eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
«زندگی مشترک یعنی دو نفر یاد بگیرند به خواسته‌ها و احساسات هم احترام بگذارند. هیچ رابطه‌ای بدون احترام دوام نمی‌آورد. وقتی به همسرت گوش می‌دهی و نظرش را جدی می‌گیری، عشق‌تان محکم‌تر می‌شود.» ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
انتخاب همسر 💥توجه داشته باشید: ممکن است عاشق زیبایی کسی شوید اما؛ 🌷 یادتان باشد که در نهایت مجبورید با سیرت او زندگی کنید نه صورتـش...! ❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_اول نگاهی به نون ها انداختم...همشون طلایی و برشته شده بود
کسی رو جز من نداره..جزو سیل زده های ده پایینه..از نزدیکاش کسی نمونده..چند نفری هم که هستن به زور شکم خودشون را سیرمیکنن..نون خور اضافه قبول نمیکنن.. دوباره صدای داد ارباب بدنم رو لرزوند: بهش بگو بره ... نمیدونم چند وقت گذشت...انقدر اشکام سریع میریختن که جلوم رو تار میدیدم..بقچمه امو برداشتمو از اون خونه زدم بیرون...نمیدونم کجا... صدای دادش مدام توی سرم پیچید:بی پدر مادره... دوباره اشکام شدت گرفتن...حتی از خاله خدافظی هم نکردم... به حیاط امام زاده که رسیدم....در را باز کردم...خیلی سردم بود..توی تاریکی با نور کم فانوس دم در سعی کردم برای بخاری هیزم پیدا کنم... کنار حیاط چند تا تیکه چوب بود، اما نم داشت..برگشتم داخل امامزاده وگوشه ی دیوار کز کردم میلرزیدم ...و صدای قدمهایی که بم نزدیک میشد باعث شد..نفسمو حبس کنم... میترسیدم ... صدای زنی به گوشم رسید:مطمئنی اینجا جا گذاشتی؟ آره، وقتی میخواستم وضو بگیرم درش اوردم... آروم خودمو کنار در کشوندم تا ببینم کیه ...سلام کردم.. جوانه اینجا چیکار میکنی؟ با تعجب از اینکه منو شناختن به صورت زن خیره شدم:ملیحه! با شوق به سمتش رفتم ... ملیحه دوباره با گیجی پرسید:اینجا چیکار میکنی؟ پوفی کردم...دوباره همه چیز یادم اومد، با صدایی که از بغض میلرزید جواب دادم :ارباب..ارباب...بیرونم کرد.. ملیحه هم که دل خوشی از اون نداشت گفت:دلش از سنگه این مرد...منو با بچه شکمم انداخت بیرون..حالا هم نوبت تو..بعد با عصبانیت ادامه داد:دیگه چرا تو را بیرون کرد؟ با مکث گفتم:تقصیر خودم هم بود..گفتم..گفتم..خونش مثل قبرستونه..شنید..بعدش..بعد.. ملیحه چنگی به صورتش زد و گفت:کتکت زد؟؟ _نزد...خوبم میدونی اگه پدرش جای اون بود یه جای سالم توی بدنت نمیگذاشت؟این چه حرفی بود زدی دختر؟ جوابی ندادم و سرم را انداختم پایین ملیحه و زن همراهش هم حرفی نزدن و رفتن داخل امام زاده.. جوانه بیا فانوس رو بیار اینجا ببینم میتونم انگشترمو پیدا کنم؟ اگه پیدا نشه...بدبخت میشم.. با نور ضعیف فانوس همه جا رو گشتیم، بالاخره انگشتر رو پیدا کردیم..ملیحه از خوشحالی صورتمو بوسید و مدام زیر لب میگفت:خداروشکر..خداروشکر..یادگار مادرم بود... مادر؟دوباره اشک چشمام رو پر کرد... با صدای ملیحه به خودم اومدم‌:بریم خونه ما زود باش ... با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادن، ولی گفتم :نه..مزاحمم.. دستمو گرفت و درحالی که دنبال خودش میکشوند گفت:راه بیافت ببینم.. * به صورت معصوم ملیحه که خوابیده نگاه میکردم ...به نظر میومد این چند وقت که ندیدمش لاغرتر شده ....قبلا دل خوشیش این بود که با کار کردن خونه ارباب کمک خرج شوهرشه..حالا..خودش که آواره شده هیچ...منم سربارش شدم...سرجام دراز کشیدم اشکی از گوشه چشمم راه باز کرد...فردا میرم به ارباب التماس میکنم ببخشه منو برمیگردم.....همون طور که زیر لب دعا میخوندم که خوابم برد... **** دیگه سفارش نکنم ها دختر...زبون به دهن بگیر...هرچی گفت بگو چشم.. صورتش رو بوسیدمو گفتم :چشم.چشم.چشم.برو داخل ...امروز هوا سرده... چشمت بی بلا.برو خدا به همرات ...‌ تو چشماش نگرانی موج میزد..خودمم دست کمی از اون نداشتم.. هنوز چند قدم دور نشدم که صدام زد: جوانه ... سرمو به عقب چرخوندم.. ان شا الله که همه چی درست میشه..ولی اگه دلش رحم نیومد برگرد همین جا.. با لبخند و نگاهی قدرشناسانه گفتم:نگران نباش خدافظ.... جلوی در اصلی حیاط ایستادم ...جرات داخل رفتن نداشتم..گوشامو تیز کردم تا بلکه صدایی بشنوم ولی جز صدای مرغ و خروس ها صدای دیگه ای نبود..اروم در رو نیمه بازه کردم و داخل شدم.. وقتی دیدم همه چی آرومه قدم هامو تند کردم و سریع خودمو داخل مطبخ انداختم.. خاله بتول با دیدن من ظرف از دستش افتاد به طرفم اومد و منو محکم تو بغلش گرفت :کجا رفتی دختر؟ دلم هزار راه رفت.. با نگرانی نگاهی به در مطبخ انداخت و گفت: ارباب نباید تورو ببینه ..حسابی از دستت عصبانیه..دیشبو کجا سرکردی؟ _خونه ملیحه بودم.. ... تا صبح خواب به چشمم نیومد..خواستم بیام عقبت ارباب نذاشت... _خاله میخوام برم پیشش بخواهم منو ببخشه... - نه..الان اون سر جنگ داره..دیشب چشماش کاسه خون بود..مدام سر من و اکبر بیچاره داد میکشید...خوب شد رفتی...و در حالی که چشم غره بهم میرفت ادامه داد:چقدر گفتم حرف بیجا نزن...چقدرگفته بودم زبونتو نگه دار؟ سرمو انداختم پایین حرفی برای گفتن نداشتم...ولی هنوزم نمیفهمم چرا بیرونم کرد؟ اونقدر ها هم حرف بدی نزده بودم. _خاله بخدا من نمیدونستم این طوری میشه ... اینا اربابن دختر.میدونی یعنی چه؟یعنی غرور مثل خون تو رگهاشونه ..یعنی هیچ بی حرمتی را تحمل نمیکنن.این پسر را از وقتی طفل بود ارباب صدا زدند...ارباب.میفهمی دخترجان؟
🔥❤️☘ من بهت قول میدم که تو هر شرایطی کنارت باشم... بهت قول میدم که همیشه همرات باشم... بهت قول میدم که همیشه عاشقت بمونم... بهت قول میدم که کنار هم به هدفای قشنگمون میرسیم... بهت قول میدم که مثل خودم دوستت داشته باشم، حواسم بهت باشه و مراقبت باشم. (:🥰🖇💑🌿:) ‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️
💙خانواده برتر❤️ 💝اگر در زندگي، محبت وجود داشت، سختي‌هاي بيرون خانه آسان خواهد شد. براي زن هم سختي‌هاي داخل خانه آسان خواهد شد💝 👈مطلع عشق (گزيده اي از رهنمودهاي حضرت آيت الله خامنه اي به زوج‌هاي جوان)، ص۶۷
هر دو بخوانیم در اختلاف خانوادگی شجاع باش و از همسرت معذرت خواهی کن 🙏 ‼️زندگی زناشـــــویی میدان جنگ نیست میدان عـــــشق است و شادی
نگاهت را قاب می گیرم در پس آن لبخند معصوم که به من شور و نشاط زندگی می‌ بخشد ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 مرد خسیسی، خربزه‌ای خرید تا به خانه برای زنِ خود بِبَرد. در راه به وسوسه افتاد که قدری از آن بخورد، ولی شرم داشت که دست خالی به خانه رود ... عاقبت فریب نَفس، بر وی چیره شد و با خود گفت، قاچی از خربزه را به رسم خانزاده‌ها می‌خورم و باقی را در راه می‌گذارم، تا عابران گمان کنند که خانی از اینجا گذشته است و چنین کرد ... البته به این اندک، آتش آزِ او فرو ننشست و گفت گوشت خربزه را نیز می‌خورم تا گویند خان را چاکرانی نیز در مُلازِمت بوده است و باقی خربزه را چاکران خورده‌اند ... سپس آهنگ خوردن پوست آن را کرد و گفت : این نیز می‌خورم تا گویند خان اسبی نیز داشته است ... و در آخر تُخم خربزه و هر آن چیز که مانده بود را یکجا بلعید و گفت : " اکنون نَه خانی آمده و نَه خانی رفت است! " استاد علی اکبر دهخدا امثال و حکم
مجادله ممنوع❌ ✋️ مجادله ممنوع حتی اگر حق با شما باشد✋️ 📝 بدلیل اینکه 😡 در هنگام عصبانیت و خشم، موضوعی حل نمی شود 😁 حریم بین شما شکسته می شود 👧فرزندان آسیب می بینند👶 🔥آتش کنیه و انتقام شعله ور می شود🔥 🦂عیبهای شما آشکار می شود 🦂 💞 هر وقت از رفتار همسرتان ناراحت شدید در اولین قدم خودتان را آرام کنید و هیچ اقدام عجولانه ای نکنید ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💟هر پادشاهی ابتدا یک نوزاد بوده... هر ساختمانی ابتدا فقط یک طرح روی کاغذ بوده... مهم نیست امروز کجایی...!؟ مهم اینه که فردا کجا خواهی بود...!؟ هر کس در زندگی خود یک کوه اورست دارد که سرانجام یک روز باید به آن صعود کند...!!! زمین خوردی!؟ عیبی ندارد...برخیز...!!! نگذار زمین به جاذبه اش ببالد... سر به دو زانوی غم فرو مبر، سرت را بالا بگیر... قدرت دستانی که به سویت دراز شده از یاد برده ای!!؟؟ کوله بارت ریخت!؟ عیبی ندارد... سبک باشی راحت تر اوج میگیری... زندگی عالیست پس عاشق زندگیت باش