بخوره... مادر که باشی... خیلی وقت نداری بشینی و بری تو هپروت و واسه خودت باشی.. مادر که باشی... وقتی هم عصبانی میشی و داد و بیداد راه ميندازی بعد که بچه ت میخوابه می شینی به صورتش نگاه میکنی غصه می خوری که چرا نتونستی جلوی خودت رو بگیری...! مادر که باشی... گاهی لحظه شماری میکنی که بچت بخوابه، بعد که میخوابه و خوابش طولانی میشه دلت براش تنگ میشه...! مادر بودن سخت و شیرین ترین کار دنیاست... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli