❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_دهم چون این مرد هم یکی از همون ها بود...چه میفهمید از غم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_یازدهم
به حیاط که رسیدیم ،نگاهی به حیاط انداختم و گفتم:دلم برای خونه خیلی تنگ شده بود ...
جوابی نداد و با اسبش از کنارم رد شد.
_ارباب ممنون که گذاشتین برگردم..
در جوابم لبخند محوی زد..
*
روی تخته سنگ بزرگی بالای تپه ی جلوی خونه نشسته بودم و به جنگل های سرسبز دوردست خیره بودم...
توی این یه هفته که به خونه ارباب برگشتم کارم شده بود همین... یه گوشه پیدا میکردم و تا غروب همون جا میموندم...ارباب هم برای کمک به خاله دو تا کارگر جدید آورده بود..
_جوانه ...جوانه جانم...
برگشتم عقب...خاله بتول که نفس نفس زنان اومده دنبالم....میدونم خیلی براش سخت بوده که از این تپه بالا بیاد...
کنارم نشست ...هنوزم داشت نفس نفس میزنه...وقتی کمی حالش جا اومد گفت:چرا اینجا نشستی دخترم...چرا جواب نمیدی؟
نگاهی بهش انداختم ...صورت مهربونش رو غم پوشونده بود ...این یه هفته با کارام خیلی اذیتش کردم...اما انقدر حالم بده که رفتارام دست خودم نیست...
_بیا بریم ناهار...
باز هم جوابی ندادم....
_جوانه جانم...
سکوت.....سکوتی که یک هفتس شکسته نشده....
خاله سرمو تو بغلش گرفت و با صدای بغض داری گفت:چه بلایی سر دخترم آوردن خدا....
من فقط بی صدا اشک میریختم....
ازکنارم بلند شد...روسریمو مرتب کرد و صورتمو بوسید...با لحنی که سعی میکرد شاد باشه گفت:برات آش دوغ گذاشتما....زود بیا پایین تا تمومش نکردن...منتظرما...
دوباره نگاهمو به سمت جنگل برگردونم...خاله هم بعد ازمکثی طولانی به خونه برگشت...
به نزدیک خونه که رسیدم...صدای فریاد ارباب تنمو لرزوند...
اکبر بازم برو بگرد ببین کجا مونده این دختره ی نادون تا این موقع شب...
نگاهی به آسمون انداختم ...هوا ابری بود و ماه پیدا نبود...زمان از دستم در رفته و نمیدونسم چه وقتیه که دارم به خونه برمیگردم....یعنی خیلی دیر کردم که انقدر عصبانین؟اصلا حتی نمیدونم کجاها رفتم و چطوری برگشتم.....حتی نمیدونم کی شب شد...
آروم آروم به حیاط رفتم...اولین کسی که متوجهم میشه اکبر آقاست:ارباب...جوانه و با دستش به من اشاره کرد...
ارباب به طرفم هجوم اورد که اکبر آقا جلوش را گرفت...
خاله بتول هم با عصبانیت به طرفم اومد و گفت:از سرشب تا حالا هزار بار مردم و زنده شدم...کجا بودی تا حالا؟
فقط سرمو انداختم پایین و جوابی ندادم...
سکوتم ارباب را عصبانی تر کرد...اکبر آقا را کنار زد و سریع به سمتم اومد....
هنوز سرم پایین بود...
کجا بودی تا این موقع شب؟
داد زد:وقتی ازت سوال میپرسم منو نگاه کن و جواب بده...
سرمو اوردم بالا و با چشمهایی بیروح بهش نگاه کردم....
_هر چی بهت هیچی نگفتیم این چند وقته داری بدتر میکنی...
بلندتر داد کشید:د حرف بزن ...
کلافه..... نفس عمیقی کشید...
همه از ترس ساکت شده بودن.. خاله بتول با صدای آرومی گفت:ارباب من...
_تو ساکت باش ....ا
شمرده شمرده گفت:تا این وقت شب کجا بودی؟...
جوابی ندادم...تنها فکری که از سرم میگذشت این بود که ارباب وقتی عصبانیه انگار چشماش تیره تر میشن.....دلم میخواسم برم اتاقم و کنار بخاری بشینم...
_حرف بزن...
با عصبانیت دستشو برد بالا تا بهم سیلی بزنه...دوباره تصویر بهرام خان جلوی چشمهام جون گرفت....صدای شلاقش و صدای گریه های خودم توی سرم پیچید...
جیغ کشیدم اشکام روی صورتم میریختن بدنم به لرزه افتاده بود....با دیدن حالم دستشو توی هوا مشت کرد و پایین آورد...اما نگاه من همچنان به دستش بود و میلرزیدم....
روی زانوهام خم شدم و روی زمین نشستم...
خاله بتول به سرعت خودشو بهم رسوند و با گریه رو به ارباب گفت:ارباب کاریش نداشته باش...
به بازوی خاله چنگی انداختمو و خودم توی بغلش مچاله کردم....
ارباب چند دقیقه ای با عصبانیت نگاهم کردم و با لحن محکمی گفت:رفتارتو درست کن جوانه...
همون طوری که به سمت اتاقش میرفت و رو به بقیه گفت:چی رو نگاه میکنین؟
برید..
**
دوباره به آسمون نگاه کردم....کی شب شد؟
هیچ کس باورش نمیشد دختری که روبروشون زیر سایه درخت فندق نشسته و نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته جوانه اس...
جوانه ای که کسی نبود بعد رفتنش از خونه، جای خالیشو حس نکرده باشه...
حتی خود ارباب!
ارباب،حاج اکبر و خاله بتول توی حیاط جمع شده بودن تا تصمیمی برای وضعیت جوانه بگیرن..کسی که دیگه هیچ شباهتی به اون جوانه شاد و پرشروشوری که از این خونه رفت نداشت...
ارباب درحالی که به جوانه که خیلی دورتر از اونها،تو باغ بود،نگاه میکرد گفت:_اکبر هنوز چیزی دستت نیومده؟
آقا امروز دوباره رفتم با یکی دیگه از کارگرا حرف زدم..اولش راضی نشد حرف بزنه ولی با پول ،راضیش کردم....
_خب چی گفت؟
حاج اکبر فقط سرش رو انداخت پایین..
ارباب با لحنی کلافه و عصبی گفت:د حرف بزن دیگه؟
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در زندگی هیچ چیز قیمتی تر و مهم تر
از این نیست که قلباً در آرامش باشیم
الهی همیشه قلبتون پر ازآرامش باشه
امیدوارم اون اتفاق قشنگ که منتظرشید
براتون بیفته ،یه خبر خوش
یه دلخوشی بزرگ
💜شبتون بخیر وپر از آرامش💜
❥
👇 تقویم نجومی چهارشنبه – ۲۸ آبان ۱۴۰۴
✴️ چهارشنبه ۲۸ آبان / عقرب ۱۴۰۴
📅 مطابق با ۲۸ جمادیالاول ۱۴۴۷ قمری / ۱۹ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی
این تقویم براساس احکام دینی، نکات نجومی و توصیههای روایات تنظیم شده و برای برنامهریزی روزانه، انجام کارهای مهم و شناخت زمانهای مناسب و نامناسب کاربرد دارد.
🕌 مناسبتهای دینی و احکام اسلامی
▪️ امروز از انجام امور اساسی و زیربنایی مانند عقد ازدواج پرهیز شود، زیرا در روایات این روز برای آغاز کارهای مهم مناسب دانسته نشده است.
👶 زایمان
امروز برای تولد نوزاد مناسب است. طبق نقلها، نوزادی که در این روز متولد شود:
چهرهای محبوب دارد
عمری طولانی خواهد داشت
احتمال ابتلا به عشق نافرجام دارد
به همین علت صدقه و عقیقه برای نوزاد توصیه شده است.
🚖 مسافرت
مسافرت در چهارشنبه اکیداً مکروه است و در صورت ضرورت:
صدقه دادن
خواندن آیهالکرسی
بهشدت توصیه میشود.
🔭 احکام نجومی روز
امروز قمر در برج عقرب قرار دارد؛ در این وضعیت، برخی امور مطلوب و برخی نامناسباند.
✨ کارهای مناسب امروز:
تحقیق، بررسی و جستجو
خرید باغ، زمین و املاک کشاورزی
جراحی چشم
کشیدن دندان
کاشت، شخمزدن و امور زراعی
آبیاری
درختکاری و جابهجایی درخت
از شیر گرفتن کودک
🟣 نوشتن حرز یا بستن آن برای اولین بار در این روز مناسب نیست.
💑 مباشرت شب چهارشنبه
در روایات آمده که:
فرزندی که در چنین شبی بهوجود آید، ممکن است یاریرسان ظالمان شود.
به همین دلیل مباشرت در این شب مکروه دانسته شده است.
💉 حجامت و خوندادن
حجامت، خوندادن یا فصد در چنین روزی باعث قوت قلب و افزایش آرامش درونی میشود.
💇 اصلاح مو
اصلاح سر و صورت در چهارشنبه مستحب نیست و روز مناسبی برای کوتاهی مو بهشمار نمیآید.
✂️ گرفتن ناخن
چهارشنبه برای گرفتن ناخن روز مطلوبی نیست و طبق روایات موجب بداخلاقی یا تغییر خلقوخو میشود.
👕 دوختودوز
بر اساس سنت و تجربه:
چهارشنبه برای بریدن و دوختن لباس نو بسیار مناسب است
کار دوخت آسان انجام میشود
ممکن است باعث رسیدن روزی یا برکت در زندگی شود
(این نکته شامل شغل خیاطی نمیشود و افراد شاغل محدودیتی ندارند.)
✴️ وقت مناسب استخاره
اوقات مناسب استخاره در چهارشنبه دو بازه دارد:
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر
از ساعت ۱۶ عصر تا وقت عشاء (زمان خوابیدن)
😴 تعبیر خواب شب پنجشنبه
خوابی که در شب پنجشنبه (شب پیشِ رو) دیده شود، تعبیرش بر اساس آیه ۲۹ سوره عنکبوت است:
«قال ربّ انصرنی علی القوم المفسدین…»
مفهوم آیه نشان میدهد:
خواببیننده مأمور به اصلاح نابسامانی یا گروهی میشود
در صورت مقابله با نادرستیها، پیروزی نصیب او خواهد شد
آینده و احوال او در مسیر نیکی قرار میگیرد
پس باید خواب را با این مضمون مقایسه کرد.
❇️ اذکار روز چهارشنبه
ذکر روز:
یا حَیّ یا قَیّوم – ۱۰۰ مرتبه
ذکر پس از نماز صبح:
یا مُتَعال – ۵۴۱ مرتبه (سبب عزت در دین میشود)
💠 انتساب چهارشنبه به امامان معصوم
در روایات، روز چهارشنبه متعلق به بزرگواران زیر دانسته شده است:
امام موسی کاظم (ع)
امام رضا (ع)
امام جواد (ع)
امام هادی (ع)
نیکو است که اعمال خیر و ثواب امروز به این امامان هدیه شود تا پاداش مضاعف گردد.
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح تون بهترین و
خوشرنگ ترین صبح دنیا
با لحظههايی پر از خوشی
و آرزوی سلامتی برای شما خوبان
روز و روزگارتان شاد و زندگیتون دلپذیر
صبحتون عالی بی نظیر
سلام صبح زیباتون بخیر
❉্᭄ ❉্᭄ ❉্᭄
- 🔸 قهر کردن دیوار میسازه، ولی گفتوگو پل میسازه.
🔸 هر بار که با هم حرف میزنید، عشقتون محکمتر میشه.
🔸 پس با آرامش دلیل ناراحتیت رو بگو تا دلها دوباره به هم نزدیک بشن.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🧡خانوم عزیز میدونستی:
مردها از ناله و ابراز دردِ همیشگی بیزارن؟ 🤦♀
❣اگه دوست داری همسرت احساس کنه با یک خانم مسن طرفه، هر یک روز درمیان مقابلش ناله کن!
👈 دیدین بعضی خانوما همش در حال زار زدن هستن؟! همش یه چیزیشون میشه؟! همیشه خدا یه جاشون درد داره؟!!!
❣باور کنید راه خوبی برای جلب توجه انتخاب نکردین. چون بعد مدتی براشون عادی میشه؛ هرچقد کمتر دردت رو بیان کنی، بهتره. اگه بعد از مثلأ یک هفته بگی آخ سرم، بیشتر جلب توجه میکنی، تا هر لحظه سرت رو دستمال ببندی...
👈 خانم خوب از نظر مردها؛ خانمیه که آروم باشه و زندگی رو با اضطرابهای بیخود پر از غمواندوه نکنه😊
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️🍂💫🍁
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
اگر جای خالی باقی بگذارید،
#خداوند شما را با چیزهای خوب پر میکند.
#شما خودتان را از نگرانی خالی کنید خداوند شما را از آرامش پر میکند، خود را از ضعف خالی کنید،
خود را از چیزهای منفی که دیگران در رابطه با شما گفتهاند خلاص کنید، #خداوند شما را از اعتماد به نفس لبریز میکند.
شما نگرانیها را خالی کنید،
خداوند در وسط طوفان به شما آرامش میدهد.
تا وقتی که #خودتان را از درد و ناراحتی، عصبانیت و بدخلقی خلاص نکنید،
خودتان گرفتار هستید نه دیگران،
اینها زندگی شما را عفونی میکنند.
نبخشیدن مثل یک زهر سمی است..
#شاید احساس خوبی به شما بدهد، اما زندگی شما را آلوده میکند.
سوال من امروز این است:
آیا ممکن است خداوند در تلاش باشد تا شما را از چیزهای خوب پر کند، ولی جای خالی پیدا نکند؟
خبر خوب این است که #لطف_خداوند تمام شدنی نیست. و هر لحظه دنبال بک جای خالیست تا وارد زندگی شما شود ....
خدا را در پشت درب زندگیمان، منتظر نگذاریم ...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_یازدهم به حیاط که رسیدیم ،نگاهی به حیاط انداختم و گفتم:دل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_دوازدهم
نگفت چه بلایی سر این دختر آوردن؟...
آقا...میگفت که کتکش میزدن...چون ..دزدی کرده ...
خاله بتول که تا اون لحظه ساکت بود با صدای بلندی گفت:بیخود کرد که گفت...من دخترمو میشناسم...انقدر پاکه که بهش این تهمتها نمیچسبه ...
ارباب ساکت بود و به صورت معصوم دختر نگاه میکرد...هرچند اونو به خوبی نمیشناخت اما...اما...حتی نمیتوانست به دزد بودن او شک کند..
برعکس جوانه،بهرام خان را به خوبی میشناخت....
بهرام خان را میشناخت که ذهنش پی بدترین اتفاقهای ممکن رفت...
از همه اینها گذشته هربار که چشمش به جوانه و زخمهای عمیقش می افتاد،نمیتونست صدای سرزنشگری که به قلبش چنگ می انداخت رو ساکت کنه
..شاید اگه اون روز کمی عصبانیتش را کنترل میکرد، الان داشت عصرانه اش رو با نون داغ و خوشمزه ای که جوانه پخته بود می خورد!
حاج اکبر و خاله بتول هنوز داشتن سر بحث دزدی چونه می زدند...
کاش ارباب هم میتونست فکرش رو در حد همین حرفها نگه دارد...اما...دوباره دقیقتر به جوانه خیره شد...سرش را روی زانوهاش گذاشته و همچنان به همون نا کجا آباد خیره بود!
دوباره همون فکر که چند روزیه مثل خوره به جونش افتاده از سرش گذشت.....نکنه بهرام خان بلایی سر این بچه آورده باشه ؟
خشمش را سر اکبر خالی کرد:بسه دیگه...تا خودش حرف نزنه هیچی معلوم نمیشه...
خاله بتول با بغضی تو گلوش گفت:چه جوری آقا جان؟بهش محبت که میکنما انگار که منو نمیبینه،چندبار هم بهش تشر زدم تا شاید زبونش باز شه، انقدر وحشت کرد و بدحال شد که ...بغض گلویش مانع از کامل کردن جمله اش شد و باقی حرفها را اشکهای چشمش زدند...
ارباب کلافه از این وضع چنگی به موهایش زد و به آسمان نگاه کرد...چشمهایش را بست و سعی کرد که اوضاع را تحت فرمانش بگیره...هرچه باشه اون اربابه و بقیه منتظرن تا ببینن او چه تصمیمی میگیره...بعد از چند لحظه که کمی بر خودش مسلط شد گفت:
شما همین جا بمونین...خودم میرم باغ سراغش و قبل از اینکه به بقیه فرصت اعتراضی بده به سراغ جوانه رفت...
داخل باغ شد...جوانه زیر سایه درخت نشسته و پسربچه ای کنارش ایستاده بود...
عصبانی بود....خیلی عصبانی بود..
نزدیکتر که شد صدای پسر را شنید که با جوانه حرف میزد:جوانه زود باش دیگه...اون شاخه را برام بیار پایین...نگاه کن چه قدر فندق داره...
ارباب بی هوا به دختر سلام داد ..این بار جوانه از حضور ناگهانی ارباب نترسید...
اما پسر با چشمایی گرد شده به ارباب نگاه کرد ...دستهاش شل شد فندق هایی که تو مشت داشت به زمین ریخت..با ترس می گفت:ارباب به خدا خیلی نچیدم.. همش دو سه تا مشت خوردم.. اصلا همش تقصیر جوانه اس..اون بهم اجازه داد..همیشه خودش بهم فندق میده...خونه بهرام خان هم که بود بهم از درختشون فندق داد..
ارباب با شنیدن "خونه بهرام خان " قدمی به طرف پسرک برداشت رنگ از روی پسر پرید..
تو از کجا میدونی جوانه خونه بهرام خان بوده؟
_میخواستم برم سرآبشار بازی ...اون طرفا بودم..جوانه بهم گفت برم تو خونه بهرام خان..از دیوار پریدم
پایین
_از دیوار؟
پسر آب دهنشو را قورت داد و گفت:
ارباب به جون مامانم...خودش گفت..گفت یواشکی بیا تو...
ارباب با همون لحن محکم پرسید...
_بعدش چی؟
گفت به خاله بتول بگم که گفته حالش خوبه..بعدم خودش بهم فندق داد..به خدا خودش داد...من بهش نگفتم...
حالا جوانه هم به اون ها نگاه میکرد..
در حینی که ارباب فکر میکرد که چرا باید جوانه قایمکی با این پسر حرف زده باشه، پسربچه از زیر دستش فرار کرد و باز هم قضیه برای ارباب پیچیده تر شده بود!...
**
صدای فریاد و همهمه هایی که از تپه بالا شنیده میشد همه اهل خونه رو به حیاط کشوند...
همه با گیجی به نقطه نورانی روی تپه خیره شده بودند...دودی که به هوا میرفت خبر از آتش سوزی وحشتناکی میداد..
حاج اکبر: آقا جان به نظرم دامداری عمو صادقه ..داره تو آتیش میسوزه...
ارباب در حالی که کتش رو می پوشید داد زد: اکبر زود راه بیافت بریم..
قبل از اینکه از در خارج بشه نگاهش به جوانه افتاد که به حیاط اومده بود و با بهت به تپه خیره شده..
درحالی که از در خارج میشد داد کشید:جوانه برو توخونه....زود...
جوانه با گیجی نگاهی به ارباب کرد و دوباره نگاهش به سمت آتیش کشیده شد...
ارباب در حالی که هر لحظه به سمتی میدوید، دستورهای لازم را به مردم وحشت زده میداد:اون گوسفندا را بکش کنار........
چرا اون جا خشکت زده دست بجنبون مرد...
اکبر... اکبر..برو کمک بده به اون ور........
بچه برو کنار جلوی دست و پا نباش.....
انقدر فریاد کشیده بودکه صدایش کلفت و خش دار شده بود...
آتش بیرحمانه دامداری چوبی را میبلعید و از کسی کاری ساخته نبود...
صدای حیونایی که تو آتیش گیر افتاده بودند عصبی ترش میکرد....
مامان بزرگم همیشه یه ضربالمثلی داشت که میگفت:حتی گربهای که دلش گوشتِ
ماهی میخواد،تو آب سرد و یخبندان انقد وایمیسته تا بالاخره شکارش انجام شه.
به این مَثَل عمیق که فکر میکنم با خودم میگم،حالا اون که یه حیوونه و هدفش از
رو غریزهس انقد متمرکزه رو خواستهش،
ولی ما چی؟
ما که یه انسان عاقل و بالغیم
چرا انقد دست دست میکنیم و زمانو واسه هیچی از دست میدیم؟
چرا حتی پا نذاشته تو راهِ اهدافمون میگیم به مقصد رسیدن تو این جادهی پر دستانداز و چاله چوله دار،کار ما نیس؟
چرا انقد همه چیو سخت کردیم برا خودمون که آخر هرکاری به نشد ختم بشه؟
زندگی عبارته از جنگیدن،شکست خوردن،کم آوردن، ولی!
ولی دوباره پر انرژی و پر قدرت شروع کردن،ادامه دادن و ادامه دادن تا بشه اونی که همیشه تو فکرشیم!
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمهای راستگو :
خیلی زود خیلی راحت عاشق میشن؛
خیلی راحت احساسشونا بروز میدن؛
خیلی راحت بهت میگن دوست دارم؛
خیلی دیر دل میکنن؛
خیلی دیر تنهات میزارن؛
اما ؛
وقتی زخمی بشن؛
ساکت میشن؛
خیلی راحت میرن؛
و دیگه هم بر نمی گردند ...