زن و شوهر وقتی خوشبختاند که به جای تغییر هم، همدیگر را همانطور که هستند بپذیرند.
🍃 احترام به تفاوتها، زیباترین هدیهای است که زن و شوهر میتوانند به هم بدهند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هفتم به کندی دستامو جلوش گرفتم و چشمام رو بستم... با ضربه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_هشتم
_ آقا،ممنون ...
اما شرط داره ....
با مکثی طولانی :من تورو دوست دارم....
ادامه داد:میتونی یه مدت همسر من باشی....
تمام نفرتمو توی نگاهم ریختم و بهش نگاه کردم...اما اون بهرام خان و من یه رعیت بی کس...
با صدای لرزونی گفتم:من فقط میخوام از این خونه برم آقا ...
لبخندی زد و گفت:سیزده سالته؟
_یازده آقا...من میخوام از این خونه برم..
گفت:بار آخرته که صداتو برای من میبری بالا دختر.......
خیلی عصبانی و ناراحت بودم...
دوباره صداش توی گوشم پیچید:انتخاب با خودته...من میتونم زندگیت و از اینی که هست بدتر کنم....
اشک صورتمو پوشونده بود :آقا این چه حرفیه که میزنید....
سرمو انداختم پایین و با صدای بلندی گریه میکردم
گفتم:من این کار نمیکنم آقا حتی اگه منو زنده نذارین...
ناگهان باصدای بلندی داد زد:رضا....مشتی رضا بیا اینجا این دختره ی دزد را ببر ...
خشکم زده و فقط نگاهش میکردم...
کجایی مشتی....بیاین ...همه بیاین ببینین....مار تو آستین یعنی این ...
حالا همه به حیاط اومدن و مثل همیشه من مترسک ماجرام....
به سمت من برگشت و با داد گفت:
من بهت پناه دادم...غذا ...جای خواب....اون وقت انگشتر منو میدزدی؟
رو به بقیه میگه:انگشترمو توی بقچش پیدا کردم..
همهمه ای توی فضا پیچید و همه با نفرت نگاهم میکردن...
صداهایی که به گوش میرسید نمک بودن روی زخمم :چه خودشو به موش مردگیم زده ..
_نچ نچ..نگاه به قیافه مظلومش نکن...
_اصلا معلوم نیست از کجا اومده
بهرام خان:مش رضا بندازش توی انباری دستشم ببند تا بیام تکلیفشو روشن کنم و بعد نگاهی به من انداخت....
مشتی رضا منو کشون کشون به سمت انبار میبرد،دستام به ستون چوبی وسط انباری بسته بود....انقدر تقلا کرده بودم که طناب زمخت دور دستم باعث شد دور مچم زخمی بش... صدای بارون را میشنیدم ..هوای انباری از همیشه سردتر و نمناک تر شده بود ...با هرصدایی با ترس به در چوبی انباری نگاه میکردم...
بعد از چند ساعت عذاب آور بهرام خان شلاق به دست اومد توی انباری و از پشت قفلشو انداخت....
دورم میچرخید....با دیدن مچ زخمیم پوزخند زد..نفسام از شدت ترس بریده بریده شده بود...
با بیخیالی روی کنده ی چوبی روبروم نشست ...
با نفرت بهش نگاه میکردم اشکام پشت هم رو گونه هام میریخت زیر لب زمزمه کردم :ازت متنفرم ....
با شنیدن این حرفم با عصبانیت گفت:
با شما رعیتهای باید با زبون خودتون حرف زد....نه خواهش و درخواست...
شلاقشو توی هوا تکون میداد و داد میزد:
زبون شما اینه..
شلاقش به سمتم می اومد که جیغ کشیدم...را
***
از صدای در اتاق فهمیدم کسی داخل شده، اما توانی برای بازکردن چشمام نداشتم.
سمیه خانوم: پاشو دختر برات شیر آوردم... عسل هم توش ریختم.. بخور یه کم جون بگیری...
سعی کردم نیم خیز بشم، اما نتونسم دوباره افتادم..سمیه خانوم که حالمو دید
بالشتی به دیوار تکیه داد و کمکم کرد بشینم...
_الهی دستش بشکنه ...
با تجب بهش خیره شدم...هیچ وقت ندیده بودم به بهرام خان بی احترامی کنه...حتی پشت سرش..
چند لحظه بهش خیره شدمو گفتم:من...من..دزدی نکردم...
لبخندی به روم زد و با صدای آرومی گفت:میدونم دخترجان...میدونم..
همین قدر هم برام کافی بود ...همین که یه نفرم توی این خونه باشه که منو بفهمه...
دوباره کمکم کرد دراز بکشم،پتوم را مرتب کرد...چند تیکه چوب داخل بخاری انداخت فانوس را خاموش کرد تا بخوابم...
قبل از اینکه از در خارج بشه صداش زدم:سمیه خانوم...من همیشه مدیون محبتات میمونم..
لبخندی زد که باعث شد کمی از اخم پیشونیش باز شه...اما دوباره رفت توی جلد همون زن بداخلاق و سخت همیشگی و گفت:هزارتا کار دارم باید برم...تو هم بگیر بخواب...
با ترس به دور و برم نگاه میکردم،از اون روز که توی انباری شلاقم زده بود،هر شب کابوس میدیدم..
این چند روز انقدر حالم بد بوده که مرتب دراز میکشیدم و سمیه خانوم بهم غذا میداد...توی این چند روز فهمیدم پشت این ظاهر آدم بداخلاق چه فرشته ای وجود داره..
نگرانیم بابت بعده که این زخمها خوب بشن و باید از در این اتاق برم بیرون و دوباره با اون روبرو بشم.....
از پله های چوبی پایین میرفتم...سنگینی نگاه بقیه رو روم حس میکردم...سرمو پایین گرفتم تا درگوشی حرف زدناشون رو نبینم...به من به چشم یک دزد نگاه میکردن...برام سخت بود چوب گناهی که انجام ندادمو بخورم..
به در مطبخ که رسیدم با صدای بلند به همه سلام دادم...
همه به طرفم برگشتن....چند نفری جوابمو دادن بعضی ها هم رو برگردوندن..
به سمت سمیه خانوم که در حال شستن دیگ بزرگی بود رفتم ..
_بگذارید منم کمکتون کنم سمیه خانوم....
برو کنار دختر جان...با اون دستای زخمی دست به آب نزن...برو ظرفارو جابه جا کن...
#داستان
_____________________________________
مرد خردمندی در کوهستان سفر میگرد مسافری دید که گرسنه بود. مرد خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.مسافر گرسنه سنگ قیمتی و زیبایی را در کیف مرد دید و از او خواست که آن را به وی بدهد.
مرد بی درنگ سنگ را به او داد، مسافر بسیار شادمان شد و از اینکه شانس به او رو کرده بود و از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.
بیدار است که جواب خارجی با ارزش است که تا آخر عمر می تواند راه زندگی کند ولی چند روز بعد مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر آن نیز خرد من را پیدا کند!
بالاخره هنگامی که او را یافت سنگ قیمتی را به من داد و گفت خیلی فکر کردم میدانم که این سنگ چقدر با ارزش است اما آن را به تو پس میدهم با این امید که چیزی ارزشمندتر از آن بدهی! اگر می توانی آن محبتی را بده که به تو این قدرت را دارد که این سنگ قیمتی را به من ببخشی!
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
از محبت تلخها شیرین شود
وز محبت مسها زرین شود
ازمحبت دُردها صافی شود
وز محبت دَردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود
وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت دار تختی می شود
وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود
بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری می شود
وز محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود
بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود
وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود
وز محبت شیر موشی می شود
از محبت سُقم صحت می شود
وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت مرده ، زنده می شود
وز محبت شاه بنده می شود
این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست
📚 📚
· ─────♡───── ·
@Hammmnafas
· ─────♡───── ·
📚حسودی
روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایهاى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مىبرد و مىكوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمىبرد و خواجه به حال خود باقى بود.
عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است.
خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فىالحال مردند.
خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد.
این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد.
🔹زن ها اگر شاد باشند، خانه می تپد
زن ها اگر موهایشان را شکل دهند اگر صورتشان را آرایش کنند
اگر لباسهای شاد بپوشند زندگی در خانه جریان پیدا می کند.
زن ها اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند، اگر شوخی کنند، بخندند، همه اهل خانه را به زندگی نوید می دهند.
اگر روزی زن خانه چشمهایش رنگ غم بدهد
حرفهایش بوی گلایه و کسالت بدهد
اگر ذره ای بی حوصله و ناامید به نظر برسد،
تمام اهل خانه را به غم کشیده است. آری زن بودن دشوار است.
زنان ارمغان آور شادی، گذشت و خنده اند.
یادمان نرود قلب خانه باید بتپد...
آقای محترم
مراقب قلب خانه ات باش!
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🦋این که زندگی هایمان پیچیده شده و اعصابمان خرد است و آرامش نداریم، اضطراب داریم و خوابهای بد می بینیم، و علت این که روزیمان بسته می شود، این است که درون مان را اصلاح نکرده ایم.
همه چیز در درون اتفاق می افتد.
👌 کلید همه ی خیر و شرها در درون خودمان است. پس ما اگر غصه می خوریم و می ترسیم، برای این است که در درون ترس داریم.
✅فرمول با عظمتی از امیرالمومنین علی (علیه السلام) هست که فرمودند:
«مَنْ أَصْلَحَ سَرِيرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِيَتَهُ= هر كس درون خود را درست كند، خداوند ظاهر او را درست می گرداند».
🚨 بنابراین، اگر با مادر شوهر یا پدر شوهرت اختلاف داری، با عروست یا با باجناقت یا با جاری ات اختلاف داری، یا با همسرت اختلاف داری، اول باید خودت را درست کنی.
✅ اگر درونت را درست کنی خدا بیرونت و روابط تو با دیگران را درست می کند. در درون خودت، به صلح و دوستی و محبت با طرف مقابلت برس تا بتوانی در بیرون هم ارتباط خوبی برقرار کنی
♥️🌱🌸🌿
🌿
🌸
🌱
♥️
#انگیزشی
#امروز غصه میخوری و رنج میکشی اما فردا خدا از دلت در میآورد، #شک_نکن..
#خدا مهربانتر از این حرفهاست، خدا اجازه نمیدهد هیچ بشری بدون هیچ علت و حکمتی رنج بکشد یا خوشحال باشد، آدمها طبق رفتارها و نیات و درونیاتی که دارند از اندوه و #خوشبختی جهان، سهم میگیرند.
من و تو برای اینکه تشخیص بدهیم کدام بندهها لایق و کدام نالایقند و در کار خدا و کائنات "چرا" بیاوریم، #بیش از اندازه نابلدیم.
🌱از کجا بدانیم این بندهای که ما میبینیم، چهها کشیده یا قرار است چهها بکشد، که چهها کرده یا قرار است چهها بکند. ما از کجا بدانیم درون آدمها و پشت پردهی آنچه میبینیم و آنچه به نظر میرسد چه خبر است؟ #ما هیچ نمیدانیم به جز اینکه خدا عادلتر و بصیرتر و تواناتر از آن است که ما بخواهیم در کارش دخالت کنیم.
🌱و ایمان داریم که این حجم از مصیبت و اندوهی که به ما تحمیل شده را بیجواب رها نخواهد کرد. ایمان داریم که قرار است کفهی شادیهامان همتراز غمهامان شود به زودی. #ما ایمان داریم به عدالت و مهربانیات ای مهربانترین مهربانان.
«یَا رَبِّ إِنَّ لَنَا فِیکَ أَمَلاً طَوِیلاً کَثِیراً.»
آری؛ ما روی تو خیلی حساب کردهایم پروردگارا! ما را شرمندهی خودمان و خوشباوریهای خودمان نکن...
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 داستان کوتاه 🌸🍃🍃🍃
🔘 داستان کوتاه
زنی زیبا که صاحب فرزند نمیشد نزد پیامبر میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.
پیامبر وقتی دعا میکند ، وحی میرسد او را بدون فرزند خلق کردم.
زن میگوید خدا رحیم است و میرود.
سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است.
زن این بار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.
سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش می بیند.
با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد او که بدون فرزندخلق شده بود!!!؟
وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند.
رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر میکند...
از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...
🔹ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواري است به نام اعتماد.
پس اگر دوست داري به آرزويت برسي با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست! زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.
اي کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...
رحمت خدا ممکن است کمی تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
✍ کمک به همسر در منزل :
😇 این همه ثواب باور نکردنیه 😇
✳️ روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهدپاک کردن عدس توسط امام علی وخدمت ایشان درمنزل بودند،
سپس به ایشان فرمودند:
✳️ یاعلی هیچ مردی نیست که درخانه کمک همسرش کند مگربه اندازه هر مویی که در بدن اوست عبادت یک سال را که روزها روزه وشب ها نماز شب بخواندخداوندبه او عطامیکند.
✳️ وثواب صبرانبیاءصابرکه داوود و یعقوب وعیسی باشدبه او داده میشود.
✳️ ونام اودردفتر شهدا ثبت میشود
ودر هر روز و شبی ثواب هزارشهیدبرای اوثبت میشود.
✳️ به ازای هرقدمی ثواب حج وعمره مقبوله به اومیدهند.
✳️ خداوندبه عدد رگی که دربدن اوست شهری دربهشت به اوعطامیکند.
✳️ یاعلی یک ساعت خدمت به همسر بهتراست از:
🌷هزار سال عبادت
🌷هزار حج
🌷هزار عمره
🌷هزار مرتبه جهاد در رکاب
پیامبران اولواالعظم
🌷هزار نماز جمعه
🌷هزار عیادت مریض
🌷هزار تشییع جنازه
🌷هزار دینار صدقه
🌷سیر کردن هزار گرسنه
🌷آزادی هزار بنده
🌷پوشانیدن هزار برهنه
🌷عطای هزار اسب جنگی
🌷صدقه هزار شتر سرخ مو
بهتر است از قرائت تورات و انجیل و زبور و قرآن
✅ یاعلی خدمت به عیال درخانه کفاره گناهان کبیره و خاموشی غضب خداست
✅ یاعلی خدمت عیال نمی کند مگرصدیق یا شهید یا مردی که خداوند خیر دنیا و آخرت را برای او کنار گذاشته است.
📚 منبع :
کتاب مستدرک الوسائل جلد ۱۳ صفحه ۴۸