eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
👈تو خونه و جمع های خودی بعد از اسم همسر "جان" بزاریم و در جمع های رسمی تر "آقا" مثلا احسان جان، آقا احسان☺️ 👈چیزی که بیش از هرچیز ظرافت زن رو خراب میکنه داد زدن و جیغ جیغو بودنه 👈انجام کارهای خونه رو مثل یه کدبانو انجام بدیم نه مثل یک کلفت 👈با لباسی که آشپزی کردیم به استقبال شوهر نریم! هرگز وقتی مسواک نزدین رژ نزنین! 👈 خونه ی کسی رو که وای فای داره، با کافی نت اشتباه نگیرید. 👈 الگو بگیرید ولی کپی نباشید. 👈 در مورد همسر دیگران نظر ندید، چه مثبت چه منفی. 👈 سعی کنید، همیشه با لبخند بر لب  با دیگران برخورد کنیین.
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
🟥 تا حالا شده به ذهنت نرمش بدی؟😳😐 بیا این جا کلیپ های جذابش رو ببین👇 https://eitaa.com/joinchat/2656961717C089c0000cd کلیپ های قشنگی که حتما برای دوستات می فرستی
بخت گشایی دختران در قدیم تهرانیان قدیم برای آنكه دختران شان زودتر راهی خانه شوهر شوند و به قولی بخت شان بازگردد آداب و رسوم خاصی داشتند كه ذكرش خالی از لطف نیست. یکی از اعتقادات تهرانیان قدیم، در بخت‌گشایی دختر،این بود که وقتی پنبه زنی را به خانه می‌آوردند، و مشغول کارمی‌شد، پس ازمدتی که کار می‌کرد، با تمهیدی از اومی‌خواستند که دست از کار بکشد و برای صرف چای به داخل خانه آید، در این زمان به سرعت دختر دم بخت را می‌آوردند و به طوری که پنبه زن نبیند، دختر را از میان کمان پنبه زنی عبورش می‌دادند و اعتقاد داشتند که به زودی زه کمان هنگام کار پنبه‌زن پاره می‌شود و به این ترتیب بخت دخترشان هم باز می‌گردد. یا عقیده دیگر این که هرگاه قرار بود، قصابی برای کشتن گوسفند نذری به خانه همسایه رود، مادر دختر چادر دخترش را برداشته، نزد قصاب می‌رفت و از او خواهش می‌کرد که پس از سر بریدن گوسفند، چادر دختر را از توی روده آن عبور دهد. با این امید که وقتی دختر چادر را سر کرد،به زودی بختش باز شود. البته دستمزدقصاب هم در این ماموریت جدا از پول یک کله قند با ارزش بوده است!
🦩🌿*-* ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿ گلبانو ها توجه کنید ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ 👈 مرد ها نه دوست دارند خیلی خیلی رمانتیك و احساساتی باشند و نه این كه احساسات شان را كاملا پنهان و سركوب كنند. یك مرد برای این كه از احساساتش حرف بزند، باید در مقابل همسرش احساس امنیت كند. او باید فكر كند، احساساتش برای شما ملموس و قابل پذیرش است و بدون این كه در موردشان قضاوت كنید آن ها را می شنوید. در بسیاری مواقع مرد ها فكر می كنند، با همسرشان زبان مشتركی ندارند و حرف زدن از احساسات شان به قیمت یك سوء تفاهم بزرگ تمام می شود. به همین دلیل آن ها تا نشانه های درست نبودن این موضوع را در شما و زندگی شان نبینند، از آنچه درون شان می گذرد حرف نمی زنند. ♡••࿐ •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🔹 مردی 9 دختر داشت؛ وقتی همسرش به طفل دهم باردار شد، او را به شفاخانه منتقل کرد در راه به او گفت: اگر کودک دهم نیز دختر بود، پس جدایی بین من وتو حتمی است. بعد از تولد از شفاخانه با او تماس گرفتند و‌ برایش مژده دادند كه همسرش پسری به دنیا آورده است. او خوشحال شده و مثل رعد و برق خود را به شفاخانه برای دیدن نوزاد پسرش رساند.وقتی نوزاد تازه متولد شده پسر را دید صورتش سیاه شد،"اما خشم خود را فروبرد وکنترل نمود" زیرا پسر معیوب بود...دکتر نزدش آمد و بخاطر تولد پسرش به او تبریک گفت، مرد گفت من پسر میخواستم اما این پسر کاملاً معیوب است و درد دامان برای من خواهد بود. دکتر به او گفت: اگر او دخترمیبود و کاملاً زیبا وسالم متولد میشد چه میکردی آیا راضی میبودی؟ او گفت بله.! دکتر پاسخ داد: "تبریک می‌گویم ، زیرا آنچه در دست شما است از تولد همسرتان نیست. همسرتان دختر به دنیا آورده، سپس آیاتی از سوره مبارکه شوریٰ برای او تلاوت کرد: فرمانروایی آسمانها وزمین از آن خداست, هر چه را بخواهد می آفریند, به هر کس بخواهد دختر می بخشد, وبه هرکس بخواهد پسر می بخشد. یا پسر و دختر ـ هر دو ـ با هم می دهد, وهرکس را که بخواهد عقیم می گرداند, بی گمان او دانای قادر است. ‌‌‌‌‌‌
🌸🍃🍃🍃🍃🍃 متنی عبرت آموز
‌ ❌زندگی دیگران را نابود نکنیم❗️ 🔹جوانی از رفیقش پرسید : کجا کار می‌کنی ؟ پیش فلانی، ماهانه چند می‌گیری؟ ۵۰۰۰. همه‌ش همین؟ ۵۰۰۰ ؟ چطوری زنده‌ای تو؟ صاحب کار قدر تو رو نمی دونه، خیلی کمه ! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ، قبلا شغل داشت، اما حالا بیکار است. 🔹زنی بچه‌ای را به دنیا آورد، زن دیگری گفت : به مناسبت تولد بچه‌تون، شوهرت برات چی خرید ؟ هیچی ! مگه میشه ؟! یعنی تو براش هیچ ارزشی نداری ؟! بمب را انداخت و رفت، ظهر که شوهر به خانه آمد، دید که زنش عصبانی است و .... کار به دعوا کشید و تمام. 🔹پدری در نهایت خوشبختی است، یکی می‌رسد و می‌گوید : پسرت چرا بهت سر نمی‌زند ؟ یعنی آنقدر مشغوله که وقت نمیکنه ؟! و با این حرف، صفای قلب پدر را تیره و تار می‌کند 🔹این است، سخن گفتن به زبان شیطان. در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم؛ چرا نخریدی؟ چرا نداری؟ یه النگو نداری بندازی دستت؟ چطور این زندگی را تحمل می‌کنی؟ یا فلانی را؟ چطور اجازه می دهی؟ ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا فضولی و... اما نمی‌دانیم چه آتشی به جان شنونده می‌اندازیم ! 🔴 شر نندازید تو زندگی مردم. واقعا خیلی چیزا به ما ربطی نداره! کور ، وارد خانه‌ی مردم شویم و کَر از آنجا بیرون بیاییم. مُفسد نباشیم. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهارم آقا اجازه بدید فقط همین امشب رو برم خونه..نگرانم می
میخواستم چیزی بهتون بگم ‌‌‌ _زود باش...خستم .... -شما ....شما از من بدتون میاد؟من کاری کردم که ناراحت بشید؟ _به جا این فکرا برو زودتر بگیر بخواب که فردا صبح زود باید پاشی..کار زیاده ‌.. اینو گفتو از کنارم رد شد.. _خواهش میکنم بگید.. دختر تو چرا انقدر سمجی... برو دیگه ‌‌‌.. جلوش ایستادمو با ناراحتی نگاهش کردم...برای یه لحظه رنگ نگاهش عوض شد...با ترس به دور و برش نگاهی کرد و گفت:من از تو بدم نمیاد دختر جون......بخاطر خودته که میگم از اینجا بری... تا اومدم سوال دیگه ای بپرسم سریع از کنارم رد شد و به اتاقش رفت.. سر جام دراز کشیده بودم ...خیلی خسته بودم اما خوابم نمیبرد...صدای سمیه خانم مدام تو سرم میپیچید...منظورش چی بود ....چرا میگه بخاطر خودم از اینجا برم؟؟ ** نفس نفس زنان سبد لباسهای شسته شده رو بردم تا لباسها رو روی بند بندازم... _چند روزی ندیدمت دختر ... سلام...ببخشید بهرام خان ...این سبد خیلی سنگینه ...با اجازه ... از کنارش رد شدم و سبد رو روی تخته سنگی گذاشتم...لباسها را دونه دونه برمیداشتم و چنگی میزدم تا آبش گرفته بشه و روی بند بندازم... میخواستم بی محلی کنم تا بره...هیچ از نگاههاش خوشم نمیومد.. چقدر این رنگ روسریت بهت میاد ... به روسری زرشکی که سرم کرده بودم نگاه کردم...خاله هم همیشه میگفت این رنگ به صورت سفید و موهای بورت خیلی میاد... حرفی نزدم....ازش کمی دور شدم تا بقیه لباسها رو رو بند آویزون کنم... حالا پارچه سفید بلندی که روی بند انداختم.... ببه صورتش اخمی کردم و با حرص سبد خالی لباسها رو برداشتم که برم ....جلوم سبز شد...عصبانی بود...دلم میخواست سریع برم فقط .. مثل اینکه یادت رفته تو کلفت این خونه ای... سرمو پایین انداخته بودم... نگاهش نمیکردم ... میخواستم جیغ بزنم ولی فقط برای خودم بد میشد...... _بار آخرته که توی روی من می ایستی....من همیشه انقدر مهربون نیستم... همش نگران بودم کسی بیاد و ما رو با هم ببینه...به طراف نگاه میکردم...اونم انگار حالمو فهمیده بود‌‌..برا اون که اهمیتی نداشت ... با سرعت به سمت اتاقم دوییدم که صداش سرجام میخکوبم کرد:نمیخوای این لباسهارو بشوری؟ برگشتم و نا باورانه به روبروم نگاه کردم.......همه لباسها رو زمین افتاده بود و گلی شده بودن و بهرام خان در حالی که با کفشاش از روی پارچه سفید رد میشد بهم نگاه کرد .... لباسهای گلی رو برداشتم تا دوباره برم بشورم ... چشمم به سمیه خانوم افتادکه ازپنجره اتاق بالا سرم بهم نگاه میکرد .... حق با اون بود...من باید از این جا برم...اما کجا؟ تحمل اینجا رو نداشتم ،شاید حداقل با دیدن ملیحه یکم آروم بشم ...بعد از تموم شدن کارهام بقچمو برداشتمو بی سر وصدا از عمارت زدم بیرون. ملیحه با هیجان گفت: خب تعریف کن دیگه؟با کسی دوست شدی اونجا...خونشون چه جوری بود؟شنیدم خونه بهرام خان خیلی بزرگ و قشنگه.... با لحن سردی گفتم:آره قشگنه ... خنده قشنگی کرد و گفت:ها...پس بگو چرا دیگه به ما سرنمیزنی...ما را فراموش کرده بودی دیگه ؟ _این چه حرفیه... بده من اون بشقاب ها رو...انقدر دولا راست نشو...ماه آخرته ها.. کاش زودتر تموم شه...دیگه طاقتم تموم شده جوانه..این چند وقت آخر هر لحظش یه عمر بهم میگذره... انقدر توی خودم بودم که دیگه حرفی نزدم...چی بگم بهش...چه جوری بگم.. اونم توی این وضعیتش... چرا جواب نمیدی جوانه؟ _چی؟ نفهمیدم..چی گفتی؟ میگم بیا غذا بخوریم تا سرد نشده .... لبخند مصنوعی زدمو و همراهش رفتم... دلم پرمیکشید برای دیدن خاله... از خونه ملیحه بیرون اومدم،خودمو از پرچین های کنار دیوار بالا کشیدم و دوباره سرکی به حیاط کشیدم..پس خاله کجاست؟جرات داخل شدن به خونه را نداشتم ...هنوز صدای دادش توی گوشمه:از خونه من برو بیرون‌... یه ساعتی میشد که اینجا منتظرم تا خاله رو ببینم ولی..مه غلیظی داره ده رو میپوشونه...هوا هم رو به تاریکی میره.... باید برمیگشتم به خونه بهرام خان، با اینکه اصلا دلم نمیخواست ،ولی خب چاره چی بود؟؟؟ دیگه هوا کاملا تاریک شده بود......دلم میخواس زودتر خودمو به بخاری هیزمی برسونم...وارد حیاط شدم و آروم به سمت اتاقم رفتم.. صبر کن..تو کی هستی دختر؟ کجا سرتو انداختی میری برا خودت؟ صدای نگهبان پیر و بداخلاق خونه بهرام خان بود... _سلام مش رضا...جوانم... تویی دختر؟ کجا بودی از صبح تا حالا بی خبر؟بهرام خان حسابی ازت شاکیه ‌... جوابی ندادم...چون نمیتونستم بگم که صبح زود بقچمو برداشتم و از این خونه فرار کردم! برگشتم که برم ...دوباره صدام زد:کجا؟همین جا وایسا تا آقا بیاد...با چند تا از مردا رفتن عقبت ‌... خشکم زد!...با صدای لرزونی گفتم: _اومده بودن پی من؟ چرا؟ چرا؟تازه میپرسی چرا؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 داستان کوتاه ‌مادر نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟ مادر رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خواهم تا پسرم را شِفا دهد. فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟ مادر پاسخ داد: نه! فرشته گفت: اینک پسرت شِفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی... مادر لبخند زد و گفت تو درک نمی کنی! سال ها گذشت و پسر بزرگ شد و آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت. پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت... پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی توانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمی تواند با تو یکجا زندگی کند. می خواهم تا خانه ی برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی. مادر رو به پسرش کرد و گفت: نه پسرم من می روم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی می کنم و راحت خواهم بود... مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ی نشست و مشغول گریستن شد. فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده یی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟ مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم آخر تو چه می دانی؟ فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و می توانی آرزوی بکنی. حال بگو میدانم که بینایی چشمانت را از خدا می خواهی، درست است؟ مادر با اطمینان پاسخ داد نه! فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟ مادر جواب داد: از خدا می خواهم عروسم زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم. اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد... هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: مگر فرشته ها هم گریه می کنند؟ فرشته گفت: بلی! ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریه می کند. مادر پرسید: مگر خدا هم گریه می کند؟! فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است... هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد. ❤️ تقدیم به همه مادرا ❤️ 📚 📚 · ─────♡‌‌───── · @Hammmnafas · ─────♡‌‌───── ·
༻‌༻‌🌸༺‌‌‌༺‌༻‌༻‌🌸༺‌‌‌༺‌ ‍ ─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─ ! ‍ پری ازدواج نکرده بود. ٤٥ سال داشت و سال‌ها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می‌کرد. کارش این بود که نامه‌های رسیده را دسته‌بندی و بایگانی می‌کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشم‌هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می‌پوشید و این کفش‌ها اثر زنانگی‌اش را کمتر می‌کرد. یکی دو بار از پچ‌پچ و خنده‌ی منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشم‌های گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک می‌کرد. این اتفاق بی‌اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری‌ها اتفاق عجیب غریبی افتاد. صبح‌ها آقایی پری را می‌رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهانشان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به‌عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال‌ها ناکامی و خواستگارهای درب و داغانش را جبران کند. آن‌روزها احساس می‌کردم پری روی زمین راه نمی‌رود. با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت، سر میز دوستانش می‌ایستاد و اغلب این جمله را می‌شنیدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، یا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی‌داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می‌گذاشت. این روزها اندک دستی هم به صورتش می‌برد و سایه ملایم آبی روی پلک‌هایش می‌زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می‌کرد. ساعت‌ها برای ما زود می‌گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می‌کرد و انتظار می‌کشید. سر ساعت دو که می‌شد آقابهروز می‌آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می‌گرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند. منشی شرکت می‌گفت: «بفرمایین بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رئیسه» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می‌نشست و به کسی نگاه نمی‌کرد. چشم می‌دوخت به زمین تا پری بیاید. وقتی پری از اتاق رئیس می‌آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف‌ناپذیر می‌گفت: «خوبی الان میام.» می‌رفت و کیفش را برمی‌داشت و با آقابهروز از در می‌زدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدت‌ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می‌آمد. قرار شد در یک شب دل‌انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه‌ی بچه‌های شرکت دعوت شدند، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی‌کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می‌زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمان‌ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم‌بخت تجربه کرده‌اند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می‌تواند شوهری به این «شاخی» پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبح‌ها پری را می‌آورد می‌رساند و عصرها او را می‌برد ولی دیالوگ‌ها کمی عوض شده بود و هر کس آقابهروز را می‌دید بالاخره تکه‌ای بهش می‌انداخت؛ درباره‌ی داماد بودنش و از این حرف‌های بی‌نمک که به تازه‌دامادها می‌زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه‌ی مرداد ٧٨ آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس‌انداز سال‌ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول‌هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه‌ی نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه‌ی ما را بهت‌زده کرد. روز شنبه نمی‌دانستیم چطور سر کار برویم و چه‌جوری توی چشم‌های پری نگاه کنیم. حتی می‌ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت: «قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه.» اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه‌ای شیرینی. ته چشم‌هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد. منشی که از همه کم‌حوصله‌تر و فضول‌تر بود در میان بهت و ناباوری همه‌ی ما گفت: «مگه برگشته؟» پری گفت: «نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود.» قطره اشک کوچکی از گوشه‌ی چشم‌هایش پایین ریخت. ما فهمیدیم راست می‌گوید. مهم نیست که سر همه‌ی ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه‌ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می‌کردیم. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli